یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

در باره ی کتابِ شهرِنو
نوشته ی دکتر محمود زند مقدم


پرویز دوایی، همراهِ توضیحی از ناصر زراعتی


• آدم این کتاب را که میخوانَد از خودش بیزار میشود واقعاً که بر چه تَلِ زباله ی هولناکی متشکل از مسکنت، کثافت و رذالت انسانی زندگی میکردیم: انسانهایی له شده توسط انسانهای «مادرقهوه!»... و جمعی نظیر ماها سوار بر پیکان، از کنارِ این بساط در گذر، صرفاً رو به سمتی دیگر برگردانده ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱٣ تير ۱٣۹۱ -  ٣ ژوئيه ۲۰۱۲


 یادداشتی از
پرویز دوایی
در باره ی کتابِ شهرِنو
نوشته ی دکتر محمود زند مقدم
اشاره:
هر بار کتابی درمیآوریم یا کار دیگری آماده میکنیم، یکی هم برای آقای پرویز دوائی دوست نویسنده و مترجم نازنین میفرستیم پراگ، که هر بار ایشان ما را از نظرات و راهنماییها و تشویقهای خود بی نصیب نمیگذارند. نامه های پرویز دوائی هر یک نقد و تحلیلی است گیرم کوتاه و فشرده که حیفم میآید دیگران نخوانند.
نخستین بار که خواهش کردم اجازه بدهند متن این نامه ها را ـ البته بخشهایی که به کتابها یا فیلمها مربوط میشود ـ تایپ کنم تا در سایتی، نشریه ای، جایی انتشار یابد، فروتنانه گفتند: «آخر اینها که چیزی نیست، یادداشتی است از من در نامه ای دوستانه و تشکرآمیز...» بعد، مهربانانه موافقت کردند وقتی گفتم که: «نه، اینطور نیست. اینکه پرویز دوائی کاری را بپسندد و بنویسد یا بگوید، موجب میشود بسیاری تشویق شوند آن کار را بخوانند یا ببینند.» بعدها هم مثالی آوردم: وقتی «در محاصره» شعرهای کوتاه درخشان شاعر بزرگ عرب محمود درویش را چند سال پیش با ترجمه ی خوب تراب حقشناس منتشر کردیم و بعد یادداشت پرویز دوائی را در سایتی گذاشتیم، دوستی از ساکنان همین شهر خودمان تلفن کرد که: «هرطور شده این کتابی که آقای دوائی تعریفش را کرده برایم پیدا کن بیایم ببرم.» وقتی گفتم: «این کتاب را من شش شما پیش بهت دادم!» باورش نمی‌شد. گفتم: «کتابهایت را نگاه کن، خواهی یافت آن را. فرق قضیه در این است که آن بار، حتماً با خود گفته بوده ای ای بابا، این هم کتابی است که حالا این ناصر چاپ کرده... اما این بار، چون آقای پرویز دوائی نوشته اند، فرق میکند!»
باری، این بار هم یادداشت زیبای آقای دوائی را بخوانید. اطمینان دارم با خواندن این یادداشت، کمتر کسی است که نخواهد «شهرِنو» را بخواند.
ناصر زراعتی
گوتنبرگِ سوئد، دوم ژوئیه ۲۰۱۲
*
۲۷ ژوئن ۲۰۱۲
[...] بسیار ممنون از شما به خاطر کتاب حقیقتاً یگانه و زیروروکننده ی «شهرنو» که عجب کاری عظیم کرده اند این آقای دکتر [محمود] زند مقدمِ گرامی و قطعاً ماندنی اثری خواهد بود و یک مرجع مهم، یک آینه‍ی صریح و صدیق از آنچه که زیر لایه های دکوراسیونهای آن جامعه نهفته بوده و هست: نکبتی و رذالت و کثافت و وقاحتی که به گمانم ریشه ی اصلی آن زندگی بوده و بقیه اش: شبهای شعر و جشنواره و کلوب تنیس و کانون فیلم و هزار و پانصد روشنفکر هم «عوارضِ» غیرطبیعی و زورکی آن بوده اند (و هستند)... کمتر کتابی ـ رُمان یا غیرِرُمان ـ آن لجن واقعاً ازخودبیزارکننده و کابوس انگیز را با این توانایی، جلو چشم ما (مای ایرانی صرفاً دورادور آگاه به آن لجن گسترده در زیر جامعه مان) آورده و چهره ای از ماها را به ما نمایانده که خیلی سعی داشته و داریم که صبحها جلو آینه، در حال استوارکردن کراوات سولکا به گردنمان، آن را پس بزنیم...
دست مریزاد واقعاً! دست نویسنده و محقق که چه کار مشقّتباری هم بوده است رفتن به داخل آن جمع و جامعه و گردآوردن این اطلاعات و بعد هم آراستنش...
و دست شما و شماها هم درد نکند که این اثر را به دنیا آوردید و به گمانم که بجُز همّت و علاقه ی شماها و بجُز در شرایط امروز، شدنی نمیبود. یعنی شماهایی باید در خارج میبودید و دست در کار اینجور انتشارات که بروید به سراغ یک چنین اثری که گمان نمیکنم حتا در آن دوره ی سابق میشد که با یک چنین صراحتی و به این صورت دربیاید. نه، حتماً نمیشد... در داخلِ امروز هم که حرفش را نزن!
ممنونم از شما و ممنون از نویسنده/محقق گرامی... و فقط اگر نثرِ ایشان قدری روانتر میبود، کتاب اقعاً راحتتر خوانده میشد. این سعی مدام و مداوم در آوردن افعال از تهِ جمله به اوایل آن کمی آدم را به زحمت میاندازد در راحت و سریع خواندن جمله هایی که به نظر می‌رسد بی انتها دنبال هم میآیند. این البته نقص اساسی نیست و اصلاً شاید سلیقه ای است؛ سلیقه ی بنده. سلیقه ی نویسنده اینجوری بوده. بنده مصرف کننده‌ام و صرفاً ممنون و همچنان مجذوب و مبهوت از عظمت این کار بی سابقه...
ولی آقا! عجب زندگی ای داشتیم و عجب چشم را بسته بودیم به آنچه که زیر زندگیهایمان، زیر چشممان جریان داشت. توریست بودیم ماها ـ به قول مرحوم سپهری ـ در اجتماع خودمان...
آدم این کتاب را که میخوانَد از خودش بیزار میشود واقعاً که بر چه تَلِ زباله ی هولناکی متشکل از مسکنت، کثافت و رذالت انسانی زندگی میکردیم: انسانهایی لهشده توسط انسانهای «مادرقهوه!»... و جمعی نظیر ماها سوار بر پیکان، از کنارِ این بساط در گذر، صرفاً رو به سمتی دیگر برگردانده، به طرفِ جلسه ی کانون فیلم، روان!
بگذریم... دست شما را میفشریم و برایتان تندرستی و دوام عشق و توان آرزو داریم. باز هم ممنونتان هستم که از من یاد کردید و چشم ما را با این کتاب واقعاً باز کردید. سپاس و تحسین بنده را لطفاً خدمت نویسنده برسانید.
با علاقه و ارادت
پرویز دوائی


 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست