یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نامه


محمود طوقی


• وقتی دم دمای صبح یکی از روزهای سرد پائیزصدای تیراندازی بلند شد و جنگی تمام عیار در گرفت و تا ساعتی ادامه داشت فهمید که اهالی روستا که به شهر می روند و با دست پر بر می گردند کاری جز غارت و دزدی ندارند . دو نفر کشته و چند اعدامی فقره ای از این سیاهه بود. احساس خوشایندی نداشت اما رئیس وند او را قانع کرد که تمامی مردم این روستا این گونه نیستند و بیشترشان دهقانانی فقیر و زحمتکش اند و درضمن خطری متوجه او نیست. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۲ دی ۱٣۹۷ -  ۱۲ ژانويه ۲۰۱۹


 نامه را دو سرباز آورده بودند،مسلح،بلند و کوتاه ،حدوداًبیست ساله با صورت هایی اصلاح نشده و لباس هایی چرکتاب و چروکیده ،با دو کلاش پُر و از ضامن خارج شده .
نامه را آورده بودند و روی میز دکتر گذاشته و بیرون رفته بودند.
هجوم بی وقفه بیماران به دکتر اجازه نمی داد نگاهی به نامه بکند اما بنظرش آمد باید مثل همیشه باشد ؛
از پاسگاه فلان به دکتر بهمان ،
موضوع :معاینه سرباز حامل نامه جمعی گروهان فلان و گردان بهمدان .
لطفاً نتیجه را به ریاست پاسگاه گزارش فرمائید .
گوش تا گوش اتاق بیماران نشسته بودند و همینطور دامن می کشیدند به سالن بزرگ درمانگاه . دکتر نگاهی به نیمکت ها و صندلی های خالی کرد و با تکان دادن سر لبخندی بروی لبانش نشست .
نخستین روز ورودش به روستا بود . معلوم نبود کدام شیر خام خورده ای خبر داده بود که دکتر جدید که در آلمان درس خوانده است و قیافه اش مثل فرنگی هاست امروز می آید .
همه از روستا های دور و نزدیک آمده بودند تا دکتر را ببینند .هم فال بود و هم تماشا. اتاق معاینه و سالن درمانگاه کیپ تا کیپ آدم نشسته بود.
دکتر با دو نفر از اهالی روستا بیشترآشنا نبود ؛رئیس وند راننده آمبولانس که او را از شهر به روستاآورده بود و غلام حسن که بقول رئیس ونداهالی روستا او را خولمحسن صدا می کردند . وتجسم تام و تمام درمانگاه بود .
دکتردر بدو ورود غلام حسن را صدا کرد و به او گفت همه بیماران از اتاق بیرون بروند و یکی یکی برای معاینه بیایند و در ضمن همه بیمارانی که روی زمین نشسته اند باید بنشینند روی نیمکت های سالن انتظار .
اما نه کسی از اتاق بیرون رفت و نه کسی روی نیمکت نشست .
به غلام حسن گفت: اگر از اتاق بیرون نروند و روی نیمکت ننشینند هیچ کدام را ویزیت نمی کند .فایده ای نداشت.
تهدید او و تطمیع غلام حسن در آن روز و روز های بعدهم راه بجایی نبرد و آخرالامر دکتر توصیه غلامحسن را پذیرفت که تن بدهد به خواسته ها و عادات مردم . واز خیر نشستن آن ها روی نیمکت واز خیر بیرون رفتن مراجعین از اتاق معاینه بگذرد .
حرف های غلام حسن هم پُر بیراه نبود . از کجا معلوم بود که با رفتن آن ها از اتاق معاینه پارتی بازی صورت نمی گرفت و غلام حسن فامیل های خودش را زودتر نمی فرستاداما با بودن همه در اتاق این شائبه از بین می رفت . روی نیمکت نشستن هم عادتی شهری بود که نشان از خود خواهی شهری ها داشت .
دکتر با بی حوصلگی نامه را در کشو انداخت و و مشغول ویزیت بیماران شد.
مدتی بود احساس می کرد موریانه هایی دارند تارهایی از روحش را می جوند .
هنوز چند ماهی از زندگی اش در روستا نگذشته بود که احساس کرد چیزی در ذهنش دو پاره شده است .از آن تصوری که او از روستایی ساده دل و آب و هوای پاکیزه داشت چیزی در میان نبود هر چه بود بدویت بودو فقرو گرسنگی .
کم کم متوجه شده بود که این روستایی های ساده دل و شریف او دسته دسته به شهر می روند و بقول خودشان شهر را غارت می کنند و بر می گردند.واین کار نزد آنان نه تنها بد نیست که خوب هم هست .
ووقتی دم دمای صبح یکی از روزهای سرد پائیزصدای تیراندازی بلند شد وجنگی تمام عیار در گرفت و تا ساعتی ادامه داشت فهمید که اهالی روستا که به شهر می روند و با دست پر بر می گردند کاری جز غارت و دزدی ندارند . دو نفر کشته و چند اعدامی فقره ای از این سیاهه بود .
احساس خوشایندی نداشت اما رئیس وند او را قانع کرد که تمامی مردم این روستا این گونه نیستند و بیشترشان دهقانانی فقیر و زحمتکش اند و درضمن خطری متوجه او نیست . چرا که الوار جماعت هم مهمان نوازاند و هم احترام مخصوصی برای پزشک جماعت دارند .
دکتر مشغول چند و چون با بیماران بود که یکی از سربازان با رئیس وند راننده آمبولانس بر گشت .رئیس وند از میان جمعیت گذشت و پایش با سر یکی دو نفر برخورد کرد و با گفتن ببشخید خودش را به میز دکتر رساند .
دکتر نشینده گرفت . بجایی از کار دنیا بر نمی خورد که در گوشه ای فراموش شده از دنیا جای خ و شین عوض شود و بجای ببخشید گفته شود ببشخید . هم چنان که این مردم اصرار عجیبی داشتند غین را خ تلفظ کنند و بجای غلام حسن بگویند خلمحسن .
سایه سنگین رئیس وند بر میز سنگینی می کرد ودر کنارش سرباز قدبلند ایستاده بود با همان کلاش پُر و از ضامن خارج شده. دکتر سر بلند کرد تا ببینیدرئیس وند چه می خواهد . رئیس وند گفت :ببشخید از پاسگاه تماس گرفته اند که کار آقایان زودتر انجام شود تا پرونده و دستگیر شدگان را هر چه زودتر به شهر بفرستند .
دکتر بابی حوصلگی گفت بیماری را که از پاسگاه فرستاده اند بیاورید تا معاینه کنم . رئیس وند لبخندی زد و رج دندان های زردش آشکار شد . وگفت:ببشخید شما باید بیاید. مریض را نمی شود بیاورند اینجا . دکتر پرسید :کجا؟وبر خاست و بیماران راه باز کردند تا دکتر رد شود رئیس وند گفت در حیاط است.
وانت نیسانی قرمز رنگ در حیاط درمانگاه چون نگینی توسط جمعیت انبوهی احاطه شده بود یک بز و عباسعلی و برادرش قربان با دست بند و آقای عباسی کدخدای ده سوار بر وانت بودند .
بزی حدوداًهفت هشت ساله با موهایی سراسر سفید و زیبا و شاخ هایی کوتاه با چشمانی خسته و بی رمق که گیج و متحیروکمی افسرده به انبوه جمعیت نگاه می کرد.
دکتر مردد بود که چه بکند.
سربازی که بالای وانت قراول رفته بود گفت :آقای دکتر باید بز را معاینه کنید و دکتر بنظرش رسید دارد با او شوخی می کند . و به رئیس وند نگاهی از سر خشم کرد و رئیس وند شانه هایش را بالا انداخت و دکتر به سرعت به اتاقش برگشت و بیماران راه باز کردند . و دکتر در کشوی میز بدنبال نامه گشت . پیدا کرد و خواند:
از پاسگاه روستای کوه نانی
به دکتر درمانگاه
موضوع تجاوز به بز
حسب الامر نظر مقام قضایی از بز معاینه بعمل آورید و اعلام دارید که آیا عمل تجاوز به بز صورت گرفته است یا نه و اگر صورت گرفته است چند بار و توسط چه کسانی.
رئیس پاسگاه مهر و امضا و تاریخ .
دکتر نامه را رها کرد و خودش را به رئیس وند رساند.؛بز مربوط بود به آقای عباسی کدخدای ده . مرد میانه سالی که در همان روز ورود به روستا اورا به خانه شان برای امر مهمی دعوت کرده بود.وبرسم تعارف یک کلت و یک کلاشینکف جلو او گذاشته بود .البته برای روز مبادا. و گفته بود بد نیست چیزی در خانه داشته باشید .شاید شبی روزی نیاز شد .و او گفته بود من برای درمان درد های این مردم آمده ام و تنها یک پزشکم. همین .
شیر بز کم شده بود و آقای عباسی به چوپان ده شک کرده بود و با یکی دوروز کمین کردن فهمیده بود عباسعلی و برادرش با بز چه می کنند . و هنگام وقوع جرم با مامور پاسگاه هر دو را دستگیر کرده بود .
مسئله تنها کم شدن شیر بز نبود عباسعلی و برادرش در پی اختلافات قومی به بز آقای عباسی تجاوز کرده بودند.برای آقای عباسی مسئله ناموسی بود .


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست