بس و بایای منی! – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

خوش هوایی ست، گر از سینه بر آید نَفَسی:

تا که گیرد به دل ام جان ز شمیم اش هوسی!

شاخِ پُر میوه در این باغ بسی بسیار است:

نیست، امّا، به یکی نیز مرا دسترسی!

دهدم رنج، به خامُشکده ی خود، حتّا

پرش آوای فراپنجره های مگسی!

در گران بودنِ خود، کارِ به پا خواستن ام

می نماید به نظر بیش ز بسیار بسی!

التماس ام چه کنی تا که نیازم شنوی؟

بی نیازی ست اگر مانده مرا مُلتمسی!

کاروانِ کُهنِ عُمرِ مرا کمبودی ست:

به خبر کردن ام از مرگ، ندارد جرسی!

چون بدِ ایران از هموطنی می شنوم،

گویم اش من بدِ صحرا نشنیدم ز خسی!

یادِ پروین گرامی گذرد بر دل ام و

عُجب و خودبینی ی ماشی که پَزَد با عدسی!

می گریزم به خود از این همه خود نشناسان:

پیرم و خسته ز هرگونه تلاشِ عبثی!

میهمانی مکن، ای دوست! برای دلِ من:

چون، به جانِ تو، ندارم سرِ دیدارِ کسی!

بس و بایای منی؛ ور که نباشی با من،

یادت اینجاست: که دارد به از این همنفسی؟!

قهرت و آشتی ات، هر دو، خوشایندِ من است:

تُرش و شیرینی و خوش، همچو شلیلِ مَلَسی!

هجدهم خرداد ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: