یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

عباس کیارستمی، من، "لباسی برای عروسی" و ماجراهای به یادماندنی ـ بخش دوم
نویسنده و عکاس: رشید داوری


• اولین خاطره ام برمیگردد به پشت صحنه فیلم "لباسی برای عروسی" کار زنده یاد عباس کیارستمی در سال ۱۳۵۶ که من در آن دستیار ایشان بودم. این اولین فیلم حرفه ای بود که من بعنوان دستیار آقای کیارستمی در آن کار میکردم، در حالی که هنوز در مدرسه عالی تلویزیون و سینما در حال تحصیل بودم و این کار به نوعی مکمل تحصیل من بود. برای من این کار یک شروع بی نظیر در سینمای حرفه ای بود و من به مدت دو سال به کارم با او ادامه دادم تا اینکه برای ادامه تحصیل به انگستان آمدم. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۰ تير ۱٣۹۷ -  ۱۱ ژوئيه ۲۰۱٨


 
 

قسمت اول این خاطرات دو سال پیش بعد از درگذشت نا بهنگام عباس کیارستمی بدلیل سهل انگاری پزشکی در همین سایت به روز شد:
www.akhbar-rooz.com

اینبار میخواهم در این یادداشتم با بازگویی دو خاطره به دو موضوع مهم در موردش اشاره کنم؛ یکی شکل گیری شخصیت او و تأثیرش در کارهایش و دیگری سبک هنریش.

اولین خاطره ام برمیگردد به پشت صحنه فیلم "لباسی برای عروسی" کار زنده یاد عباس کیارستمی در سال ۱۳۵۶ که من در آن دستیار ایشان بودم. این اولین فیلم حرفه ای بود که من بعنوان دستیار آقای کیارستمی در آن کار میکردم، در حالی که هنوز در مدرسه عالی تلویزیون و سینما در حال تحصیل بودم و این کار به نوعی مکمل تحصیل من بود. برای من این کار یک شروع بی نظیر در سینمای حرفه ای بود و من به مدت دو سال به کارم با او ادامه دادم تا اینکه برای ادامه تحصیل به انگستان آمدم.

در فیلم لباسی برای عروسی، من هم منشی صحنه و هم دستیار تدوین بودم. در یکی از روزهای فیلمبرداری کیارستمی و من جلوی پاساژی در خیابان استانبول طرفهای غروب منتظر ایستاده بودیم تا فیروز ملک زاده صحنه بارانی مهمی را برای آنشب نور پردازی بکند. خیابان شلوغ بود و مردم با عجله در حال رفت و آمد به خانه هایشان بودند. فروشنده ای بر روی چرخی انگور هایش را میچید و در عین حال آوازی را زمزمه میکرد. کیارستمی به این مرد چشم دوخته بود و بعد از قریب ۴۵ دقیقه برگشت و بمن گفت: رشید این فروشنده اگر فیلمساز بود کارگردان بزرگی در جهان میشد. سئوال کردم چرا. کیارستمی گفت: من دارم نیم ساعت به این فروشنده نگاه میکنم و هیچ کس از او انگوری نخریده ولی این مرد بی توجه به این مسئله نه از کار باز ایستاده و نه آوازش را تغییر داده که جلب مشتری کند. او همچنان با عشق و دقت انگورهایش را تمیز میکرد و همان آواز را که دوست میداشت میخواند!

این درس بزرگی برایم بود و در طول زندگیم سعی کردم که از آن پیروی کنم. بنظرم کیارستمی در طول زندگی هنری اش همین روش انگور فروش را بکار برد و اینگونه بود که یکی از مهمترین فیلمسازان و هنرمندان صاحب سبک در دنیا شد.

(عکس: صحنه ای از فیلم "لباسی برای عروسی" کار عباس کیارستمی ۱۳۵۶
این دقیقأ همان نقطه ای است که آقای عباس کیارستمی و من چند ساعت قبل از فیلمبرداری این صحنه ایستاده بودیم و به مرد انگور فروش نگاه میکردیم.)

و اما سبک او چه بود؟ ... استیل خاص کیارستمی در نوع داستان گوییش نهفته است که شیرین و جذاب توأم با شوخ طبعی و شیطنت های خاص اوست. هرگز او در کارهایش به ببینندگان پیام نمیدهد بلکه آنقدر به فهم و شعورشان احترام میگذارد تا خودشان به مرور در طول فیلم به کشف مسائل برسند. تنها کاری که کیارستمی میکند اینست که تماشاچیان خود را در شرایط و فضایی قرار میدهد که تخیل و فکرشان شروع بکار کنند. اینگونه است که تماشاچیان در فیلم و همچنین در زندگی، خودشان به مسائل و دغدغه های محیط شان پی میبرند و راه حلهای خودشان را مییابند بی آنکه محتاج فرمولهای فیلمساز باشند. کیارستمی در آثارش تنها آنها را در این تکاپو برای بهتر زیستن شریک میکند.

حال اگر در محیطی که تماشاچی در آن به کشف میپردازد شرایط سخت اجتماعی و سیاسی حمکفرما باشد آنگاه است که فیلمش رنگ سیاسی میگیرد. البته کیارستمی هرگز به خود اجازه نمیدهد که شعار سیاسی اجتماعی در فیلمهایش برای تماشاچی صادر کند. سینمای او در مرحله اول یک سینمای انسانی است ولی با قرار دادن آینه شفافی در جلوی تماشاچیان فیلمش از دید آنها بخاطر شرایط حاکم بر زندگیشان جنبه سیاسی میگیرد. از اینروست که من معتقدم که "خانه دوست کجاست" یکی از سیاسی ترین فیلم هاست بی آنکه بخواهد شعاری بدهد و سیاسی باشد. فیلم در لایه برونی یک فیلم انسان دوستانه است و خود بخود فیلمی بسیار زیبا و ارزشمند میباشد.اما عباس کیارستمی کدها و لایه هایی با ظرافت و تیزهوشی در این فیلم بافته است که با بررسی دقیق آن میشود دریافت که او چگونه آینه شفافی مقابل جامعه سیاست زده خود گذاشته است. آنگونه که خودش بمن میگفت هنرمند نباید شمشیر را از رو ببندد بلکه باید ملافه ای بر روی آن بکشد که تماشاچی خود آنرا کشف کند و به بُرندگی اش پی ببرد. اینگونه کار هنری بُرنده تر خواهد بود. کیارستمی نمیخواهد دستورالعمل برای تماشاچیان اش صادر کند بلکه بر این است که آنها را به تکاپوی فکری بیاندازد.

سبک کیارستمی اینگونه است که تماشاچیان را در شرایطی میگذارد که فکر کنند و در داستان فیلمش نقش فعال داشته باشند بدون اینکه به آنها بگوید که چگونه فکر کنند. او همین روش را با بازیگران ، همکاران فیلمش و همچنین با دوستانش بکار میبرد. با این سبک و روش کار، کیارستمی همه را در کشف مسائل شریک میکند بدون اینکه برای آنها فرمول صادر کند. ضمنأ کیارستمی با چنان ظرافت، ساده گی و شوخ طبعی اینکار را میکند که همیشه به یاد ماندنی است مثل تجربه من در این فیلم که هنوز بعد از گذشت ۴۲ سال در ذهنم تازه است، انگار که دیروز اتفاق افتاده.

یک خاطره دیگر از او برایتان تعریف میکنم که خیلی بامزه و کمدی است. آقای کیارستمی روش به فکر انداختن جذابش را در مورد خودم ۱۴ سال پیش در لندن بکار برد که هنوز در خاطرم زنده است و مرا همیشه به خنده میاندازد. کیارستمی برای اکران فیلمش، "۱۰"، در لندن بود و مصاحبه های مطبوعاتی فراوانی برای او در روز آخر اقامتش در انگلیس تدارک دیده بودند و همان روز هم میبایست با قطار به پاریس برود. جلسات مطبوعاتی بیشتر از قرار قبلی طول کشید و دیرش شده بود و من میبایست او را با ماشینم به ایستگاه قطار میرساندم. کیارستمی در جلوی ماشین مینی من نشسته بود و دوست مشترکمان، آقای توفیق ممتاز، در عقب ماشین و منهم مرتب و منظم با کت پشت رُل.

هوا گرم بود و منهم دستگاه تهویه هوای ماشین را روشن کرده بودم. وقت زیادی به حرکت قطار نمانده بود و من میخواستم از مسیری که میشناختم از وسط شهر با ترافیک سنگینش او را به ایستگاه "واترلو" برسانم. دوستمان آقای ممتاز گفت که او راه میان بُر بهتری را میشناسد. در نتیجه از صندلی عقب ماشین مرتب میگفت " چپ برو ... راست بپیچ ...". منهم تمام حواسم به این بود که در ترافیک بد لندن تصادف نکنم و بتوانم آقای کیارستمی را صحیح و سالم سر وقت به قطارش برسانم. بعد از مدتی با مانورهای خطرناک "چپ برو ... راست بپیچ ..." اقای کیارستمی رو بمن کرد و گفت: تو مثل اینکه خیلی برات سخته که با کت رانندگی بکنی ... چرا اونو در نمیاری؟ گفتم دارم رانندگی میکنم و دیرمان هم شده، نمیشود ماشین را در این شلوغی خیابانهای وسط شهر لندن نگه دارم. کیارستمی گفت تو به رانندگیت ادامه بده من برات از تنت در میآرم. اینکار در حالت رانندگی با سرعت بالا بسیار خطرناک است بخصوص اینکه میباید دستم مدام روی رُل ماشین میبود در حالیکه کیارستمی میخواست کتم را در بیآورد.این صحنه ی در آوردن کت در حال رانندگی با سرعت بالا و دریافت دستور مسیر از صندلی عقب، "چپ برو ... راست بپیچ ..." مثل فیلم های چارلی چاپلین خیلی کمدی شده بود. داستان را کوتاه کنم. آقای کیارستمی با تبحر یک شعبده باز کت را از تن من در آورد و خوشبختانه هم بدون تصادف!


بعد از چند دقیقه که از این ماجرا گذشت آقای کیارستمی رو بمن کرد و گفت: بنظر میرسه که تو حالا کمی سردته. من که بعد از در آوردن کت فقط یک پیراهن نازک به تن داشتم پاسخ دادم : بله آقا. کیارستمی برگشت و بمن گفت: حالا میتونی دستگاه تهویه ی ماشین رو خاموش کنی. منهم اینکار رو کردم. بعد که به کیارستمی نگاه کردم دیدم که او فقط یک "تی شرت" بتن دارد تازه متوجه شدم که او از اول سردش بوده و نخواسته که از من بخواهد که کولر ماشین رو خاموش کنم بدلیل اینکه من کت بتنم بود، هوا گرم و استفاده از دستگاه تهویه ی ماشین واجب. کیارستمی کتم را از تنم در حال رانندگی با تردستی در میآورد تا من متوجه بشوم که سردم است و به این دلیل قابل قبول باشد که کولر ماشین رو خاموش کنم!

اگر کیارستمی از همان اول بمن میگفت که دستگاه تهویه ی ماشین را خاموش کنم من بلافاصله اینکار را میکردم بدون اینکه کلامی بر زبان بیآورم. اما این کاری که او با من کرد مرا به فکر واداشت که من توجه نکردم که همراهم سردش است چون فقط یک "تی شرت" بتن دارد. از این اتفاق آموختم که ما همواره باید متوجه شرایط همراهانمان در زندگی باشیم و سعی کنیم که در شرایط برابری قرار گیریم و فقط به فکر خودمان نباشیم! این درس بزرگی برایم بود و آقای کیارستمی بطریق زیبایی آنرا بمن منتقل کرد که نشان از استیل و سبک هنری او دارد. داستان گویی فیلمهایش هم اینگونه است بدون اینکه به تماشاچی اش بگوید که چگونه عمل کند و به چه فکر کند.این سبک شاخص هنری عباس کیارستمی است که در دنیا مورد توجه قرار گرفته است.

بعد از گذشت بیش از ۱۴ سال از این ماجرا هنوز از آن با لبخند و خاطری خوش یاد میکنم. اگر آقای کیارستمی فقط بمن میگفت که لطفن کولر ماشین را خاموش کن این موضوع در خاطرم باقی نمیماند. با این روشی که کیارستمی بکار برد تمام جزئیات این صحنه در خاطرم باقی مانده و درس مهمی در زندگیم شد. فیلم هایش هم اینگونه تأثیر فراموش نشدنی بر تماشاچیانش میگذارد. کیارستمی با بازیگران فیلمهایش هم اینگونه عمل میکند؛ در تمرین با هنرپیشگانش از همان روشی که در در آوردن کتم در حال رانندگی با من بکار برد استفاده میکند و بازیگران را به کشف شخصیت رُل خودشان هدایت میکند. به همین طریق هم تماشاچیان فیلم هایش با دیدن این بازیگران بر روی پرده سینما به کشف داستان فیلم و به گونه ای زندگی روزمره خود میپردازند.

یادش گرامی باد ...


نویسنده و عکاس: رشید داوری
© Rashid Davari ۱۹۷۶ & ۲۰۱٨
http://www.rashiddavari.com   


( چند عکس از پشت صحنه تمرین کیارستمی با بازیگرانش در فیلم "لباسی برای عروسی" ۱۳۵۶)


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست