یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

دل شیر خون شد!
یادداشتی از استاد صدرالدین الهی در سالمرگ تختی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۶ دی ۱٣۹۵ -  ۵ ژانويه ۲۰۱۷


اخبار روز - کرد سنندجی: جمعه ۱۷ دی چهل و نهمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی است. پهلوانی که عیار قهرمانی اش مردم و درد و رنج آنان بود. آقا تختی وقتی در مسابقات جهانی به دیدار علی اف روسی رفته بود هم چنان در فکر مردمان فقیر کشورمان غافل غوطه ور بود و جائی تعریف کرده که:
«فکر نصرالله چاه کن محله مان بودم که زیر یک خم علی اف را گرفتم!»
نیمه‌‌شب شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ زلزله‌ای ۷ ممیز ۱ ریشتری بوئین‌زهرا را طوری لرزاند که در فهرست مهیب‌ترین زلزله‌های قرن ثبت شد. با روشن شدن هوا ابعاد خرابی‌ها در شهر بوئین‌زهرا و روستاهای اطراف آشکارتر می‌شد. کمک‌های خارجی به تدریج وارد ایران شد تا در کنار نیروهای دولتی امدادرسانی را ادامه دهند به گفته استاد صدرالدین الهی از بنیانگذاران کیهان ورزشی بهترین شخصی که می‌توانست کاروان کمک‌ها را هدایت کند، غلامرضا تختی، قهرمان کشتی جهان بود؛ شخصی که مردم به او اعتماد داشتند. کیهان ورزشی از طریق مهدی دری سردبیر نشریه که رابطه نزدیکی با غلامرضا تختی داشت٬ ایده و مسیر جمع‌آوری کمک‌ها را با غلامرضا تختی مطرح می‌کند و او هم می‌پذیرد.
چهار روز پس از زلزله در چهاردهم شهریور به کیهان می‌نویسد:
"اینجانب غلامرضا تختی به نمایندگی از طرف کلیه ورزشکاران و قهرمانان ایران مثل هر فرد وطن‌پرست حاضر به انجام این وظیفه ملی هستم. هر روزی که موسسه کیهان تعیین کند، اینجانب آماده‌ام که با تمام طبقات مردم ایران و تهران تماس بگیرم و از آنها استمداد بجویم تا به خواهران و برادران آسیب دیده خود به هر نحوی که امکانپذیر است مساعدت نمایند."
آن چه که در ادامه می آید مطلبی از استاد صدرالدین الهی روزنامه نگار، نویسنده، شاعر، مترجم و محقق برجسته ایران است که در صفحه فیس بوک استاد نوشته شده است. این مطلب جذاب را در زیر بخوانیم:

۱- ای وای دیماه تمام شد
داشتم تقویم را نگاه می کردم و ناگهان دیدم که وعده هائی که درباره کیهان ورزشی و روزهای تولدش داده ام را اجرا نکرده ام و حالا که ۵۹ سال از تولد این نشریه می گذرد، هنوز بدهکار سئوالهائی هستم که در این باره از من شده است.
در دیماه، یک اتفاق بزرگ برای ورزش ایران افتاد و آن رفتن تختی بود که حالا ۴۷ سال از آن گذشته است. بله ۱۷ دیماه ۱٣۴۶.
در باره کیهان ورزشی خیلی باید بنویسم، اما لطفا این نوشته ها را سند تاریخی به حساب نیآورید، بلکه هر بخش آن با توجه به حافظه رو به فرسودگی من و کوتاه دستی ام از داشتن منابع و ماخذ می تواند دستمایه کوشش و تلاش روشنگرانه بعدها شود. پس برویم سراغ تختی که ۱۷ دیماه روز مرگ او بود. با دو روایت متفاوت: قتل یا خودکشی.
چند یادواره از او دارم که بی ترتیب نظم تاریخی می نویسم.

۲- دل شیر خون شده بود
من در روز مرگ او در پاریس بودم و کار تحقیقی رساله فوق دکترای خودم را در دانشسرای عالی ورزش فرانسه انجام میدادم. در همان زمان یادداشت هائی در باره "ورزش روز" برای کیهان ورزشی می فرستادم و با دُری، سردبیر کیهان ورزشی در تماس دائم بودیم. دُری در موارد خیلی حساس و یا پر اهمیت با وجود آنکه تلفن به آسانی امروز نبود از من می پرسید و گاه کمک می خواست. آن روز که تلفن زنگ زد و او با دستپاچگی و بلاتکلیفی گفت: "فلانی، تختی رفت و شهر شلوغ است!" باور نکردنی بود. پرسیدم چه شده؟ گفت والله می گویند خودکشی کرده است. در یک هتل درحالیکه خانه اش در همان نزدیکی هتل است و هیچکس نمی داند که او چرا با یک ساک دستی رفته و در اتاق هتل مانده و بعد هم خودکشی کرده. نمی دانم چکار کنم؟ تیتر چه بزنیم؟ یک چیزی بگو و برای هفته بعد که اطلاعات بیشتری پیدا شد چیزی بنویس.
در کار تیتر کیهان ورزشی ما همیشه با هم مشورت می کردیم و تیترهای کیهان ورزشی از نوع دیگری بود. گفتم تیتر بزن "دل شیر خون شده بود". گوشی را گذاشت و من مبهوت جای خود ماندم. بعد شنیدم تیتر "دل شیر خون شده بود" برای او اسباب دردسر شده است. برای خود من آن تیتر معنای خود را داشت. با این قهرمان محبوب و متواضع، بیش از ده، دوازه سال نشست و برخاست داشتم. همسفر بودیم و او همیشه مرا "آقا الهی" خطاب می کرد. همچنانکه "بلور" مربیش را و یا هر کس دیگری را که کمی محترم میداشت.
خبر به سرعت فراگیر شد و گفتند که تشییع جنازه او چنان جمعیتی را بدنبال داشت که کمتر نظیری برایش دیده شده بود.
من نشستم و خود مقاله ای را با این عنوان "حیف که پهلوان قهرمان نبود" نوشتم و به تهران تلگراف کردم، که البته آن مقاله هرگز روی چاپ به خود ندید. چون گفته شده بود که در باره تختی دیگر چیزی نوشته نشود.
حالا که دارم این یادداشت را مینویسم ناگهان به یاد می آورم تختی را در اولین سفری که با هم داشتیم. سومین دوره بازی های آسیایی توکیو ۱۹۵٨
سنت کیهان ورزشی را بر این قرار داده بودیم که در رویدادهای بزرگ ورزشی جهان؛ خاصه "المپیک" و بازی های آسیائی یکنفر را داشته باشیم. بعد از تولد کیهان ورزشی محمود منصفی را که اسما سردبیر کیهان ورزشی هم بود همراه تیم ایران روانه بازیهای المپیک ملبورن ۱۹۵۶ کرده بودیم و حالا نوبت ما بود که برویم سومین دوره بازیهای آسیائی و خدا می داند که همراهان در توکیو از مزایای خیابانی چه استفاده ها که نکردند. همه از سرپرست و مربی و ورزشکار، از اول شب دنبال گردش خیابانی بودند. هتل "دائی چی" ۶٣۶ اتاق داشت که همه در اختیار سازمان بازیهای آسیائی بود و هیات ایرانی را که به ریاست سرلشگر "ایزد پناه" به آنجا آمده بود، براساس آشنائی دو به دو در اتاق ها جا داده بودند.

٣- شاه مجرد در توکیو
محمدرضا شاه که همه کار ورزش را شخصا زیر نظر داشت در اولین سفر شرق دور خود بطور رسمی از ژاپن دیدن می کرد و این بعد از جدائی از ملکه ثریا بود و شاه بدون زن با دوستان ورزش دوست نزدیکش به توکیو آمد و در میان این دوستان منوچهر قراگزلو بعنوان رئیس فدارسیون دو و میدانی در آنجا بود و ما دلمان گرم که کج کج نگاه کردن های ایزد پناه به جائی نمی رسد. علاوه بر قراگزلو حضور سه رئیس فدراسیون دیگر هم که با کیهان ورزشی سلام و علیکی داشتند اسباب دلگرمی ما بود. مجید بختیار رئیس فدراسیون وزنه برداری و محمود حاجبی رئیس فدراسیون تنیس و پینگ پونگ و حسین مبشر رئیس فدراسیون فوتبال با کیهان ورزشی و نویسندگانش روابط خوبی داشتند وهر کدام جداگانه مرا می شناختند و بقول معروف مواظبم بودند.
اما من جز از روسا با دو تن از دیر و دورها آشنا بودم. امیر حمیدی کشتی گیر سالها پیش از ۲٨ مرداد که مسئول مجله توده ای "ورزش ایران" که من در آن شعر و مقاله منتشر می کردم؛ حبیب بلور مربی تیم کشتی که در جوانی کارمند پدرم در وزارت مالیه آنروز بود و در حق من واقعا پدری می کرد.
ما شب ها بجای غذا خوردن در "دائی چل هتل" غالبا به رستوران های اطراف میرفتیم. ژاپنی ها این بازیها را قبول کرده بودند تا قابلیت های اجرائی خود را برای روزهای دورتر ورزش امتحان کنند. تربیت بدنی با کیهان ورزشی میانه خوشی نداشت. بنابراین بلیت هواپیمائی ایران- ژاپن را از طریق روزنامه خودمان گرفتیم و چون پرواز مستقیم تهران- توکیو نبود با قطار به آبادان رفتیم و از آنجا با پرواز "ار فرانس" شب اول را در بانکوک، شب دوم را در "مانیل" بسر بردیم و شب سوم به توکیو رسیدیم.
مقدمات پذیرائی و اسکان از هر جهت فراهم شده بود، منتهی در هتل های وسط شهر. فرصت نکرده بودند که یک اردوگاه ورزشی تدارک ببینند.
خیابان بزرگ و روشنی بنام "کینز" به اسکان و سازمان دادن ورزشکاران اختصاصی داشت. یکی از خیابان های اصلی و روشن شهر که تمام زندگی شبانه توکیو در آن جریان داشت. هتل های پاکیزه و شیک آن آدمیزاد را متحیر می ساخت و تیم ایران در هتل تازه ساز و زیبائی بنام "دائی چی هتل" اسکان داده شود بود. همانطور که دیگر تیم های مردانه ای که مسابقات آنها در توکیو برگزار می شد. به جز "دائی چی هتل" چهار هتل دیگر را هم، هر کدام با فاصله ای اندک آماده کرده بودند و بانوان را در هتلی جداگانه بنام "پرنس هتل" اسکان داده بودند.
اما چیزی که برای همه ما قابل توجه بود این بود که ورزشکاران بدون هیچ مانع و رادعی می توانستند براحتی در وسط شهر به هر جا که می خواهند بروند با هر که می خواهند بنشینند و اطراف هتل "دائی چی" پر بود از زن های خیابانی. اگر به یاد داشته باشید چیزی بود شبیه دو هتل تقاطع تخت جمشید و بهار در تهران که محل کسب حرام یا حلال خانمها بود.
بلور از اینکه هتل در وسط عشرتکده شهر است عصبانی بود. او شبها در سرسرای هتل می نشست و مواظب رفت و آمد کشتی گیرها بود. در میان همه آنها فقط یک نفر پایبند نظم ورزشی و اردوئی بود و این یکنفر غلامرضا تختی بود که سر ساعت ۷ بعد از ظهر از غذا خوری اردو بیرون می آمد، در برابر بلور سری فرود می آورد و یکسره به اتاقش می رفت.
تیم ایران در طبقه هشتم اسکان داده شده بود و تختی و عباس زندی با هم در اتاق ٨٨٣ بسر می بردند.
بلور هر وقت که این مرد مودب، سر بزیر را می دید به ما می گفت "پهلوان یعنی این" حق با او بود. تختی مدال طلای بازی های آسیائی ۱۹۵٨ توکیو در وزن هفتم، المپیک ملبورن و مدال نقره وزن ششم المپیک هلسینکی ۱۹۵۲ را بگردن داشت. او هرگز در شب زنده داری های پر سر و صدا و شلوغ توکیو دیده نشد. او صبح وزن کشی می کرد، با حرکاتی که باید آماده اش کنند آماده می شد و ساعت هفت شب توی اتاقش بود و پاکدامنی پهلوانی را به همه درس می داد.

۴- صندوق اعانات به گردن
بعد از مسابقات قهرمانی جهان در تولیدو (۱۹۶۶) که در حقیقت آخرین حضور تختی در مسابقات جهانی بود، تختی مورد بی محبتی رهبران ورزش قرار گرفت، چرا که شایع بود و دروغ هم نبود که او با ملیون و جبهه ملی رفت و آمدهای بسیار داشت و جز این سعی خود او این بود که هر چه بیشتر با مردم باشد.
هم سن و سالها و جوان تر از من به یاد دارند که بعد از زلزله بوئین زهرا برو بچه های کیهان ورزشی و روزنامه کیهان از او خواستند که برای زلزله زدگان کمک جمع کند. تختی قبول کرد و قرار شد اینکار از پارک ساعی در خیابان پهلوی شروع شود و تختی پیاده و صندوق به گردن راه بیافتد و این راهپیمائی را در تالار کیهان در خیابان فردوسی تمام کند. نزدیکی های ساعت ۱۲ ظهر شهر بهم خورده و هر کس هر جا بود و هر چه داشت برداشته و به سر راه تختی شتافت. صندوق گردن او پر شده بود از پول و زنها گوشواره و گردنبند و انگشتر های خود را به صندوق اعانه می ریختند. تختی وقتی به کیهان رسید مظهر جوانمردی و حمایت از زلزله زدگان دشت قزوین بود و آنچه تحویل مسئولان راهپیمائی آن روز داد با مهر و باور هزاران زن و مرد بود. من این را خوب بخاطر دارم، خوب.

۵- ما اینجوری ریش نمی تراشیم
فشار پنهان و آشکار به زندگی پهلوان شروع شده بود. مردم می دانستند که کمک های سازمان های دولتی که بطور غیر رسمی و بدستور شاه و اطرافیانش به قهرمانان می شد تا غم نان نداشته باشند در مورد تختی هر روز کم و کمتر می شد. دوستان نزدیک که به مناعت طبع و بلندنظری های او آشنا بودند می گفتند او این فشارها را می دید اما شکایتی بر لب پهلوان نبود. از سوی دیگر همه آنها که پهلوان جوانمرد را از نزدیک می شناختند در پی چاره بودند تا شاید گرهی از کار او بگشایند. در این میان کیهان ورزشی تنها راه پیوند میان قهرمانان و مردم بود و به این جهت روزی یکی از دوستان کیهان ورزشی به سراغ دُری آمد و پیشنهادی آورد. پیشنهاد این بود که نماینده تیغ صورت تراشی "ناست" آمده که در صورتی که تختی موافقت کند عکسی از او در حال ریش تراشیدن با تیغ ناست بگیرد و روی بدنه اتوبوس ها و تابلوهای اعلانات بزنند و در اعلانات سینمائی و روزنامه ها جا بدهند به جای اعلانی که رستم را با آن ریش دو شقه نشان میداد و با شعار "ناست سوسمار نشان هی می تراشد... هی می تراشد". به مضمون اینکه حالا پهلوانی چون تختی که رستم زمانه است با تیغ ناست صورت خود را می تراشد. صاحب اعلان به پول آن زمان پانصد هزار تومان به تختی میداد. پول خوبی بود و می شد دوسه تا آپارتمان خرید و از دلهره اجازه نشینی رهائی یافت. مشورتی شد و قرار شد روزی تختی دعوت شود که در اتاق دفتر خانم حمیدی منشی دکتر مصباح زاده با صاحب اعلان و واسطه در اینباره با هم صحبت کنند و به توافق برسند. آن روز آمد. من سر کارم بودم. البته تختی اصلا نمی دانست که چه طرحی در کار است. سر ساعت قرار صاحب آگهی آمد. دُری آنها را به اتاق هدایت کرد و برگشت، خوشحال از اینکه طرفین مشغول مذاکره اند. یک ربع بعد تختی آمد توی محوطه تحریریه کیهان ورزشی. بر افروخته و پریشان. بلند شدیم، تعارفش کردیم که بنشیند، چائی بنوشد. قبول نکرد. همان طور سرپا ایستاد. با همان لحن ساده پهلوانانه اش گفت: - ما مرخص می شیم. لطفا ما رو دیگه واسه اینجور کارها خبر نکنین. به این آقام بگین ما اینجوری ریش نمی تراشیم. و دُری از همه ما بیشتر خجالت کشید چون باعث دعوت آن جلسه او بود.

۶- اصطلاح جهان پهلوان از کجا آمد؟
سیاوش کسرائی از روزگار جوانی رفیق صمیمی و پرجوش و خروش ما بود. یکروز آمد به دفتر کیهان ورزشی که فلانی من و سایه می خواهیم فردا شب بیائیم تا در تالار پارک شهر که تقریبا استادیوم سر پوشیده آنروز بود بنشینیم و کشتی تختی را تماشا کنیم. من می دانستم سیاوش اهل کشتی و ورزش نیست، اما این را هم میدانستم که سایه به کشتی پهلوانی و سنت های آن علاقمند است. یادم نیست که اصلا چه مسابقه ای در جریان بود، اما خوب بخاطر دارم که بخاطر ریش هنوز سفید نشده من، مسئولان کشتی پذیرفتند که سه تا جای خوب در سالن برایمان بگذارند. سر ساعت رفتیم و وقتی تختی روی تشک ظاهر شد غوغائی برخاست. مردم چنان برای پهلوان دست می زدند که پنداری فرشته ای از آسمان فرود آمده است. تختی کشتی گرفت. سایه با سکوت و حوصله تماشا می کرد،اما سیاوش با مردم همصدا بود و بالا و پائین می پرید. دو روز بعد سیاوش شعر تازه اش رابرایم خواند. در همان مصرع اول کلمه "جهان پهلوان" را بکار برده و این لقب روی تختی ماند. این چند خط را بخوانید از کتاب چهل کلید سیاوش کسرائی:
جهان پهلوانا صفای تو باد
دل دردمندان سرای تو باد
به تو آفرین کسان پایدار
دعای عزیزان ترا یادگار
نبودی تو و هیچ امیدی نبود
شبان سیه را سپیدی نبود
ز تو دل فروغ جوانی گرفت
سرودم ره پهلوانی گرفت
هنوز خیلی یادها از او دارم. اگر دوست داشتید و حوصله کردم نقل خواهم کرد. از جمله دعوت ما به مجلس عروسی اش، اشک ریزان توکیو ۶۴ در بازوان صنعت کاران و مهدی زاده، پیشدستی در سلام گفتن، وقتی عکس جنازه چه گوارا را دید و ....
این همه بگذار تا وقتی دگر. 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست