یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

فردا روزی است که می آید!


مزدک دانشور


• در این زمانه است که ما نیاز به این کتابها داریم. نوشته هایی که به زبان ساده از واقعیت تاریخ و انسان سخن بگویند. نامه هایی که پدران و مادران نگران به نسل آینده می نویسند. برای آنکه به آنها بگویند از کجا آمده اند، در چه جهانی زندگی می کنند و چه چیزهایی ارزش جنگیدن و تسلیم نشدن را دارد... در جهانی که اگر تن به سروری سرمایه بدهیم، بربریت نصیب ما خواهد بود، نامه های این چنین، کتابهایی به این صورت و روایتهایی روشن و ترقی خواه از نان شب واجب تر است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۴ دی ۱٣۹۷ -  ۴ ژانويه ۲۰۱۹



پدر جبهه‌ملی‌چی من، همیشه تعجب می کرد که پسرش چگونه به چپ گرایش پیدا کرده است. او استدلال می کرد که آن موقعی که ما چپ شدیم راهی به غیر از چپ شدن نبود. حرف و کلمه و کتاب در اختیار چپ بود. شاه مملکت هم ادعای انقلابی بودن داشت و از به راه انداختن سپاه بهداشت و دانش و لژیون خدمتگزاران بشر! مفتخر و مغرور بود. اگر می خواستی منتقد باشی باید چپ می بودی حتی داخل خود جبهه ملی هم گرایشهای راست (مثل بختیار) از سوسیال دمکراسی حمایت می کردند و نه از لیبرال دمکراسی. آن وقت ما چاره ای نداشتیم ولی پسرجان تو چرا؟ من هم همیشه فکر می کنم که در دوران رکود چپ، دوران فروپاشی شوروی، افول گرایش به روشنی و ترقی و بهار و کلا دوران سطوت پست مدرنیسم و تجزیه فراروایتهای کلان چگونه من تازه از تخم سربرآورده، سودایی توزیع نان و گل سرخ شدم؟ چگونه شد که من رویابین جهانی سرشار از عدالت و برابری شدم؟

آنچه مرا به این راه کشاند؛ نه خانواده و سختگیری های والدینی فرهنگی، نه کتابهای سخت خوان اقتصاد و سیاست که تاریخ و رمان و روایت بود. وقتی داشته های پدرت در تمامی دنیا نه زمین و خانه که کتابخانه باشد، وقتی که رمانها و داستانها و روایتهای تاریخی قصه گوی کودکی و جوانی ات باشد، وقتی شبهای طولانی زمستان را روایتهایی از مشروطه تبریز، تهران ٣۲، نبرد استالینگراد، جمهوریخواهان اسپانیا و چریکهای افسانه ای آمریکای لاتین پر کند، تو یاد می گیری که امری بیرون از تو، خارج از امیال و خواسته ها و حتی نیازهای اولیه‌ات وجود دارد. که انسانهایی بوده اند فراتر از سرنوشتشان، شراره ای جانشان را به شعله می کشیده و غرور و هستی جاودانه به آنها می بخشیده است. آن وقت تو هم دلت می خواهد مثل آنها بشوی و پا به جای پایشان بگذاری و سر در راه بی بازگشت بگذاری تا "ببینی آسمان هرکجا آیا همین رنگ است"؟ کتابخانه پدرم مثل در مخفی داستان نارنیا، به جهانی باز می شد که در آن رنگ و روشنی و رونق وجهه غالب بود. پر بود از دبستانهای شاد، کودکان خندان، بیمارستانهایی سپید، شاعرانی نیک اندیش، کارگرانی سختکوش... البته که مبارزه در راه بناکردن این جهان ارزشش را داشت... مبارزه ای پیگیر و خستگی ناپذیر.

دو کتاب در این کتابخانه، توأمانِ خشم و خرد بودند. یکی چون "خوشه های خشم" جانت را به آتش می کشید و تو را آماده فداکاری و جستن به هاویه سیاست می کرد و دومی تو را به هزارتوهای تاریخ می برد و از "میان شیارهای زرد و تشنه لب" حکایت ظلم ظالم و مبارزه مظلوم را با زبانی بسیار ساده به تصویر می کشید. داستان‌مانندی نه برای گرم کردن چشم و خواب کردن وجدان، بلکه برای بیداری و درک جهان اطراف. "نگاهی به تاریخ جهان"، فقط نگاهی مادیگرایانه به تاریخ را به ارمغان نمی آورد، بلکه نشان دهنده رابطه عمیق و عاشقانه ای بود که پدری را وامی داشت در زندان و تبعید و سلول دست از تربیت دخترش برندارد. تا دخترش درک کند که اولا سرشت و سرنوشت بشر چه بوده، خارج از خان و مانش چه تمدنهایی سربرکرده و سر فروبرده اند و آخر اینکه زیستن بدون جنگیدن در راه سعادت و برابری، زندگی نیست، لولیدن یک کرم است، جنبیدن روزمره یک انسان نما یا پرواز خفه شبکورهاست. جواهر لعل نهرو این نامه ها را در سختترین شرایط نوشته بود تا به دخترش بگوید که "اعجاز فرزند باور است و مغناطیس خود را از رگه تلاشها برمی مکد!"

همه اینها را گفتم تا به کتاب جدید واروفاکیس یونانی بپردازم. وزیر چپگرای اقتصاد دولت سیپرازیس که در اعتراض به تن دادن دولت به خواسته های نامشروع اتحادیه اروپا استعفا داده بود. حرفهایی با دخترم درباره اقتصاد کتابی است در غالب درس‌گفتارهایی برای عزیزترین افراد. وقتی می خواهی سواد و آگاهی خود را با دلبری و دلسوزی همراه کنی و نکته های طنز و حرفهای نغز در دل آن بگنجانی که بر چهره دخترت خط خمیازه نبینی. کتابی به راستی خواندنی که ترکیبی است از رویکردهای انسان شناسانه کارل پولانی و جیرد دایموند، تحلیل اقتصاد سیاسی مارکس، تاریخنگاری انگلس از طبقه کارگر و توجه به زندگی روزمره و مثالهای آسان خوان و نثر روان. کتابی که آرزو داشتم من برای فرزندم می نوشتم تا محبتها و آموزشهای پدرم را تا حدی جبران کنم.

من و رفیق راهم، با همدلی تصمیم گرفته ایم کودکی را میهمان زندگی مشترکمان نکنیم. دلایل بسیاری برای اینکار داریم که در فرصتی مناسب به آن خواهم پرداخت (و پرداختن عمومی به آن را مهم می دانم، زیرا تصمیمهای فردی و خانوادگی را جدا از تصمیمهای اجتماعی و سیاسی نمی دانم). اما به عنوان پزشکی که سالهاست مهر و حرفه ام را به کودکان این مرز و بوم تخصیص داده ام، برای آینده این مرز و بوم احساس خطر می کنم. اگرچه هنوز هم بسیاری از کودکان و مراجعان من می خواهند مهندس یا دکتر شوند و خوشبختانه حتی بیمارانی دارم که سودای نویسنده شدن دارند، برخی از آنان را سودای معروفیت و ثروتمند شدن به خود جذب کرده است. وقتی کودکی از آرزویش برای فوتبالیست شدن، دلال ماشین شدن، املاکی شدن، هنرپیشه معروف شدن صحبت می کند در حقیقت این جامعه است که دهان باز کرده. زیرا کودکان آیینه بی غش آمال و آرزوهای جامعه اند و هنوز نیاموخته اند که می توان با تزویر و نزاکت سیاسی politically correctness آرزوهای معنوی را نمایش داد و در دل شوق شهوت و "تغلب" داشت. کودکان در نگاه و نگرش، تلویحی و آشکار، ارزشهای برتر جامعه را جذب می کنند و بازتاب می دهند. تمامی آمارها و پیمایشهای ملی و منطقه ای هم تجربه زیسته مرا تأیید می کنند و بر کمرنگ شدن ارزشهای جمعی، سرمایه اجتماعی، اعتماد و تعامل reciprocity صحه می گذارند.

در این زمانه است که ما نیاز به این کتابها داریم. نوشته هایی که به زبان ساده از واقعیت تاریخ و انسان سخن بگویند. نامه هایی که پدران و مادران نگران به نسل آینده می نویسند. برای آنکه به آنها بگویند از کجا آمده اند، در چه جهانی زندگی می کنند و چه چیزهایی ارزش جنگیدن و تسلیم نشدن را دارد. پس از سی سال هنوز بخشهایی از مقدمه خوشه های خشم در گوش من زنگ می زند که از اسپانیا و جمهوری اش می گفت. از قرناطه تا جاکارتا از پرچمی سرخ که چون رشته ای خونین مبارزان از سراسر جهان به هم وصل کرده است. این روایتها و خوانده هاست که نمی گذارد روزمرگی مرا ببلعد و جلوه گری های جهان مصرف به چشمم بیاید... در جهانی که اگر تن به سروری سرمایه بدهیم، بربریت نصیب ما خواهد بود، نامه های این چنین، کتابهایی به این صورت و روایتهایی روشن و ترقی خواه از نان شب واجب تر است... باور کنید رفقا!


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست