یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

طبقه و پسامدرنیسم
طلوع صبح کاذب پسامدرنیته در غروب حزن انگیز مدرنیسم


فرشته دلاور


• رشد و گسترش جنبش های مدنی، زنان، طرفداران محیط زیست و کودکان و غیره نه تهدیدی برای جنبش های کارگری که گشودن عرصه های تازه تر در کشمکش های طبقاتی و گسترش آن در دور افتاده ترین نقطه های جهان و نزد گوشه گیر ترین و محافظه کارترین مردم جهان است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٣ فروردين ۱٣۹۱ -  ۲۲ مارس ۲۰۱۲


         فرانسیس فوکویاما در تازه ترین تحلیلی که در مرکز پژوهشی «شورای روابط خارجی» با عنوان " آیا در پی زوال طبقه متوسط آینده دموکراسی لیبرالی در جهان به خطر خواهد افتاد" در آمریکا منتشر کرده، با اشاره به بحران اقتصادی جهان در سال‌های اخیر می‌نویسد که وقوع این بحران در درجه اول محصول نظارت بسیار ضعیف بر سیستم اقتصادی سرمایه‌داری بود. وی می افزاید اما نکته عجیب این است که در واکنش به این بحران به جای جنبش‌های مردمی چپ‌گرا، نیروهای پوپولیستی دست راستی در آمریکا و اروپا تقویت شده‌اند.
         به اعتقاد فوکویاما، دلیل اصلی ضعف نیروهای چپ ضعف اندیشه و فقدان ایده‌های روشن برای جلب و بسیج مردم است. در دهه‌های اخیر نظریه‌های دست راستی که طرفدار کاستن از نظارت بر کارکرد نظام سرمایه‌داری هستند ابتکار عمل را در دست داشته و طیف چپ در کشورهای پیشرفته به غیر از بازگشت به نظریه‌های کهنه سوسیال دموکراسی نتوانسته‌اند گزینه دیگری ارائه دهد.
       وی هشدار می‌دهد که ضعف نیروهای چپ پلورالیسم و رقابت سیاسی در این جوامع را به خطر انداخته و تشدید روند جهانی شدن سرمایه‌داری نیز به شکل چشمگیری طبقه متوسط را تضعیف می‌کند. این طبقات پایگاه اجتماعی لیبرال دموکراسی هستند و در صورت تضعیف آن‌ها آینده دموکراسی نیز به خطر خواهد افتاد.

در نقل قول بالا چند واقعیت مهم نهفته است. آن چه که فوکویاما به عنوان نظریه های دست راستی سرمایه داری به آن ها اشاره کرده که خواهان کاستن از نظارت بر کارکرد نظام سرمایه داری هستند- و اتفاقا دوستداران دو آتشه فراوانی را در درون کشور نیز برای خود دست و پا کرده است- در واقع همان نیروهایی هستند که در سال های ۱۹۷۰ با بروز نخستین نشانه های بحران اقتصادی در درون دولت های سوسیال دمکرات و چپ گرای اروپایی قدرت یافته و در بریتانیا با روی کار آمدن بانوی آهنین و در آمریکا ریگان ضربه های سختی بر دستاوردهای کارگران و زحمتکشان و در نهایت جامعه مدنی وارد آورد، از سوی دیگر شکست الگوها و بدیل‌های موجود سرمایه داری یعنی جمهوری های سوسیالیستی، دولت هایی که راه رشد غیر سرمایه داری را در کشورهای پیرامونی می پیمودند و دولت های سوسیال دمکراسی در کشورهای سرمایه داری، و روی کار آمدن دولت های افراطی سرمایه داری ضد کارگری – که منجر به شکل گیری همان یک درصدی ها گردیده است- مجموعا باعث گردیده تا طبقه کارگر و جنبش های کارگری در ضعیف ترین موقعیت خود در پس از جنگ دوم قرار بگیرند. در واقع رویدادهای سه گانه فوق طبقه کارگر را در موقعیت ضعیف دفاعی قرار داده است نه این که استعداد سرنگونی و هژمونی را از دست طبقه گرفته باشد. زیرا آن چه که به نام هژمونی طبقه کارگر می شناسیم صفتی سرشتی و ماهیتی است نه اکتسابی که در پایان بیشتر به آن می پردازم.
همان گونه که می دانیم – پس تنها به یادآوری از آن می گذرم- دولت های ریگان و تاچر ( به ویژه این دومی) با درهم شکستن قدرت اتحادیه های کارگری نخستین گام را برای تضعیف طبقه کارگر که همانا قدرت سازمان دهی آن بود محکم برداشتند. اما مگر دولت های پیشین سرمایه داری سر دشمنی با طبقه کارگر نداشتند. چرا آن ها چنین قدرتمند در برابر طبقه کارگر نایستاده بودند. نرمش دولت های پیشین در واقع سه علت اصلی داشت. یک: این دولت ها هنوز تولید محور بودند و مالی سازی هنوز این چنین بنیان کن به اقتصاد کشورهای سرمایه داری پیشرفته هجوم نیاورده بود. دو: چون این دولت ها تولید محور بودند نیاز داشتند که مردم قدرت خرید داشته باشند. به همین دلیل تا حدودی در برابر خواسته های اقتصادی کارگران و مزد بگیران همراهی نیز می کردند. سوم این که: به لحاظ تکنولوژیکی نیز هنوز ارتباطات پولی- مالی و دسترسی اطلاعاتی آن چنان رشد نکرده بود که جهانی سازی، این گونه که سرمایه داران بتوانند تولیدات شان را در اقصی نقاط دنیا بپراکنند، صورت گیرد.
اما در دولت های ریگان و تاچر – و این سنت ویرانگر در دولت های بعدی با شدت و حدت بیشتری ادامه یافت- اقتصاد سرمایه داری به تدریج رو به سوی مالی سازی آورد. در اقتصاد سرمایه داری مالی شاهد صنعت زدایی از کشورهای مرکزی و انتقال صنایع به کشورهای پیرامونی هستیم. در نتیجه همین سیاست است که دولت های نولیبرال به شدت در برابر خواسته های اقتصادی کارگران ایستادگی می کنند. اعتصاب های طولانی مدت کارگران معدن کار در انگلیس به ویژه معدن های ذغال سنگ که اتحادیه قدرتمند آن ستون فقرات قدرت کارگران انگلیس بود و همچنین صنایع ذوب آهن، کشتی سازی و خودروسازی که کانون مبرزترین و ماهرترین کارگران انگلیس و انباشت سنت های چند ده ساله مبارزات کارگری در دنیای سرمایه داری بود نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه دولت تاچر که نماینده آن لایه از سرمایه داری مالی بود که سودهای کلان خود را از مالی سازی اقتصاد می دید با همین بهانه به تعطیلی یا تضعیف این کانون های انباشت سنت های کارگری و صد البته سرمایه‌داری تولیدی دست زد. مجموعه دیگری از اقدامات دولت های نولیبرال همچون وضع مالیات های سنگین به صنایع و مزد بگیران در برابر بخشودگی مالیاتی سرمایه داران و ثروتمندان، دست کاری در سود بانکی به نفع صاحبان سرمایه و سهام بانک ها و مراکز مالی و پولی، ظهور شبه طبقه مدیران ارشد و برنامه ریزانی با حقوق و قدرت بسیار بالا و سعی در گسترش مشاغل خدماتی به جای مشاغل تولیدی، استفاده از کارگران جوان و بی تجربه به جای کارگران با تجربه، رو در رو قرار دادن کارگران کشورهای مرکزی با کارگران کشورهای پیرامونی، تکه تکه کردن کارخانه های بزرگ و پراکنده ساختن آن ها در شهرها و مکان های دور از هم، قطع ارتباط کارگران با یکدیگر از طریق برون سپاری کارها، پراکنده ساختن زنجیره تولید در کارخانه های گوناگون و ... موجب پراکندگی و ضعف همبستگی صنفی طبقه کارگر گردید.
از دیگر سو، شکست دولت های سوسیالیستی در جایگزینی یک الگوی مناسب سرمایه داری و غلطیدن بیشتر کشورهای غیر سرمایه داری جهان پیرامونی در دامن فساد، استبداد، فقر و حکومت های خانوادگی و الیگارشیک، ته مانده های امید و بارقه‌ی رهایی طبقه کارگر و سندیکالیست ها و فعالان اتحادیه ای را در ضلام شب تیره سرمایه داری بی فروغ کرد. طلوع صبح کاذب پسامدرنیته در غروب حزن انگیز مدرنیسم، با شکست ها و عقب گردهای پیاپی از همه ی دستاوردهای مدرنیسم از هنر و فلسفه گرفته تا اقتصاد و سیاست، تنها حسی نوستالژیک برای کارگران و دانشجویان و فعالان سیاسی و هنری به جای گذاشت. نو لیبرالیسم تنها جنبش های کارگری را به محاق نفرستاد، بل هر گونه زایش و رویش و تعالی را به دالان های تنگ زیر زمین موزه ها و دفینه ها فرستاد. دستاورد حاکم شدن اندیشه های نولیبرالی بر فضای اقتصاد و اندیشه و سیاست سر برآوردن دلقک ها و دلال‌های سیاه کاری چون سارکوزی، بوش و برلوسکونی در عالم سیاست و قوادان و رقاصه هایی چون جنیفر لوپز و مایکل جکسون و جسیکا آلبا و جیمز کامرون در صحنه سینماو موسیقی و سیطره تکنیسین های هالیوودی به جای کارگرانان بزرگ بر سینمای جهان و حکمرانی خیل عمله های ظلم همچون فریدمن و هایک- ستایشگران کودتاگر سیه کرداری چون پینوشه در عرصه اقتصاد و غیره بوده است. استثمار شدید جسمی و جنسی از زن پیشرفت فمینیسم در عرصه جامعه جا زده شد و سرزدن دولت ها و کالایی سازی بهداشت، درمان، سلامت، آموزش و فرهنگ، آزادسازی این عرصه ها از سلطه و سیطره دولت ظالم جلوه داده شد. کودکان و نوجوانان به نام آزادی از دامن خانواده به مغاک تیره روابط آلوده و لحظه ای جنسی و خوشگذرانی های زود گذر رانده شدند. هنر- از سینما و تئاتر گرفته تا موسیقی و نقاشی و غیره- تبدیل به کاردستی و عرصه هنر از هنرمندان خلاق تهی و جولان‌گاه تکنیسین ها و مهندسان گردید. پست مدرنیسم به خوبی توانست با گسترش ارتباطات از ده کوره های ایران تا صحراهای دور افتاده گبی و قلب جنگل های آمازون افراد و اجتماعات پیشامدرن را مسخر خویش سازد به گونه ای که کعبه آمال جوانان از فرانسوی، ایتالیایی، سوئدی و روسی گرفته تا ایرانی، مصری، تونسی، چینی و افریقایی ینگه دنیا باشد و دنیا را از دریچه و دید سیاستمداران و زراندوزان نولیبرال ببیند.
اما مگر همه ی این گونه رویدادها در آغاز عصر سرمایه داری نیز اتفاق نیفتاد! کافی است نگاهی دوباره به مانیفست که در آن به تحولات دوران آغازین سرمایه داری، رشد تکنولوژی و به وجود آمدن شهرها و ساختن جاده ها و راه ها و اسکله ها برای تسلط سرمایه بر دورافتاده ترین نقاط جهان و پیشرفت های حیرت آور تکنیکی و علمی آن اشاره شده است بیندازیم تا با خیالی آسوده تر به پیش بینی های درست و علمی بینادگذاران فلسفه علمی پی ببریم.
جایگاه محوری طبقه کارگر
در پایان یادآوری این نکته را ضروری می دانم که مبارزه طبقاتی تا زمانی که یک طبقه تولید می کند و طبقه دیگر دسترنج دیگری را به یغما می برد ادامه خواهد داشت. این درست که جامعه مزد بگیران بسیار گسترده‌تر و گونه گون تر شده است. اما جایگاه محوری و مرکزی طبقه کارگر نه یک جایگاه اکتسابی بل ذاتی آن است. من در این جا به پیشگفتار چاپ آلمانی مانیفست که توسط انگلس نگاشته شده است اشاره می کنم
"اندیشه بنیادین زیرین که سراسر مانیفست بر آن استوار است کلا و منحصرا به مارکس تعلق دارد: تولید اقتصادی و ساختار جامعه که پی آمد جبری این تولید است، در هر دورانی از تاریخ، بنیاد تاریخ سیاسی و فکری آن دوران را تشکیل می دهد و در نتیجه ی این امر سراسر تاریخ (از هنگام فروپاشی تملک جمعی بدوی زمین) تاریخ مبارزه طبقاتی بعنی مبارزه میان طبقات استثمار شونده و استثمارگر، میان طبقات زیر دست و زبر دست در مراحل گوناگون تکامل جامعه بوده است و این مبارزه اکنون به مرحله ای رسیده است که دیگر طبقه استثمار شونده و ستمکش(پرولتاریا) نمی‌تواند از یوغ طبقه ی استثمارگر و ستمگر(بورژوازی) برهد، مگر آن که در عین حال تمام جامعه را برای همیشه از استثمار، از ستم و از مبارزه‌ی طبقاتی برهاند."
رشد و گسترش جنبش های مدنی، زنان، طرفداران محیط زیست و کودکان و غیره نه تهدیدی برای جنبش های کارگری که گشودن عرصه های تازه تر در کشمکش های طبقاتی و گسترش آن در دور افتاده ترین نقطه های جهان و نزد گوشه گیر ترین و محافظه کارترین مردم جهان است. تغییر از بحران زاده می شود. رشد و گسترش طبقه کارگر در اقصی نقاط دنیا، جهانی سازی که در جریان است شاید در کوتاه مدت این گونه جلوه کند که طبقه کارگر متفرق و پراکنده شده است اما در نهایت می تواند باعث جهانی شدن راهکارهای ضد سرمایه و اتحاد و برتری هر چه بیش تر جنبش های ضد سرمایه داری گردد.

منبع: نشریه ی مهرگان - شماره ی ۷  


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست