یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود گفتگو کارگری گزارش حقوق بشر ورزش  
   

به نام مردم سخن نگوییم


سهراب مبشری


• از این رو، یک آرزوی نیک این است که شهروندان یک کشور، سیاستمداران را وادار کنند از سخن گفتن به نام همه مردم دست بکشند. هر چه جامعه آگاه تر و سیاست، شفافتر باشد، ادعای نمایندگی همه «ملت» سخت تر می شود. بر عکس، هر چه شهروندان محرومتر از حق سخن گفتن باشند، سخنگوهای خودخوانده بیشتری دارند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۲ دی ۱٣۹۵ -  ۱۱ ژانويه ۲۰۱۷


سخن را با یک تمرین یا آزمون کوچک فکری با چند شهروند فرضی آغاز می کنیم:
شهروند شماره یک: او با کل نظام جمهوری اسلامی مخالف است. در خاکسپاری هاشمی رفسنجانی شرکت کرد تا بتواند همراه با جمع، علیه حکومت شعار دهد و برخی از خواستهای خود را مطرح کند، مثلا خواست آزادی زندانیان سیاسی را.
شهروند شماره دو: او خواهان آن گونه اصلاحات در ساختار جمهوری اسلامی است که قدرت رهبر موجود و هر رهبر دیگر را محدود کرده، بر اختیارات نهادهای انتخابی بیافزاید. مراسم تشییع ۲۱ دی، برای او فرصتی شد تا از اصلاحات دفاع کند.
شهروند شماره سه: وی در مجموع جمهوری اسلامی را به گزینه های دیگر قابل تصور ترجیح می دهد و انتقادهایی را هم که به نحوه حکمرانی در این نظام دارد، به شرطی طرح و دنبال می کند که اصل نظام جمهوری اسلامی با قانون اساسی موجود آن به خطر نیافتد. او هاشمی رفسنجانی را نمادی از گرایش و فکر خود می داند و از این رو در بزرگداشت او شرکت کرد.
شهروند شماره چهار: این شهروند، طرفدار ولایت فقیه است. خامنه ای را به رفسنجانی ترجیح می دهد و حرف رهبر مبنی بر رفاقت با رفسنجانی علیرغم اختلاف نظر با او را جدی می گیرد. این شهروند روز ۲۱ دی به خیابان آمد تا نگذارد رفسنجانی روی شانه مخالفان خامنه ای تشییع شود.
فرض را بر این می گذاریم که هر چهار نفر نامبرده در مراسم خاکسپاری رفسنجانی شرکت کردند. دیده ها و شنیده های انتشاریافته از گردهمایی ۲۱ دی تهران، این فرض را تقویت می کند. شواهد، حاکی از شعارها و نمادهای نشان دهنده حضور هر چهار تیپ بالا در مراسم بود.
در مراسم ۲۱ دی، موضوع «بلندگو» برجسته شد. بعید است کسی این ارزیابی را منکر شود که: اگر شهروند شماره یک و شهروند شماره چهار را دو سر طیف سیاست در ایران ببینیم، بلندگوها (هم به معنای واقعی و هم به معنای مجازی) در یک سر طیف متمرکز شده است، یعنی آن سری که نه تنها یکی از بزرگترین موسسات رادیوتلویزیونی جهان یعنی شبکه صدا و سیمای جمهوری اسلامی را در انحصار دارد، بلکه از رسانه های دیگر مانند مطبوعات و شبکه های اجتماعی نیز بی بهره نیست. هر چه به سمت شهروند شماره یک برویم امکانات رسانه ای و «بلندگو» کمتر می شود. حتی برخی از رسانه هایی که وابسته به حکومت ایران نیستند نیز به نوعی خود را مقید کرده اند که زیاد به شهروند شماره یک بها ندهند. برای برخی از آنها مانند بی.بی.سی.، به رسمیت شناخته شدن و پذیرش از سوی سر دیگر طیف، آن قدر مهم است که حاضرند در برابر خواست سرایت انحصار رسانه ای به رسانه های برون مرزی هم کرنش کنند (نگاه کنید به عتاب کرباسچی ذوب شده در رفسنجانی خطاب به مجری تلویزیون بی.بی.سی. و دستپاچگی دومی در واکنش به آن).
هر که بلندگوی قویتری در دست دارد، در سخن گفتن از سوی مردم نیز پرادعاتر است. در حالی که هیچ ملاک و معیار قابل اتکایی برای سنجش سهم شهروندان یک تا چهار در گردهمایی ۲۱ دی در دست نیست، از آن روز و حتی قبل از آن، نمایندگان خودخوانده مردم بسیار سخن گفتند: از این گزاره که «رفسنجانی از جنس مردم بود» گرفته تا این ادعا که «میلیونها» نفر در مراسم ۲۱ دی شرکت کرده و از قضا همه آنها همفکر با مثلا شهروند شماره سه بوده اند.
تجربه به نگارنده این سطور آموخته است که به هر سخنی از سوی «مردم» به دیده تردید بنگرد. این تردید، هر چه ادعای نمایندگی «مردم» مصرانه تر و انحصارطلبانه تر باشد، به بدبینی در مورد گوینده نزدیکتر می شود.
آیا کسی هست که منکر شود شهروندان ایران، لااقل چهار شهروند نامبرده در بالا را شامل می شوند؟ و آیا کسی هست که خود، مثلا همفکر با شهروند شماره سه باشد و بتواند مدعی نمایندگی شهروند شماره یک هم شود؟
در همین روزها در آلمان، ادبای این کشور طبق رسم هرساله، بدترین واژه سال ۲۰۱۶ را با اکثریت آرا انتخاب و اعلام کردند. انتخاب آنها، «خائن به ملت» است. این اصطلاح را راستگرایان افراطی در مورد کسانی به کار می برند که از نظر آنان، به «منافع ملی» آلمانی ها خیانت کرده اند (به ویژه با راه دادن پناهجویان به این کشور). استدلال انتخاب کنندگان «خائن به ملت» به عنوان بدترین واژه سال، از جمله این است که به کار برنده چنین اصطلاحی، همواره گروهی از شهروندان را خارج از دایره «ملت» قرار می دهد.
از سخن گفتن به نام «مردم» تا «خائن» شمردن هر مخالف این سخن و قرار دادن او در خارج از دایره «مردم» یا «ملت» فاصله زیادی نیست.
انسانها حق داشتن فردیت خود را دارند. انسانها در عین حال بنا به علائق و منافع مشترک، در گروه ها، اقشار و طبقات اجتماعی جای می گیرند. هر چه این علائق و منافع، ملموس تر باشد، قرار گرفتن انسان در یک گروه اجتماعی با واقعیت عینی تطابق بیشتری دارد. مثلا کمتر کسی می تواند منکر این شود که «کارگران خواهان افزایش دستمزدند». در مقابل، هرچه علائق و منافع، غیرملموس تر و انتزاعی تر باشد، گروهی که در یک دستگاه فکری بر اساس آن علائق و منافع تعریف می شود، پادرهواتر است. طبقات حاکم، که معمولا اقلیتی از جامعه را تشکیل می دهند، در عصر مدرن برای اعمال هژمونی مدعی نمایندگی «ملت» می شوند. «منافع ملی» را معمولا همین طبقات حاکم تعریف می کنند، همانها که بلندگوهایشان قویتر است.
در اینکه شهروندان ایران، فارغ از آنکه در کدام یک از گروه های چهارگانه فوق قرار گیرند (یا در هیچ یک از آنها)، منافع مشترکی دارند، تردیدی نیست: صلح، هوای پاکیزه، آب پاکیزه از این قبیل است. اما آنچه دارندگان بلندگوهای نیرومند، «منافع ملی» می نامند معمولا ربطی به این چیزهای ملموس ندارد. این «منافع» مثلا حمایت نظامی از یک طرف جنگی خونین در صدها یا هزاران کیلومتری مرزهای سرزمین ملت مورد نظر را ایجاب می کند. در این نمونه، حاکم به مردم می گوید سرباز به صدها و هزاران کیلومتری مرزهای کشور فرستاده ام تا آنجا از «امنیت» شما دفاع کند. مسئولان «امنیت ملی» آمریکا کارشان از ده ها سال پیش نقشه کشیدن برای لشکرکشی و کودتا و تغییر رژیم در پهنه ای به گستردگی سراسر جهان است. سایرین هم چنین رفتاری را اسباب بزرگی می دانند و به نسبت بضاعتشان، «منافع ملی» را در دایره ای فراتر از مرزهای سرزمین تحت انقیادشان تعریف می کنند.
این مثال آورده شد تا روشن شود میان «منافع ملی» تعریف شده از سوی حاکمان با آنچه به سود همه شهروندان یک کشور است، تفاوت اغلب از زمین تا آسمان است.
از این رو، یک آرزوی نیک این است که شهروندان یک کشور، سیاستمداران را وادار کنند از سخن گفتن به نام همه مردم دست بکشند. هر چه جامعه آگاه تر و سیاست، شفافتر باشد، ادعای نمایندگی همه «ملت» سخت تر می شود. بر عکس، هر چه شهروندان محرومتر از حق سخن گفتن باشند، سخنگوهای خودخوانده بیشتری دارند. یک جای مهم کار جامعه ای که در آن، شهروند شماره یک، خود را ناگزیر می بیند که به دنبال تابوت مهمترین بانی جمهوری اسلامی پس از نخستین رهبر آن روان شود، لنگ است. در این جامعه، رفسنجانی به یک باره «از جنس مردم» می شود و هر نقدی به کارنامه او، «توهین» است (تعبیر کرباسچی در مصاحبه با بی.بی.سی.). وضع این جامعه آنچنان سوررئال است که هزاران کیلومتر دور از دسترس گزمه های حکومت، در استودیوی همان بی.بی.سی.، یکی مانند مهاجرانی در پاسخ به سئوالی در مورد «اشتباهات» رفسنجانی، از اساس منکر ارتکاب هر گونه «اشتباه» از سوی کسی می شود که او را «پدر معنوی» خود می نامد (راستی، حال که صحبت از «منافع ملی» شد و نیز از مهاجرانی، بد نبود اگر مجری برنامه به جای پرسش در مورد رفسنجانی، از مهاجرانی می پرسید چه شد آن توضیحی که می خواست در مورد کمک مالی خواستن از حکومت عربستان بدهد، اما حیف که جامعه سوررئال، از نعمت روزنامه نگار هم بی بهره است).
بهترین رفتار در قبال کسانی که لااقل به لحاظ بهره مند بودن از ثروت و رانت، اقلیتی کوچکند اما داعیه سخن گفتن به نام مردم را دارند، این است که که هر چه بیشتر از چیزهایی سخن بگوییم که ملموسند: از شمار رسمی هشت رقمی حاشیه نشینان، از نقض حقوق بشر، از هوایی که هر روز آلوده تر می شود، از فاجعه بی آبی که می رود تا میلیونها نفر را از خانه و کاشانه ریشه کن کند و از به خانه شوهر فرستادن دختران کوچک. بسیاری از آنها که به نام مردم سخن می گویند تمایلی به شنیدن این حرفها ندارند. آنها مدام می گویند ساکت باشید تا سوریه نشویم. و برایشان مهم نیست اگر ایران، بنگلادش شود. 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۴)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست