یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

۵۰ فقره قتل در ۱۰ روز
اندوه‌های ماندگار و آن بزرگ منشی‌!
به یاد یوسف کیشی زاده و عزیزانی که ۳۸ سال پیش به حکم خلخالی تیرباران شدند


بهزاد کریمی


• در طبقه دوم ساختمانی واقع در شهر مرزی سردشت بودیم - و هنوز هم پای ارتش و سپاه باز نشده به آنجا - که پشت سر هم خبر اعدام‌ها از شهرهای مختلف رسید. تا خبر اعدام یوسف آمد، مات و مبهوت بر جای خود میخکوب ماندم و یاد واپسین کلامی افتادم که بین مان رد و بدل شده بود! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۴ شهريور ۱٣۹۶ -  ۲۶ اوت ۲۰۱۷



روز ۲٨ مرداد ۱٣۵٨ آیت الله خمینی در تکمیل صدور فرمان یورش نظامی به کردستان، حاکم شرع برگزیده‌اش را نیز ماموریت داد تا بی هیچ رحم و مروتی، تیغ شرع بر گردن هر آنی نشاند که در کردستان خواهان خودمختاری و مخالف ولایت در دام خود بیند. از آن نوع ماموریتی که مشابهش را اندکی بعد و در اوایل دهه شصت به لاجوردی‌ها سپرد تا در زندان‌ها حمام خون راه بیندازند. همان فکر و رفتاری که طی کشتار زندانیان سیاسی تابستان ۱٣۶۷، در عملکرد "هیئت سه نفره مرگ" منتخب خمینی جنبه نهادینه‌تری به خود گرفت. و هنجاری که، با تکرارش در این چهار دهه، برملا کننده طبیعت واقعی حکومت ولایی است که همو آن را بنا نهاد.
از نظر "امام"، مناسب ترین نامزد برای دهشت افکنی خونریزانه در آن زمان و در آن سامان، آخوند صادق خلخالی بود که می توانست سرمستانه سوار بر هلیکوپتر جنگی شده و با فرود آمدن در این یا آن شهر منطقه جهت انجام محاکمات صحرایی – شرعی چند دقیقه‌ای، چون آب خوردنی خون بریزد. کسیکه طی هفته‌ها و ماههای نخستین انقلاب و در جریان تصفیه حساب با سرنگون شدگان، توانایی خاص خویش در خون آشامی را به رهبر خود نشان داده بود. او در فاصله ۲٨ مرداد تا ۷ شهریور یعنی فقط طی ده روز، حکم به تیرباران هر ۵۰ نفری داد که پاسداران و نظامیان نظام مستقر در جریان تهاجم به کردستان، آنان را اینجا و آنجا شکار کرده و کتف بسته تحویل وی داده بودند. او در این ده روز، ۵۰ نوجوان و جوان و پیر را در پاوه، مریوان، کرمانشاه، سنندج و سقز به قتل رساند؛ یعنی هر آنی را که گیرش افتاد. بی شک اگر تعداد بیشتری چنگ او می افتادند، حکم کشتار او نیز شامل رقمی فزونتر می شد. دستور "امام" بر کشتار بود، واسطه آن یک سادیست متعصب و مجریانش نیز مسحورانی چون چگنی‌های جگرخوار شاه اسماعیل صفوی که خون جلو چشمشان دلمه بسته بود! و نام این ۵۰ جانباخته:

حاجی افراسیاب، عبداوهاب ملک شاهی، عماد الدین ناصری، عبدالکریم کریمی، محمد نقشبندی، عزیز مراد، مراد ذولفقاری در زندان دیزل آباد کرمانشاه به ساعت ۲ و ۴۰ دقیقه بامداد ۲٨ مرداد ۱٣۵٨
عبداله نوری، هوشنگ عزیزی، محمد محمودی، یداله محمودی، حسین شیبانی، هرمز گرجی بیانی، مظفر فتاحی، محمد عزتی، محمد عزیزی، آذرنوش مهدویان، اصغر بهبود در بامدادان روز ۲۹ مرداد ۱٣۵٨ در محوطه زندان دیزل آباد
حسین مصطفی سلطانی، امین مصطفی سلطانی، احمد پیرخضری (کارمند بیمارستان)، حسین پیرخضری (معلم) ، فایق عزیزی (عضو شورای شهر مریوان)، علی داستان، بهمن اخضری (پزشک و فیلم بردار)، جلال نسیمی، احمد قادرزاده در مریوان به ساعت ۱٨ و ٣۰ دقیقه ٣ شهریور ماه ۱٣۵٨.
احسن ناهید، شهریار ناهید، جمیل یخچالی، ناصر سلیمی، عبداله فولادی، مظفر نیازمند، سیروس منوچهری، اصغر مبصری، مظفر رحیمی، عیسی پیرولی، عطا زندی در محوطه فرودگاه سنندج ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۵ شهریور ۱٣۵٨
احمد سعیدی، قادر بهار، محمد بابا میری، رسول امینی، ناجی خورشیدی، کریم رضایی، انور اردلان، سیف اله فیضی، علی فخرایی، عبداله بهرامی، سید حسن احمدی، محمد درویش نقره‌ای، کریم شیرینی، ابوبکر حمیدی، احمد مقدم، جلیل جمالزاده، یوسف کیشی زاده ("حسن")، محمد غفاری، خاطر خطیبی، ناصر حدادی، یعقوب تقدیری ("امیر") در سقز به ساعت ۷ بامداد ۶ شهریورماه ۱٣۵٨.(زیر نویس ۱)

مرگ هر آشنا دردی است دو چندان
قتل انسان و بویژه اگر مقتول اعدامی سیاسی باشد مایه اندوه است و موجبی برای بروز خشم و نفرت. اما مرگ آنی را که شخص با او آشنا بوده می باید چیز دیگری فهمید؛ چنین از دست دادنی چون لمس شدنی است معنی خاص خود دارد! از آنجا که آدمی با شخص جانباخته زندگی کرده‌ است، محکوم به تحمل پذیرش تلخی رفتن اوست و درگیر شدن با هستی خویش در نبود وی! درد، اینجا از مرز شنیدن خبری شوم بس فراتر می رود و آدمی را در همه وجودش متاثر می کند: چشم در آن رفته همچنان می نگرد و بر جای پایش خیره می ماند، و گوش‌ طنین صدای خاموش شده وی را کماکان می شنود. فرد بازمانده، عطر قربانی را مدام در مشام خویش می بوید و حس لمسی در خود می یابد که اعدامی پیش از ترک جهان به او بخشیده است. این رفته را نمی توان فراموش کرد زیرا که در جایی از جان ما نشت کرده‌ و جزو وجودی‌مان شده است. و زیرا که، در روحمان جریان دارد و همراه ما نفس می کشد! تا زنده‌ایم او را با خود داریم و همیشه هم می جوییم ‌وی را در خویشتن خویش! ناگزیر از ماندنیم در حسرتی جاودانه و داغ فقد وی!
از این اعدامیان در کردستان، ده نفرشان را می شناختم و از آن ده یار، چهار نفرشان را چونان دوستانی از زمان دور یا همچون رفیقانی بس نزدیک.

داغ "هرمز گرجی بیانی"!
با این فرزند کرمانشاه، از سال ۱٣۴۵ آشنایی داشتم و از زمانی که در رشته فیزیک دانشکده علوم دانشگاه تبریز درس می خواند. هرمز که بعدها در طول دهه ۵۰ دبیر بسیار محبوب جامعه فرهنگی شهر زادگاهش شد، در زمره فعالین جنبش دانشجویی دهه چهل بود که تابستان سال ۴۷ همراه هم با ۵۰ و اندی دانشجو دستگیر شدیم و او و من و تعدادی از این جمع، دو ماهی را کنار هم در محبس موقت تبریز زندان کشیدیم. انسانی بود پرشور و مهربان، و دوستی بس منطقی و فداکار. آخرین بار اواخر بهار سال ۱٣۵٨ دیدمش که به ستاد سازمان چریک های فدایی خلق در مهاباد آمد و در آن دیدار بعد هشت سال فراق از هم، از کثرت جوانان چپ در شهر و استانش سخن گفت و در همانحال از شکل گیری یک جریان تروریستی حزب اللهی خطرناک به نام "شیت" (شورای یاری تهیدستان) که رسالتش را بر ربودن و شکنجه و قتل کمونیستها قرار داده بود. او در آن صحبت، برای آینده‌ کرمانشاه مصافی خونین پیش بینی کرد. پیشگویی‌ای که به زودی تعبیر یافت و از اولین قربانی‌های آن، یکی نیز خود او شد. فعالان همین جریان "شیت" بود که هرمز را به خلخالی به عنوان کسی معرفی کردند دارای اعتباری بزرگ میان آزادیخواهان شهر و چونان ستونی معنوی برای روشنفکران آن. هرمز هرگز نه سلاحی به دست گرفت و نه مسئولیت تشکیلاتی در جریان‌های مسلح داشت. گناه او فقط برخورداری‌اش بود از ارج و قربی که به خاطر روشنگری‌های چندین ساله‌ علیه دیکتاتوری و در راه آزادی و عدالت در میان ترقیخواهان شهرش اندوخته بود. او فقط و فقط به همین "جرم" کشته شد. او قربانی انتقام واپسگرایان شد و تاوان صلابتی را داد که معرف شخصیت فرهنگی و انساندوستانه‌اش بود. فاصله دستگیری هرمز تا تیرباران وی در زندان دیزل آباد، حتی به یک شبانه روز هم نکشید.

تراژدی "احسن و شهریار ناهید"!
احسن فرزند کردستان بود، بزرگ شده تهران و بارآمده در خانواده‌‌ای با سنت مبارزاتی علیه دیکتاتوری. دانشجوی هوادار سازمان چریک های فدایی خلق ایران در آستانه انقلاب و حین انقلاب که تا خبر نوروز خونین ۵٨ سنندج شنید خود را بی درنگ به نیا شهرش رساند و بدل به فعالی پرشور در پیشگام آنجا شد. او در زمره مودب ترین رفقایی بود که من در ستاد سنندج و میان آنهمه بچه‌های دوست داشتنی آنجا دیدمش. انسانی متین و فروتن و آماده انجام هر مسئولیتی که به او سپرده می شد. طولانی ترین زمان دیدارم با احسن هنگام برگشت مان از سنندج به مهاباد بود و او عهده دار ماموریت رانندگی ماشین. در آن چند ساعت وی را بیشتر شناختم و در وجود فرهیخته‌اش ظرفیت بالایی از فرهنگ و روشنفکری و همزمان آمادگی برای فداکاری در راه دوست و رفیق.
خلخالی روز پنجم شهریور در حالی دستور اعدام او و برادرش شهریار را بهمراه نه نفر دیگر از جمله جمیل یخچالی عزیز صادر کرد که پای او به علت شکستگی در گچ بود و حتی با کمک عصا هم به سختی می توانست راه برود! او را در محوطه فرودگاه شهر در حالی همراه ده جان راست قامت دیگر به تیر بستند که او ناگزیر بود به حالت دراز کش منتظر تیر مرگ باشد! عکسی که از این صحنه جانگداز برداشته شد و همان زمان هم بر صفحات چند مجله مشهور جهان نقش بست، برای همیشه سند جنایتی گردید ماندگار به نام حکومتی که به فرمان خمینی و عاملیت شیخ خلخالی تاریخ کردستان را به خون نوشت. سندی که هر انسان منصفی را بی نیاز از تحقیق آکادمیک در "جغرافیای سیاسی کردستان اوایل انقلاب" می کند! (زیر نویس ۲)
احسن ناهید گرچه در زمره فعالان دفتر سنندج بود، اما در هیچ عملیات مسلحانه‌ای شرکت نداشت. برای حاکم شرع، صرف تعلق تشکیلاتی به فداییان برای صدور حکم قتل کفایت می کرد! تعلق خاطری که در مورد برادر کوچکتر ناهیدها- شهریار، ابدا وجود خارجی نداشت. این نوگل از تهران آمده برای دیدار با برادر مصدوم خود، چون بهمراه احسن چنگ شیخ افتاد کشته شد! این دو برادر چند ساعتی بعد از دستگیری حکم اعدام گرفتند تا خانواده‌ای و شهری و مردمانی به سوگ ماندگار این دو فرزند از دست داده‌ خود بنشینند، و تا یکی از تراژدیک‌ترین صدها تراژدی در جمهوری اسلامی رقم بخورد و ثبت تاریخ شود.

مرگ "یعقوب تقدیری" زخمی!
یعقوب تقدیری قزلجه میدان، زاده در خانواده‌‌ زحمتکش تبریزی با سابقه توده‌ای- فرقه‌ای که در اوان برآمد جنبش فدایی خلق تحت تاثیر آن قرار گرفت و بمنظور پیوستن به صفوف این جنبش راهی اردوگاه‌های فلسطین شد و همانجا هم به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران پیوست. بعد انقلاب و برگشت به ایران ابتدا در شاخه آذربایجان سازمان مستقر شد واندکی بعد با انتقال به شاخه کردستان سازمان، فعالیت تشکیلاتی‌اش را در تشکیلات بوکان این شاخه تحت نام "امیر" ادامه داد. در آستانه ورود ارتش به سقز بود که شباهنگام در دروازه این شهر زیر آتش شلیک قرار گرفت و مجروح شد. شایع بود که تا خلخالی گزارش دستگیری وی می خواند و یا که آن را می شنود بی هیچ سئوال و جوابی با "محارب" نامیدنش وی را مستقیماً به محل اعدام می فرستد! دادگاه صحرایی زیر نام محکمه شرع!
سهم خانواده یعقوب از هر دو رژیم شاه و شیخ زجر بوده و قربانی دادن. پدر او و برادرش طعم شلاق و زندان شاه کشیدند، خودش و شوهر خواهرش (علیرضا نوبری "بیژن") در جمهوری اسلامی اعدام شدند، خواهرش ناگزیر از مهاجرت و کل خانواده‌اش در پی از دست دادن او و داماد، دچار مشکلاتی عدیده در آن نظامی که بزرگترین افتخار شیخ – کادر آن صادق خلخالی تا آخر عمر خویش، همانا اجرای بی چون و چرا و تام و تمام فرامین امامش خمینی بوده است!

اعدام "یوسف کیشی زاده"، دردی ماندگار!
من تا به امروز عزیزان زیادی از دست داده‌ام و بسیارند آن جان شیفتگان آشنا که برای مرگ‌شان و یا اعدامشان بارها گریسته‌ام. نام و خاطره این جانباختگان هماره با ما می مانند. آدمی حتی اگر آسایش طلبانه بخواهد که فراموشی پیشه کند - چرا که سنتاً "فراموشکاریم" و من آرزو می کنم همواره رها از این سنت باشم!- باز محال است بتواند یاد این همزیست‌ها را از ذهن و جان خویش دور بدارد! ماها چون سیزیف یونان باستان، محکوم به کشیدن همیشگی این بار بر دل و دوش خویشیم! در این میان اما، هر یک از ما به حتم چند نفری آشنای جان باخته با خود داریم که وجودی جانمان هستند و ما را رهایی از کابوس مرگ آنان هیچگاه میسر نخواهد بود. برای من، یکی از اینان یوسف کیشی زاده نام دارد. از دست داده‌‌ای که عوامل متعددی مرا در سوگ همیشگی او نشانده است!

در باره او
یوسف کیشی زاده، زاییده مشگین شهر آذربایجان در خانواده‌ای عشایر – دهقان تبار بود. با پدری از نظر مالی کم توان که تا استعداد شگرف پسر ارشد خود در تحصیل می بیند و از کارنامه‌های فوق درخشان او می شنود از هیچ هزینه‌کردنی برای پیشرفت فرزند دریغ نمی ورزد. والدین این نخبه، آرزوهای زیادی در ذهن خود برای او داشتند! این شهرستانی سختکوش، برای تحصیل در آخرهای سیکل دوم دبیرستان به تبریز می آید و با سبقت جستن از همه رقبای مرکز استانی‌اش و پشت سر نهادن آنها طی مدتی کوتاه، موفق می شود با کسب رتبه اولی کنکور دانشکده فنی دانشگاه تبریز و نمراتی ممتاز پا در محیط دانشگاهی نهد.
پاییز سال ۴۹ بود که در پی آشنایی‌ با یوسف از طریق پسرعمه‌‌اش، پایم به اتاق فقیرانه‌ او باز شد. در آن زمان هنوز چیزی از سیاست نمی دانست و لوح ذهنش بیشتر علاقمندی به علم را ثبت خود داشت. اما با کاراکتر و رفتاری که در او سراغ یافته بودم تشخیصم این بود که خیلی خوب به درد مبارزه می خورد! از اوایل تابستان سال ۵۰ بود که کتاب دادن به او برای مطالعه را در پیش گرفتم و در پی آن نیز انجام گفتگوهای اولیه سیاسی‌ و مارکسیستی‌. سال تحصیلی تازه آغاز شده بود که اعلامیه‌ای به من نشان داد با محتوی تبریک به پذیرفته شدگان به دانشگاه و دعوت از آنان به شرکت در مبارزه برای آزادی. او با یکی دانستن "شعار" و اعلامیه رو به من گفت: "این شعار را دیروز در دانشکده پخش کرده‌اند"! اعلامیه را خواندم و نظرش در باره مفاد آن‌ پرسیدم که دیدم با شور و اشتیاق بسیاری از آن صحبت می کند. او فقط نمی دانست که نویسنده و سازمانگر توزیع این اعلامیه همان کسی است که اکنون پیش اوست!
چند روز بعد که یوسف از سفر کوتاهش به مشگین شهر راهی تبریز شد و برای دیدارمان سری به منزل ما زد، از مادرم جریان دستگیری مرا شنید. در زندان بودم که او را با رفیقی – برادرم- مرتبط کردم و دو سال بعد با آزاد شدنم از زندان، چند باری دیدمش و متوجه شدم که در این دو سال از نظر سیاسی رشد زیادی کرده است. استعدادش را قبلاً کشف کرده بودم ولی او در این مدت بسی بیش از انتظارم پیش رفته بود. من اینهمه دگرگونی‌ها در او را به حساب تحولات سیاسی و فضای خود ویژه فاصله زمانی ۵۰ تا ۵۲ گذاشتم. مدتی نگذشته بود که رابطه او و من بیکباره و بطور محسوسی کاهش یافت! از این موضوع تعجب کردم اما آن اندازه تجربه داشتم که با توجه به میزان علایق ما بین خود بدانم که این سستی در رابطه نباید بی معنی باشد و لابد نوعی از معذورات و محظورات تشکیلاتی در میان است! تنها پس از دستگیری مجددم در بهار ۵٣ و در زندان کمیته بود که فهمیدم حدسم درست بوده است! برایم روشن شد که او بهمراه سه نفر دیگر - یکی‌شان هم برادرم - هسته‌ای بوده‌اند علنی و مرتبط با سازمان به مسئولیت مرضیه احمدی اسکویی!
یوسف بازجویی خوبی پس داد و حتی توانست با مقاومت زیر شکنجه، قرار ثابت سازمانی بسیار حساسی را بسوزاند که با حمید اشرف داشت. چند ماهی را با او در زندان قصر بودم که در آستانه نوروز ۵۴ وی را بهمراه دهها نفر دیگری که مستقیماً مرتبط با سازمان بودند به زندان اوین بردند. همان انتقالی که، کشتار جزنی و یاران در تپه‌های اوین را در پی داشت. یوسف در هر بندی از زندان‌ها که قرار می گرفت در کوتاه مدت به یکی از رفقای محبوب جمع بدل می شد. هوش بالا و تلاش برای سیاسی نگهداشتن فضای زندان در او، مهربانی و فداکاری‌اش، و داشتن روحیه تعاونی همراه با فروتنی بسیار، موجبات احترام عمومی همبندان نسبت به او را فراهم می آورد. وقتی از زندان آزاد شدیم، یوسف را کادری یافتم که طول مدت زندان را خوانده و آموخته است و درک‌ روشنی از مباحث وقت جنبش دارد. برخوردار از روحیه جستجوگری توام با واقع بینی و در پی پاسخ یابی به پرسش‌های زنده‌ای که از متن زندگی بیرون می کشید.

"رفیق حسن"
همین که قرار شد در اسفند ۱٣۵۷، شاخه کردستان سازمان چریک های فدایی خلق ایران به مرکزیت مهاباد را دایر کنیم از او دعوت به همراهی کردم و او در پاسخ به این درخواست گفت: آنچه خود قصد طرحش را داشتم، تو پیشقدمش شده‌ای! چند روزی از استقرار شاخه گذشته بود که دستم آمد در میان شهرهای کردستان، نیروی کمی و کیفی قابل توجهی از سازمان در شهر بوکان متمرکز است و این شهر از این نظر چیزی کم از سنندج ندارد. مسئولیت تشکیلات بوکان و نظارت بر واحد سقز را به یوسف سپردیم و نام سازمانی او "حسن" شد.
مدت بسیار کمی از مسئولیتش نگذشته بود که شایستگی خود در برقراری رابطه صمیمی با همراهان تشکیلاتی را بروز داد و با برآمد دادن توانمندی‌های سیاسی و سازماندهی‌ در خود، توانست پذیرش خود بمثابه یک مسئول لایق از سوی همه کادرها و اعضای این تشکیلات را تثبیت کند.
تا خمینی فرمان حمله به کردستان صادر کرد از یوسف هم خواستیم تا مانند دیگر مسئولان شهرستان‌ها به مهاباد بیاید و با قرار گرفتنش در جریان تصمیمات شاخه در قبال تصمیم حکومت مبنی بر لشکر کشی به کردستان، تشکیلات تحت مسئولیت خود را متناسب با وضع نوین تجدید سازماندهی کند. بگمانم آخرین روز مرداد ماه بود که در ستاد با یوسف صحبت‌های لازم را کردیم و آنگاه با دادن مقادیری پول به او و ارایه سفارش‌های سیاسی و سازمانی ضرور به او برای عمل در حوزه مسئولیتش و از جمله این تاکید که برای سر وسامان دادن به وضع سقز لازم هم نیست خود مستقیماً آنجا رود، به خداحافظی با همدیگر برخاستیم و قرار دیدار بعدی را برای دو روز دیگر در روستای "آمد" منطقه مانگور واقع بین مهاباد و سردشت گذاشتیم. یوسف موقعی که داشت از در بیرون می رفت با خنده گفت: شاید هم آخرین دیدارمان باشد! من نیز به رسم و رویه انقلابی و در بی اعتنایی به مرگ محتمل، به شوخی او را چیزی به این مضمون گفتم: برو دیگر، حداکثر یک اعلامیه آبدار برایت می نویسم!
دو روز بعد که گروه رفقای بوکان برای ملحق شدن به ما وارد قهوه‌خانه سر راه روستای "آمد" شدند، از یوسف ("حسن") و یعقوب ("امیر") خبری نبود! محمد امین شیرخانی ("مینه") که فقط پنجسال بعد آن زمان و بهمراه ابراهیم لطف اله زاده ("سعید") توسط لاجوردی اعدام شد به من و علیرضا اکبری شاندیز ("جواد") که وی نیز در سال ۶۶ به قتل رسید گزارش داد که یوسف راساً برای سر و سامان دادن امور سقز به آنجا رفت و دیگر هم بازنگشت. او افزود که "رفیق حسن" مسئول تشکیلات بوکان در دروازه ورودی به سقز، چنگ پاسدارانی می افتد که فقط ساعتی پیش شهر را به اشغال خود درآورده بودند. و سپاه، این یوسف کنعانی ما را کتف بسته تحویل خلخالی می دهد تا او خونی دیگر در کردستان بر زمین ریزد!

گریستن بهنگام نوشتن!
در طبقه دوم ساختمانی واقع در شهر مرزی سردشت بودیم - و هنوز هم پای ارتش و سپاه باز نشده به آنجا - که پشت سر هم خبر اعدام‌ها از شهرهای مختلف رسید. تا خبر اعدام یوسف آمد، مات و مبهوت بر جای خود میخکوب ماندم و یاد واپسین کلامی افتادم که بین مان رد و بدل شده بود! شاید اکنون مصنوعی بنماید اگر بخواهم توصیف حال و وضعی را بکنم که در آن موقع داشتم. تصویر بود و باش در آن لحظه بسیار تلخی را که اکنون نزدیک به چهل سال از آن می گذرد. اما این را خوب بیاد دارم که تا آن شوم خبر رسید بیکباره زیر پای خود را سست یافتم و قلبم فرو ریخت! در آن لحظه نمی توانستم درون خود بیرون دهم و درد را با همراهان در میان نهم! سعی کردم خود را پیش رفقای دیگر خونسرد نشان دهم و این القاء کنم که مرگ سرنوشتی است برای همه ما و فقط دیر و زود دارد! در یکی از آن موقعیت‌های متناقضی قرار گرفته بودم که برای کسانی که درگیر روندهایی این چنین بوده‌اند بارها پیش آمده است! آدمی ته دلش می گوید بنشین و زار زار گریه کن، عقل ملاحظاتی‌اش اما او را نهیب می زند و زنهار می دهد که برخیز و خود از خالی کردن دل باز دار! اعلامیه در سوگ یوسف، تنها اعلامیه‌ای بود در همه عمرم که طول نوشتن‌اش را با چشمانی تر پیمودم! سوگنامه‌ای که، نوشتنش با اشگ آغاز شد و در گریه پایان گرفت.

و در بزرگداشت آن بزرگی!
نیمه پاییز همانسال فرصتی استثنایی پیش آمد تا آنچه را در دل و سر داشتم به انجام رسانم. رفتن پیش مادر و پدر یوسف برای ابراز تسلیت را حرکتی ضروری برای خود می دانستم و وظیفه‌ای که می بایست ادا می شد. راهی مشگین شهر شدم و با این نگرانی در دل که چگونه با آنها روبرو شوم. پای در آستانه آن منزل گذاشتم اما با این کلنجار در خود که چه سان نگاه سراسر پرسش آنها به خود را باید پاسخ گفت. مسیر گاراژ تا منزل را همراه "قسمت" برادر یوسف بودم که رسیدنم به مقصد را از قبل با او هماهنگ کرده بودم. اعتراف می کنم که خود را برای شنیدن گلایه و حتی پرخاش و شاید هم رانده شدن از سوی ساکنین آن منزل آماده کرده بودم زیرا ذهنیتی منفی از یک تجربه‌ در مورد خانواده تنی چند از شاگردهایم در سال تحصیلی ۴۹ - ۵۰ سراب داشتم که فرزندانشان در پی دستگیری من و البته در رابطه با فعالیت سیاسی مستقل از من دستگیر شده بودند! این را می دانستم که والدین یوسف خوب می دانند که این من بودم که بزرگترین آرزو و امید آنان را به راه سیاست کشانده‌ام! و این نیز می دانند که در آن کردستان قتلگاه او ما با همدیگر بوده‌ایم و حتی او تحت مسئولیت من! و حالا من جان بدر برده از مهلکه با چه رویی می باید در چشم این فرزند از دست داده‌ها بنگرد و چه جوابی دهد پرسش‌های این داغداران را؟!
و اما خانواده کیشی زاده چه کردند و چه گفتند با من؟ پدرش به گرمی در آغوشم کشید و مادرش مرا پشت سر هم خوشامد گفت! بگونه‌ شگفت انگیزی به استقبالم درآمدند تا بهت در جانم جایگزین هراسی شود که در بدو ورود به این خانه وجودم را تسخیر کرده بود! و این بار، مانده بودم که چه بکنم با این دریای مواج محبت! گیج‌ گیج بودم و در همان حال سرتا پای وجودم مملو از حس شادی و رضایت از وضع جاری! آنها در یک چشم بهمزدنی توانسته بودند نگرانی لانه کرده از چند ماه پیش در روح مرا از من دور کرده و جای آن را به شرمی شیرین بسپارند! آنها در این آزمون، موفقی بزرگ از آب درآمدند!
این مادر و پدر بهمراه دو برادر یوسف چنان محبتی در حق من کردند که هرگز و هرگز و تا زنده‌ام نه فراموش خواهم کرد آن مهری را که در آن روز چشیدم و نه از یاد خواهم برد آموزه‌هایی را که در این بزرگی نهفته بود. آنها به تنها چیزی که فکر نمی کردند عفو و بخشش رفقای یوسف بخاطر مرگ او بود! من همه آن چند ساعت را شاهد خشم پدر او شدم از "حکومت ملاها" و نفرین مادر به قاتلان فرزندی که به زبان شاهسونی‌اش در وصفش‌ می گفت آزارش حتی به گنجشک هم نمی رسید. بر سر سفره سبلانی‌ رنگین آن روز مهربانی که بر روی زمین و روبروی تاقچه‌ مشرف به همه ما پهن شده بود، قاب عکس یوسف قرار داشت با آن نگاه محجوب که همگی ما او را بدان می شناختیم.
همان روز بود که این حرف احترام برانگیز و از دل برخاسته در وصف یوسف در ذهنم حک شد که پدرش به اختصار و چندین باره آن را چنین بیان داشت: "حرفی نیست، خودش خواسته بود"! او با این بیان بیش از هر چیز احترامی را بروز می داد که در عمق وجودش برای فرزند خویش و عقل او قایل بود! او با این گفته میزان حرمتی را بازتاب می داد که در آن روزهای داغ و درد خود و همسرش، از سوی اهالی شهر کوچک مشگین شهر نسبت به یوسف دیده بود. منزل آنها تا چند هفته بعد اعلام اعدام یوسف پر از جمعیت سوگوار بود. این والدین در سادگی خود آن اندازه بزرگ بودند که در بزرگ منشی فرزند خویش کمترین تردیدی به خود راه ندهند. فرزندی که به فرمان خمینی از آنان ستانده شد.

بهزاد کریمی
هفتم شهریور ماه ۱٣۹۶

۱) این آمار و نام‌ها را از نوشته دوست و رفیق دیرینه‌ام ابراهیم فرشی برگرفته‌ام که در نوشته اخیر او با عنوان " آن روی دیگر کردستان قبل از یورش نظامی ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ " در آرشیو سایت اخبار روز قابل دسترس است. فرشی زحمت کشیده و اسامی این ۵۰ اعدامی را که در مطبوعات مجاز آن زمان جمهوری اسلامی آمده بود، یکجا گرد آورده است.
۲) این جمله‌ای است که خانم فاطمه صادقی دختر شیخ خلخالی در مصاحبه اخیرش بهنگام توجیه کشتارهای کردستان توسط پدرشان بر زبان آورد تا چنین القاء کند که هنوزهم نمی توان فهمید مسئول آن جنایات کیست؟! 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست