یادداشت روز خبر ایران دیدگاه ادبیات جهان ایران و جهان دانشجویی حقوق بشر آرشیو  
  زنان اجتماعی گوناگون انتخابات گفتگو کارگری گزارش        
   

فیلمکردهای کارِ "گلستان" و ترجمستان های ناکارِ او! (۱)


الف. ع. خ


• سخن بر سر نفی "لذت" و "تکنولوژی" نیست بلکه سخن بر سر "سرنوشتی" است که از ادغام "سنت و تکنیک" بوجود آمده است! سرنوشتی که در آن، ذهنیات مسیحی، یهودی و اسلامی در کنار عقلیات تکنیکی، کلاسیک و دانشگاهی! توانسته جهانی معجون از بوش، بن لادن، خامنه ای و گلستان بسازد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲٣ بهمن ۱٣٨۶ -  ۱۲ فوريه ۲۰۰٨


یک توضیح پیرامون عنوان مطلب: وا‍‍ژه های ترکیبی که در عنوان مقاله بکار رفته، هر چند خوش آهنگ نیستند اما نظرات مرا در این یادداشت بیشتر پوشش می دهند! آنچه که من از خلال گفته ها و آثار ابراهیم گلستان در می یابم! تلاش های او، اعم از فیلم، مستند، داستان و ترجمه، یا "فیلمکاری" است و یا "ترجمه" است. کارهای فیلمی او، چیزی نیست جز ثبت "طبیعت ایران" (نه حتی جامعه ایران) آنهم با استفاده از تکنیک های یک زبان ناآشنا، غیر فارسی و بیگانه! نوشته های داستانی او نیز روایت هایی است از "طبیعت" و "عادات" ایران و ایرانیان (آنهم در مبالغه آمیزترین شکل) که بازهم مشق و تمرینی است از همان تکنیک های زبان ناآشنا، غیرفارسی و بیگانه! برگردان آثار نویسندگانی نظیر فاکنر و همینگوی نیز قبل از آنکه ترجمه و برگردان سلیسِ یک داستان جذاب و قابل فهم باشد در واقع برگردان "تکنیک های داستان نویسی" از یک زبان بیگانه به زبان فارسی است. بدین ترتیب همه مخاطبان گلستان در اکثر آثار او در حوزه ای غیر از حوزه زبان فارسی قرار می گیرند و یا قرار دارند، و من (مخاطب فارسی زبان) ناگزیرم تا "کار"هایی که گلستان با "دوربین" انجام داده و مورد توجه مخاطبان اصلی اش (مجامع خارجی) قرار گرفته را "فیلمکردها" بنامم. همچنانکه مجبورم ترجمه- داستان های او را که فقط برگردان تکنیک های زبان بیگانه را (آنهم به صورت ناقص و وارونه) مد نظر قرار داده، "ترجمستان" بخوانم.
حال چرا فیلمکردها را "کار" و ترجمستان ها را "ناکار" دانسته ام؟ به این دلیل است که "فیلمکاری" گلستان به صورت حرفه ای انجام می شود و زمینه ارتزاق او را فراهم می آورد! در نتیجه "کار" محسوب می شود. اما ترجمستان های او غیرحرفه ای و غیرسودآور بوده و "کار" محسوب نمی شوند، به همین خاطر است که اینگونه تلاش ها را"ناکار" دانسته ام!
--------------------------------

این یادداشت گزیده ای از یک مطلب بلند است که به بهانه مصاحبه آقای ابراهیم گلستان با هفته نامه «شهروند امروز سال دوم شماره ٣۲»، نوشته شده است.
قبل از هر چیز این سوال را مطرح می کنم که چرا "شهروند امروز" به دنبال "کهنه قباله ها" می رود و از میان آنها "چهره می پردازد"، "موضوع خلق می کند" و در تلاش است تا "واقعیت های کهنه و کوچک" را "بزرگ" نشان دهد؟!
دلیلش را البته بسیاری می دانند و آن دلایل بسی ساده است، واضح است که «شهروند امروز» نه می تواند به قباله های تازه (مثل چگونگی کشتن جوانان وطن در زندانها) رجوع کند ، نه می تواند به چهره های جدید و غیر تکراری (مانند جوانان برومندی که در مقابل استبداد می ایستند) بپردازد و نه می تواند واقعیت های تازه و بزرگ امروز (مثل بیداری روزافزون فرزندان این آب و خاک) را نشان دهد. من البته به آنها سفارش نمی کنم که به شغل دیگری "هجرت" کنند. اما به آنها توصیه می کنم اگر نمی توانند و اجازه ندارند که با "امروز" سر و کار داشته باشند، حداقل "دیروز" را با مجوزها و مقدورات امروز ترسیم نکنند. به یاد داشته باشند، "واقعیت های بزرگ"، "واقعیت های کوچک و کهنه"را می بلعند! تلاش برای بزرگنمایی آنها بی فایده است!
در این یادداشت سعی خواهم کرد علاوه بر نقد برخی اندیشه های مدرنیته، تاثیر این اندیشه ها و تاثیر "تکنولوژی" حاصل از آنها را بر جوامع سنتی مانند ایران مورد توجه قرار دهم. در اینجا اندیشه هایی را مورد نقد قرار خواهم داد که بر بستر آن اندیشه ها، هنر، ادبیات، صنعت و سینمای "فردگرا" شکل گرفته است.
لازم به ذکر است، نقد برخی اندیشه های مدرنیته در این یادداشت به هیچ وجه نشانه تایید اندیشه های سنتی موجود در جوامعی نظیر ایران نیست. بلکه هدف، از یک طرف، نشان دادن نتایجی است که حاصل تماس، برخورد و اتصال "انسانِِ دین مدارِ جوامع مدرن" با "تکنولوژی" است و از طرف دیگر حاصل تماس، برخورد و اتصال اندیشه های عقل ابزار مدرنیته با اندیشه های سنتی موجود در جوامع سنتی است. نتایجی که حداقل سه دسته شخصیت معجون و متعارض را در عرصه جهانی بازتولید می کند! دسته اول (مانند بن لادن و خامنه ای) که "غرب ستیز" هستند، دسته دوم (مانند بوش و رامسفلد) که "شرق ستیزی" می کنند و دسته سوم (مثل ابراهیم گلستان) که "خودستیز" شده اند! این هر سه دسته، بسته به بضاعت خویش، هم به خود و هم به جهان پیرامون خود آسیب می زنند.
بحث من در این یادداشت پرداختن به "شخصیت خودستیز" است، اما این بحث در درون فضایی جریان دارد که جوّ قالب آن را اشخاص "غرب ستیز" و "شرق ستیز" شکل داده اند. یعنی در مواردی، خود بخود به هر سه دسته شخصیت اشاره خواهد شد، اما محور بحث "شخصیت و آثار گلستان" است!
ابتدا به جنبه های بیرونی شخصیت گلستان خواهم پرداخت، یعنی جنبه هایی که به اظهار نظرها، اقدامات و ادعاهای او مربوط می شود. (همان جنبه هایی که در مصاحبه هایش انعکاس دارد، مثل مصاحبه با «شهروند امروز» یا مصاحبه با آقای پرویز جاهد که در قالب کتاب «نوشتن با دوربین» منتشر شده است)
البته شخصیت اجتمایی و شیوه زندگی گلستان قطعا متاثر از شرایط سیاسی- اجتمایی ایران است، بازتاب این تاثیرات نیز قطعا در آثار(به اصطلاح هنری) او، انعکاس دارد. به همین خاطر در قسمت های بعدی سعی خواهم کرد، اولا هم به تحلیل شکل گیری شخصیت گلستان(ها) در اوضاع و احوال سیاسی – اجتمایی ایران بپردازم، ثانیا از درون برخی از آثار گلستان، "شخصیت" (به اصطلاح هنری) او را با دقت بیشتری مورد کاوش قرار دهم.
در این میان به "شخصیت اجتمایی" و "آثار" دیگر حضراتِ یاد شده کاری ندارم، ذکر نام و اقدامات آنها صرفا به خاطر مثال و مقایسه است. جنبه های بیرونی "شخصیت" و "آثار" بوش، بن لادن و خامنه ای در عراق، افغانستان و ایران، آنچنان اظهرمن الشمس است، که نیاز به توضیح ندارد.(هرچقدر هم که نابودی نظام دیکتاتوری صدام، ما را خوشحال کند و هر چقدر هم که وعده بهشت ما را خمار و بی اختیار کند! یا که هر چقدر شعار مبارزه با استکبار ما را سر کار نهد! در هر صورت، کار این افراد با آدمکشی عجین است)   
همه اشخاص یاد شده در بالا از جمله گلستان، گرفتار "ابزار"هایی هستند که بدستشان رسیده است. مثلا اگر مواد منفجره نبود شاید بن لادن، همه را کافر نمی پنداشت. اگر موشک های پتریوت و دیگر ادوات برتر نظامی نبود، شاید بوش خود را بهتر از همه فرض نمی کرد. اگر "دوربین" نبود شاید گلستان همه را احمق و بی شعور به حساب نمی آورد.
حتی اکنون که بن لادن همه را کافر، بوش همه را بد، و گلستان همه را احمق می پندارد، باز هم اگر مواد منفجره نبود، بن لادن برای اقدامات انتهاری خود، قطعا جز "دست به دامان خدا بردن" کاری از پیش نمی برد! اگر موشک های پتریوت و دیگر ادوات برتر نظامی نبود، بوش و رامسفلد، شاید هرگز"هدف تسخیر عراق" را، آنهم در مدت ۲۰ روز، در سر نمی پروراندند. اگر دوربین نبود، گلستان قطعا آواره انگلستان نمی شد تا به مرض "خود دانا بینی" دچار شود! آنها همه گمگشتگان تکنولوژی هستند. تکنولوژی بد نیست، بلکه ظرفیت فهم و اندیشگی آنها اندک است!(گفتم اندک است)
در اندیشه مدرنیته "عقل انسان" بیش از هر چیز به ابزاری برای برآوردن لذت شخصی تبدیل شد و انسان ساکن در فضای مدرنیته برای توسعه و گسترش لذت به "ابزارسازی" روی آورد. نتیجه رقابت در"ابزارسازی" بود که به ظهور "تکنولوژی" انجامید، و عطش این رقابت، پدیده تکنولوژی را به عرصه جهانی کشاند. درست است که تکنولوژی عرصه عمومی را برخوردار از مواهب خود نمود اما تکنولوژی مدرن در واقع محصول رقابت درلذت شخصی (فردی) بود.
گسترش تکنولوژی در جهان بازتاب های مختلفی در بر داشت. برخی ها از هر دستاورد تکنولوژیکی، بدون توجه به عواقب آن، بی مهابا استفاده نمودند! برخی ها در مواجهه با تکنولوژی به تقلید تولید آن پرداختند. عده ای نیز با واردات تکنولوژی صرفا به (تقلید) شیوه های بهره مندی لذتمندانه از آن اکتفا کردند، عده ای دیگر بنابه وعده‍ی لذت های اخروی، با تکنولوژی و لذتِ حاصل از آن، درافتاده و مقابله کردند، حتی از تکنولوژی بهره بردند تا به مقابله با آن بپردازند! گروهی نیز بودند که لذت و تکنولوژی را امری اجتمایی دیدند و آن را از گردونه‍ی رقابت های فردی دور نگه داشته و بنیان لذت و تکنولوژی عمومی را پایه گذاشتند.
بدین ترتیب، مخاطب من، همه‍ی آن کسانی هستند که به تقلید "لذت از تکنولوژی" پرداختند (نه حتی تقلید تولید آن) و کارشان به جایی رسید که نه به یک اندیشمند فردگرا، بلکه به یک مقلد اندیشه های فردگرایانه تبدیل شدند و کارشان به "خودستیزی" انجامید.
سخن بر سر نفی "لذت" و "تکنولوژی" نیست بلکه سخن بر سر "سرنوشتی" است که از ادغام "سنت و تکنیک" بوجود آمده است! سرنوشتی که در آن، ذهنیات مسیحی، یهودی و اسلامی در کنار عقلیات تکنیکی، کلاسیک و دانشگاهی! توانسته جهانی معجون از بوش، بن لادن، خامنه ای و گلستان بسازد. در چنین شرایطی، "خودآگاهی" دیگری لازم است تا فکر و اندیشه انسانی، به ابزار، تقلید و تکنیک، تقلیل نیابد. یعنی اندیشه در انقیاد تقلید و تکنولوژی قرار نگیرد بلکه برعکس، تکنولوژی در انقیاد فکر و اندیشه قرار بگیرد، تا پویایی انسان برای فهم یک زندگی انسانی، همواره مهیا باشد و زندگی همواره از سر نوشته شود، نه بر سر.
بی شک "تکنولوژی" خدمات زیادی به انسان می دهد، اما شدت این خدمات، آش را چنان شور کرده که صدای برخی از مخلفات آش (متفکران پست مدرن که در فضای مدرنیته رشد یافته اند) درآمده است، یعنی تکنولوژی به جایی رسیده که حتی انسان تصور می کند، عمل "فکر کردن" را نیز می تواند برای او انجام دهد! "تکنیک" جای اندیشه را گرفته است، خلاقیت انسانی را به خود منحصر و محدود کرده است، کار به جایی رسیده که "فوت و فن" و تکنیک به عنوان "فکر" و "اندیشه" تصور می شود.
تکنولوژی اگر بدون توجه به معیارهای "جهان شمول" تولید و توزیع شود و تنها سود بیشتر را مطمع نظر قرار دهد، نتیجه‍ی آن در سرزمین های تولید کننده، موجب بروز شخصیت هایی نظیر بوش و رامسفلد خواهد بود و در کشورهای مصرف کننده، علاوه بر دود، آلودگی و تخریب محیط زیست، موجب بروز شخصیت هایی نظیر بن لادن و گلستان خواهد شد. یکی (مانند بوش) خود را آقای جهان می داند، دیگری (نظیر بن لادن) از بشر و زندگی بشری بیگانه می شود و سومی (چون گلستان) از خود و جامعه بومی خود جدا می افتد و منزوی می گردد. هر سه، در حد بضاعت خویش، به زندگی تفاهم آمیز خود و بشریت آسیب می زنند.
وقتی قرار باشد تا تکنولوژی از طریق "آقاهای جهان" با الویت سود بیشتر توزیع شود، در کشور ما ایران، شاه قاجار مجبور است جای خود را به شاه پهلوی بدهد، پهلوی پدر نیز جایش را به پهلوی پسر! بدین ترتیب "شاه پسر" نیز مجبور است جای خود را به خمینی آخوند بسپارد و این آخوند به آن آخوند تا.... چرخ تکنولوژیک جهان بچرخد!
کمدی تکنولوژ‍یک را نیز دلقک هایی مانند احمدی نژاد به را می اندازند و وعده می دهند، که به کمک دختر شانزده ساله دبیرستانی قصد دارند چرخه سوخت هسته ای را در خانه به راه اندازند! و از قافله تکنولو‍یک جهان غافل نمانند! تا بخشی از کمبودها و حقارت ها را، حداقل با شعار جبران کنند!
به راستی چه کسی بهتر از شاه و آخوند! می تواند آزادی و خلاقیت را در بخش هایی از جهان ، کوپنی کند؟! چه کسی بهتر از شاه و آخوندِ دیکتاتور می تواند انحصار رقابت در عرصه تکنولوژی را برای ممالک خاصی محفوظ نگه دارد؟ و به راستی چه کسی جز شاه و آخوند می تواند برای تکنولوژی سودآور و رقابتی این جهان، سودآورتر باشد؟!!!
اگر از زندگی "آقاهایی" نظیر بوش، که مطلقا متاثر از تمام جوانب زندگی تکنولوژیک هستند، بگذریم، زندگی بن لادن صرفا متاثر از تکنولوژی اسلحه و بمب است، همانگونه که زندگی گلستان متاثر از تکنولوژی دوربین و سینماست. قطعا تفاوت هایی بین زندگی های متاثر از تکنولوژی وجود دارد، اما بازهم اگر از تفاوت زندگی "آقاها" بگذریم! این تفاوت ها در زندگی بن لادن و گلستان، صرفا در خوفناکی اسلحه و جذابیت دوربین خلاصه نمی شود. بلکه اگر با اسلحه می توان آدم کشت با دوربین نیز می توان فکر را از میان برداشت و یا آن را به جای "فکر" گماشت.
به نظر من "شخصیت و آثار ابراهیم گلستان" تاثیر قابل توجهی از "تکنولوژی دوربین" پذیرفته است، او نمونه خوبی است تا بتوانیم ناهنجاریهای ناشی از نابرابری و ناهمگونی تولید، توزیع و مصرف تکنولوژی در جهان را نشان دهیم.
تولید و توزیعِ ناموزون و نابرابر تکنولوژی در جهان، ناهنجاری های زیادی را در نقاط مختلف جهان بوجود آورده است. ورود تکنولوژی نوظهور(حتی تکنیک های هنری و ادبی) به برخی از کشورها، علاوه بر مصرف زدگی و تعطیلی اندیشه ، ناهنجاری های دیگری از قبیل گمگشتگی، حقارت، از خود بیگانگی و خود ستیزی را نیز به ارمغان آورده است.
علاوه بر نابرابری و ناموزونی موجود در تولید و توزیع تکنولوژی، یک "ناهمگونی" دیگر نیز میان تکنولوژی و انسان وجود دارد که باعث ناهنجاری های دیگری می شود، این ناهنجاری ها به شکل بیگانگی، تحقیر و ستیز با دیگران نمود پیدا می کند.
ناهمگونی موجود میان "تکنولوژی" و "انسان" به ماهیت متفاوت آن دو بر می گردد. درست است که تکنولوژی فرآورده ای انسانی است، اما فرآورده ای علمی، عقلانی و دانشگاهی است. حال آنکه "شخصیت انسان" فرآورده ای دینی، ذهنی و اجتمایی است. مواجهه و مجاورت این دو فرآورده، (یعنی انسان و تکنولوژی) که ماهیت متفاوتی از یکدیگر دارند! همواره می تواند مخاطرات و ناهنجاری هایی را بوجود آورد، مگر آنکه تمهیداتی اندیشیده شود.
"شخصیت" انسانها قبل ازآنکه یک فرآورده عقلی و دانشگاهی باشد، یک فرآورده ذهنی و دینی است، یعنی شخصیت انسانها در فضایی ذهنی و دینی شکل می گیرد! حال آنکه "تکنولوژی" در یک فضای علمی و عقلی پدید می آید.
بوش، بن لادن و گلستان از نظر شخصیتی فرآورده ای دینی هستند، رفتار هریک از آنها با هر فرآورده تکنولوژیکی (در بدو امر) رفتاری مشابه خواهد بود. (البته ممکن است تکرّر استفاده از یک تکنولوژی، شیوه استفاده‍ی آن را اصلاح نموده و انسانی تر کند).
به راستی چه تفاوتی دارد بین رفتاری که بوش با موشک پتریوت می کند، و رفتاری که بن لادن با نارنجک و مواد منفجره انجام می دهد؟ به نظر من، آنها هر دو پسران مومن و معتقدی هستند که اهداف کتمان شده خود را در پرتو ابزارهای دمِِ دستشان نمایان می سازند! یعنی ابزارها به جای مغز و عقلشان عمل می کنند! هر دو آنها بر اساس آن فکر دینی که می گوید: «مردمان منحرف هستند، و محتاج هدایت! پس باید آنها را به راه راست هدایت نمود»، می خواهند با تکیه بر همین ابزارها مردمان را هدایت کنند! این ابزارها گویی در حکم "خودآگاهی" و شعور آنهاست، به محض دسترسی به آن، هوس هدایت بشر را در سر می پرورانند. آنها با محک و تکیه بر همین ابزارها یکدیگر را بیگانه می دانند، تحقیر می کنند و با هم در ستیزهستند!
گلستان نیز پسر مومن و معتقدی است، او نیز با وسیلْه دمِ دست خود رفتاری مشابه‍ی بوش و بن لادن داشته است! به راستی گلستان با ابزار دمِ دست خود چه کرده است؟ آیا فکر او، چیزی جز یک فکر دینی است که قصد دارد دیگران را هدایت کند؟ آیا او با "دوربین" فکر جدیدی خلق کرده است؟ یا که می خواهد از طریق آن دیگران را هدایت کند؟ آیا غیر از این است که گلستان به جای "مغز" و عقلِ خویش با "دوربین" فکر کرده است؟ آیا غیر از این است که او با "مغز" و عقلِ خویش صرفا به فحاشی، تحقیر و ستیز با دیگران مشغول بوده است، درست مثل بوش و بن لادن!
گلستان به چه کسانی فحاشی می کند؟ بی تردید او به مجموعه ای فحاشی می کند که خود یکی از آنهاست! این یعنی خودستیزی! عمل گلستان با "دیگرستیزی" بوش و بن لادن، تفاوتی نمی کند، آنها نیز با مجموعه ای ستیز می کنند که خود، یکی از اعضای همان مجموعه هستند! مجموعه‍ی انسانها!
ابراهیم گلستان از جمله کسانی است که بسیاری از هم عصران، شاگردان و منتقدان خود را نادان و نافهم قلمداد می کند! در مقابل، قطعا خود را دانا، فهمیده و باشعور تصور می کند! شاید او در مورد خود اشتباه نکند! چرا که ممکن است به خود و شیوه نگاه (دید) خویش واقف باشد، اما بی تردید در مورد دیگران دچار اشتباه است، چرا که او نمی داند، دیگران چقدر به خود و نوع نگاه خویش واقف هستند! اگر بگوید این یکی را نیز می دانم، قطعا او تنها و یگانه است! همان گونه که سراسر عمرش را تنها و یگانه بوده است! چنین فردی تبدیل به خدایی زمینی می شود که سعی دارد فاصله فیزیکی خود را با بندگانش حفظ کند تا به ابهتش آسیبی نرسد و هراز گاهی نیز اگر فرصتی بدست دهد، با کمک رسولان! و فرشتگان! تلاش می کند تا پیام های انذارگونه خود را به سمع بندگان خویش برساند!
من می گویم چنین خدایی پیش از آنکه متولد شده باشد، مرده است! حتی اگر آن رسولان! کوله بار پیام های به دوش کشیده را حیات بخش بدانند و در نشر آن بکوشند! و آن فرشتگان! به هنگام دیدن خدای خود به تب و تاب و لکنت بیافتند!
داستان خلاقیت های (به اصطلاح ادبی) گلستان، مانند داستان خلقتِ آن خدایی است که به بندگانش می گوید: (خلقت من همین است که هست! هر که می خواهد بفهمد، بفهمد! وگرنه صد سال سیاه، که نمی فهمد! آنکه می فهمد و شکرش را به جا می آورد (از مواهب من که چه عرض کنم) از فحاشی های من در امان خواهد بود وگرنه اگر نفهمد، فحش است که نثارش خواهم کرد.)
البته هر خدای "خود خوانده ای" پس از چندی دلتنگ و متزلزل می شود و آرزوی بازگشت، به زیرِ دست و پای بندگانی را می کند که روزی از آنها، انتظار درکِ ابهت و بزرگی خود را داشت! با این تفاوت که اینبار او آرزو دارد در زیر دست و پا هم که شده، فحش بشنود تا که شاید لذت ببرد! اما ظاهرا کسی به این خدا اعتنا نمی کند! حتی کسی فحش هم نمی دهد، تا که او لذت ببرد!
گلستان حق دارد مثل هر انسانی، اندیشه های مشخصِ هر فرد یا گروه مشخصِ دیگری را مورد نقد یا تردید قرار دهد، حتی می تواند آنها را «قزمیت» و «بی شعور» بخواند، اما وقتی چندین نسل با اندیشه های متکثر و متنوع را مورد حمله قرار می دهد، قطعا دچار یک "مرض" شده است. این مرض امروزه بسیار شایع است و بر هر منبری روئیده است. مرض "خوددانابینی" و منبر"هدایت کنندگی نادانایان"!
تفاوت و تعارض نگاه بسیاری از روشنفکران ایرانی با نگاه آقای گلستان بر سر موضوعاتی همچون ادبیات، شعر، هنر، سینما و سیاست به هیچ وجه حاکی از آن روایتی نیست که آقای گلستان یک تنه به نزد قاضی می رود و حکایت می کند!
گلستان سعی دارد گرایش خود به داستان نویسی و سینمای مدرن را به نگاه ذاتی خود نسبت دهد اما من می گویم گرایش گلستان به داستان نویسی و سینمای مدرن یک گرایش تقلیدی بوده است! چرا که تنها گرایش های تقلیدی هستند که می توانند موقتا انسان را میهمان یک "شرایط مرجع" کنند! گلستان اکنون میهمان موقتی سرزمین های مرجعی است که نگاه مدرن به هستی در همه‍ی زمینه ها نخستین بار در آن سرزمین ها متولد شده است. گلستان هرگز بومی آن سرزمین ها نخواهد شد، مگر آنکه دوباره متولد شود و مادرش نامِ "آبراهام گلدشتاین" بر او بگذارد!
گلستان به جای آنکه به مخاطبان خود نهیب زند که «نمی فهمند! خب نفهمند! صد سال سیاه که نمی فهمند!» باید آگاه شود که "مرجع" او یعنی همان "نگاه (دید) مدرنیستی" به عالم هستی چندی است که از قطار فهم و درک جهان هستی جا مانده است. حتی حافظ، خیام، سعدی و مولوی که در جهان بی تکنولوژی می زیستند، درک جهان شمول تری از درک برخی اندیشه وران مدرنیته داشته اند. رواج اندیشه های اندیشه وران قبل از مدرنیته، چه در غرب و چه در شرق، نشان می دهد که تکنولوژی در زندگی انسان فقط یک وسیله است! نه اندیشه است و نه هدف! توجیه کننده اندیشه نیز نمی تواند باشد! یعنی پیشرفت تکنولوژیک در یک عرصه فکری و فرهنگی نمی تواند معیار جهان شمولی آن فکر و فرهنگ باشد، تکنولوژی قبل از آنکه "فکر" را گسترش دهد، به جای فکر، فوت و فن لذت و بهره وری از خود را می گستراند و خلق و خوی مختص خود را می سازد.
در بستر فرهنگی که گلستان در آن زیست می کند! از زهدان نگاه مدرنیستی، نگاههای نافذتری سر بر آورده اند! در تعجم که چگونه گلستان هنوز در سینما و ادبیات دهه سی و چهل زیست می کند! در دهه هایی که بزرگترین کشورهای تکنولوژیک امروز جهان در عصر برتری نژادی و نژاد پرستی غوطه می خوردند! اگر تصور می کنند که در ظل حاکمان مطلقه‍ی ایران، ادبیات و سینمای ایران نتوانسته از مرز نگاه مدرنیستی آقای گلستان عبور کند! سخت در اشتباه هستند! هرگز آنچه که امکان ظهور در عرصه جامعه را دارد ملاک نیست، بلکه ملاک، آن است که هست. آنچه که در جامعه هست، همانی است که به خلق و خوی مردم سرایت کرده است.
آقای گلستان تصورش بر این است که طرف مقابل او (روشنفکرانی که او چپ نما می خواند) کماکان در ادبیات گورکی و امثال او غوطه می خورند اما سخت در اشتباه است. تمجید از بهرنگی، درویشیان و دولت آبادی صرفا برای پاسداشت یک سنت ادبی است، سنتی که ممکن است میراث مدرنیته باشد اما مرز شناخته شده ای با ادبیات فردگرای مورد نظر آقای گلستان دارد. او در مورد توده های اجتمایی ایران نیز تصور کاملا نادرستی دارد و مدام به مصاحبه کنندگان خود نصیحت می کند که خودتان باشید و تقلید دیگران نکنید! او تصور می کند که ایرانیان جملگی برای انجام هرکاری به "توضیح المسائل" آقایان مراجعه می کنند و شبها را نیز با خواندن دعای ندبه سر به بالین می گذارند! گلستان حتی سخن گفتن از دیگران و کارهای آنها را برنمی تابد! و طرح دیدگاههای دیگران توسط مصاحبه کنندگانش را مصداق تقلید و وابستگی مصاحبه کنندگان به آنان می داند. این مسئله در جای جای مصاحبه های او کاملا آشکار است.
آقای گلستان هنوز نمی خواهد وجود سنت ادبی دیگری، جز سنت تقلیدی- ادبی "تک ساز" خود! که در تلاش است تا انسان تک و مجلل بسازد (بخوانید مونتاژ کند) را باور کند! تو گویی جایزه های ۵۰ سال پیشِ دنیای مدرنیته که بر اساس معیارهای مشخصی! به کارهای او اعطا می شد، هنوز تاثیر خود را گذاشته است. شاید تصور می کند برنده شدنش در«لاتاری» نیز جایزه ای از جهان غیب است که هنوز به این سبک از زندگی و کار او داده می شود!
آقای گلستان هر چقدر دوست دارد می تواند بر علیه شاملو و دیگران بگوید و بنویسد همانطور که آزاد است تا در وصف حافظ بگوید! اما اگر بخواهد زادبوم خود را بشناسد، بهتر است که بداند، اگر پدران این سرزمین عشق را از نگاه حافظ می فهمیدند، امروز فرزندان آنان ضمن احترام به سنت عاشقانه های حافظ، عشق را از نگاه شاملو می فهمند. اگر دیروز با نگاهِ سعدی و مولانا به هستی می نگریستند، امروز ضمن احترام به هستی شناسی سعدی و مولانا با نگاه سپهری به درکِ هستی روی می آورند، گلستان اما هنوز با سنت حافظ عشق می ورزد و با سنت سعدی و مولوی به هستی می نگرد، اما ادای شکسپیر و میکل آنژ را در می آورد.
آقای گلستان به طور تلویحی، برخی از ویژگی های شخصی خود را ملاک درستی اندیشه هایش قرار می دهد و متقابلا برخی از ویژگی های شخصی دیگران را ملاک نادرستی اندیشه های آنان، اما...
کسی که ورزش می کند، کوه می رود، به اندازه می خورد، به قاعده می نوشد و اصولا نظم متعادلی برای اداره جسم خود پیشه می کند، همچنین اگر امکانات مناسبی برای تفریح و لذت دارد، مدام به دیدن دیدنی های لذت بخش می رود، سیکار نمی کشد، عرق نمی خورد، تریاک استعمال نمی کند، خصوصا که بعد از نزدیک به نود سال، کماکان انسان خوشتیپ و سرپایی مانده باشد، چنین فردی، بی تردید موجود جالبی است که در تن آسودگی و سلامت جسمی، موفق بوده است. اما چنین موجود جالبی، لزوما نمی تواند "حال و احوال" یا "جان و جَنَم" مناسبی داشته باشد! این موجود، لزوما نمی تواند اندیشمند و روشنفکر باشد، چون یک اندیشمند یا روشنفکر به نظر نمی رسد که چنین اوضاعی از وضعیت جسمی خود را ملاک درست اندیشیدن یا درستی اندیشه های خود بداند! چرا که اوضاع شخصی یک فرد نمی تواند ملاکی برای اوضاع جامعه یا جهان باشد. حال آنکه روشنفکر در جهان امروز بیش از آنکه به اوضاع شخصی خود اندیشه کند به اوضاع جامعه و جهان حساس است. از نگاه یک روشنفکر، بشر موجودی است اجتمایی و نابسامانی در اجتماع بشری نیز اساسی ترین دغدغه روشنفکر است، همین نابسامانی های اجتمایی است که کار کل بشریت را برای ادامه حیات بر این کره خاکی با مشکل مواجه می کند.

ادامه دارد...


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Delicious delicious     Facebook facebook     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست