یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دستاوردهای انقلاب اکتبر قابل انکار نیست


محمد قراگوزلو


• اساسا مگر تا زمانی که در جامعه نابرابری و فقر وجود دارد امکان بایگانی کردن و به تاریخ سپردن انقلاب وجود دارد؟ آن هم انقلاب اکتبر که اگر چه به عنوان نخستین تجربه ی سوسیالیستی شکست خورده است اما کیست که دستاوردهای حیرت انگیز آن در ایجاد برابری میان زنان و مردان و تلاش برای تاسیس دنیایی بهتر را انکار کند؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۵ مهر ۱٣۹۶ -  ۱۷ اکتبر ۲۰۱۷


اخبار روز: آیا انقلاب اکتبر به تاریخ پیوسته است؟

گمان می زنم عبارت "به تاریخ پیوستن" کم و بیش مفهومی در حدود "انقضای تاریخ مصرف" و مشابه آن را تداعی می کند، اگر چنین کاربستی از چنان عبارتی کاربرد داشته باشد لاجرم باید در تبیین پرسش شما نخست موج گسترده یی از تبلیغات شیفته گان و سینه چاکان سرمایه داری را نشان داد که بعد از فروپاشی دیوار برلین با تمام توان به میدان آمدند که در بوق و کرناهای گوشخراش بدمند "نه فقط دوران انقلاب و سوسیالیسم با سقوط شوروی و دیوار به اتمام رسیده است بل آسوده بخوابید چرا که عصر جدیدی با مطلع دموکراسی لیبرال آغاز شده است." پرچمدار چنین پروپاگاندی به ظاهر نویسنده یی سطحی و ظاهر بین همچون فوکویاما بود – که کم تر از پنج سال بعد و متعاقب آن که لیبرال دموکراسی به خنس خورد- بی سر و صدا و نسوز جا رفت. اما نگفته پیداست که ماجرا از مقولاتی چون نظریه پردازی و کتاب و مقاله فراتر است. واقعیت این است از اواسط دهه ی هشتاد که دولت شوروی ( برژنف – کاسیگین) نتوانسته بود پاسخی متناسب به "رکود تورمی" حاکم بر اقتصاد سرمایه داری دولتی آن کشور بدهد و اوضاع مرتب به وخامت بیشتر می گرائید ؛ سوسیال دموکراسی نیز – که عروج اش به نوعی دستاورد انقلاب اکتبر و ترس از "خطر" سوسیالیسم بود- به یک رکود سیکلیک برخورده بود. در چنان شرایطی بود که نخبه گان سرمایه داری جهانیِ مستقر در مکتب شیکاگو برای عبور از بحران و شیفت آن به شیوه یی دیگر از تولید بورژوایی آستین ها را بالا زدند و ناگهان کشف کردند که "مشکل اصلی نظام تولید بورژوایی دولت، آن هم دولت بزرگ و مداخله گر در بازار است..." در همین راستا که البته تکرار همان تزهای مکتب وین و هایک بود، اقتصاد سیاسی سرمایه داری دست به یک پوست اندازی زد و "سیاست های متکی بر رشد" را که بعد از کودتای یازده سپتامبر شیلی آزموده بود بر مبنای برنامه های مبتنی بر "اقتصاد ماده زدایی ، توزیع ثروت رو به بالا، مقررات زدایی، خصوصی سازی و خلع ید مجدد از سرمایه داری بر مبنای رژیم انباشت برخاسته از ارزش سهام و...." در دستور کار قرار داد. این برنامه که شیفت بحران سرمایه داری و جا به جایی بحران بود در سال ۱۹۷۹ با تاچر در انگلستان و دو سال بعد با ریگان در آمریکا عملیاتی شد . استمرار چنین سیاست هایی با فروپاشی بلوک شرق و به گل نشستن "گلاسنوست" و "پروسترویکا" توام شد و در یک بعد بسیار وسیع و بی سابقه از یک سو فاتحه ی "سوسیالیسم واقعا موجود" خوانده شد و از سوی دیگر شیوه ی نوین تولید سرمایه داری - که به نئولیبرالیسم شناخته می شود- به عنوان تنها آلترناتیو ممکن "خوشبختی" و "دنیای قشنگ نو" جا انداخته شد. دسته دسته از سوسیالیست های پیشین که حتا سابقه ی مبارزات مسلحانه ی چریکی داشتند، " آب توبه به سر مبارک "ریختند، دست از "شرارت" سوسیالیسم و انقلاب برداشتند و مثل همه ی "بچه های " خوب و سر به راه سوسیال لیبرال دموکرات شدند. آنان در جمع بچه محل های خود مرتب اعلام می کردند و پشت سر اعلامیه می داند " ما که خودمون اون جا بودیم و دیدیم". منظورشون از " اون جا" هم البته شوروی بود. در آمریکا برای سال های طولانی "کمونیسم" کلمه ی ممنوع بود. اما حالا چپ سابقا کمونیست نیز که دیگر خود را کمونیست نمی نامید، الگویش بر پایه ی نطق ۱۹٨۵ گورباچوف نه شوروی بل که "سوئد" بود. دولت های متحد اتحاد شوروی یکی پس از دیگری سقوط کردند. پرچم دار تمدن جدید نه لنین و تروتسکی که واسلاو هاول و لخ والسا بودند! اعدام جنایتکارانه چائوشسکو و همسرش توسط "انقلابیون" مورد حمایت سرمایه داری غرب در تطابق با حقوق بشر و دموکراسی و مبارزه ی ضدخشونت تفسیر شد. گورکی بایگانی و به جای او کوندرا و کوئیلو به بازار آمد. بلشویسم و بلشویک که برای سال ها از سوی مدیای سرمایه داری به عنوان "خشونت" و "کشت و کشتار" جار زده شده بود از سوی سوسیالیست دی روز نیز " به تاریخ منگنه شد" و ترم "انقلاب" بدون هیچ تردیدی به بایگانی رفت. حالا دیگر همه طرفدار "مبارزه ی مسالمت آمیز مدنی و بدون خشونت" شده بودند. حالا دیگر همه "اصلاح طلب " و "جمهوری خواه و سکولار" شده بودند. تلاش برای ضمیمه کردن "انقلاب اکتبر" در تاریخ و بایگانی کردن آن برای همیشه در چنین بستری شکل بسته است اما کیست نداند که نتیجه ی تمام آن زور زدن های "مدنی" و عرق ریختن های "مسالمت آمیز" چیزی در حد سائیدن کشک بوده است. نئولیبرالیسم و سرمایه داری معاصر چنان پوستی از جهان کنده است و چنان شکاف عمیقی ایجاد کرده است که حتا صدای امثال استیگلیتز و پیکتی را نیز در آورده است. همین پارسال بود که پیکتی غرب را از "خطر وقوع یک انقلاب اکتبر" دیگر هشدار داد. خب پیکتی که دیگر سوسیالیست و انقلابی نیست. جان کلام او بر فجایع ناشی از نابرابری شکل بسته است و زمانی که از خطر انقلاب اکتبر به عنوان بدیل صحبت می کند در واقع با زبان بی زبانی می خواهد اعلام کند که "اگر نجبید سیل انقلاب آن هم از نوع اکتبر شما و بانک ها و کارخانه ها و وال استریت تان را جارو خواهد کرد." حالا چه اهمیتی دارد که چهار تا "سوسیالیست" بریده و خزیده به زیر پرچم اصلاح طلبان جامعه را از انقلاب اکتبر و لنین بترسانند؟ اساسا مگر تا زمانی که در جامعه نابرابری و فقر وجود دارد امکان بایگانی کردن و به تاریخ سپردن انقلاب وجود دارد؟ آن هم انقلاب اکتبر که اگر چه به عنوان نخستین تجربه ی سوسیالیستی شکست خورده است اما کیست که دستاوردهای حیرت انگیز آن در ایجاد برابری میان زنان و مردان و تلاش برای تاسیس دنیایی بهتر را انکار کند؟ همان مدت کوتاهی که انقلاب اکتبر ریشه در سوسیالیسم داشت عقب مانده ترین حلقه ی سرمایه داری به یکی از متمدن ترین و پیشرفته ترین جوامع بشری تبدیل شد. با وجود چنین دستاوردهایی مگر می شود "انقلاب اکتبر" را بایگانی و مختومه اعلام کرد؟ نگاهی به چین پیش از انقلاب و مائو بیاندازید، سری به شرایط اجتماعی کوبا قبل و بعد از انقلاب بزنید تا به عرضم برسید. تازه نه انقلاب چین سوسیالیستی بوده است و نه کوبا.....

آیا بلشویک ها این انقلاب را به روسیه تحمیل کردند؟

تحلیل سوسیالیستی از انقلاب ، اساسا مقولاتی همچون "تحمیل" را که برآیند تبعی رویکرد ولونتاریستی- بلانکیستی به انقلاب است ، به ساده گی رد می کند.
به طور کلی ریشه ی تاریخی این سوال به جریان منشویسم از یک سو و گرایش های کمونیسم شورایی از سوی دیگر باز می گردد و ادعاهای بی پایه یی همچون "کودتا" را به بلشویک ها نسبت می دهد. من در این جا خواهم کوشید به اجمال این مساله را حل کنم. واضح است که انقلاب ورای خواست و اراده ی احزاب و سازمان ها و افراد مشخص شکل می بندد. انقلاب به تعبیر مارکس "موش کور تاریخ است." این مولفه بسیار قابل تامل است که مارکس در "هجدهم برومر لوئی بناپارت" تاکید می کند " انسان ها خود سازنده گان تاریخ خویش اند، ولی نه طبق دلخواه خود و اوضاع و احوالی که خود انتخاب کرده اند، بل که در اوضاع و احوال موجودی که از گذشته به ارث رسیده و مستقیما با آن رو به رو هستند." به این ترتیب به ساده گی می توان گفت و پذیرفت که انقلاب به دلخواه انسان ها به وقوع نمی پیوندد و تابع ساز و کارهای معین و مشخصی است. در واقع انقلاب محصول وضعیت انقلابی است، وضعیتی که بالایی ها نتوانند به حکومت خود مثل گذشته ادامه دهند و پائینی ها نخواهند مانند قبل بر آن ها حکومت شود و شرایط جامعه از یک بحران اقتصادی به سمت بحران سیاسی شیفت کرده باشد. سال ۱۹۱٣ بود که لنین در یادداشتی تحت عنوان "اقدام اول ماه مه" شرایط اجتماعی روسیه را انقلابی توصیف کرد و نوشت: " روسیه وارد وضعیت انقلابی شده است، چرا که سرکوب اکثریت قاطع مردم - نه تنها پرولتاریا بل که ۹۰ درصد تولید کننده گان کوچک و به ویژه کشاورزان – به نهایت ممکن رسیده است و این سرکوب شدت گرفته، گرسنه گی ، فقر، بی حقوقی و تحقیر مردم دیگر با موقعیت نیروهای مولده ، سطح خودآگاهی طبقاتی و خواست توده ها در روسیه – که از سال ۱۹۰۵ بالا گرفته و همچنین نحوه پیشبرد امور در کشورهای همسایه ناهمخوان است." نکته ی بسیار مهمی که لنین در ادامه ی این مبحث با تاکید بر دو مولفه ی پیش گفته ( ناتوانی بالایی ها و خواست پائینی ها ) یادآور می شود این است که " نه سرکوب طبقات پائین و نه بحران بین طبقات بالائی موجد انقلاب نیست، آن ها صرفا باعث نابودی کشور می شوند، مگر آن که در کشور طبقه یی انقلابی قادر باشد موقعیت سرکوب مطیع و غیر فعال کننده را به یک موقعیت خیزش و شورش فعال برگرداند." به استناد تاریخ انقلاب روسیه و با تکیه بر فاکت به راحتی می توان ثابت کرد تمام فاکتورهایی که لنین در تبیین مراحل سه گانه ی شکل بندی انقلاب تا "آستانه ی انقلاب" به دقت برشمرده است در روسیه فراهم بوده است. به جز لنین سایر رهبران انقلاب به ویژه تروتسکی در مقاله ی " یک موقعیت انقلابی چیست" با فاکت به شرایط ذهنی و عینی شکل گیری انقلاب پرداخته اند. به عبارت دیگر ارزیابی دقیق حوادث تاریخی از ۱۹۰۵ تا "ده روزی که دنیا را لرزاند" به وضوح و با فاکت نشان می دهد که انقلاب اکتبر نه "تحمیل" یک عده اقلیت محض روشنفکر انقلابی ، نه "زودرس" و نه "کودتا" بوده است. همه ی این شواهد و فاکت های تاریخی به روشنی ثابت می کند که ما برای نخستین بار در تاریخ با یک انقلاب کارگری و سوسیالیستی مواجه هستیم. البته که انقلاب از سوی شوراهای کارگری و حزب سیاسی آنان "تحمیل" شده است ، منتها طرف این تحمیل بورژوازی روس بوده است. اگر غیر از این بود و اگر توده های پرولتر به عنوان بدنه ی انقلاب وارد عمل نمی شدند نه فقط دولت حاکم می توانست "تحمیل" و "کودتا" را شکست دهد بل که در همان " ده روز" تعداد بسیاری از کارگران و سربازان پیوسته به انقلاب کشته می شدند حال آن که مخالفان انقلاب اکتبر و هواداران "مبارزه ی مدنی مسالمت آمیز بدون خشونت" - که از خون و خونریزی می ترسند اما کشتارهای دهه ی شصت را محکوم نمی کنند- بد نیست بدانند که انقلاب اکتبر با کم ترین تلفات ممکن، کم تر از بیست نفر، به پیروزی رسیده است. درواقع این کودتا و جنگ امپریالیستی ۱۴ کشور و باندهای سیاه بورژوازی عقب نشسته ی روس هستند که متعاقب پیروزی انقلاب دست به دست می دهند تا انقلاب را از پای در آورند. به راستی اگر انقلاب اکتبر به تعبیر دسته های حاشیه یی چپ و منشویک ، "کودتا" و "تحمیل" و "زود رس" بود و صرفا توسط یک حزب اقلیت صورت بسته بود ، می باید با همان تلنگرهای نخست در هم بشکند. حالا جنگ های امپریالیستی و صف بندی های داخلی سفیدها و خطر فلاکت و غیره بماند.
اجتناب ناپذیر شدن طرح نپ ( در این زمینه بنگرید به بخش ده تا سیزده از سلسله مقالات "سرمایه داری دولتی پرانتز باز امپریالیسم در همین سایت اخبار روز) به منشویک ها و هواداران "انقلاب زودرس" و "تحمیل انقلاب" فرصت داد تا در نکوهش بلشویک ها از کرنسکی و به تعبیر مندرج در پرسش شما " ادامه ی انقلاب دموکراتیک روسیه" دفاع کنند و انتقال قدرت به شوراها و انحلال مجلس موسسان را نقد و نفی کنند و این روند را با "روح و متن دموکراسی" مندرج در سوسیالیسم مغایر بدانند. متاسفانه رزا لوکزامبورگ و جریان حاشیه یی "کمونیسم شورایی " و طیف های کمونیسم هلندی خورتر و پانه کوک نیز در مخالفت با انقلاب اکتبر و بلشویسم با این نقدهای نامربوط همراه هستند. واقعیت تاریخی متکی به فاکت و مستند به مباحث مندرج در سخنرانی مشهور لنین در مقر اصلی بلشویک ها (کاخ کاشسینسکایا) در شب ۱۷ آوریل موسوم به "درباره وظایف پرولتاریا در انقلاب کنونی" و مشهور به "تزهای آوریل" ، موید این مدعاست که بلشویک ها برخلاف دولت موقت و سایر گرایش ها، تنها جریانی بودند که از پایان جنگ با شعار "صلح به میهن" حمایت و دفاع کردند. در متن همین استراتژی هوشمندانه ی لنین بود که هم سیاست دولت در خصوص مشارکت فعال در جنگ امپریالیستی شکست خورد و هم سربازان گروه گروه به انقلاب پیوستند. تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ طبقاتی علیه بورژوازی حاکم در کنار شعارهای استراتژیک "همه قدرت به شوراها" و "انحلال ارتش و پلیس سرکوبگر " و "مصادره ی زمین های بزرگ فئودال ها و اختصاص آن به دهقانان" از یک سو دال بر صلح طلبی لنین و بلشویک ها بود و از سوی دیگر دولت و حامیان اش را به سود روند انقلاب خلع سلاح می کرد. بدون پیروزی انقلاب اکتبر مردم کارگر و زحمتکش روسیه در جریان جنگ امپریالیستی به طور واقعی نابود می شدند. امثال پلخانف که تزهای آوریل را "خیالبافی های هذیان آلود " می دانستند – برخلاف لشک کولاکوفسکی و مترجم "محترم" فارسی زبان "جریان های اصلی مارکسیسم" – در دفاع از دولت موقت بورژوا دموکراتیک از آن درجه حسن نیت برخوردار بودند که نقد خود را معطوف به مخالفت با وظایف انقلابیون روس در روند تاسیس حکومت کارگری کنند، اما این گرایش های متاخر در قفای " نقد" تزهای آوریل همچون تعبیر مهمل والتر بنیامین به "هیچکاره شدن فرشته ی تاریخ " نقب می زنند تا زدن بساط بورژوازی روس توسط انقلاب اکتبر و ارمغان صلح به میهن را به "استالینیسم" پیوند بزنند. این ها دیگر نقد انقلاب اکتبر نیست. تلاشی است شرورانه که خود موجد ده ها ژنوساید شناخته و ثابت شده است و حامی سخیف ترین استبدادهای ارتجاعی است و حامل خونین ترین کودتاهای معاصراست اما در عین حال "منتقد" لنین و "جانشین" او نیز هست. برای این جماعت متلون هراس از کابوس انقلاب اکتبر، هراس از شبح سوسیالیسم است که از یک دهه ی گذشته بار دیگر در آسمان این جا و آن جا جولان می دهد. همه ی این "آکادمی" ها و "استادان محترم" شان ، "حق" دارند از انقلاب اکتبر و لنین بترسند و انواع و اقسام ضدانقلاب های ارتجاعی را تحت عناوینی همچون "انقلاب رنگی و مخملی" به مردم کارگر و زحمتکش قالب کنند و در قفای شعارهای عوامفریبانه ی "دموکراسی و حقوق بشر" و "اصلاحات" و "گذار مسالمت آمیز و دموکراتیک" خونین ترین گونه های "رژیم چنج" را جا و جار بزنند.....

می توان فرجام دیگری را به جز آن چه در اتحاد شوروی اتفاق افتاد برای انقلاب اکتبر قابل تصور دانست؟ آیا تروتسکی حق داشت که بر انقلاب مداوم و جهانی پافشاری کرد؟

به نظر من تبیین چنین پرسشی – چه به شکل ایجابی یا گونه ی امتناعی – ما را با یک دسته از سوال های بی پاسخ دیگر درگیر خواهد کرد که همه ی آن ها می تواند به عنوان ابعاد احتمالی روند انقلاب اکتبر از پیروزی سیاسی و خلع ید قدرت از بورژوازی تا فروپاشی اتحاد شوروی مورد توجه قرار گیرد.
اگر روسیه در مطلع انقلاب از نظر توازن میان شهر و روستا به سود شهر و کارگر صنعتی گرایش داشت و به عبارت دیگر کمیت و کیفیت طبقه ی کارگر روسیه در تمام کشور بر صف خرده بورژوازی و موژیک های دودوزه باز روس می چربید....
اگر نپ اجبارا به بلشویک ها تحمیل نمی شد....
اگر کمونیسم جنگی لاجرم پیش نمی آمد....
اگر لنین زنده می ماند....
اگر جناح چپ حزب بر انقلاب حاکم می شد....
اگر ماجراهای گولاک ها و سیبری و کالخوزها و ..پیش نمی آمد..
اگر کادرهای پرولتر در جنگ های داخلی و خارجی کشته نمی شدند....
اگر در نتیجه تهی شدن شوراها از کادرهای پرولتر، حزب جایگزین شوراهای کارگری نمی شد....
اگر رهبران برجسته ی بلشویک در دادگاه های کذایی به قتل نمی رسیدند...
اگر سانترالیسم دموکراتیک لنینی بر حزب حاکم می شد....
اگر سیبری نبود....
اگر کمینترن منحل نمی شد....
اگر سوسیالیسم در یک کشور و اردوگاهی شدن سوسیالیسم جایگزین انترناسیونالیسم کارگری نمی شد....
اگر انقلاب آلمان شکست نمی خورد....
اگر شتاب در صنعتی سازی جانشین برنامه های سوسیالیستی نمی شد....
اگر برنامه + بازار....اگر جنگ جهانی دوم....اگر هیتلر و فاشیسم...اگر بریا و ژدانف....اگر راه رشد غیر سرمایه داری...و اگر و اگر....بی تردید سرنوشت انقلاب اکتبر به فاجعه ی سیاه فروپاشی تنها کشور شوراهای متحد نمی انجامید....
درباره ی "انقلاب مداوم" و "سوسیالیسم در یک کشور" خواهم کوشید در جریان سلسله مقالات "سرمایه داری دولتی...." بحث و مقاله ی مستقلی ارائه دهم

از انقلاب اکتبر امروز برای ما چه مانده است؟ احزاب و جنبش های چپ رابطه ی خود با این انقلاب را چگونه باید تعریف کنند؟

واقعیت تلخ این است که چپ سوسیالیست از فروپاشی شوروی ضربه ی مضاعف دوگانه خورده است. با وجود شوروی و دولت های بلوک ورشو تمام نارسایی های برآمده از سرمایه داری دولتی به سوسیالیسم انقلابی نسبت داده می شد و پس از فروپاشی آن نیز "چپ" های پشیمانِ راست و سوسیال دموکرات شده در کنار جبهه ی قدرتمند کاپیتالیسم و راست بوق و کرنای شکست سوسیالیسم و پایان دوران انقلاب را به دست گرفتند و از شکست نخستین تجربه ی انسانی در ایجاد دنیای دیگرگون سوسیالیستی به شکست پایه های نظری و پراتیک انقلاب اکتبر و سوسیالیسم رسیدند. در نتیجه به نظر من اولین و مبرم ترین وظیفه ی چپ از یک سو اعاده ی حیثیت از سوسیالیسم و از سوی دیگر ارزیابی دلایل شکست انقلاب اکتبر است. تا آن جا که به این قلم باز می گردد با وجود تمام مشکلات در حد مقدور به مسوولیت خود در این زمینه عمل کرده ام. کتاب "امکان فروپاشی سرمایه داری و دلایل شکست سوسیالیسم اردوگاهی" برآیند گوشه یی از تلاش نگارنده است. متاسفانه کتاب مدت هاست که در بازار کتاب نایاب است و خرید و فروش رمان های زرد و "شعر و ترانه" های تینیجری راه را بر وسوسه ی تجدید چاپ آن بسته است. گیرم که در حسن ظن ناشر فرهیخته (جناب رئیس دانایی نگاه) تردید نمی توان داشت. علاوه بر کتاب فوق، یکی دو مصاحبه ی تله ویزیونی و تا کنون هجده ی مقاله در ارزیابی شکست انقلاب اکتبر از نویسنده منتشر شده است. تا جایی که من می دانم "بولتن مساله شوروی" از جمله آثار درخشانی است که از سوی فعالان برجسته ی حزب کمونیست ایران پیش از انشعاب های متعدد منتشر شده است. در سال های اخیر حتا در حد ترجمان نیز کتاب و مقاله ی وزینی علاوه بر آثار تونی کلیف و بتلهایم ، سوئیزی و مندل و کالینکوس به نظر نگارنده نرسیده است. احتمالا برای چپ ایران مباحث دیگری در اولویت نظری است. نمی دانم! در خصوص دستاوردهای انقلاب اکتبر هزاران کتاب و مقاله ی مفید و موثر نوشته و منتشر شده است و اگر چه ما در تاریک ترین و هارترین دوران حاکمیت سرمایه داری ( نئولیبرالیسم) زندگی می کنیم اما واقعیت این است که دست کم اروپا دستاوردهای ارزنده ی "دولت رفاه" را مرهون و مدیون انقلاب اکتبر و سوسیالیسم است. من هیچ تردیدی ندارم و حاضرم یقین خود را با هر سوسیال دموکرات مومن و متعصبی به چالش بگذارم که بدون وقوع یک انقلاب سوسیالیستی مانند انقلاب اکتبر بازگشت دولت رفاه مطلقا غیر ممکن است. کما این که بدون عروج و اعتلای یک جنبش فراگیر سوسیالیستی ابتیاع مجدد و کسب امتیازات مصادره شده دوران دولت رفاه نیز غیر ممکن است. آنان که با تجاهل در دفاع از سوسیال دموکراسی خود را به کوچه ی علی راسته می زنند لابد می دانند که نئولیبرالیسم بعد از فروپاشی شوروی حمله علیه دولت رفاه را آغاز کرد و در غیاب یک آلترناتیو – حتا شبه سوسیالیستی از گونه شوروی – بود که دستاوردهای دولت رفاه یکی پس از دیگری پس گرفته شد. در واقع جناح چپ بورژوازی با روزولت و کینز – دکستروایت زمانی توانستند بحران ۱۹۲۹ را مهار کنند که اولا از غنائم جنگ مهیب دوم بهره بردند و ثانیا در هراس از الگوی شوروی و ترس از پیروزی انقلاب های مدل اکتبر در بطن پیشروی جنبش کارگری ناگزیر به " طرح نو" و دولت رفاه تمکین کردند. شکست حزب لیبر تونی بلر در بریتانیا و شکست سیاست های بیل کلینتون در آمریکا و تسلیم شدن به تاچریسم و ریگانیسم نهادینه شده، ناشی از فقدان یک بلوک نیرومند سوسیالیستی بود. بی هوده نیست که جریان سیپراس و سیریزا با وجود شعارهای ضدریاضتی و ضد نئولیبرال و با وجود حمایت کارگران و زحمتکشان یونان تسلیم سیاست های تروئیکا می شود. همه ی سوسیال دموکرات های خوش خیال وطنی باید بدانند که اگر واقعا دل در گروی بازگشت دولت رفاه دارند باید هیستری ضد کمونیستی خود را مصلحتی هم که شده کنار بگذارند! وقتی که احزاب سوسیالیست فرانسه ( از میتران تا اولاند) پرتغال (زاپاترو) و یونان ( پاپاندرئو) در سخاوتمندی کامل و با احترام تمام سیاست های نئولیبرالی را دنبال می کنند از احزاب سوسیال دموکرات چه انتظاری می توان داشت؟ 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست