یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ز من این حرفِ آخر است


اسماعیل خویی


• ای مهربان! چنین که تو رفتار می کنی،
داری مرا به خویش گرفتار می کنی!

«عاشق» نه، آشکار «گرفتار» گویم ات:
با من چنین سمج که تو رفتار می کنی! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۲ مهر ۱٣۹۷ -  ۱۴ اکتبر ۲۰۱٨


 
 
ای مهربان! چنین که تو رفتار می کنی،
داری مرا به خویش گرفتار می کنی!

«عاشق» نه،آشکار «گرفتار» گویم ات:
با من چنین سمج که تو رفتار می کنی!

مُرده ست دل مرا، نکند زنده دلبری ش:
حیف از تلاش ها که تو در کار می کنی!

با کوششِ تو نشکفد این خارِ خُشکسال:
ای گُل! چرا سماجت و اصرار می کنی؟!

اصرار می کنی و، به منعِ تو زآن، مرا
پیوسته ناگزیر به تکرار می کنی!

با دوست داشتن چو منی را، تو نازنین
سرشارم از غرور و گرانبار می کنی.

حال ام نگفتنی ست: چنین ام که، همزمان،
از گونه گونه عاطفه سرشار می کنی!

حیف آیدم، ولی،که، چو ابری بزرگوار،
خود را به بی بری چو من ایثار می کنی.

کانونِ صفرهای جهان ام: به گردِ من
بیهوده خویش را خطِ پرگار می کنی!

این نیز هست و به که بگویم عیان که تو
داری مرا،نخواسته، آزار می کنی!

بر من درختِ مهرِ تو خوش سایه می فکند:
داری، ولی، درختِ مرا دار می کنی!

شرم آور است با تو سخن زشت گفتن ام:
بر آن، مرا تویی، تو، که وادار می کنی!

البتّه نیستی تو مدوسا: ولی، به خواب،
بینم گهی که گیسوی خود مار می کنی!

با کوششِ تو نشکفد این خار، گفتم ات:
ای گُل چرا سماجت و اصرار می کنی؟!

بر خود جفا کنی، ز من این حرفِ آخر است:
دانم، اگرچه، باز هم انکار می کنی!

بیست وسوم فروردین ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست