یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

به یاد آفتابکاران


فرخ نعمت پور


• من با دیدن این فقر نکبت بار، تن های برافراشتهای را هم می بینم که از تحقیر انسان بر سر زانوی سوگندی مقدس افتادهاند. به باخچه می روم. قلب خود را بیرون می آورم و چند لحظهای به یاد آنان به سکوت می ایستم. باشد ضربانها همچنان از همان جنس باشند، از جنس تنفر از فقر انسان و تحقیرش، و از ارادهای که علیرغم گذر سالهای بسیار هنوز می خواهد جوان باشد،... همچون آفتابکاران! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۰ بهمن ۱٣۹٣ -  ۹ فوريه ۲۰۱۵


آن سالها همچنان زمستان بود. سالهای سرد نیشخند زهرآگین جلاد. آن سالها، همچون زمانی به قامت سکوت، غم و انتظارهای بی پایان بود. سالهای عدم جرات رویا در قدم نهادن در وادی سر در غبار عمل. و چه تنها و غمگین و پر رویا بودند آنانی که جنبیدند. و راه خود را نشان داد، همچون چشمهای که تنها دوست دارد چشمه باشد و بس، بدون هیچ چشم اندازی به راههای سنگلاخ و پیچ در پیچ پیش رو، که تنها از چند قدم آن طرفتر شروع می شد. و چه رویا، راه و عمل دشواری بود! جنبنده ما را اندیشهای گرم در آن زمستان غریب در خود گرفت، همچون شنل سرخی از آتش،... گر گرفته!
سالهائی که سنت چه گوارا از قاطعیت و اهمیت عمل انقلابی می گفت، سارتر از ناگزیری آزادهگی انسان و مائو از بریدن راهها به وسعت میهن، لنین از ضرورت ارادههای آهنین، و چریک نو از ضرورت نشستن بر آتش فقر برای غلبه بر شعلههای سوزان آن، که دیگر حرارت بی امان آن به حلبی آباد نشینهای غرق در گرسنگی نرسد،... و بر آن نشست.
و او جنبید، با قاطعیت،... خود را ناگزیر به آزادهگی دید، راهها را از دور نظاره کرد، ارادهاش را در مشتانش فشرد و آتشی را که بر آن نشسته بود از تن خود عبور داده به آتشی از جنس دگر تبدیل کرد. او زندگی اش را در سرنوشت میهن و طبقات فرودست دید، و چه باک اگر، تنها با توشه اندکی از سالها در کولهبار زندگی زیست. و او این چنین کوتاه زیست. گلهای گرگرفته سرخ، در زیر شلاق چخماخ تندرهای خشمگین قهر جلاد در شبهای سیاه لبریز از طوفان.
آنان هرکدام دست به سینه بردند، قلب سوزان برافروخته را بیرون کشیدند، کاشتند و خود افتادند. گرچه اندک، اما جا به جای میهن شد کشتزار آفتابکاران. خاک همچون نور سوزانی قد برکشید، به پرواز درآمد و سرنوشت آسمان را به چالش کشید. و این چنین سالهای کم شمار عمر آنان به وسعتی بیکران تبدیل شد.
از آن سالها، سالها گذشته. زمان همچون عفریتی سیری ناپذیر بوی بد دهن چرکین خود را همچنان می پاشد. اما زخم خاک همچنان آنجاست، همچنان حسادت آسمان در لابلای ابرها، متاثر دور می زند. اما قلبهای کاشته همچنان بذرهای صدها و صدها باره هستند.
هنوز تن های جوان آنان در جنگلها در سوز و گداز پیشبرد رویاها هستند. هنوز در شهرها و روستاها در پی قرار هستند، هنوز وجود نفرت انگیز فقر، آنان را بی تاب می کند و فاصله آنان را برای دوباره چشمه شدن کوتاهتر. آری آنان هنوز آنجایند.
و من به قلب فروزانشان فکر می کنم، به ایدههای انسانی اشان، به کشتزارهائی که هنوز تن آنان را در خود دارد، به عشقشان برای زندگی، اینکه زندگی عدد نیست، بل چیزیست از جنس دوست داشتن و امید، چیزی از تبار باران که باید بارید، علیرغم هر شرایطی، اگرچه نمیدانی روی زمین خار است که دانهات را می شکافد یا پر گل اقاقیائی که سفید سفید به رویاهایت عشق می ورزد. و من به باریدنشان می اندیشم.
هر سال به یاد آنان، به یاد جانهای شیفتهای که زشتی فقر را زشتتر از چهره مرگ یافتند، دوست دارم جنس قلب خود را دوباره از جنس آفتابکاران بدانم. به این خاطر، ‌چهرهها و مناظر فقر را دوباره دوره می کنم. تصویرها هنوز آنچنان بسیارند که دشوار نیست! و من با دیدن این فقر نکبت بار، تن های برافراشتهای را هم می بینم که از تحقیر انسان بر سر زانوی سوگندی مقدس افتادهاند.
به باخچه می روم. قلب خود را بیرون می آورم و چند لحظهای به یاد آنان به سکوت می ایستم. باشد ضربانها همچنان از همان جنس باشند، از جنس تنفر از فقر انسان و تحقیرش، و از ارادهای که علیرغم گذر سالهای بسیار هنوز می خواهد جوان باشد،... همچون آفتابکاران!


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۴)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست