یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تاملاتی بر داستان هفت خوان رستم


عباس احمدی


• داستان هفت خوان رستم از نظر اسطوره شناسی، یکی از داستان های پر رمز و راز شاهنامه ی فردوسی است. در این داستان، رستم، پهلوان ایرانی، برای آزاد کردن کیکاووس، پادشاه ایران، از زابلستان به مازندران می رود و پس از گذشتن از هفت خوان دشوار، دیو سفید را می کشد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ دی ۱٣٨۹ -  ۱ ژانويه ۲۰۱۱



 
 

خلاصه

داستان هفت خوان رستم از نظر اسطوره شناسی، یکی از داستان های پر رمز و راز شاهنامه ی فردوسی است. در این داستان، رستم، پهلوان ایرانی، برای آزاد کردن کیکاووس، پادشاه ایران، از زابلستان به مازندران می رود و پس از گذشتن از هفت خوان دشوار، دیو سفید را می کشد و کیکاووس را از زندان آزاد می کند و او را دوباره به تخت سلطنت می نشاند. در این مقاله، می خواهم نشان دهم که این داستان از دو کهن الگوی “پهلوان و آزمون” و کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” پیروی می کند.

مراسم دوره ی بلوغ

داستان هفت خوان رستم از یک الگوی قدیمی ایرانی پیروی می کند. این الگوی قدیمی، در اصل، از مراسم مربوط به دوران بلوغ سرچشمه گرفته است که در عصر جادو در بین بومیان ایران رواج داشته است. در میان این قبایل، وقتی پسران به سن بلوغ می رسیدند باید طی مراسم مخصوص و با گذشتن از آزمون های دشوار، شجاعت و عقل خود را اثبات کنند تا از دنیای کودکان جدا شوند و به جرگه ی مردان پا بگذارند. این مراسم نوعی امتحان ورودی برای راه یافتن به دانشگاه مردان بوده است. ردپای این آزمون دشوار در مراسم ختنه کردن پسران هنوز به جا مانده است. در این جا نیز، کودک باید زخمی را که جادوگر قبیله بر آلت تناسلی او می زند، تحمل کند تا با از دست دادن پوست اطراف احلیل، و با تغییر شکل آلت تناسلی از حالت کودکی، به حالت مردانگی، به جرگه ی مردان در آید. البته ختنه ی دختران که هنوز در خوزستان ایران رواج دارد، نوعی اخته کردن برای مهار نیروی جادویی زنان است و ربطی به آیین های دوران بلوغ ندارد.

کهن الگویِ “پهلوان و آزمون”

هفت خوان رستم و هفت مرحله ی عرفانی و مراسم جادویی بلوغ، همگی از کهن الگوی “پهلوان و آزمون” پیروی می کند. کارل گوستاو یونگ ) ۱۹۲۶ - ۱٨۷۵ میلادی )، روانشناس معروف، در باره ی “کهن الگو”ها یا “آرکیوتایپ ها” مطالعات زیادی کرده است. طبق نظر او کهن الگوی “پهلوان و آزمون” از سه مرحله ی “سفر - آزمون دشوار - و بازگشت “ تشکیل شده است :

۱- در مرحله ی سفر، پهلوان از دنیای آشنا و روزمره ی خود جدا می شود و قدم به سرزمین عجایب می گذارد. در این قلمروی نا آشنا ، خطرهای زیادی جان او را تهدید می کند.
۲- در مرحله آزمون، پهلوان با هیوﻻهایی مانند دیو و یا اژدها می جنگد و آن ها را شکست می دهد.
۳- در مرحله سوم، پهلوان، پیروزمندانه، به وطن خود باز می گردد.

در داستان هفت خوان رستم نیز سه مرحله ی “سفر - آزمون دشوار - بازگشت” به خوبی دیده می شود :

۱- در مرحله ی سفر، رستم از زابلستان، زادگاه خود، جدا می شود و قدم در راهی می گذارد که در هر گوشه ی آن خطری جان او را تهدید می کند.
۲- در مرحله آزمون ، رستم با هیوﻻهای مختلفی مانند شیر و اژدها و جادوگر و دیو سفید می جنگد و همه ی آن ها را شکست می دهد.
۳- در مرحله ی سوم، رستم، پیروزمندانه، از مازندارن به زابلستان باز می گردد.

زابلستان و مازندران

در این اسطوره ، دو سمبول مختلف دیده می شود: یک زابلستان که سمبول و فرانمود و نشانه ی وطن مالوف و آشنا و دیگری مازندران، که سمبول و نشانه ی سرزمین عجیب و ناآشنایی است که در هر گوشه ی آن خطری جان پهلوان داستان را تهدید می کند.

رستم در این سفر دور و دراز با آزمون های دشورای رو به رو می شود: در خوان اول، شیر درنده ای قصد جان او را می کند اما خود کشته می شود. در خوان دوم، هیوﻻی تشنگی، چیزی نمانده است که رستم را از پا در بیاورد، اما میش “خوش سرینی”، جان او را نجات می دهد. در خوان سوم، اژدهای آدمخواری می خواهد او را درسته ببلعد که به دست رستم کشته می شود. در خوان چهارم، جادوگر پیری به صورت زن جوانی در می آید تا او را بفریبد، اما رستم با کمک خداوند به نیرنگ او پی می برد و او را دو شقه می کند. در خوان ششم، رستم با ارژنگ دیو می جنگد و او را می کشد. و سر انجام در خوان هفتم رستم با دیو سفید به نبرد مرگ و زندگی می پردازد و او شکست می دهد و جگرگاه دیو را پاره می کند.

در این سفر پرمخاطره، پهلوان ما تنها نیست و رخش او را همراهی می کند. رخش یک اسب معمولی نیست، بلکه می تواند با رستم حرف بزند و هنگامی که رستم در خواب است مانند مادری از او مواظبت می کند. حیوان دیگری که به کمک رستم می آید، میشی است که در خوان دوم رستم را که از شدت تشنگی در حال هلاک شدن است به سر چشمه ی آب گورایی راهنمایی می کند. رستم، البته، راهنمای دیگری هم دارد که از جنس اهریمن است و رستم او را در خوان پنجم اسیر کرده است و او را به زور وادار کرده است که راه غار دیو سفید را به او نشان بدهد.

همان طور که قبلا گفته شد، اسطوره ی هفت خوان رستم، بازمانده ی مراسم مخصوص دوره ی بلوغ در میان قبایل بدوی ایران است . رستم با سفر به مازندارن و کشتن دیو سفید، بلوغ و شجاعت خود را نشان می دهد. البته هرکسی از این آزمون دشوار سر بلند بیرون نمی آید. به عنوان مثال، کیکاووس، پادشاه ایران، برای اثبات شجاعت خود از وطن آشنای خویش جدا می شود و برای کشتن هیوﻻ (= دیو سفید) به مازندران می رود، اما در جنگ با دیو سفید شکست می خورد. و به دست دیو سفید کور می شود و در مازندارن زندانی می شود. سرانجام، رستم با کشتن دیو سفید، کیکاووس را نجات می دهد و او را دوباره بینا می کند و به تخت پادشاهی ایران می نشاند.

کهن الگوی “شهادت و رستاخیز”

در داستان هفت خوان رستم، به غیر از الگوی “پهلوان و آزمون”، ردپای الگوی دیگری به نام
کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” نیز به چشم می خورد.

در کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” ، پادشاهی که سمبول خداوند بر روی زمین است در ابتدای فصل پاییز به شهادت می رسد و به جهان مردگان می رود و سپس در ابتدای فصل بهار، همراه با رویش گیاهان از جهان مردگان باز می گردد و تولد دوباره می یابد.

در مقاله ی “جادو در فرهنگ ایران” نشان دادم که الگوی “شهادت و رستاخیز” از چرخه ی کاشت و برداشت گندم و نیز از چرخه ی باروری و زایمان بز در ایران سرچشمه گرفته است. در آن جا نشان دادم که شاه سمبول و فرانمود و نشانه ی گندم است. شهادت شاه معادل کاشتن گندم در ابتدای فصل پاییز است . شاه با شهادت خود مانند دانه ی گندم به زیر خاک می رود. رستاخیز شاه معادل رویش دوباره ی گندم در ابتدای فصل بهار است. شاه مانند جوانه ی گندم دوباره از زیر خاک بیرون می آید.

در همان مقاله نشان دادم که شاه می تواند سمبول و فرانمود و نشانه ی بزغاله نیز باشد. شهادت شاه معادل آبستن شدن بز ماده در ابتدای فصل پاییز است. شاه در پنج ماهه ی زمستان بزرگ مانند بزغاله در شکم مادر خویش با چشمان بسته و در تاریکی به سر می برد. رستاخیز شاه معادل تولد بزغاله در ابتدای فصل بهار است. شاه مانند بزغاله در ابتدای فصل بهار از زندان تاریک خود بیرون می آید و چشمان خود را به جهان باز می کند. برای جزییات بیشتر در این مورد به پیوند زیر بروید:
www.didgah.net

ارتباط بین کهن الگویِ “پهلوان و آزمون” و کهن الگوی “شهادت و رستاخیز”

نکته ای که داستان هفت خوان رستم را به کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” پیوند می دهد قضیه ی کور شدن کیکاووس در مازندران است. این کور شدن می تواند سمبول مردن و چشم از جهان فرو بستن باشد. زیرا هنگامی که کسی می میرد می گوییم چشم از جهان فرو بست. در این جا کور شدن و یا چشم از جهان فرو بستن، نشانه ی مردن است. بنابراین، سفر به سرزمین مازندران می تواند سمبول و فرانمود سفر به دنیای مردگان و بازگشت از این سفر می تواند سمبول و نشانه ی تولد دوباره باشد. از این طریق، کهن الگوی “پهلوان و آزمون” با کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” در می آمیزد.

رفتن کیکاووس به مازندران و اسیر شدن او در آن جا معادل شهید شدن شاه نباتی در پاییز است . بازگشت پیروزمندانه ی رستم و کیکاووس از مازندران معادل رستاخیز دوباره ی پادشاه نباتی در فصل بهار است. کیکاووس، شاهی است که به مازندران یا سرزمین مردگان، رفته است و در آن جا چشم از جهان فرو بسته است و به شهادت رسیده است. بینا شدن دوباره ی چشم کیکاووس و بازگشت او از مازندران نیز سمبول و فرانمود رستاخیز از جهان مردگان و تولد دوباره او است. برای همین است که از روزگار باستان، شاهان در فصل بهار تاجگذاری می کرده اند.
کیکاووس و رستم دو جنبه از یک شخصیت واحد می باشند. کور شدن کیکاووس کنایه و فرانمود و نشانه ی شهادت رستم و بینا شدن چشمان او سمبول رستاخیز و زنده شدن رستم است. زابلستان جهان زندگان و مازندران جهان مردگان ست. نکته ی مهم این است که کیکاووس با آن که در جهان مردگان است، اما هنوز به طور کامل نمرده است و مانند دانه ی گندمی که در زیر خاک به انتظار بهار نشسته است، چشم به راه رستاخیز از جهان مردگان است. در فرهنگ ایران، شهید هرگز نمی میرد، بلکه مانند گیاهی که از خون سیاووش دمیده است سرانجام باز می گردد تا دوباره به شهادت برسد و چرخه ی ابدی و ازلی “شهادت و رستاخیز” که کپیه برداری از چرخه ی کاشتن و دروی گندم و فرانمود و نشانه ی چرخه ی آبستنی و زایمان بز است همچنان تکرار شود.

کشته شدن دیو سفید و آیین گاو کشی

می دانیم که کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” از آیین "گاو کشی" که در عصر جادو رواج داشته است، سرچشمه گرفته است. در عصر جادو، بومیان ایران معتقد بودند که روح باروری و برکت در کالبد گاو زندگی می کند و گاو را مقدس می داشتند. آن ها طی مراسم مخصوصی به نام مراسم گاو کشی، این گاو مقدس را می کشتند و گوشت او را می خوردند و خون او را بر زمین می پاشیدند. پژوهشگران برای مراسم گاو کشی، سه هدف قایل اند: اولین هدف، انتقال روح باروری و برکت از کالبد کهنه به کالبد تازه بود. روح باروری و برکت، جاودانی و ابدی بود، اما کالبد گاو، میرنده و فانی بود. کالبد فانی و میرنده را می کشتند تا آن روح باقی و جاودانی از کالبد کهنه به کالبد تازه برود و در آن جا زندگی از سر گیرد. دومین هدف بارور کردن زمین بود. خون گاو شهید شده را به زمین می ریختند تا نیروی باروری و برکت از خون گاو به زمین منتقل شود و باعث حاصلخیزی زمین شود. این نوعی جادوی “سرایتی” است که خواص یک چیز از طریق تماس به چیز دیگری منتقل می شود. سومین هدف انتقال نیروی باروری و برکت از گاو به انسان بود. گوشت گاو را می خوردند تا خاصیت باروری برکت را از گاو به خود انتقال دهند. این نوعی جادوی “سرایتی” است که خواص یک چیز از طریق بلعیدن و خوردن به شخص دیگر منتقل می شود. کشته شدن دیو سفید به دست رستم در خوان هفتم، شبیه به آیین "گاو کشی" است.

عوام در ذهن خود، دیو را به صورت موجودی شاخدار مجسم می کنند. [دیو در فرهنگ عامه مردم ایران، موجودی خیالی و افسانه ای , بدکار و پلید است که به صورت انسانی قوی هیکل، درشت اندام، ترسناک با چشمان سرخ آتشی و چنگال های برنده خونین تصویر می شود. بر سر دیو دو شاخ تیز سیاه روییده و دمی از پشت او آویزان است. دیو با هیکلی سیاه و پشم آلود یا پوستی پشمین و سفید که خال های سیاه سراسر آن را پوشانده، توصیف می شود.] در تخیل عوام، دیو سفید به صورت هیولایی نشان داده می شود که بدن او مانند آدم است، اما کله ی اومانند گاو یا بز دارای دو شاخ است.

پرسشی که در این جا پیش می آید این است که چرا دیو شاخ دارد؟ ممکن است بگویید که دیو چون موجود وحشی و درنده و آدم خواری است، به همن علت شاخ دارد. اما، این پاسخ درستی نیست. زیرا جانوران درنده و گوشتخوار مانند شیر و ببر و پلنگ شاخ ندارند. و برعکس، حیوانات گیاه خوار مانند گاو و بز و گوسفند شاخ دارند. از این نظر، دیو شاخدار به حیوانات علف خوار مانند گاو و بز و گوسفند نزدیک تر است تا به جانوران گوشتخوار مانند شیر و ببر و پلنگ . برای پاسخ به پرسش بالا باید به سراغ حیوانات شاخدار ملنند بز و گاو برویم و ببینیم که این حیوانات در فرهنگ عامه ی ایران چه نقشی را بازی می کرده اند و سمبول چه نیرویی بوده اند.

در فرهنگ ایرانی، بز شاخدار سمبول و فرانمود و نشانه ی نیروی باروری و برکت است و در بیشتر نقش های به جامانده از روزگار باستان، بز علاوه بر شاخ دارای بال نیز می باشد و به صورت بزبالدار تصویر شده است. بال در بز بالدار مانند بال در فرشته ی بالدار، نشانه ی ارتباط با آسمان است و به بز یک حالت قدسی و آسمانی می دهد. ایرانیان معتقد بودند که روح باروری و برکت در کالبد بز و گاو حلول کرده است و می پنداشتند که خون بز و گاو دارای خاصیت باروری و برکت است. به همین علت است که در نقش های مربوط به آیین پرستش اهورا میترا، گاو شاخداری را می بینیم که به دست اهورامیترا، قربانی شده است و خون پربرکتش به زمین ریخته شده است. در این نقش های میترایی، خاصیت باروری و برکت از خون گاو به خاک سرایت کرده است و خاک را بارور کرده است و از زمین گیاهان گوناگون سبز شده است.

خاصیت برکت زایی و شفادهندگی خون گاو شاخدار، در خون دیو شاخدار نیز دیده می شود. در شاهنامه، در خوان هفتم، رستم دیو سفید را می کشد و خون جگر دیو سفید را در چشم کیکاوس می ریزد. خون دیو، چشم نابینای کیکاوس را شفا می دهد. در اساطیر بین النهرینی نیز "مردوک"، خدای خدایان، هیولای "تیامت" را به دو شفه می کند و از یک شقه ی او زمین و از شقه ی دیگرش آسمان را درست می کند. در این جا نیز پیکر هیولای تیامت خاصیت باروری و زایندگی و آفرینندگی دارد.

با توجه به مطالب بالا می توان گفت که شاخ دیو او را به حیوانات شاخداری مانند بز و گاو شبیه می کند که در فرهنگ ایران سمبول باروری و برکت اند. می توان حدس که دیو در اصل نوعی خدای باروری و برکت بوده است که بعد ها از جرگه ی خدایان خوب خارج شده و به گروه خدایان بد پیوسته است، اما هنوز شاخ آسمانی خود و خاصیت شفادهندگی خون خود را حفظ کرده است. در زبانهای هند و اروپایی قدیم کلمه دیو به معنای خدا می باشد. بنابراین دیو کشی نوعی خداکشی به شمار می آید. مردمان عصر جادو، هرساله خدای خود را شهید می کرده اند تا خون بارورکننده ی او خاک را بارورکند و روح پربرکت او از پیکر خدای قدیم به پیکر خدای جدید حلول کند و در کالبد تازه به زندگی خود ادامه بدهد تا سال دیگر از نو شهید شود و چرخه ی شهادت سالیانه ی او همچنان تکرار شود. قربانی شدن حضرت امام حسین علیه سلام در صحرای کربلا، مراسم قربانی کردن گوسفند در مراسم حج، قربانی شدن گاو به دست اهورامیترا، و کشته شدن دیو سفید به دست رستم، همه و همه از آیین جادویی خداکشی سرچشمه گرفته است.

برخی از شاهان نیز به نشانه ی ارتباط با بز شاخدار که سمبول باروری و برکت بود، شاخ هایی بر روی تاج خود اضافه می کردند. شاخ در تاج شاهی نشانه ی آن است که شاه با بزشاخدار که خدای باروری و برکت است در ارتباط است و روح باروری و برکت در بدن او نیزحلول کرده است ریشه ی فره ی ایزدی در شاهان ایرانی به وجود شاخ بر روی تاج آن ها می رسد. اعتقاد به حلول روح ایزدی در کالبد آدمیان در دین مسیح نیز دیده می شود. مسیح، کسی ست که روح خداوندی در بدن او حلول کرده است و بنابراین خون او خاصیت باروری و برکت دارد. مسیح نیز به رسم بازمانده ار عصر جادو، شهید می شود تا با شهادت خود آدمیان را به شاهراه سعادت رهنمون گردد.

نه تنها تاج شاهان، بلکه کلاه پهلوانان نیز ممکن است شاخ داشته باشد تا با بز شاخدار که سمبول باروری و برکت است خویشاوندی پیدا کند.به عنوان مثال در تابلو ی "رفتن رستم به دژ کنگ"، اثر فتح الله قولر آقاسی، رستم از کله ی دیو، کلاهخود شاخداری برای خود درست کرده است و آن را به سر گذاشته است. رستم شاخدار نقاشی های قهوه خانه ای و شاه شاخدار ساسانی و دیو سفید شاهنامه، از بزشاخدار نقوش باستانی، نسب می برند و روح باروری و برکت در بدن آن ها نیز خلول کرده است.

در این جا می خواهم مقایسه ای بنمایم بین مجلس کشته شدن دیو سفید به دست رستم در شاهنامه و مجلس قربانی شدن گاو به دست اهورا میترا در نقش های میترایی. برای این کار به سراغ یکی از نقاشان قهوه خانه ای به نام حسن اسماعیل زاده می روم. این نقاش، تابلویی دارد که در آن کشته شدن دیو سفید را نشان داده است. در این تابلو، رستم بر گرده ی دیو سفید سوار شده است و می خواهد با خنجرسر دیو را از بدن جدا کند. چقدر این تابلو به مجلس قربانی کردن گاو به دست اهورا میترا شبیه است. اهورا میترا نیز مانند رستم بر گرده ی گاو شاخداری سوار شده است و می خواهد با خنجر گاو را قربانی کند. رستم و اهورا میترا، هردو، یک نقش را بازی می کنند، با این تفاوت که رستم دیو شاخدار را قربانی می کند، اما اهورا میترا، گاو شاخدار را قربانی می نماید. گاو شاخدار و دیو شاخدار نیز، هردو، یک نقش را بازی میکنند، با این تفاوت که خون دیو، چشم نابینای کیکاووس را شفا می دهد، اما خون گاو، خاک را بارور می کند.

هفت خوان رستم و هفت شهر عشق عرفان

الگوی هفت خوان رستم یعنی الگوی “پهلوان و آزمون”، به شکل دیگری، در قلمروی عرفان ایرانی نیز تکرار شده است. سالک نیز مانند رستم باید از هفت مرحله ی دشوار بگذرد تا از زابلستانِ ناسوت به مازندرانِ ﻻهوت برسد و کیکاووسِ روح اش را از چنگ دیوِ سفیدِ نفس اماره نجات بدهد و او را دوباره بر تخت پادشاهی ملکوت بنشاند.

مراسم عرفانی، در حقیقت، ریشه در آیین های دوره ی بلوغ در بین قبیله های بدوی ایران دارد. در این جا نیز سالک باید مانند آن جوان نوبالغ دوره توحش، از یک رشته امتحان های دشوار بگذرد تا بتواند جواز ورود به جرگه ی مردان حق را بدست بیاورد.

هفت مرحله ی عرفان مانند طلب و عشق و استغناو فنا و غیره، نسخه ی عرفانی شده ی آیین های بدوی قبایل نیمه وحشی ایرانی است.

ردپای کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” نیز به وضوح در آیین های عرفانی دیده می شود. سالک نفس اماره ی خود را می کشد و از خویشتن خویش می میرد تا مانند قطره ای به دریای ابدیت (= خداوند) بپیوندد و عمر جاودان یابد. به عبارت دیگر، سالک خود را شهید می کند تا به صورت جزیی از خداوند، از نو رستاخیز کند و مانند ذره ای چرخ زنان به سراپرده ی خورشید (= خداوند) برسد و در آن ذوب شود. سالک می میرد تا زنده شود. شهید می شود تا رستاخیز کند. میرود تا بیاید. به نیستی می پیوندد تا هستی جاودان یابد. و این همان الگوی بدوی “شهادت و رستاخیز” است که ریشه در چرخه ی کشت گندم و دوره ی آبستنی بز ماده در بین بومیان ایران دارد. در این جا به همین اشاره ی مختصر اکتفا می کنم و تفسیر روانشناختی سنت های عرفانی را به مجال دیگری موکول می کنم.

نتیجه گیری

در این مقاله، داستان هفت خوان رستم را با استفاده از فرضیه های کارل یونگ، روانشناس سویسی، مورد تجزیه و تحلیل قرار دادم و نشان دادم این داستان از دو کهن الگوی “پهلوان و آزمون” و کهن الگوی “شهادت و رستاخیز” پیروی می کند.

AbbbasAhmadi@Gmail.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست