یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

خیابان اشتاینفورت، شماره ۱۱۰
بخش اول رمان بلندی با همین نام


خسرو باقرپور


• اوا لهستانی بود. زیبا و بی پروا. میانه قامت و سی و پنج ساله. گفت: "بیا این جا را بو کن" بناگوشش را جلو صورتم آورد. لاله گوشش را روی بینی ام چسباند: "عطر کلوهه است. بو کن!" خرمن موهای بورش روی صورتم ریختند. ابریشم خوشبو. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۲ ارديبهشت ۱٣۹۰ -  ۱۲ می ۲۰۱۱


 
۱
پشت دروازه بزرگ آهنی ترمز کردم. ساعت اتومبیل بیست دقیقه به هشت را نشان می داد. چراغ زدم. "یورگن کراوزه" نگهبان اردوگاه، توی اطاقک نگهبانی پشت میزش نشسته بود. متوجه شد. دروازه آهنی با صدای آرام موتورش از دو طرف به سوی داخل باز شد. هنوز در کاملا باز نشده بود که پا را روی پدال گاز فشردم. از مقابل نگهبانی و دستان بلند شده به نشانه ی سلام یورگن کراوزه به داخل اردوگاه راندم. از مقابل ساختمان اول گذشتم. وارد حیاط وسیع اردوگاه شدم. پشت ساختمان دوم و در گوشه ای که برای توقف اتومبیل های کارکنان هایم پناهندگی صلیب سرخ شهر مونستر خط کشی و مشخص شده بود، توقف کردم. کیفم را برداشتم. در ماشین را قفل کردم و به طرف نگهبانی راه افتادم.
توی اطاق بزرگ و جادار نگهبانی عطر خوش قهوه پیچیده بود. یورگن کراوزه پشت میزش نشسته بود و داشت چیزی را از روی صفحه مونیتور کامپیوترش می خواند. رادیو اش روشن بود و داشت آگهی بازرگانی پخش می کرد. بلند شد. قد یورگن بلند بود. دستش را به طرفم دراز کرد و خندان گفت "سوبی هایر خسرو!" هرچند حرف خ را ح تلفظ می کرد اما نام مرا درست می گفت.
با یورگن دست دادم: "صبح به خیر یورگن، وی گتس دیر؟"
پاسخ داد: "من حوبیم تو حوبی؟!"
خندیدم. گفتم: "دانکه. خوبم." شمرده و آرام گفتم "فارسی... ات ...دارد خوب ...می شود!" گفت: "یا یا! زر گوت! برو بابا!"
کارت ورود و خروجم را از شکاف دستگاه ثبت ورود و خروج ها که کنار در نصب شده بود گذراندم. صفحه دیجیتال سبز رنگ دستگاه، ورودم را در ساعت هفت و چهل و سه دقیقه ثبت کرد.
یورگن پرسید قهوه می خورم؟ گفتم "خودم می ریزم." لیوان و قاشق کوچکی را از قفسه کنار ظرفشویی برداشتم. یک قاشق شیر خشک از قوطی روی میز داخل لیوان ریختم. برای خودم از فلاکس روی میز قهوه ریختم. فضای داخل کیوسک لحظه ای روشن شد. یورگن گفت: "اوا ایفکوویچ هم آمد." دکمه زرد رنگ گوشه میزش را فشار داد. دروازه آهنی آرام و با وقار باز شد. اوا پر گاز به درون راند. یورگن گفت "امروز به موقع آمد."
یورگن بر خلاف بسیاری از آلمانی ها خجالتی و کم رو بود. پرسید:" می توانم یه خواهش ازت بکنم؟" گفتم: "البته. بفرما." پرسید: "می توانی پنج دقیقه این جا باشی؟ صبحانه نخورده ام. می روم از آشپز خانه چیزی می گیرم و زود می آیم." ساعتم را نگاه کردم یک ربع به ساعت هشت مانده بود. گفتم "برو یورگن. هستم." یورگن به سرعت رفت.
روزنامه "فرانکفورتر روندشاو" را که همراه تعدادی روزنامه دیگر روی میز بود بر داشتم. عنوان صفحه اول آن مربوط به افزایش شمار بی کاران بود: "میزان بی کاران از مرز سه و نیم میلیون نفر گذشت."
صدای زنگ دوچرخه شنیدم. دروازه را برای "میشاییل شملز" معاون رییس اردوگاه باز کردم. میشاییل، کوله پشتی بر دوش، سوار بر دوچرخه اش وارد شد. دکمه زرد رنگ را فشار دادم. دروازه آرام و با وقار بسته شد.
میشاییل وارد اطاقک نگهبانی شد. بلند بالا بود با موهای صاف و بلند. ریش نیمه بلند و بورش او را به شمایل قدیسین شبیه کرده بود. صبح به خیر گفت. کارتش را از شکاف دستگاه گذراند. ورودش ثبت شد. پرسید: " این یورگن باز کجاست؟" گفتم: "هلو میشاییل! الآن رفت صبحانه بگیرد."
میشاییل لیوانی برداشت. برای خودش قهوه ریخت. شیر خشک نمی خورد. به طرف یخچال رفت. قوطی مقوایی شیر را بر داشت. نگاهش کرد: "یک روز دیگر اعتبار دارد. خدا کند سالم باشد." سوراخ بالای قوطی را بو کرد. دقت کرد. چهره اش آرام بود. اول کمی از شیر را در کاسه ظرفشویی ریخت، خم شد آن را نگاه کرد، بعد، کمی شیر در لیوان قهوه اش ریخت.
اوا ایفکوویچ همراه با بوی عطر دل انگیزی وارد شد: "سلام. صبح به خیر."
گفتیم: "صبح به خیر."
با من و میشاییل دست داد. کیف چرمی سنگینش را روی دسته روزنامه ها گذاشت. هوای درون سینه اش را پر صدا بیرون داد: "هووووووو!" نفسش بوی خوش نعنا می داد.
گفت: " عجب ترافیکی. جانم به لبم رسید تا رسیدم. دیر نیامدم؟ نمی دانم اگر مادرم نبود کی صبحانه بچه ها را می داد و آن ها را می فرستاد مدرسه؟"
میشاییل در حالی که با قاشق لیوان قهوه اش را هم می زد و انگار داخل لیوان دنبال چیزی می گشت گفت: "امروز ۲۵ نفر ترانسفر می شوند. ممکن است ۲۸ نفر هم تازه وارد بیایند. لیست اسامی شان را ساعت ده از اداره مرکزی برایمان فاکس می کنند." ته مانده قهوه اش را نوشید. لیوانش را توی کاسه ی ظرفشویی گذاشت. کیفش را بر داشت. می خواست برود. اوا در حالی که ابروی راستش را بالا داده بود گفت: "میشاییل! لیوانت را یورگن بشورد؟" میشاییل اخم کرد. کیفش را زمین گذاشت. لیوانش را سرسری زیر شیر آب گرفت. با دستمال کنار کمد ظروف خشکش کرد. کیفش را بر داشت و راه افتاد به طرف ساختمان دوم که اطاق کارش آن جا بود.
اوا گفت "حرف بدی زدم؟" گفتم "نه." اوا لهستانی بود. زیبا و بی پروا. میانه قامت و سی و پنج ساله. گفت: " بیا این جا را بو کن." بنا گوشش را جلو صورتم آورد. لاله گوشش را روی بینی ام چسباند: "عطر کلوهه است. بو کن!" خرمن موهای بورش روی صورتم ریختند. ابریشم خوشبو. عمیق نفس کشیدم. با خودم فکر کردم: " بوی بنفشه می دهد طره مشگ فام تو" صدای خودم را شنیدم: "به به!"   فهمیدم که چشمانم را بسته ام.
صدای اصابت ریگی به شیشه نگهبانی ما را متوجه "دراژان اشپیلیاک" کرد. بیرون دروازه آهنی ایستاده بود و ریگ می انداخت به طرف شیشه نگهبانی.
دگمه زرد رنگ کنار میز را فشردم. دراژان وارد شد. از وقتی که پلیس به جرم رانندگی در حال مستی گواهینامه اش را گرفته بود با اتوبوس سر کار می آمد.
اوا گفت "شرط می بندم دیشب تا صبح نخوابیده این مردک لات."
به دنبال ورود دراژان، اتومبیل های "یوهان پلدر" و "یوهانس گرشلوتر" وارد حیاط هایم شدند. در را دوباره بستم. حالا دیگر هر چهار مدد کار اجتماعی و رییس و معاون هایم پناهندگی سر کار خود حاضر بودند.
یورگن کراوزه با بشفابی در دست وارد شد. یک تخم مرغ پخته، چند برش نان، چند قاچ گوجه فرنگی، چند پره کالباس و چند برش پنیر زرد داخل بشقابش بودند. بشقاب را روی میز گذاشت.
اوا گفت: "هوووم، هلو یورگن! با هم می خوریم!" بین ابروهای یورگن کراوزه چین خورد. مرا نگاه کرد. اوا خندید و با شیطنت رو به یورگن گفت: "نگران نباش صبحانه خورده ام" یورگن نفسش را آرام بیرون داد و گفت:
“Guten Morgen Eva”
یورگن ظرف کره اش را از یخچال برداشت. از جای یورگن کراوزه بلند شدم و او نشست. اول با دقت روی نان ها کره مالید. روی یکی از نان ها پنیر گذاشت. طول برش پنیر از نان بیشتربود. با دقت زیادی پنیر را برید. زیادی پنیر را به دهان گذاشت. روی پنیر هم گوجه فرنگی گذاشت. نان های دیگر را نیز با دقت تمام کره مالید. روی آن ها را کالباس و پنیر و گوجه فرنگی گذاشت. پنیر ها و کالباس ها را با سطح نان میزان کرد. نمک و فلفل زد. سرش را همراه آهنگ ملایمی که از رادیو پخش می شد تکان می داد. چهره اش گشاده و آرام بود. نان ها را با دقت تمام کنار هم در بشقاب چید. حالا صبحانه اش آماده بود. راضی لبخند زد. یورگن کراوزه بلند شد. لیوانش را بر داشت تا از قهوه جوش برقی برای خودش قهوه ی تازه بریزد. دراژان اشپیلیاک و یوهان پولدر وارد شدند. کارت های خود را از شکاف دستگاه گذراندند. یوهان محکم با همه دست داد. بلند گفت:
"Guten Morgen Kollegen"
قد یوهان پولدر خیلی بلند بود. بیش از ۲ متر. رومانیایی بود و با وجود این که سه سال بیشتر از اقامتش در آلمان نمی گذشت آلمانی را تقریبا خوب حرف می زد. اسم فامیلش را عوض کرده بود. پولدر نام فامیل جدیدش بود.
دراژان خودش را روی صندلی انداخت. ریشش را نتراشیده بود. سیگاری روشن گوشه لبش بود و سیگاری خاموش پشت گوشش. از کنارم که رد شد بوی تند جرم سیگار می داد. خمیازه کشید. یک دفعه بلند شد. دو قطعه از نان و پنیر های داخل بشقاب یورگن کراوزه را برداشت. یکی از آن ها را در حالی که می خندید با فشار داخل دهانش تپاند. یورگن کراوزه در حالی که لیوان قهوه اش را در دست داشت فقط او را نگاه می کرد. نظم بشقاب یورگن به هم ریخته بود.
دراژان انگشتش را رو به قهوه جوش گرفت و با دهان پر خطاب به اوا گفت:
"“Hey Eva, gib mir eine Tasse Kaffee!
اوا اعتنا نکرد. کیفم را برداشتم. اوا بند کیف سنگینش را روی شانه اش انداخت. روزنامه ها را برداشتم. یوهان پلدر از جلو رفت. به یورگن گفتم: "یورگن ما رفتیم." یورگن به هم ریخته بود اما عصبانی به نظر نمی رسید. جواب نداد. بیرون را نگاه می کرد. دراژان مشغول خوردن صبحانه یورگن بود. از نگهبانی به طرف ساختمان اول که دفتر کار مددکاران اجتماعی هایم در آن قرار داشت راه افتادیم. تعدادی از متقاضیان پناهندگی ساکن اردوگاه از اطاق های خود خارج شده بودند. همه مرتب. با دست و روی شسته و موهای شانه کرده. دو تا دو تا و چند تا چند تا طول حیاط را طی می کردند. می رفتند به طرف سالن غذاخوری در طبقه همکف ساختمان دوم تا صبحانه بخورند. ما را که دیدند لبخند زدند. دست تکان دادند.
"بیانیت باش کاکه خسرو!"
"بیانیت باش کاکه گیان!"

"دوبرویوترا اوا!"
"دوبرو یوترا آداموویچ!"

"گوتن مرگن"
"گوتن مرگن هر محمد پور!"

"صباح الخیر یا عزیزی!!"
"صباح النور!"

"سلام!"

"سالو...ساوا..!!"

"گود مورنینگ!"

به زبان های آلمانی، فارسی، فرانسه، به انگلیسی، ترکی و کردی، به عربی و صربی سلام کردند. زنی کامبوجی ایستاد. کف دو دستش را به هم چسباند و مقابل صورتش گرفت، رو به ما خم شد. لبخند زدیم، سرهایمان را به احترام خم کردیم. جواب سلام همه را دادیم. ساعت هشت و پنج دقیقه صبح بود.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست