یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تاملاتی در باره ی نفرت اودیپی عارف قزوینی از پدرش


عباس احمدی


• خدایا، وجدان خود را به شهادت می طلبم که هرچه می نویسم عین حقیقت است." با همین جمله ی کوتاه، ابوالقاسم عارف قزوینی، شاعر نامدار ایران، زندگینامه ی خود را شروع می کند. نخستین موضوعی که در این اتو بیوگرافی به چشم می خورد، نفرت عمیق پسر جوان نسبت به پدرش است. پسر جوان تمام بدبختی های خود را از او می داند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٨ آبان ۱٣٨۶ -  ٣۰ اکتبر ۲۰۰۷


نفرت از پدر

"خدایا، وجدان خود را به شهادت می طلبم که هرچه می نویسم عین حقیقت است."

با همین جمله ی کوتاه، ابوالقاسم عارف قزوینی، شاعر نامدار ایران (1)، زندگینامه ی خود را شروع می کند. نخستین موضوعی که در این اتو بیوگرافی به چشم می خورد، نفرت عمیق پسر جوان نسبت به پدرش است. پسر جوان تمام بدبختی های خود را از او می داند:

"شروع می کنم به مختصری از تاریخ زندگانی خود...اسمم ابوالقاسم، تولدم در قزوین، پدر ملا هادی وکیل... یاد ندارم تاکنون اسم پدرم را به خیر و خوشی برده یا این که از برای او طلب آمرزش کرده باشم. تمام بدبختی های خود را در دوره ی زندگانی از او می دانم."

پسر جوان آن چنان از پدرش نفرت دارد که از مرده ی او هم صرف نظر نمی کند. به جای آن که ثلث ارثیه ی پدرش را، طبق وصیت نامه ی او، خرج روضه خوانی کند، مجلس شراب خواری راه می اندازد و برای شادی روح پدرش، به عرق خوری و الواطی می پردازد:

"با این که پدر من است، از مرده ی او هم صرف نظر نمی کنم... پدرم وصیت کرده بود که ثلث او را خرج و صرف روضه خوانی کنم. من هم باغاتی را که به جهت صرف این کار شده بود، آن ها را تمام و کمال اجاره دادم به شرط این که انگور آن ها را شراب بریزند. در هر سالی، یک مرتبه، از تهران به قزوین رفته، تنها به عزم خوردن شراب ثلث. پس از ورود، دعوت از اشخاصی که میل مفرط به خوردن شراب حلال داشتند، می شد. شراب کهنه ی سال گذشته را به یاد روح پدر، صرف، خم هایی که از شراب پارین خالی شده، پر کرده، مراجعت می کردم."

شغل پدرعارف، وکالت دادگستری بود. نفرت پسرجوان ازپدرش آنقدر شدید است که دامنه ی آن به شغل پدرش، یعنی به وکالت دادگستری نیز، توسعه پیدا می کند و او شغل وکالت را اسباب نفرت مردم می داند.

" پدر دارای شغل وکالت بود و من از طفولیت حس کرده بودم که این اسم اسباب نفرت مردم است"

پدر عارف، به صرافت می افتد که پسر جوان را، که صدای خوبی دارد، به کار روضه خوانی وادار کند. عارف چند سالی در پای منبر میرزا حسین واعظ، به نوحه خوانی مشغول می شود و سرانجام، طی مراسم عمامه گذاری، به لباس آخوندی ملبس می گردد. پسر به قدری از پدر نفرت دارد، که این کار را، که به دستور پدرش انجام شده است، ننگ بزرگی برای خود می داند:

"چون دارای حنجره ی داودی بودم پدرم به صرافت افتاد ... مرا به شغل روضه خوانی که به عقیده ی من هزار بار بدتر از شغل وکالت است وادار کرده باشد... دو سه سال در پای منبر مرحوم میرزا حسین واعظ ، مشغول نوحه خوانی بوده و بیشتر نوحه ها را هم خودم ساخته و می خواندم...روزی از جمعیتی دعوت شد که پس از صرف چای و شربت و شیرینی، مرا زیر بار ننگینی بردند. یعنی عمامه بر سر من کردند. ا لبته اشخاص حساس می دانند با این حال، من در چند روز اولی که عبور از کوچه و بازار می کردم با این بار ننگین و شرم آور در چه حالی بودم."

پسر، سر انجام، در برابر پدرعصیان می کند و برای آن که نفرت خود را از عبا و عمامه ی آخوندی، نشان بدهد، روز بیست و یکم رمضان که مصادف با روز شهادت حضرت علی علیه السلام بود، "با سر برهنه و پوتین برقی و با لباسی که تا آن روز چنین هیکلی را هیچ کس ندیده بود" ، به مسجد شاه قزوین می رود تا با قرتی بازی های خود آبروی پدرش را جلوی مردم ببرد.

"فراموش نشدنی است. سفر اولی که از تهران به قزوین مراجعت کردم با موی سر و پوتین برقی با لباسی، که تا آن روز چنین هیکلی را هیچ کس ندیده بود، روز بیست و یکم ماه رمضان به مسجد شاه قزوین رفتم. ... اتفاقا برای خوبی هوا صف های جماعت در صحن مسجد بسته شده بود و وعاظ شهر هر کدام به وسعت دایره ی عوام فریبی خود معرکه را گرم و خود را سرگرم خر درست کردن بودند. ورود بیموقع من، مثل خروس بی محل، چنان جلب نظر عامه کرد که دیگر هیچکس گوش به یاوه سرایی آنها ندادند. ( واعظان) جهت پریشانی حواس جمعیت را وقتی که فهمیدند، در سر منبر چه کردند و چه گفتند بماند. ... کاری که شد این بود یازده روز دیگر باقیمانده ی از ماه مبارک رمضان، صحبت کفر من اندر سرِ منبر می شد. در واقع همانطوری که عمامه مرا شرمنده و رسوا کرد، من نیز او را در پیش اهل علم صورت یک پول ِ سیاه قلب قلمداد کردم."

عارف، پس از مرگ پدرش، به هیچ یک وصیت های او عمل نمی کند. با آن که پدرش وصیت کرده بود که ثلث ارثیه ی او را خرج روضه خوانی کنند، اما عارف به جای دعا و نماز برای آمرزش روح آن مرحوم، با انگور های باغ پدرش، شراب می اندازد و به ، با لوطی های محل به عرق خوری و الواطی می پردازد. عارف، برخلاف وصیت پدرش، نعش پدرش را به جای کربلا، در همان قزوین چال می کند:

"برای تلافی رفتار پدرم نسبت به خود...من هم هیچ کار به میل او نکردم. اول خواهش او، در وصیتی که کرده بود، فرستادن نعش او بود به کربلا. طناب خود را از زیر این بار بیرون کشیدم...قبرستان قزوین هم چندان فرقی با قبرستان کربلا ندارد."
***
علت نفرت از پدر

برای پیدا کردن دلیل نفرت و کینه ی عمیق عارف به پدرش، اولین علتی که به ذهن می رسد، وجود عقده ی اودیپ در پسر جوان است. پسرها، در سن سه تا پنج سالگی، یعنی در مرحله ی قضیبی یا فالیک Phallic ، می خواهند با مادر خود جماعِ کنند و از پدر خود که رقیب عشقی آن هاست، بیزارند. پسر، در این مرحله، دلبسته ی مادر است، اما مادر "صاحب" دارد و این صاحب سختگیر نمی گذارد پسر به وصال مادرش برسد. پسر زناکار، در نهان آرزو می کند، که ای کاش پدرش را می کشت تا بدون رقیب، با مادرش همبستر می شد. عشق به مادر و نفرت از پدر، اساس مثلث اودیپی "پسر- مادر- پدر" است.

عشق بیمارگونه به مادر باعث می شود که پسر در بزرگسالی به دنبال معشوقه های مخصوصی بگردد. یعنی پسر، در بزرگسالی، یا عاشق دخترانی می شود که پدری سختگیردارند و پدر با عشق آن ها مخالف است و یا واله و شیدای زنانی می شود که شوهری سختگیردارند و شوهر نمی گذارد که عاشق دلخسته به وصال معشوق برسد.

از روی این نوع عشق های مخصوص است که می توان به وجود عقده ی اودیپ در این افراد پی برد. زیرا برای کسانی که گرفتار عقده ی اودیپ اند، اولین پیش شرط رابطه ی عاشقانه، آن است که معشوقه باید حتما "صاحب” داشته باشد تا شبیه به مادر"صاحب داری" شود که جوان عاشق پیشه در طفولیت به او دلبسته ی بوده است. این “صاحب” می تواند پدری سختگیر و یا شوهری حسود باشد که راه رسیدن عاشق به معشوق را مسدود می کند.

معشوقه ی “بی صاحب” هرگز شایسته ی عشق آتشین نیست. معشوقه ای که پدری سختگیر و مقتدر نداشته باشد، خود به خود از گردونه ی عشق های افسانه ای و طاقت سوز و دیوانه وار، خارج می شود. هرچه این مانع شدیدتر باشد، شدت علاقه ی عاشق به معشوق نیز شدیدتر می باشد. اگر مانعی در کار نباشد، عشقی نیز در کار نیست. سختگیری های پدرعروس که نمی گذارد جوان عاشق پیشه به وصال معشوق برسد، یاد آور سختگیری های پدردر دوران طفولیت است که نگذاشته است پسر زناکار به وصال مادرش برسد.

بزرگترین سم برای این عشق های بیمارگونه، وصال معشوقه است. معشوقه ای که با عاشق همبستر شود، شباهت خود را با الگوی اصلی همه ی عشق های دیوانه وار، یعنی شباهت خود را با مادر جفاکار، از دست می دهد. چنین معشوقه ی سهل الوصولی شایسته ی عشق واقعی نیست. این نوع عشق های آتشین، تنها در هجران است که مانند آتشفشان، شعله ور می شود و خرمن هستی عاشق را می سوزاند. این نوع عشق های مجنون وار، نسخه ی برون افکنی شده ی عقده ی اودیپ است و در آن ها، مثلث عاشقانه ی "خواستگار – دختر – پدرعروس"، جایگزین مثلث ادیپی "پسر – مادر – پدر" شده است.
***
شاهد مثال

اگر حدس ما در مورد رابطه ی اودیپی عارف با پدرش درست باشد، باید ردپای این عقده را در اولین عشق او یعنی در عشق دیوانه وار عارف به دختر حاجی رضا خان افشار، مشاهده کنیم.

عارف در شرح حالش، اشاره به معلمی می کند که نامش شیخ علی شالی است. عارف مدتی در خانه ی این معلم زندگی می کند. عارف در آن جا، عاشق دختر همسایه اش می شود. دختر، فرزند حاجی رضا خان افشار است که از بزرگان قزوین است. عارف به خواستگاری دختر جوان می رود، اما با سختگیری پدر دختر روبرو می شود. خود عارف می نویسد:

"بدبختانه موقعی بود که آن چه دارایی داشته، خرج بیماری کرده، با آن توقعات مرحوم پدرم که بایستی روضه خوان بشوم، لات و عرق خور و بی عار شده بودم. چنان که حاجی خان، پس از تحقیقات کامل از وضع زندگی، که هیچ یک از آن ها در پرده نبود، گفتند: من تابوت دختر خود را بردوش چنین جوان ولگرد لوطی نخواهم گذاشت."

سختگیری پدر دختر ، آتش عشق عارف را شعله ورتر می کند. زیرا این سختگیری ها یادآور سختگیری های پدر عارف در دوران کودکی است که نگذاشته است پسرزناکار به وصال مادر برسد. در این جا، حاجی رضا خان افشار، نقش ملاهادی، پدر عارف، و دختر، نقش مادر عارف را را بازی می کنند.

عارف برای آن که دختر را از چنگ پدر سختگیر بیرون بیاورد، به دختر پیشنهاد فرار می دهد:

"آن وقت به دختر پیغام فرستادم که من در این مدت آن چه لازمه ی جدیت و کوشش بود به خرج دادم، چون نتیجه نبخشید، حالا چاره را منحصر به فرد می بینم و آن این است که اگر این اظهاراتی که از طرف تو می شود، حقیقت دارد، باید در یک محضر حاضر شده به عقد من در آیی."

دختر حاجی رضا خان افشار، پیشنهاد عارف را می پذیرد:

"بیچاره دختر، تن به این ننگ در داده، با کلفتی که سر و سرش یکی بود، از راه حمام، به منزل یکی از دوستان من که اسباب بدبختی او در آن جا فراهم شده بود، حاضر شده، اقرار کرد. امروز دختر از آن خانه بیرون رفت، فردا شهر پر شد از این گفت و گو. طشت رسوایی ما بود که از بام افتاد."

با ان که عارف، دختر را به عقد شرعی خود در آورده بود، اما عروس و داماد، مراسم زفاف را انجام نداده بودند و دخترهمچنان باکره و دست نخورده باقی مانده بود. گویی نیرویی غیبی، داماد جوان را از وصال معشوق بر حذر می داشت تا عروس جوان،مانند مادر دوران طفولیت، همچنان دور از دسترس پسر باقی بماند و شباهت او با مادر خدشه دار نشود. حاجی رضا خان افشار، دختر فراری را به خانه باز می گرداند و او را در خانه زندانی می کند و به داماد جوان اجازه نمی دهد که به عروس عقد کرده ی خود نزدیک شود.

مادر عروس از طایفه ی حاجی سید جوادی های قزوین بود. جوان های این طایفه، عرصه را بر داماد جوان تنگ می کنند و عارف مجبور می شود از قزوین فرار کند:

"طایفه ی حاجی سید جوادی، سیصد، چهارصد نفر و یک محله ی قزوین اختصاص به آن ها داشت. رییس ایشان، حاحی سید ابراهیم، از علمای قاچماق قزوین به شمار می رفت. و نداشتن سواد هم در این طایفه، از بزرگ و کوچک، موروثی بود. جوان های این فامیل، همیشه مامورین اجرای شرارت و هرزگی بودند. مادر دختر از این طایفه بود. همین قدر، در مدت کمی، چنان عرصه از اطراف بر من تنگ شد که چاره را در فرار دیدم."

عارف از قزوین به رشت فرار می کند و در لباس درویشان روزگار می گذراند. پس از یک سال، عارف از رشت به قزوین باز می گردد و با هزار زحمت، یواشکی به دیدار دلدار می رود. پدر سختگیر از این دیدار پنهانی باخبر می شود و دختر را به ده دور دستی تبعید می کند. عارف، سرانجام مجبور می شود دختری را که عقد کرده بوده است، طلاق بدهد، بی آن که شربت وصل اش را چشیده باشد.

زن عارف با آن که شوهر دارد، اما همچنان باکره مانده است و داماد نتوانسته است به وصال او نایل آید. "زن شوهردارباکره"، یکی از خصیصه های عجیب عشق های اودیپی است. زن باکره از یک طرف سمبول و فرانمود و مظهر مادری است که وصال او برای پسر ممنوع است و باید باکره باقی بماند. و از طرف دیگر فرانمود آرزوهای فروخفته ی پسرعاشق پیشه است. زیرا، پسر خردسال که شاهد عشق بازی مادر جفاکار با پدر است، در نهان آرزو می کند که آیکاش مادرباکره مانده بود و با پدر همبستر نشده بود. این آرزوی داشتن مادر باکره، به صورت "زن شوهردارباکره" ، برون افکنی شده است. دختر حاجی رضا خان افشار، با ان که زن عارف بود، اما همچنان باکره مانده بود. نمونه ی مذهبی این آرزوی اودیپی، اسطوره ی مریم عذرا ست که به اعتقاد مومنان، بدون آن که با کسی همبستر شود، حضرت مسیح را به دنیا آورده است. زن باکره ی اثیری در برهنگ عوام سابقه ی عمیق دارد و همه ی پریان و فرشتگان قصه های ایرانی از روی این الگوی اودیپی نسخه برداری شده اند.

از سوی دیگر، پسر خردسال که شاهد هم آغوشی پدر با مادر است، به طور ناخودآکاه به این نتیجه می رسد که مادرش زنی بیوفا، جفاکار، شهوتران است که با جماع با پدر به عشق پسر خیانت می کند. در ذهن پسر، مادر به صورت لکاته ای هرجایی در می آید. به این ترتیب دوآلیسم زن اثیری – لکاته در ذهن پسر خردسال تشکیل می شود. این او تصویر، دو روی یک سکه اند. عشق دیوانه وار بسیاری از مردان به زنان لکاته و جنده مسلک از این عقده ی اودیپی سرپشمه می گیرد. زن هرچه لکاته تر و هرزه تر و بی وفاتر باشد، مطلوب تر و محبوب تر و خواستنی تر است. به همین علت است که در غزل های قارسی، معشوق مورد همگی بی وفا و هرجایی اند که بدون توجه به عاشق بیچاره با این و آن نرد عشق می بازند و به گفته ی حافظ، "می برندش چو قدح، دست به دست / می کشندش چو سبو، دوش به دوش". چنین زن شهوتران و مردباره ای که حافظ عاشقانه به او عشق می ورزد، فرانمود و سمبول و مظهر مادر لکاته ی دوران طفولیت حافظ است که به قول وحشی بافقی "این زمان، عاشق دلخسته فراوان دارد / کی سروبرگ من بی سر و سامان دارد."

عارف پس از طلاق دادن دختر باکره ی حاجی رضا خان افشار و پس از جدایی از زن باکره اش، به چهار دختر ناصرالدین شاه دل می بازد و آنان را با نام در ترانه های خود آواز می دهد. ردپای عقده ی اودیپ در این رابطه های عاشقانه نیز به خوبی دیده می شود.

یکی از این دختران ناصرالدین شاه ،«افتخار السلطنه» نام دارد که عارف تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می سراید:

افتخار همه آفاقی و منظور منی/ شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی/ ز چه رو شیشه ی دل می شکنی/ تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟/ سیم اندام ولی سنگ دلی/ سست پیمانی و پیمان شکنی ...

ملاقات های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی صورت می گیرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان» ،دوست صمیمی عارف آن را بر پا می کرده و به قولی خودش به دست خود تیشه برداشته و به ریشه ی زندگی اش می زند و الحق و الانصاف هم که عارف حق دوستی را به کمال و تمام ادا می کند! و در همان بزم های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمی اش را از راه به در می برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می شود که آرزو می کند جای نظام السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می زند که« اگر عارف، نظام السطان شود، چه میشه؟».

کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه ها و آه ها، پی به عمق فاجعه می برد و می فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه ی افتخار السلطنه ادامه می یابد. بیچاره نظام السلطان هم ناچار است، در این بزم های سه نفره شرکت کند، اما جرأت نمی کند، حتا برای به اصطلاح «قضای حاجت» هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می کند، فایده ای نمی بخشد و ناچار می شود که برای چند لحظه ای برود و زود برگرد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نباید، روبرو می شود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حال بده و بستان بوسه های آبدار عاشقانه می بیند. البته به روی مبارک نمی آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بیاورد، به پایان می رساند. به این ترتیب بزم های سه نفره برچیده می شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی دارد و مرتب تصنیف های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می سراید . این تصنیف ها به گوش زن و شوهر می رسد و زن را دل شیفته تر و شوهر را خشمگین تر می کند. افتخار السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت ندارد، یک روز با احتیاط به همسر می گوید که چون عارف وضع زندگی اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند. نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش می آید و می گوید« لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله هایی که شما می خواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر می گیرد!» (4)

افتخارالسلطنه، زن صاحب داری است که نقش مادر عارف را در مثلث اودیپی "مادر – پسر – پدر" بازی می کند. افتخارالسلطنه، به خاطر آن که دارای دو صاحب است، مورد توجه ی فوق العاده ی پسر زناکار است. او از یک سو، دختر ناصرالدین شاه، پادشاه مقتدر قاجار،و سوی دیگر زن «نظام السلطان» است.

ناصرالدین شاه و نظام السلطان، نقش پدر را در مثلث اودیپی "مادر – پسر – پدر"، بازی می کنند. برای عارف که گرفتار عقده ی اودیپ است، اولین پیش شرط رابطه ی عاشقانه، آن است که معشوقه باید حتما "صاحب” داشته باشد تا شبیه به مادر"صاحب داری" شود که جوان عاشق پیشه در طفولیت به او دلبسته ی بوده است. این “صاحب” می تواند پدری سختگیر و یا شوهری حسود باشد که راه رسیدن عاشق به معشوق را مسدود می کند. معشوقه ی “بی صاحب” هرگز شایسته ی عشق آتشین نیست. معشوقه ای که پدری سختگیر و مقتدر نداشته باشد، خود به خود از گردونه ی عشق های افسانه ای و طاقت سوز و دیوانه وار، خارج می شود. هرچه این مانع شدیدتر باشد، شدت علاقه ی عاشق به معشوق نیز شدیدتر می باشد.

تصعیید نفرت اودیپی از پدر مستبد به خصومت با شاه مستبد

همان طور که در بالا نشان دادیم، عشق دیوانه وار عارف قزوینی به دختر حاجی رضا خان افشار از عقده ی اودیپ و درجا زدن (= فیکساسیون) در مرحله ی قضیبی (= فالیکی)، سرچشمه گرفته است. این عشق، نسخه ی برون افکنی شده ی عقده ی اودیپ است. در این جا، مثلث عاشقانه ی "خواستگار – دختر – پدرعروس"، جایگزین مثلث ادیپی "پسر – مادر – پدر" شده است. به عبارت دیگر، حاجی رضا خان افشار، نقش ملاهادی، پدر عارف را بازی می کند. سختگیری های حاجی رضا که نمی گذارد جوان عاشق پیشه به وصال معشوق برسد، یاد آور سختگیری های ملاهادی در دوران طفولیت است که نگذاشته است پسر زناکار به وصال مادرش برسد. عارف، سرانجام مجبور می شود، دختر را بدون آن با او همبستر شود، طلاق بدهد.

این دومین شکست عشقی عارف است. بار او پسر خردسال مجبور بوده است که در برابر ملاهادی، پدر سختگیرش، عقب نشینی کند و مادرش را در چنگال مردی بیرحم و مستبد رها سازد. بار دوم، پسر جوان مجبور می شود که در برابر حاجی رضا خان افشار، پدر عروس، عقب نشینی کند و معشوقه اش را در چنگال مردی بیرحم و مستبد رها سازد. پسر گرچه در هردوی این مبارزه های عاشقانه در خردسالی و نوجوانی، شکست می خورد، اما نفرت اودیپی اوبه پدرش که مانع از جماع او با مادر شده است و تنفر عمیق او از حاجی رضا خان افشار که مانع از همبستری او با عروس نوجوان شده است، در اعماق جودش شعله می کشد و راه خروج می طلبد.

یکی از راه های خروج نفرت اودیپی پسر از پدر،استفاده از مکانیسم "تصعید" است. در پدیده ی "تصعید"، انرژی احساساتی که بر آورده نمی شود، متوجه ی یک هدف بالاتر می شود. به عبارت دیگر، شاعر جوان ما، انرژی احساس نفرت از پدر را متوجه ی شخص دیگری می کند. بهترین جایگزین برای پدر مستبد، شاه مستبد است که، مانند پدر، مقتدر و سرکوبگر است.

نفرت اودیپی از پدر مستبد، به صورت نفرت از شاه مستبد، و مبارزه ی عشفی با پدر ظالم، به صورت مبارزه ی سیاسی با شاه ظالم در می آید. دراین نسخه ی تصعید یافته ی اودیپی، مام میهن، نقش مادر پسر زناکار در دوران طفولیت را بازی می کند که پدر ستمگر، نگذاشته است دست پسر به او برسد.

شاعرانقلابی ما که می خواهد مام میهن را از چنگال شاه ستمگر نجات بدهد، در حقیقت، همان پسر زناکاری ست که می خواسته است مادر محبوبش را از چنگال پدر ستمگر نجات بدهد، اما در این کار شکست خورده است و اکنون تفرت خود را متوجه ی شاه کرده است.

میل به شاه کشی در عرصه ی سیاست دسخه ی تصعید یافته ی میل به پدرکشی در عرصه ی روانشناسی است.

در زمان حاضر که شیخ جای شاه را گرفته است. شیخ ظالم همان نقش شاه ستمگر را بازی می کند. مبارزان آزادیخواه ما، پهلوانان اژدهاکشی اند که به جنگ شیخ اژدها صفت می روند و می خواهند با شمشیر حق جوی خود، او را از وسط، مانند خیار تر، به دو نیم کنند و مام میهن را از چنگال او نجات بدهند.

مبارزه با شیخ مستبد، در حقیقت، نسخه ی تصعید یافته ی نفرت اودیپی پسر از پدر است که در آن، کشتن پدر به کشتن شیخ، تصعید یافته است. سید روح الله خمینی و سید علی خامنه ای، سمبول و فرانمود و مظهر پدر منفور دوران طفولیت اند که پسر زناکار می خواهد با کشتن آن ها به وصال مادر محبوبش که در این جا به صورت "مام میهن"، ظهور کرده است، برسد.

پهلوان اژدهاکش

پدیده ی شاه کشی و شیخ کشی که سرتاسر زندگی سیاسی عارف قزوینی را در خود گرفته بود، در حقیقت، نسخه ی دیگری از ارکئوتایپ یا کهن الگوی "پهلوان اژدها کش" ا ست. در این اسطوره، پهلوان داستان، به جنگ اژدهایی ستمگر می رود و در نبردی سهمناک، اژدها را می کشد و دنیا را از شرش نجات می دهد.

در اساطیر ایرانی، این ارکئو تایپ، بارها و بارها تکرار شده است. داستان فریدون و ضحاک ماردوش در شاهنامه، روایت ایرانیزه شده ی این ارکئوتایپ است. در این داستان، فریدون نقش پهلوان اژدهاکش و ضحاک نقش اژدها را بازی می کند. فریدون اژدها کش، در حقیقت، همان پسر زناکار مثلث اودیپی فروید است که پدر ستمگر را که به صورت ضحاک ماردوش در آمده است، می کشد و ایرانشهر را ازچنگال او آزاد می سازد. به عبارت دیگر، اسطوره ی "پهلوان اژدها کش"، از نظر روانشناسی، نسخه ی تصعید یافته ی نفرت اودیپی پسر از پدر است.

گاهی ظهور این پهلوان اژدهاکش، نه در گذشته ی اساطیری، بلکه در آینده ی آخرالزمانی، روی خواهد داد. روایت مذهبی چنین ارکئوتایپی، داستان ظهور مهدی موعود در دوره ی آخرالزمان است که با شمشیر حق جوی خود، خردجال و سایرکافران اژدهاصفت را می کشد و جهان را پر از عدل و داد می کند. امام دجال کش، پهلوان اژدها کشی است که با با کشتن اژدهای کفر، مردم را از چنگال ظلم و ستم نجات می دهد.

اسطوره ی "پهلوان اژدها کش"، از نظر فرویدی، نوعی برون افکنی آرزوها و امیال باطنی است که در عالم خیال جامه ی عمل به خود پوشیده است. در زبان علمی به این پدیده wish fulfillment می گویندکه در لغت، به معنای "جامه ی عمل پوشاندن به ارزوهای باطنی" می باشد. میل به کشتن پدر اژدها صفت که مادر را در چنگ خود اسیر کرده است، در این افسانه ها، به صورت کشتن ضحاک ماردوش و دیو سفید و دجال کافرکیش، جامه ی عمل به خود پوشیده است.
***
شاعر انقلابی ما، پهلوان اژدها کشی ست که به جنگ شاه اژدها صفت رفته است، اما در مبارزه با پدر تاجدار، همچنان که در مبارزه با پدر دوران کودکی اش، شکست می خورد و غمزده و محزون در همدان گوشه ی عزلت می گزیند و به جای آن که اژدها را بکشد، خود به دست اژدها کشته می شود.عارف، روز دوازدهم بهمن ماه یکهزار و سیصد و دوازده، در دره ی مرادبیگ همدان، در تبعیدِ رضاخانی، در تنگدستی و عسرت درمی گذرد. عارف ، پیش ازمرگ، در حقیقت، مرده ی متحرکی بیش نبود و این را سید جواد بدیع زاده، دوسال پیش از مرگ عارف، در همدان به چشم خود دیده و با گوش خود شنیده بود:

"حدود سال 1310 شمسی با عده ای از دوستان به همدان سفر کرده بودیم . در یکی از روزها که برای تفرج و تفریح به دره عباس آباد رفته بودیم، در قهوه خانه ای کنار جوی آبی نشسته بودیم... کمی دورتر بر روی فرشی ، پیر مردی را دیدیم که به حال خود مشغول بود... پس از چندی صاحب ان قهوه خانه نزدیک ما امد و گفت : آن آقایی که آنجا نشسته خواهش کرده ، به شما بگویم اگر میل دارید چند دقیقه ای پیش او بنشینید. ما قبول کردیم و بطرف آن مرد مجهول رفتیم ولی در فاصله دو ، سه متری او رسیدیم تشخیص دادم عارف است. در کنارش نشستیم . پیرمردی بود که چهره اش پر از چین و چروک بود و سرو وضعی درهم ریخته داشت ، بطوری که واقعا شناخته نمیشد او همان عارف ، شاعر آزادیخواه و آزاده بود که به این روز افتاده بود .... عارف نگاه سوزنده ای به من کرد و گفت : عارف مرده و من همان شیخ ابولقاسم قزوینی هستم و من آن بحث را قطع کردم ... بعد ... از او خداحافظی کردیم و رفتیم دیگر او را ندیدیم تا در سال 1312 در روزنامه ها خواندم که عارف مرده است ولی من در همان سال مرده او را دیدم." (2)

Abbas.Ahmadi@Mailcity.com

***
منابع

(1) داستان زندگی عارف از مقاله ی آقای صدرالدین الهی، ماهنامه ی پژواک، شماره ی مارچ ،2005 صفحه های 22-24 گرفته شده است:
www.pezhvak.com

(2) مردان موسیقی سنتی و نوین ایران به نقل از سید جواد بدیع زاده:
. www.arianews.com

(4) مقاله ی "یادی از عارف قزوینی و گذاری به ترانه های عاشقانه اش" نوشته ی پیرایه ی یغمایی، وبکده ی پیک خبری ایرانیان:
www.peikekhabari.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست