یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ابرهای خاکستری
داستان کوتاه


محسن هرندی


• جو راسل از انبار بیرون آمد، انگشت های رنگی شده اش را با شلوارش پاک کرد. پاکت سیگار را از جیب در آورد و با لب هایش فیلتر یکی از سیگارها را گرفت و بیرون کشید.
- چه هوای گهی! فندکی زد و سیگار را روشن کرد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲٣ بهمن ۱٣٨۹ -  ۱۲ فوريه ۲۰۱۱


 جو راسل از انبار بیرون آمد، انگشت های رنگی شده اش را با شلوارش پاک کرد. پاکت سیگار را از جیب
درآورد و با لب هایش فیلتر یکی از سیگارها را گرفت و بیرون کشید.
- چه هوای گهی !
فندکی زد و سیگار را روشن کرد .
دانیل همانطور که به دیوار انبار تکیه داده بود و به آسمان نگاه میکرد جرعه قهوه اش را نوشید و به جو راسل نگاه کرد.
- . . . تو چیزی گفتی جو !
- . . . گفتم چه هوای گهی !
قلم موی باد داشت طاق ابری آسمان را خاکستری رنگ می زد. آسمان راهی به جز باران در پیش نداشت .
- نگاه کن جو . . ! . . رنگ آسمون داره کم کم شبیه رنگ دیوارهای انبار می شه !
جو راسل سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد .
-. . . آره ولی با این هوای لعنتی فکر نکنم رنگ به در و دیوارهای انبار خشک بشه . . . !
پکی به سیگارش زد و دودهای توی دهانش را قورت داد. نوک دماغ و سرسبیل هایش رنگی شده بود، خط چورک
برجسته ی زیر پلک هایش پوسته ای تیره تر از رنگ صورتش ساخته بود. شعله کم نور آبی چشمهایش به نظر مثل گذشته
هنوز دانیل را گرم نگه می داشت.
- . . . منظورت چیه جو !
- . . . منظورم و شنیدی ! . . . گفتم فردا رنگ خشک نمی شه !   
دانیل لیوان کاغذی را توی مشتش مچاله کرد .
- فاک ...! این به ما ربطی نداره . . میخواد خشک بشه میخواد خشک نشه ، . . . ما این یکشنبه رو کار نمی کنیم . . .
تو قول دادی جو .. !
رعد و برق باریکی وسط ابرهای بالای سرشان را برید و با صدای کشیده ای گوشه ی دیگر آسمان را روشن کرد .
جو راسل انگشتش را گذاشت روی شیار فرق از هم باز شده ی موهای دانیل و آن را تا به روی پیشانی او به آرامی
پائین کشید.
- چپ یا راست !؟
- راست !
و با پشت انگشت تخته زلف موهای پائین افتاده دانیل را از جلوی چشم راست او کنار زد . دانیل سرش را بالا
گرفت و به جو راسل نگاه کرد. نگاه هر دو بهم قفل شده بود و انگار کلیدش سالها گم شده بود . این را تمامی
مشتری های ثابت بار مایکی می توانستند براحتی حدس بزنند که آن دو راه چندین ساله را نه یک شبه که یک ساعته
رفته بودند .   
- . . . تو چند سالته ؟
- . . بیست و دو ، . تو چطور ؟
- سی و یک ! . . . اولین بار اینجا می بینمت درسته !
- آره . . . همینطوره !
جو راسل نیم تنه اش را کشید تا وسط پیشخوان بار و با صدای بلندی گفت :
- . . . هی مایکی . . دو تا آبجو بده ما !
بار شلوغ در آن وقت شب جای سوزن انداختن نداشت. صدای میکس شده ی مایکی از لابلای آن ازدحام و همهمه و موسیقی به زحمت از آن طرف بار شنیده شد :
- . . . دیر اومده زودم میخواد بره . . . هه هه .. اون پسره صاحب داره جو . . . میدونی !
جو راسل بار دیگر به روی پیشخوان بار نیم خیز شد تا جواب مایکی را بدهد که دانیل دستش را گرفت و به سوی خودش کشید .
- . . . به حرفش اهمیت نده جو ، اینجا خیلی شلوغ و با حاله ، داره کم کم از اینجا خوشم میآد ... تو هر یکشنبه ها اینجایی ...!
- جو راسل انگار از خواب بیدار شده باشد و دانیل را با خودش از توی آن خواب آورده باشد، دوباره توی چشم های آبی دانیل مشغول پرواز شد
و ضرب نبض و گرمی پر حرارت دستش را دانیل در دست خودش احساس می کرد !
- . . . راستی جو بذار یه چیزی بهت بگم . . تو بوی رنگ میدی این رو می دونستی !
جو راسل سعی کرد دستش را از دست دانیل بیرون بیآورد که دانیل دستش را محکم تر گرفت .
- . . . بوی رنگ ناراحتت می کنه !
- . . . مهم نیست جو !
- . . . ولی برای من مهمه !
- . . چی مهمه . . . اینکه بوی رنگ . . . !
- نه فقط بوی رنگ ... اینکه نذاشتی جواب این حروم زاده لعنتی رو بدم !
- . . . چی گفت . . . !
. . مگه نشنیدی . . !
دوباره نیم خیز شد و رو به مایکی که داشت با یک دست چهار تا لیوان آبجو را پر می کرد داد کشید :
- هی مایکی حرومزاده ! تو چه گهی با خودت خوردی . . پس این آبجوی ما چی شد. . !
جو راسل ته سیگارش را زمین انداخت و پایش را گذاشت روی آن .
- ما باید انبار رو دوشنبه تحویل بدیم ، ما اون قرارداد رو امضا کردیم ... یکشنبه باید پنکه بذاریم !
باد بآرامی داشت به روی زمین با لیوان مچاله ی کاغذی بازی می کرد .
- میدونی دن . . . من مدتی که می خوام بهت یه چیزی بگم . . !
و قطره های کوچک باران هم به آرامی داشت بر سر و صورتشان می ریخت .
- . . میدونی دن .. من دارم فکر می کنم . . کاش اون شبی که ما با هم آشنا شدیم . . تو از بوی رنگ بدت می اومد . . !
و بیش از این زیر باران منتظر نماند و به درون انبار برگشت .
دانیل دوباره به آسمان نگاه کرد، با شروع باران ، ابرهای خاکستری داشت رنگشان از دیوارهای انبار تیره تر می شد .

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست