یادداشت روز خبر ایران دیدگاه ادبیات جهان ایران و جهان دانشجویی حقوق بشر آرشیو  
  زنان اجتماعی گوناگون انتخابات گفتگو کارگری گزارش        
   

فیلمکردهای کارِ "گلستان" و ترجمستان های ناکارِ او! - ۲


الف. ع. خ


• گلستان نه اندیشه مارکسیسم را در جایگاه یک "فکر" دید و نه تکنولوژی را در جایگاه یک "ابزار"، گلستان در جوانی اندیشه مارکسیسم را در جایگاه ابزار دید که تصور می کرد به وسیله آن می توان ایران را "گلستان" کرد. و در میانسالی تکنولوژی را به جای فکر نشاند و تصور کرد که از طریق آن می توان همه چیز را فهمید! او اکنون به امید ساخته شدن یک ابزار متفکر روزگار می گذراند! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۷ بهمن ۱٣٨۶ -  ۱۶ فوريه ۲۰۰٨


شاید آنچنان ایرادی به شخصیت، نوع تفکر و نحوه زندگی آقای گلستان وارد نباشد، چرا که اگر به تایخچه‍ی زندگی او توجه کنیم، و به حضور اولیه او در عرصه های اجتمایی نظری بیافکنیم، جوانی را می بینیم که از هر لحاظ جامعه‍ی پیرامون خود را در تنگنا می بیند، طبق عادات جوامع بسته و سنتی، با قابل دسترس ترین ایدئولوژی دگراندیشِ دوران خود(مارکسیسم- لنینیم) آشنا می شود، به آن گرایش می یابد، از تحقق آن در جامعه بومی خود نا امید می شود، پس از چندی به ناکارآمدی سیاست، ادبیات و هنر جامعه بومی خود پی می برد، سپس به "شناختن بیشتر" روی می آورد، زبان می آموزد، با هنر، ادبیات و تکنولوژی جوامع دیگر آشنا می شود، در این میان با تکنولوژی دوربین و صنعت سینما دمساز می شود، اما تلاش "دیرهنگام" او برای "شناختن بیشتر" در میانسالی، مسیر "درک" او را تغییر می دهد!   
در میانسالی، درک او از "فقدان اندیشه" و "فقدان تولید اندیشه" در جامعه بومی ایران، خودبخود به فقدان تکنولوژی و فقدان کاربری از تکنولوژی تقلیل می یابد، یعنی نسبت به "خلاقیت اندیشه" و "خلاقیت تکنولوژی" به یک درک وارونه می رسد. اوج درک وارونه‍ی او در عبارت زیر انعکاس دارد:
«عالی ترین مسائل اخلاقی، فکری و روحی در اثر رابطه بین تولید، ابزار تولید، دارنده ابزار تولید، مصرف کننده تولید و نحوه مصرف آغاز می شود. به این خاطر است، به خاطر وامانده شدن ابزار تولید و فهم ابزار تولید است که انسان ایرانی قزمیت شد.»(مصاحبه با "شهروند امروز" صفحه ۱۵)
عبارت فوق نشان می دهد که در نزد گلستان، فقدان "ابزار" و "تکنولوژی" اولا تا چه میزان در تعیین قزمیتی یا عدم قزمیتی ایرانیان نقش دارد! ثانیا فقدان این ابزار و تکنولوژی از نگاه او تا چه حد در خلق عالی ترین مسائل اخلاقی، فکری و روحی نقش دارند! البته اهمیت ابزار و تکنولوژی در نزد گلستان، به خودی خود تمام روحیات دور و نزدیک او را توجیه می کند. روحیاتی که "فکر" را به "تکنولوژی" و شیوه های بهره وری از آن خلاصه می کند.
حال آنکه از نظر من و احتمالا از نظر بسیاری از منتقدان اندیشه های عقل ابزار مدرنیته، عبارت آقای گلستان به هیچ وجه منطقی به نظر نمی رسد، بلکه معکوس آن رابطه منطقی تر به نظر می رسد، یعنی :
"عالی ترین مناسبات تولید، از قبیل رابطه بین تولید، رابطه ابزار تولید، دارنده ابزار تولید، مصرف کننده تولید و نحوه مصرف، همه از عالی ترین خلاقیت های فکری، اخلاقی و روحی نشاُت می گیرد. اصولا تولید و مناسبات موجود در آن، ثمره آفرینش های فکری است نه آنکه آفرینش های فکری، محصول مناسبات تولید باشد." (در اینجا ممکن است بر سر مفهوم واژه "عالی ترین" با آقای گلستان مناقشه داشته باشم، چرا که من "عالی ترین" را انسانی ترین می فهمم، اما شاید گلستان "عالی ترین" را مجلل ترین)
به هر حال آقای گلستان در دوران میانسالی با تکنولوژی دوربین و صنعت سینما آشنا می شود. تحت تاثیر کارکردهای صنعت و تکنولوژی یاد شده قرار می گیرد، این "آشنایی ها" و "تاثیرات" در او، قبل از آنکه از جنبه اندیشه و تولید اندیشه موثر افتد تا که شاید محصولات ادبی و هنری به بار آورد، متاسفانه صرفا از جنبه حرفه ای(شغلی) و تکنیکی(فوت و فن) تاثیر می گذارد و از او کاربر و کارگری صرف می سازد. درست به همین خاطر است که ماهیت گلستان و هدایت، در نزد همگان به طور آشکاری "متفاوت" جلوه می کند.
گلستان تکنیک ها را می آموزد تا حرفه و شغلی برای خود بسازد، حال آنکه هدایت ادبیات و هنر را می آزماید تا جهانی دیگر خلق کند. گلستان(بر خلاف هدایت) تصمیم می گیرد از آموخته هایش بهره ببرد و زندگی کند، حال آنکه هدایت از تاثیر آزمون ها و خلاقیت های خود دلسرد می شود و تصمیم می گیرد دست از آزمون و خلاقیت بیشتر بردارد و به زندگی خود پایان دهد. یعنی هدایت از تنگناهای انسانی، اجتمایی و روانشناختی موجود رنج برده و راه خودکشی را در پیش می گیرد! اما گلستان تنگناهای انسانی، اجتمایی و روانشناختی را به تنگناهای تکنولوژیک تقلیل می دهد. او به محض آنکه با دنیای فراخ تکنولوژی غرب آشنا می شود، به صرافت می افتد و مسیر بهره وری و فراگیری بیشتر آنها را پی می گیرد، تا آنکه "دوربین بدستِ" ماهری می شود. این "مهارت" تا هم اکنون نیز او را بر خوردار از مواهب "زندگی تکنولوزیک" کرده است. او این موهبت و جایگاه را از شغل خود دارد! نه از اندیشه اش!
سخنم این نیست که اندیشمند لزوما کسی باید باشد که معتاد شده باشد، خودکشی کرده باشد یا که جلادان کشته باشندش، بلکه سخن بر سر تفاوت میان درک اندیشمندانه با درک شغل مندانه است! قطعا در جوامع بسته و متصلبی چون ایران، ممکن است کار اندیشمندان به اعتیاد، خودکشی و کشته شدن بیانجامد، اما کار یک جستجوگر شغل و حرفه، لزوما چنین سرانجامی ندارد. او ممکن است برای ارتقاء شغل خود از جامعه بومی خود مهاجرت کند اما بعید است که به سرنوشت یک اندیشمند دچار شود.
هرچند که اعتیاد و خودکشی امر پسندیده ای نیست، اما وقتی کشته شدن از جانب جلادان امری محتوم باشد، متاسفانه برخی ها برای آنکه زحمت زیادی به جلاد ندهند یا معتاد می شوند و یا خودکشی می کنند. البته از منظر جلاد، اعتیاد هم، نوعی خودکشی است. خوشبختم که بگویم، امروز، کمتر هنرمند و مبارزی دیده می شود که در این راه به دنبالِ پیشه، اعتیاد و خودکشی باشد!
همانطور که گفته شد، فراگیری تکنیک های ادبی مدرن و تکنولوژی معجزه گر آن دوران (دوربین) شغل جدیدی را برای گلستان فراهم ساخت. شغلی که در جوامع آنروز ایران بسیار جدید و کارآمد بود. تکنیک هایی که گلستان چه در عرصه ادبیات و چه در عرصه دوربین(نه سینما) فرا گرفته بود، چیزی جز "ابزارهای شناخت" فرد، جامعه و طبیعت نبود. این "ابزارهای شناخت" تنها به کار کسانی می خورد که این ابزارها را خلق کرده بودند. یعنی محصولاتی(چه داستان چه مستند "دوربینی") که با این تکنیک ها(ابزارهای شناخت) تولید می شد فقط به کار جوامع تولید کننده آن ابزارها می آمد. در اینجا بود که گلستان جامعه پیرامون خود را با کمک آن ابزارها به تصویر کشید، و در واقع آنچه که تولید کرد! به درد جایی می خورد که "ابزارهای شناخت" مال آنجا بود، چنین "شغلی" شاید برای سرو سامان دادن یک زندگی شخصی بسیار سودآور و مفید باشد، اما مشکل از آنجا آغاز می شود که گلستان این "ابزارهای شناخت" را جهانی فرض می کند و بدتر از همه آن تکنیک ها و ابزارهای آموزش دیده‍ی خود را "فکر" و "فهم" می داند! و انتظار دارد دیگران، "ابزارهای شناخت" مورد نظر او را بشناسند، تا مفاهیم مورد نظرش را دریابند، حال آنکه در آثار او، مفاهیم نامکشوفی در کار نیست، بلکه نتیجه عمل او صرفا ارائه تصاویری از واقعیت های ایران است که فقط به شناخت دیگران از جامعه ایرانی کمک می کند، نه شناخت خود از خود و شناخت ایرانیان از خودشان!
اشکالی ندارد که آقای گلستان جامعه پیرامون خود را به دیگران بشناساند! مشکل اساسی آن است که او بدون آنکه خود جامعه خویش را شناخته باشد! در تلاش بوده است تا جامعه اش را به دیگران بشناساند! باز هم از این بابت مشکلی نیست، او مختار است! اما مشکل از آنجا آغاز می شود که آقای گلستان، کسانی را مورد عطاب و خطاب قرار می دهد و بر کسانی می تازد و می شورد که در تلاشند تا خود و جامعه خویش را برای خود و مردمان سرزمین خویش بشناسانند و سپس به جهانیان شناسانده شوند! اما متاسفانه او تصور می کند که از روز ازل، از شکم مادر، "جهانی" خلق شده! و با ابزارهای "جهانی شناخت" و "شناخت جهانی" سر و کار دارد! دردِ کار در این است.
بازهم اشکالی ندارد که انسان جامعه پیرامونش را به دیگران بشناساند یا حتی بنمایاند، این عمل بسیار پسندیده است، مخصوصا اگر این "نمایاندن" و "شناساندن" دو جانبه باشد، چون به تعادل هر چه بیشتر جهان کمک می کند. اما اگر جامعه ات را "خود" نشناسی! قطعا نخواهی توانست آن را به دیگران بشناسانی، در این صورت فقط می توانی جامعه ات را به دیگران بنمایانی! من می گویم بدون شناخت جامعه خود، اگر آن را به دیگران بنمایانی! عواقب ناشی از این نمایاندن از دست خود و جامعه بومی خویش خارج خواهد شد.
گلستان با تقلید از تکنیک های فیلم سازی و داستان نویسی مدرن، تصاویر و مستنداتی از جامعه ایران تولید نمود که این مستندات فقط و فقط مورد استفاده و بهره برداری صاحبان آن تکنیک ها قرار گرفت تا حدی که(طبق ادعای گلستان) شاه مملکت نیز مستندات تصویری توهین آمیز به خود را می دید، اما در نمی یافت. البته معلوم بود که این تولیدات برای کجا و به سفارش کدام مراکز ساخته می شد. چون هم خود آن تولیدات به کار می آمد و هم بازتاب های آنها مورد استفاده قرار می گرفت. نقدهای آب دوغ خیاری که بر آن مستندات نوشته می شد نیز می توانست امکان و زمینه جامعه شناختی دقیق تری را برای مراکز سفارش دهنده فراهم آورد.
به نظر من گلستان فیلم نمی ساخت بلکه این "تکنولوژی فیلم" بود که او را می ساخت. او داستان نمی نوشت بلکه تکنیک های داستان نویسی مدرن بود که ترجمستان های او را می ساخت. او یک "اندیشه گر" نیست بلکه صرفا یک "کاربر" است.
اگر زبان فارسی ظرفیت آفرینش فیلم و داستان را داشته باشد(که دارد) ابتدا این خلاقیت در قالب تکنیک های خود آن زبان آفریده می شود، اگر ظرفیت نداشته باشد، قطعا در ترجمه نیز به هیچ وجه چنین ظرفیتی نخواهد داشت. اگر واژه های فارسی را به تناسب تکنیک های یک زبان بیگانه، کنار هم بچینیم، در این صورت هرگز اثری فارسی خلق نکرده ام. بلکه بخشی از واقعیت های جامعه فارسی را در قالب تکنیک های زبان بیگانه ریخته ایم، یعنی واقعیت های جامعه فارسی را برای مخاطب بیگانه ترجمه نموده ایم. همانطور که عکس ها را کنار هم می چینیم و مستند می سازیم، به همان ترتیب می توانیم واژه ها را کنار هم بچینیم و "سند" بسازیم. نوشته هایی که در قالب تکنیک های نا آشنا و بیگانه ریخته می شود قبل از آنکه "داستان" باشد "سند" است.
در فیلمکاری های مستندِ گلستان، کار عکس برداری را تکنولوژی دوربین انجام می دهد! در ترجمستانها نیز کار چینش واژه ها بر اساس تکنیک های آموخته شده توسط گلستان انجام می گیرد! نقش گلستان در این وسط، صرفا نقش یک کاربر است. کاربر دوربین و کاربر آن تکنیک ها!
گلستان در تلاش است، تعهد و مسئولیت اجتمایی را که عده ای برای ادبیات و هنر قائل هستند، انکار کند. او در پاسخ به مصاحبه کنندگانش مدام سعی دارد از پذیرش چنان مسئولیتی برای هنرمند و آثار هنری شانه خالی کند. بارها و بارها می گوید «من کار "درست" را انجام می دهم، من فیلم "خوب" می سازم، هرکس می خواهد بفهمد، بفهمد! و گرنه صدسال سیاه که نمی فهمد!»
هر چند که او وقتی به جزئیات کارهای خود می پردازد یک تنه می تازد و به اجتماع پیرامون خود کاری ندارد اما وقتی به فضای کلی و روح سخنان او نگاه می کنی، می بینی گلستان از عدم درک و یا بی توجه ای جامعه نسبت به کار خود آزرده و عصبی است. این عصبیت، آن "تاخت و تاز فردی" را ضایع و بی اعتبار می کند و نشان می دهد که هنر صرفا تولید لذت فردی نمی کند، بلکه دغدغه های اجتمایی را نیز در ذات خود دارد.
گلستان چنان از کلمات "درست" و "خوب" استفاده می کند که توگویی از خورشید و ماه سخن می راند! خوبی و درستی از نگاه او چنان اظهر من الشمس است که هیچ چون و چرایی ندارد! بی تردید چنین نگاهی از اندیشه های تجریدی و "فردگرایانه" ناشی می شود، در این حالت، "فرد"، لذت خود را معیار درستی و نادرستی می داند! حال آنکه درستی و نادرستی یا خوبی و بدی معیارهایی بین الانسانی، نسبی و اجتمایی هستند. یعنی لذت فرد، وابستگی ذاتی به لذت جمع دارد!(البته اندیشه های "فردگرایانه" در گلستان ذاتی نیستند، بلکه این اندیشه ها در او جنبه تقلیدی دارند چرا که او قصد دارد دیگران را به "خوبی" و "درستی" مورد نظر خود هدایت کند، حال آنکه "فردگرایان" خوبی و درستی را بنابه تشخیص خود و برای خود می خواهند و هیچ اراده هدایت گرایانه ای ندارند)
انسان وقتی اثر و اندیشه ای را خلق می کند، بسی لذت می برد، اما این احساس در همین جا به پایان نمی رود بلکه ادامه لذت، بسته به بازتاب هایی است که این اثر و اندیشه در اجتماع دارد. فردگرایان احساس لذت را در محدوده "فرد" خلاصه می کنند، حال آنکه تمدد لذت برای فرد، دامنه ای بس اجتمایی دارد.
آقای گلستان با طعنه و پوزخند به ادبیات متعهد و مسئول، می گوید آخر این چه ادبیاتی است که بنویسیم «پسرخان کارِ دختر رعیت را ساخت و دختر رعیت فاحشه از آب در آمد»، اما ظاهرا طبق ادبیات گلستان در داستان «خروس« اگر خروسی را از خشتک ساعت بیرون بکشیم، که بوی حرامزادگی بدهد، تا حاجی داستان، هر چه فحش بلد است نثارش کند! آنوقت است که ادبیاتی خلق کرده ایم! در حد ادبیات جهانی، که فقط عده ای اُمُل و بی شعور قدرت درکش را ندارند!
به نظر من آثار مربوط به گلستان، ناهنجاری ایجاد می کند، حال آنکه هنر و ادبیاتِ متعهد و مسئول، هنجار خلق می کند، ضمن آنکه ناهنجاری های خلق شده را آشکار می سازد و در رفع آنها همت می گمارد. گلستان نمی داند که نگاه متعهدانه و مسئولانه هنری و ادبی، به قصه‍ی "پسر خان و دختر رعیت" خلاصه نمی شود، بلکه این نگاه به معضلاتی نیز نظر دارد که ناهنجاری هایی مانند "گلستان" را موجب می شوند. یعنی نگاه متعهدانه و مسئولانه به ادبیات و هستی، همانگونه که توزیع ناعادلانه امکانات را در زندگی دختر خان و پسر رعیت می بیند و این نابرابری را موجب ایجاد ناهنجاری می داند! توزیع ناعادلانه منابع(انر‍ژی) زمینی و خورشیدی را نیز در شمال اروپا، یا آمریکا و خاورمیانه مورد توجه قرار می دهد و آن را نیز موجب ایجاد ناهنجاری در سطح وسیعی از جهان می داند. همانطور که به حل آن نابرابری توجه دارد به رفع این نابرابری نیز حساس است.(مثل جنگ بر سر نفت که حاصل توزیع ناعادلانه منابع انرژی زمینی و خورشیدی در جهان است)
ادبیات به دلیل انسانی بودنش قطعا ویژگی های عام و جهانی دارد، اما مقوله ای به شدت بومی است، متاسفانه گلستان و امثال او دیدن، "فهمیدن" و درست فهمیدن را فقط از طریق تکنیک های زبانی بیگانه و از زاویه نگاه برخی نویسندگان فردگرای مدرنیته تبلیغ نموده و می نمایند!
بی تردید لازم است که از طریق ترجمه و نقد ادبیات، هر نقطه از جهان، به دیگر نقاط جهان شناسانده شود، اما این بدان معنا نیست که تصور کنیم، اندیشه، تولید اندیشه و شکل گسترش آن در تمام جهان از یک روش پیروی می کند، و آن هم روشی است که در ادبیات فردگرای مدرنیته مرسوم است!
آیا گلستان در آثار خود صاحب "اندیشه" است؟ به عبارت دیگر آیا او قصد دارد اندیشه مشخصی را از طریق آثار خود به مخاطب ارائه کند؟ یا او صرفا یک کاتب و عکاس(هرچند ناراضی و پرخاشگر)است و تنها روایتگر برخی واقعیت های زندگی ایرانیان در برخی عرصه های خاص است!؟
به نظر من داستان و سرنوشت "فیلم" در ایران واقعا فیلم بود. تکنولوژی دوربین به دست کسانی مانند گلستان افتاد که قبلا با اندیشه های فلسفی غیربومی مانند "مارکسیسم" دچار مالیخولیا شده بودند. مثل آنکه "قلم" را به دست آدم بی سوادی بدهی و از او بخواهی تصوری را که از "مار" دارد، با کمک قلم بیان کند، او نیز، چونکه نوشتن نمی داند! به جای آنکه حداقل تصویر مار را بکشد، قلم را به جای نیش مار در جان مخاطب فرو می برد تا تصور خود از مار را به مخاطب بفهماند، اینگونه بود که کار امثال گلستان حتی مخاطب اندیشه ورز را فراری می دهد، تا به عامیانه ترین ثمره این تکنولوژی یعنی نمایش های سرگرم کننده و فاقد کمترین اندیشه، روی آورد!
گرایش گلستان به مارکسیسم مانند گرایش او به تکنولوژی بود. البته ویژه گی جهانشمولی مارکسیم و تکنولوژی باعث شد تا هر دو آنها بخش های زیادی از جهان را تحت تاثیر خود قرار دهند. اما اندیشه مارکسیسم کجا، و ابزار تکنولوژی کجا؟!
گلستان نه اندیشه مارکسیسم را در جایگاه یک "فکر" دید و نه تکنولوژی را در جایگاه یک "ابزار"، گلستان در جوانی اندیشه مارکسیسم را در جایگاه ابزار دید که تصور می کرد به وسیله آن می توان ایران را "گلستان" کرد. و در میانسالی تکنولوژی را به جای فکر نشاند و تصور کرد که از طریق آن می توان همه چیز را فهمید! او اکنون به امید ساخته شدن یک ابزار متفکر روزگار می گذراند! تا برای مغز خالی هر یک از ایرانی ها به کمپانی این تکنولوژی جدید یک عدد سفارش دهد!
آقای گلستان به روشنفکران طعنه می زند که این خمینی بود که انقلاب کرد! من می گویم، اعمال روشنفکرانی امثال شما بود که زمینه را برای ظهور خمینی فراهم ساخت. چرا که به جای تولید آثار ادبی بومی به تقلید آثار غیر بومی پرداختید و در واقع آثار غیربومی مونتاژ کردید. اگر در هنرِ داستان نویسی توانایی ذاتی داشتید باید داستان می نوشتید و به دست آل احمد و دیگران می دادید تا بخوانند نه آنکه داستان های غیر بومی را ترجمه کنید و بدست کسانی بدهید که منطقا نمی توانسته اند درک عمیقی از آنها داشته باشند. مونتاژکاری شما بود که امثال آل احمد را به میقات کشاند و او را به "خسی" در "میقات" تبدیل نمود. امثال شما بودید که در ایران زندگی می کردید ولی شخصیت داستانی شما آمریکایی، فرانسوی و انگلیسی بود. یا آنکه ادای تکنیک های زبانی آنان را درمی آوردید!
متاسفانه ادبیات کج خٌلق و تقلیدی امثال گلستان تنها توانست عرصه را برای رونق ادبیات عامه پسند و فاقد اندیشه فراهم آورد، ادبیات متعهد و مسئول نیز هرگز نتوانست چنان که باید کمر راست کند چرا که این نوع ادبیات قبلا در انقیاد گلستان و رفقای "مهندس" او بود، اما با همه مشکلات موجود، ادبیات(متعهد به اجتماع) توانست استقلال خود را حفظ کند، تا حدی که امروز نیز از فحاشی گلستان های منزوی و میهمان در سایر نقاط جهان! در امان نیست. آنچه که ادبیات متعهد در مقابل ادبیات مورد ادعای گلستان مطرح می کند، این است:
....اگر بخواهی حرکات تراژیک جان کندن یک "تن" را، بدون آنکه چنین فرصت طلایی! را از دست بدهی، ثبتش کنی! قطعا کار زشت و نادقیقی نمی کنی، اما اگر دیگران بر اساس شرایط اجتمایی(نه فردی) جامعه خود بگویند: انجام چنین کار دقیق و حرفه ای، در شرایط کنونی جامعه، نمی تواند یک دغدغه فکری باشد بلکه صرفا یک حساسیت شغلی است، این مسئله نباید به تریش قبای کسی بر بخورد. کمااینکه ثبت "جان کندن" یک انسان، ممکن است در شرایط دیگر حاوی دغدغه های اندیشمندانه نیز باشد....
اگر الگوهای خلاقانه انسان در عصر مدرن می توانست جهانی هنجار و آرام برای "فرد" بوجود آورد، اکنون ابراهیم گلستان نیازی به وطن نداشت! و اکنون نمی بایست بعد از نزدیک به نیم قرن جدایی از جامعه ایران باز هم هوای بگو، مگو با «انسانهای قزمیت» آنجا را داشته باشد. این نشان می دهد که الگوهای خلاقانه دنیای مدرن فقط می توانست افرادی را در جوامع دیگر به "استخدام" خود درآورد! وگرنه ابراهیم گلستان نه تنها در ذهنیت مردمان سرزمینی که ادبیات مدرن در آن آفریده شد، هیچ جایگاهی ندارد! بلکه اگر جایگاهی برای او متصور باشد، فقط در جامعه ایرانی است، آنهم نه در جایگاه شخصیتی اندیشه گر و مرجع، بلکه در جایگاه فردی آواره، و مقلد!
آیا کسی که متخصص گلدوزی باشد و در عرصه گلدوزی بسیار هم صاحب نظر باشد می تواند کسانی را که آشنایی با حرفه گلدوزی ندارند بی فکر، بی شعور یا نادان فرض کند؟ آیا نشانه تفکر و اندیشه، منوط به دانستن فن گلدوزی است؟ بی تردید آقای گلستان با برخی فنون فیلم سازی و داستان نویسی آشناست، اما لزوما صاحب اندیشه نیست.
او با این فنونی که فرا گرفته واقعیت های پیرامون خود را برای کسانی که تنها از طریق آن فنون قدرت شناخت دارند، روایت می کند! گلستان اندیشه خود را روایت نمی کند! شاید روایتِ "اندیشه احتمالی" گلستان به مخاطبانِ هم زبانِ خود، لزوما نیازی به آن فنون نداشته باشد! حتی اگر گلستان در آثارش، اندیشه ای نیز داشته باشد آن را فقط برای آشنایان به آن فنون روایت می کند! و نباید انتظار داشته باشد که دیگران بروند فنون مورد نظر او را بیاموزند تا بتوانند دریابند که او چه می گوید.
چگونگی استفاده از یک "ابزار تکنولوژیک" الگوی مخصوص به خود را دارد! یعنی آن کسی که دوربین برمی دارد تا فیلم بسازد لازم است که به تناسب این ابزارِ تکنولوژیک جوانبی را نیز که همزمان با تکمیل این ابزار پدید آمده رعایت کند، یعنی به اخلاق و آداب متناسب با چگونگی استفاده از آن تکنولوژی آشنا و پایبند باشد، به عبارتی، یک "دوربین بدست" لازم است که نور، افکت، میزانسن و دیگر ترفندهای حرفه فیلمسازی را بداند. دانستن هیچیک از آنها نشانه‍ی ایده، اندیشه و تفکر خاصی نیست، بلکه این دانستنی ها می توانند از لوازم ظهور و تولید اندیشه باشند اما هرگز خود اندیشه به حساب نمی آیند!
ممکن است فیلم های زیادی ساخته شوند و بسیاری از پرنسیب های فیلمسازی نیز در آنها رعایت شود اما از آفرینش فکری و اندیشه ای تهی باشند! همانطور که ممکن است فیلم هایی ساخته شوند بدون رعایت پرنسیب های فیلسازی اما حاوی آفرینش های فکری فراوانی باشند. نباید وقتی از تکنیک های یک فیلم (حتی بازی خوب یک بازیگر) لذت می بریم تصور کنیم که لذت ما نشانه‍ی آن است که در فیلم مورد نظر تفکر و اندیشه ای وجود دارد. وجود "اندیشه" در یک فیلم، با "تکنیک های مراعات شده در آن فیلم" تفاوت دارد. یک فیلم خوب لزوما باید لذت غیر حرفه ای ها را بیش از حرفه ای ها بر انگیزد! چرا که حرفه ای ها علاوه بر اندیشه و پیام فیلم به تکنیک های فیلمسازی نیز توجه دارند، حال آنکه غیر حرفه ای ها بیشتر از اندیشه و پیام فیلم لذت می برند.
آن کسی که پرنسیب های یک حرفه را رعایت می کند تنها کارگر یا مونتاژکار خوبی است. دقت کار او هرگز نشانه "فکری" بودن کار او نیست. پرنسیب ها آموزیدنی هستند، حال آنکه اندیشه ها پروریدنی! یعنی ما پرنسیب ها را از بیرون آموزش می بینیم در صورتی که اندیشه ها را در درون می پرورانیم.
اگر فنون و پرنسیب ها را خوب فرابگیریم، تنها "کارگر" یا "مهندس" خوبی هستیم، حال آنکه اگر این فراگرفته ها را از جنس اندیشه بدانیم و تبلیغش کنیم، تنها "مقلد" خوبی خواهیم بود، چون یک مقلد خوب هرگز فکر نمی کند بلکه افکار "مراجع" را با بلاغت تمام تبلیغ می کند. کارگر و مهندس، فکر دیگران را اجرا می کنند، اما مقلد، فکر دیگران را تکرار می کند.
بین کارگر و مهندس نیز تفاوت زیادی نیست، چون کارگر تجربه دیگران را تکرار می کند، ولی مهندس مجری تئوری دیگران است، درست است که مهندس تئوری های فراگرفته را از طریق کارگران اجرا می کند، اما مجبور است تجربه های کارگران را نیز "زیرزیرکی" بیاموزد. کمتر پیش می آید که یک کارگر حرفه ای در مقابل یک مهندس کاردرست "سرخ" شود، اما بیشتر اتفاق می افتد که یک مهندس کاردرست در مقابل یک کارگر حرفه ای خجالت بکشد. چون اگر تئوری جدیدی، "خط قرمزی" بر تجربه ای کهن بکشد هیچ جای شرمندگی نیست، اما وقتی تجربه ای کهن، "خط قرمزی" بر تئوری جدیدی بکشد واقعا خجالت آور است. این توضیحات را دادم تا جایگاه کارگر و مهندس را با اندیشمند و تئوری پرداز جدا کنم و به مهندسان توصیه کنم که خود را نسبت به اندیشه ها و تئوری ها، دایه مهربانتر از مادر نشان ندهند و دچار "خوداندیشمندبینی" نشوند. آنان بهتر است هوای "تجربه" را داشته باشند، چون ریششان بیشتر در گرو آنجاست.
گلستان تکنیک های مربوط به حرفه فیلم سازی را آنچنان عمده می کند که آنها را نه فقط، تنها راه تولید فکر می داند بلکه آن تکنیک ها را "خودِ فکر" و "خودِ اندیشه" نیز به حساب می آورد و کلیه ناآشنایان به آن تکنیک ها را بی شعور و بی اندیشه به حساب می آورد! همانطور که گفتم مثل آن است که فرد آشنا به حرفه گلدوزی دیگران را به دلیل نا آشنایی به این حرفه، نادان و بی شعور فرض کند! البته تفاوت موجود بین ابزار حرفه گلدوزی و ابزار حرفه "فیلمکاری" موجب شده است که ادعای "فیلمکار" نسبت به ادعای احتمالی "گلدوز" باور کردنی تر به نظر برسد. چون ابزار گلدوز، سوزن و نخ است، اما ابزار فیلمکار، دوربین و نور است.
دوربین چشم تکنولوژیک محسوب می شود اما سوزن چنین ویژگی ندارد. حال آنکه انسان صرفا با چشم نیست که فکر می کند تا چشم تکنولوژیک (دوربین) چشم پیشرفته ای برای فکر کردن به حساب آید! بلکه کنشِ فکر در "مغز" انجام می شود که دستگاه عصبی چشم جز کوچکی از آن است. البته چشم تکنولوژیک یا دوربین نیز فقط از راه چشم نیست که فرمان می گیرد و فیلم می سازد بلکه عوامل بیرونی و درونی بسیاری در چرخش این چشم الکترونیک(دوربین) نقش دارند. سلسله ای از عوامل بیرونی و درونی که در چرخش دوربین نقش ایفا می کنند، دیگر شبیه سلسله عصبی مربوط به چشم یک انسان نیست که در "مغز" وجود دارد، بلکه سلسله ای است که در جهان بیرون قرار دارد و فرد "دوربین بدست" جز کوچکی از این سلسله است.
اندیشه، کنشی است که از طریق حواس چند گانه یک انسان شکل می گیرد، حس بینایی یکی از این حواس است. دستگاه دوربین حتی حس بینایی نیست تا چه رسد به آنکه بخواهد تمام حواس یک انسان باشد و کنشی شبیه "اندیشه" خلق کند. خالق اندیشه در سینما نیز با هر "دوربین بدست فحاشی" یکی نیست!
دوربین در سلسله هستی نه تنها تولید کننده اندیشه نیست، حتی لزوما توزیع کننده آن نیز نیست. دوربین مانند کفش و کلاه است، انسان را گرم نگه می دارد و یا ممکن است هر گونه رفاه و آسایش دیگری را فراهم آورد مثل پول و امکانات! دوربین ممکن است وسیله ای برای به تصویر کشیدن اندیشه نیز باشد اما این مسئله هیچ دخلی به اندیشه ورز بودن "کاربر" حرفه ای آن ندارد! کاربر حرفه ای چشم تکنولوژیک، هم می تواند اندیشه ای را به تصویر بکشد، هم می تواند از طریق آن پول و امکانات فراهم آورد.
سوزن گلدوزی و قلم نقاشی بیش از دوربین اندیشه را به روی پرده می برند چون کمتر تکنولوژیک هستند، من با تکنولوژی مخالف نیستم اما سوزن و قلم بی واسطه ترند. سوزن و قلم سرگردانِ درون و تخیل آدمی هستند اما دوربین سرگردانِ واقعیت های بیرونی است. فعل و انفعالات درونی و تخیلی انسان هیچگونه ضمانت های رفاهی، امنیتی و آسایشی ندارند، اما تضمین های رفاهی، آسایشی و امنیتی در واقعیت بیرونی مشخص و آشکار هستند. مرکز کشش دوربین، واقعیت های بیرونی هستند این واقعیت ها ممکن است پول و امکانات باشد، اما مرکز ثقل سوزن و قلم تخیل و درون است.
گلستان مانند مهندس پر مدعایی است که گویی از یک کارخانه قراضه، اخراج یا بازنشسته شده است. او بیرون گود نشسته و هی غر می زند! هرچند فرمان گرفتن زیر یخم را نمی دهد اما از آن بدتر، می گوید مغزها خالی است و به جای "شعور"، گچ در آن فراوان است. وقتی جوانتر بود، تصور می کرد می توان با "شارژ دوربین" کچ ها را شارژ نمود اما اکنون گویی نا امید شده است و منتظر ساخته شدن "مخِ تکنولوژیک" است. بی شک مغز ممکن است با دوربین شارژ شود اما کچ هرگز! ولی از شوخی که بگذریم، "دوربین" حداقل تاکنون پیش از آنکه مغزها را شارژ کرده باشد جیب ها را شارژ کرده است، ممکن است رابطه ای بین شارژ جیب و شارژ مخ باشد اما این رابطه نه مستقیم است و نه همیشگی است. یعنی هم ممکن است جیب شارژ شود و مخ تکانی نخورد و هم ممکن است جیب شارژ شود و مخ هم تکان بخورد اما بدجوری تکان بخورد!
گلستان مانند مهندسی است که بسیاری از تئوری ها را قاطی کرده است. او به عنوان یک کارگر با تجربه اما در هیئت مهندسی بی تئوری از نواقص و خرابی های "دستگاه" سخن می گوید. دستگاه مورد نظر او جامعه ایران نیست، بلکه " مخ انسان و روشنفکر ایرانی" است. او مهندسی خود را می کند و عملا کاری به کار تئوری های جامعه شناختی و انسان شناختی ندارد، اما با ابراز فضلی که از مارکسیسم و دیگر تئوری های جامعه شناختی دارد، نشان می دهد که می خواهد از همه آنها برای راه اندازی این ماشین به گل نشسته(یعنی انسان و روشنفکر ایرانی) بهره ببرد. برخی ها انزوای این تکنسین، و اغتشاش تئوریک او را دلیل بر درستی نسخه های تعمیراتی او می دانند. جالب است که اگر از دوستاران آثارش بخواهی که یک نسخه "تعمیراتی" برای خرابی های انسان ایرانی، یا جامعه ایران از آثار او بیرون بکشند. می گویند او فیلسوف نیست تا نسخه های تعمیراتی برای انسان بدهد، بلکه هنرمند است. از نسخه های هنری او می پرسی، چیزی جز فنون و تکنیک های زبان و ابزار بیگانه چیزی نمی بینی. به آثار خودش مراجعه می کنی می بینی با آن تکنیک های نتراشیده چیزی جز روایت مبهم از خود، برای خود، و روایت روشن از جامعه خود برای بیگانگان ندارد. به مصاحبه هایش مراجعه می کنی جز واگویه تجربه های سیاسی تلخ و مرافهه با هم عصران خود چیزی نمی بینی که این همه خود میراث سیاست و تکنولوژی در عصر مدرنیته است.
اگر آقای گلستان به "کارگر" یا مهندس بودن خود واقف باشد، شاید جای آنچنان نگرانی نباشد اما مشکل آنجاست که او خود را در پرانتز شکسپیر و روسیلنی "باور" کرده است. او حتی "کارفرما" نیز نیست، شاید بتوان پیمانکارش نامید! اما کارفرما هرگز!، کارفرما، کس دیگری است، او در خدمت تکنولوژی فیلمسازی است. منظورم این نیست که او "دست نشانده" بوده است، بلکه نظرم آن است که او هنگام ظهورِ ابزاری نظیر دوربین، در استخدام تکنولوژی فیلمسازی درآمده است.
سخن بر سر این نیست که در آثار گلستان هیچ اثری از "اندیشه" دیده نمی شود بلکه سخن آن است که میزان خلاقیت تفکر و اندیشه در آثار گلستان بدان حد نیست که او هوار می کشد و از نافهمی دیگران می نالد! متاسفانه همان مقدار خلاقیت های فکری او نیز در طوفان ادا و اطوارهای تکنیکی و قره قره های کلماتیکی گم می شود و در نظر نمی آید. بسیاری هستند که اندیشه های نو در زبان ساده آنان موج می زند بدون آنکه گرفتار تقلید از تکنیک های ادبی عصر مدرن شده باشند! ساده ترین این کسان همین «طفلک» سهراب سپهری است.(توضیح اینکه واژه "طفلک" را آقای گلستان برای سپهری به کار می برد)

ادامه دارد....


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Delicious delicious     Facebook facebook     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست