یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

برای م. سحر


اسماعیل خویی


• سروده ای چو به یاد آیدم ز م.سحر،
تو گوییا که وزد بر دل ام نسیمِ سحر.

چو از شبی بسراید که دینِ کین آورد،
حماسه هاش می آرد مرا شمیمِ سحر. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱٣ دی ۱٣۹۶ -  ٣ ژانويه ۲۰۱٨


 
در ستایشِ م.سحر


سروده ای چو به یاد آیدم ز م.سحر،

تو گوییا که وزد بر دل ام نسیمِ سحر.

چو از شبی بسراید که دینِ کین آورد،

حماسه هاش می آرد مرا شمیمِ سحر.

«سحر» بخواند خود را و آرزو دارد

کز آنِ خویش کند طینتِ سلیمِ سحر.

نگر به رُستنِ خورشید از دلِ دریا:

که ماتِ خود کندت مُعجزِ عظیمِ سحر!

در آفتاب،شگفت آیدم ز دیدنِ فقر:

که سیم بارَد و زر طینتِ کریمِ سحر!

اگر که سیم و زرِ قلب از میان برود،

توان خرید جهان را به زرّ و سیمِ سحر.

از آفتاب نمادی کند حقیقت را:

از این همال ندارد دُرِ یتیمِ سحر.

وَ این نشانِ دلِ مهربان و روشنِ اوست

که بر نهاد به خود خامه نام«م.سحر».

توانِ کژ سری اش هست،چون پگاهِ نخست:

به هیچ روی،ولی،دُژ مباد خیمِ سحر!

«مباد»را بگذارم،که شک تراود از آن:

دروغ نیست ،بلی، نیست در صمیمِ سحر.

وَ از دروغ حذر می کند:که داند از آن

سیاه روی شود گونه ی عقیمِ سحر.*

وَ جُز فروغِ درون نیست ،آنچه ،پیشاپیش،

وَ در سراسرِ شب،داردش مُقیمِ سحر.

برادری ست اناهید را،که خواهد زد

به سیمِ آخرِ خود،یا،همان،به سیمِ سحر.

وَ باد تا که شود آفتابِ فردامان:

چو پای خویش برون بنهد از گلیمِ سحر.

ولی مباد که روزی بیاید از قهرش،

که شب مرا نبرد خواب:وآن ز بیمِ سحر!



یکم آذرماه ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

*حافظ یاد باد.





با م.سحر

۱

ای دوستِ من! که خامه نام ات «سحر»است،

وَ شعرِ تو شب را سحری پرده در است!

تو عیبِ مرا بینی وبس! عیب است این:

عیبی که نه زیبنده ی اهلِ هنر است!

۲

حافظ،که من ام به بینش از وی کمتر،

وز هر دگری کآیدش از پی کمتر،

فرمود:ز می عیب و هنر با هم گوی:

هر چند من ام،در هنر،از می کمتر!

۳

کی گفت،به چشمِ خود،ز کم هم کم باش:

کوچک ترِ شاعران تو در عالم باش؟!

من کوچکِ کوچکانِ درگاهِ تو ام:

تو سعدی وحافظِ زمان با هم باش!

۴

مایان ،که لگدخوارِ سُمِ گاو و خریم،

بگذار ز آزُردنِ هم در گذریم.

اکنون که زمان به قهر بر ما گذرد،

شایاست که خود به مهر در هم نگریم.

۵

در چشم«ولی»،هرزه و هرزیم همه:

هر یک به یکی گلوله ارزیم همه!

تا قهرِ وَ را تاب توانیم آورد،

آن به که به هم مهر بورزیم همه!


یکم آذرماه ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست