دوقلوها – علی اصغر راشدان

علی اصغر راشدان

ازبخش پکیج ورودیهاکه خارج شدند، حبیبه روبه روی درتمام شیشه خروجی، مشتاقانه منتظربود. سپیده تومحوطه ی جلودر، بازوی شوهرش راول کرد، ایستاده به چرخ چمدانهاتکیه ش دادوطرف حبیبه دوید. دوخواهردوقلوهیچ تفاوتی باهم نداشتندوغیرقابل تشخیص بودند، هم راتنگ توآغوش کشیدند. اشکهاروگونه هاشان غلتید، چنددقیقه هم رابوسیدندوقربان صدقه ی یکدیگر شدند، حبیبه شوهرسپیده رازیرچشمی پائید، چشم وابروبراش تکان دادولبخندزد، دهنش رابه کنارگوش سپیده نزدیک وباتعجب پچپچپه کرد:

« چیجوری جرات کردی بااین حال سوارهواپیماش کنی!دفعه پیش اینجورنبود، عینهونهال خشکیده ی ریشه کن شده ست! »

سپیده اشکهاش راباکلینکس پاک کردوزیرلب گفت:

 « خودتوبگذارجای من، توبودی چیکارمی کردی؟ »

« هیچ کارنمی کردم، توخونه م می نشستم، چن وقت میموندم، تکلیفش یه طرفه که می شد، یه بلیط می خریدم وتنهامیامدم. گرین کارتتم هنوزتاشیش ماه دیگه باطل نمی شه. اگه همین الان وهمینجابیفته، نفسش بالانیادورودستمون بمونه چی کارش کنیم؟ »

 « گفتی چن وقت دیگه میموندم، تکلیفش یه سره که می شد، میامدم. »

« خب آره، بایدهمین کارومیکردی. »

« اتفاقاواسه همین قضیه عجله کردم وقبل ازتموم شدن مهلت شیش ماهه گرین کارتم اومدم. »

« یعنی چی، سردرنمیارم، واسه چی لغزمیخونی؟ »

« حالاواینجانمیشه، بریم خونه، همه چی رومفصل واسه ت توضیح میدم. »

« خونه کدومه، اون بارباحال نزدیک فرودگاهویادت رفته؟ قبل ازهرچیزمیباس بریم اونجا، چندگیلاس بندازیم بالاوکمی حال کنیم، موزیک وپیست رقص معرکه ای داره، ساتردی نایتم که هست، میخوای سرشبی بچپیم تولونه؟ »

« می ترسم توراه نفس فراموش کنه وبیفته رودستمون وهمه چی روکوفتمون کنه. تااتفاقی نیفتاده، زودتربرسونیمش خونه، حبیبه جون…»

    توپارکینگ فرودگاه، سپیده زیربغل شوهرش راگرفت وروصندلی عقب پهن پاترول شاسی بلنددرازش کرد. شوهرش بعدازهشت ده ساعت هواپیماسواری، گیج ودر حالتی نیمه هشیاربود. روصندلی عقب درازکه شد، بادنیاومافیهاکاری نداشت و رفت.

سپیده گفت « بگذارمن رانندگی کنم. »

حبیبه گفت « بایدمن رانندگی کنم. »

« واسه چی میباس تورانندگی کنی؟ »

«واسه این که پونزده دقیقه ازتوبزرگترم،بهت دستورمیدم کناردست راننده بشین.»

    شب ازنیمه می گذشت که ازسانفرانسیسکوبیرون زدندوآزادراه سن حوزه رازیر چرخ های پاترول شاسی بلندگرفتند.

   سه ربع بعدتوشهرسن حوزه وخانه حبیبه بودند. سپیده شوهرگاوگیجه گرفته ی نیمه هشیارش راتواطاق خواب، روتخت درازکرد، دراطاق رابست وبرگشت. رفت دوش گرفت. برگشت، سروتنش راباحوله خشک کرد، خودراتوآینه وراندازکرد، روصورت وگل وگردن وغبغب وتوچشمهای عسلی خودخیره شد،لبخندی رضایت آمیززدومثل همیشه زیرلب توآینه باخودش بگومگوکرد:

« خیلیم ازآب وتاب نیفتادی هنوز…»

 گل وگردن وروسینه وزیربغلش راادکلن زدوبرگشت کنارمیز. تواین فاصله،حبیبه املت مختصری درست کرده ومیزراچیده بود. دوقلوهاگیلاس های آبجورابرداشتند وبه سلامتی هم، به هم زدندوصدای دنگ گیلاسهارادرآوردند، حبیبه گفت:

« خوش به حال خودم، بیست وپنج سال پیش شوهرمودقمرگ وخودموازشرش خلاص کردم، بنوشیم به سلامتی خودمون! »

« بره اونجاکه بلانباشه، ایشااله صدسال باتندرستی کنارهم باشیم، خواهردوقلوی عزیزترازجونم. »

« هنوزازگلوت نرفته پائین، رفتی توعوالم برهوت سپیده جون!گفتی بریم خونه تاقضیه رومفصل واسه ت تعریف کنم. »

« املت روبخوریم، خیلی گشنه م، چن گیلاس دیگه م بریم بالا، خیلی وقته دلم لک زده واسه یه همچین شبی ومیزی وگیلاسائی وخواهردوقلوم، اگه نگی من وپونزده دقیقه زودترمتولدشده م ودستورندی. »

   شام خوردندوسه چهارشیشه آبجوراخالی که کردند، حبیبه گفت: 

« دیگه اجازه نمیدم زیردرروی کنی. »

« واسه چی اجازه نمیدی؟ »

« واسه این که پونزده دقیقه ازت بزرگ ترم وبهت دستورمیدم تعریف کنی، می خواستی چی رومفصل توضیح بدی؟ »

« تووایبرتقریباهمه چی روقبلاواسه ت تعریف کرده م »

« این آخریشوبهم نگفتی. »

« خیلی خب، میدونی که شوهرم سرطان خون داره. »

« اینوتووایبرواسه م تعریف کردی. ازتازه هاش بگو. »

« دوهفته پیش ودفعه آخردکترجوابم کرد. »

« یعنی چی گفت؟ »

« خوب معاینه ش کردوگفت: دیگه نیارش پیشم، دوام به خوردش نده. حداکثریه ماه دیگه زنده ست. بگذارآزادباشه وهرجورراحته، زندگی کنه. »

«این که سرحاله وراحت راه میره، انگارهوش وحواسشم سرجاشه هنوز. »

« سرطان همینجوره، مریض دردنداره ، ذره ذره میخوردش تاتمومش کنه. »

« یکی دوهفته دیگه صبرمیکردی وبعد، باخیال راحت وتنها میامدی. »

« قضیه به همین سادگی نیست که تومیگی. »

« مثلاچیجوریه؟ »

« نشسته م وتمومشو، بادقت حساب کرده م. »

« چی چی روحساب کردی؟ داری کلافه م میکنی؟ »

« بعدازتدفین بایدتورستوران یاهتل نهاربدی، بعدازمراسم شب هفت بایدتوهتل یارستوران شام بدی، بعدازمراسم چهلم بایدتورستوران یاهتل نهاربدی. تمومشو حساب کرده م، هزینه فامیل چل نفره تواین مراسم، میشه صدمیلیون تومن. خریدقبرم توبهشت زهرامیشه هفتاد میلیون تومن. یعنی سرجمع میباس صدو هفتادمیلیون تومن پیاده شم، شوخی نیست. »

« نفست ازجای گرمت بیرون میاد، سپیده جون. اینجاآمریکاست، جائیه که ایمان فلک رفته به باد. خریدیه قبرخدات دلارمیشه! »

« کی گفته قبربخریم. »

« پس میخوای جنازه شوچی کارکنی؟ »

« اون کوره روکه دفعه پیش تواون محوطه پردارودرخت نشونم دادی، یادته؟»

« اون که همین نزدیک خونه است، منظورت چیه؟ »

« جنازه شومیدیم تواون کوره جنازه سوزی بسوزونن، خاکسترشم میریزیم تودریای  سانفرانسیسکو، هیچ خرجیم نداره…»  

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: