یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

این باغِ حامله را میهمانِ باران کن!


خسرو باقرپور


• از گرمایِ خنده های تو بود انگار؛
که این باغِ مانده در بهمن؛
شکوفه باران شد
و چشمِ لالِ من؛
در مسیرِ ستاره های بی باور؛
راه جویان شد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۹ آذر ۱٣۹۴ -  ٣۰ نوامبر ۲۰۱۵



 عجب حکایتِ سپیدی جاریست؛
در قناتِ جاری ی خاطراتِ من!
از گرمایِ خنده های تو بود انگار؛
که این باغِ مانده در بهمن؛
شکوفه باران شد
و چشمِ لالِ من؛
در مسیرِ ستاره های بی باور؛
راه جویان شد.
گُل های جوان در باغ هایِ بینِ راه روییدند
و غنچه های نازکِ اردیبهشت
غرقِ عرق شدند
و من سپیده شدم؛
در خاطراتِ شبانه ی شبنم
و نشستم؛
بر تردی ی زیرِ گلوت
و گُلاب شدم؛
بر قمصرِ بناگوشت.
بو کن! ببین!:
چه آوازی سر داده است؛
این باغِ مأیوسِ پُر از عطرِ گلهایِ سوری!
می شنوی؟!
حس کن:
گریه ی باد را در شب.
و نیک بدان؛
ابرها گریزنده اند!
و بی رفاقتِ ابر،
آسمانِ باز و آبی ی پُر روُیا؛
کابوسِ گُل ها و چشمه ها خواهد شد.
ای یاورِ ترانه و لبخند!
مِه را نفس بکش
و باغِ حامله را؛
میهمانِ باران کن.

پاییز۱٣۹۴ - اِسِن
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست