یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

چرا انقلاب، چرا ارتجاعی؟
انقلاب اسلامی ارتجاعی
به مناسبت چهلمین سال انقلاب اسلامی


پرویز دستمالچی


• انقلاب اسلامی- شیعه و بنیادگرای ایران نه دزدیده شد و نه کودتا بود و نه ربطی به ریشه هندی یا غیرهندی خمینی دارد. از درون جامعه ما بیرون آمد و نتیجه اندیشه حاکم در تقریبا تمام جامعه به ویژه جامعه "روشنفکری- دینی" ایران بود. فراموش نشود که در آن زمان دمکراسی و حقوق بشر حتا در بحث ها و جدل های صحن دانشگاه تهران نیز فحش و ناسزا بود ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۷ دی ۱٣۹۷ -  ۱۷ ژانويه ۲۰۱۹


در انقلاب نیروهای سیاسی- اجتماعی- طبقاتی بسیار گسترده و وسیعی شرکت دارند، همچنانکه در انقلاب ایران نیز چنین بود. اینکه برآیند نیروها در نهایت، به هر دلیل، منتهی به پیروزی چه کسان یا نیروهایی شود، بستگی به سدها عوامل و فاکتهای متفاوت آشکار و پنهان دارد. در انقلاب ایران، در نهایت، انقلاب به معنای وسیع و عمیق اسلامی- شیعه شد و در پی آن بنیادگرایان اسلامی- شیعه- مکتب اصولی معمم و مکلا توانستند "رقبا" را کنار زنند و قدرت را قبضه کنند، هرچند با دستهایی عمیقا خون آلود. "انقلاب" اسلامی برای آنها مجوز و برگ عبور از تمام معیارهای حقوقی- قانونی و اخلاقی بود. در بازی شطرنج زمانی که کیش و مات شدیم، دیگر، اگر و اما و شاید و ولی و... بی معنا است، زیرا در هنگام بازی و حرکت مهره از تمام توان عقلانی خود یاری گرفتیم تا مات نشویم، اما شدیم.

انقلاب اسلامی- شیعه و بنیادگرای ایران نه دزدیده شد و نه کودتا بود و نه ربطی به ریشه هندی یا غیرهندی خمینی دارد. از درون جامعه ما بیرون آمد و نتیجه اندیشه حاکم در تقریبا تمام جامعه به ویژه جامعه "روشنفکری- دینی" ایران بود. فراموش نشود که در آن زمان دمکراسی و حقوق بشر حتا در بحث ها و جدل های صحن دانشگاه تهران نیز فحش و ناسزا بود. فراموش نشود که تقریبا مجموعه نیروهای "چپ" یا از پیروان شوروی بودند یا چین، یا رومانی و آلبانی یا کوبا یا...، یعنی پیرو جوامعی بودند که هیچ یک از آنها اصولا نه ربطی به دمکراسی داشتند و نه حقوق بشر. برعکس، دمکراسی، پارلمانتاریسم، حقوق بشر یا آزادی های فردی و اجتماعی یا اصولا فردیت، همگی ارزش های "بورژوایی" به حساب می آمدند و در نتیجه مذموم بودند. فراموش نشود که خمینی را نهضت آزادی ایران از بازرگان و... (در درون) تا ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده و مصطفی چمران و... (در بیرون)، با کمک و همراهی و همکاری انجمن های اسلامی دانشجویی یا مهندسان یا پزشکان مسلمان در اروپا و آمریکا و کانادا به پاریس آوردند و رهبر مقدس کردند. دیگران هم به دنبال او افتادند. تمام این "روشنقکران- دینی- اسلامی" دو نماد داشتند: روح الله خمینی و علی شریعتی، هر دو با اندیشه هایی پوسیده و ارتجاعی، هر دو خواهان حکومت اسلامی با اجرای احکام و موازین شرع مقدس اسلام: "... امام خمینی و دکتر علی شریعتی، دو محبوب دیگر من‌اند... در دوران دانشجویی، کتاب مخفی حکومت اسلامی او را خواندم و در سلک مقلدان او درآمدم... " (۱). بعد بخشی از جبهه ملی ایران نیز به آنها پیوست و خواهان حکومت اسلامی شد. نگاه کنید (نمونه) یکی از "لیبرال" ترین افراد نهضت آزادی ایران، مهندس عزت الله سحابی در باره خودشان چه می گوید:
" ... به هر صورت نهضت آزادی را می توان پیشگام و جنبش نوگرایی اسلامی در ایران دانست که پایه گذار آن هم مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم طالقانی و دکتر سحابی بودند (که مخالف عضویت زنان وغیرمسلمانان و خواهان حجاب اسلامی در تشکیلات سیاسی بودند، پ.د.). نهضت آزادی برای اولین بار نظریه دین از سیاست جدا نیست و این که فعالیت سیاسی محتاج به یک مبنای عقیدتی و ایمانی و مذهبی است را مطرح کرد... البته پیش از نهضت آزادی مرحوم نواب صفوی هم موضوع رابطه دین و سیاست را مطرح کرده بود تا به آن حد که بر روی هفت تیرهای آنها نوشته شده بود: برای اجرای احکام نورانی اسلام. ولی نهضت آزادی به صورت خیلی وسیع تر آن را به اجرا درآورد با این تفاوت که بینش شهید نواب خیلی بسته و تعصب آمیز و مشی آنها هم به طور کلی مبارزه مسلحانه بود و نهضت آزادی چنین نبود... (۲). یعنی حتا "لیبرال"های اسلامی که با ندای "آزادی" به میدان آمده بودند، عملا خواهان حکومت اسلامی با اجرای قوانین شرع، یعنی یکی از بدترین، تبعیضگراترین، تامگراترین و خشن ترین اشکال حکومتی بودند که تاریخ ایران و جهان به خود دیده بود.
خمینی متولد ۱۹۰۲ (در رابطه با روز و ماه تولد او اختلاف نظر وجود دارد، که مهم و تعیین کننده نیست) در خمین از توابع اصفهان است، در سال ۱۹۸۹ در اوج قدرت در سن ۸۷ سالگی فوت می کند. طول مناره های مقبره او (چهار مناره) ۹۱ متر، به نشانه طول عمر او به ماه قمری است. او پنج ماهه بود که پدرش را از دست می دهد. پدر بزرگ او سید احمد موسوی و پدرش سید مصطفی موسوی است. آنها "سید" اند، زیرا گویا نسل اشان به پیامبر محمد می رسد و "موسوی" نام دارند، زیرا گویا از شجره امام هفتم اند (۳). در رابطه با پدر خمینی دو روایت وجود دارد: او از هندوستان به خمین آمده و به این دلیل نام او ابتدا احمد موسوی هندی بوده است. او از نجف به خمین مهاجرت کرده است. در هر صورت او در نجف و سامره از شاگردان حاج محمد حسن شیرازی بود و فقه خواند و به درجه اجتهاد رسید. پدر خمینی شش فرزند، سه پسر و سه دختر داشت که روح الله خمینی کوچتکرین فرزند پسری است. خمینی در شانزده سالگی برای آموزشهای دینی به اراک می رود و چهار سال بعد راهی شهر مذهبی قم می شود. در سال ۱۹۳۶مجتهد می شود، در سال ۱۹۴۳ کتاب "کشف الاسرار" را منتشر می کند و در آنجا خواهان حکومت اسلامی با اجرای قوانین و احکام شرع می شود، احکامی الهی که مطلق اند و غیر قابل تغییر. سه سال بعد نواب صفوی تشکیلات فدائیان اسلام را پایه گذاری می کند و خواهان تشکیل یک حکومت اسلامی و اجرای احکام نورانی شرع می شود: همان بی حقوقی مطلق ملت و سنگسار و قصاص و شلاق و جامعه ای سراسر تبعیض و خشونت. همان شکل حکومتی که بعدا تمام گروههای رنگارنگ اسلامی- بنیادگرا، از فدائیان اسلام تا نهضت آزادی ایران خواهان آن می شوند. همان حکومت اسلامی که از خمینی تا شریعتی و سروش خواهان آن می شوند و سرانجام با انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ آن را به کرسی می نشانند، همان شکل حکومتی که "روشنفکران دینی" معمم و مکلا خواهان آن بودند و هنوز هم بعضا تحت عنوان "اصلاح طلبان" حکومتی خواهان آن هستند. تشکیل حکومت اسلامی، اجرای شریعت اسلامی و احکام و موازین قرآنی، ناسیونالیسم افراطی- اسلامی، جهاد با غرب و کفر، شهادت طلبی به جای زندگی، دشمنی با علوم نوین، تروریسم و قتل دگراندیشان. حکومت اسلامی فدائیان اسلام یا خمینی یا "روشنفکران دینی- اسلامی" نه نو بود و نه منحصر به ایران. در ایران، از شیخ فضل الله نوری تا نهضت آزادی یا... همگی خواهان حکومت اسلامی بر اساس شرع مقدس بودند. حکومتی که در آن نه فرد خودمختار قائم به ذات به رسمیت شناخته می شود و نه ملت به عنوان منشاء قوای حکومت: حاکمیت الهی و قوانین منتج از اراده او است. خمینی در این باره روشن تر از دیگران سخن گفته بود و دیگران به دنبال او بودند:

"... ولایت یعنی حکومت و اداره کشور و اجرای قوانین شرع مقدس... همین ولایتی که برای رسول اکرم (ص) و امام در تشکیل حکومت و اجرا و تصدی اداره هست برای فقیه هم هست... ولایت فقیه از اموراعتباری عقلانی است و واقعیتی جز جعل ندارد، مانند جعل (قراردادن و تعیین) قیم برای صغار. قیم ملت با قیم صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت هیچ فرقی ندارد... در این موارد معقول نیست که وظایف رسول اکرم (ص) و امـام (ص) با فقیه فـرق داشته باشد... این َتوهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم (ص) بیشتر از حضرت امیر(ع) بود و یا اختیارات حکومتی حضرت امیر (ع) بیش از فقیه است باطل و غلط است... بنابر این، نظریه شیعه در مورد طرز حکومت و این که چه کسانی باید عهده دار آن شوند در دوره رحلت پیغمبر اکرم (ص) تا زمان غیبت، واضح است... اکنون که دوران غیبت امام (ص) پیش آمده و بناست احکام حکومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا کند وهرج و مرج روا نیست تشکیل حکومت لازم می آید... اکنون که شخص معینی از طرف خدای تبارک و تعالی برای احراز امر حکومت در دوره غیبت تعیین نشده است تکلیف چیست؟... این خاصیت که عبارت ازعلم و قانون و عدالت باشد در عده بی شماری از ُفقهای عصر ما موجود است. اگر با هم اجتماع کنند می توانند حکومت عدل عمومی درعالم تشکیل دهند... اگر فرد لایقی که دارای ایندو خاصیت باشد بپاخاست و تشکیل حکومت دادهمان ولایتی را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا می باشد، بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند... چون حکومت اسلامی حکومت قانون است قانون شناسان و از آن بالاتر دین شناسان یعنی فقها باید متصدی آن باشند... حکومت اسلامی ... مشروط است. البته نه مشروطه به معنای متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء شخص و اکثریت باشد، مشروطه از این جهت که اداره کنندگان در اجراء و اداره مقید به یک مجموعه شروط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم معین گشته است... مجموعه شروط همان احکام و قوانین اسلام است، که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است. فرق اساسی حکومت اسلامی با حکومتهای مشروطه و سلطنتی و جمهوری در همین است. در اینکه نمایندگان مردم و یا شاه در اینگونه رژیمها به قانونگذاری می پردازند، در صورتیکه قدرت مقننه و اختیار تشریح در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است. هیچ کس حق قانونگذاری ندارد وهیچ قانونی جز حکم شارع را نمی توان بمورد اجراء گذاشت. به همین سبب در حکومت اسلامی به جای مجلس قانونگذاری که یکی از سه دسته حکومت کنندگان را تشکیل می دهد مجلس برنامه ریزی وجود دارد... مجموع قوانین اسلام که در قرآن و سنت گردآمده توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته شده است. این توافق و پذیرفتن، کار حکومت را آسان نموده و به خود مردم متعلق کرده است... در این طرز حکومت حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است. قانون اسلام یا فرمان خدا برهمه افراد و بر دولت اسلامی حکومت تام دارد... همه افراد تا ابد تابع قوانین قرآن هستند. تمام اشخاص حتی رأی رسول اکرم (ص) در حکومت و قانون الهی هیچگونه دخالتی ندارد. همه تابع اراده الهی هستند..." (۴).

قیام خمینی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ علیه اصلاحات ارضی و علیه حق رای برای زنان و قانون مربوط به ممنوعیت ازدواج دختران در نه سالگی بود. قیام خمینی در این سال، قیامی ارتجاعی است: قیامی علیه آزادی زنان، علیه ممنوعیت ازدواج کودکان و همراهی و همگامی با زمینداران و مالکان بزرگ و دفاع از حق مالکیت زمینهایی بود که بنیادهای مذهبی- شیعه مالک آنها بودند. قیام خمینی، قیامی در دفاع از مالکان وعلیه منافع دهقانان بود، دهقانانی که عملا رعیت و برده این بنیادها بودند. خمینی فردی است مرتجع که افکار و اندیشه های او در همان محدوده "بول و غائط" (شاش و مدفوع) گیر کرده است. او کافر، نامسلمان را، با "بول و غائط و منی و خوک و سگ" یکی می داند (توضیح المسائل، مساله ۸۳) و از مبلغان تجاوز به کودکان است: "اگر کسی دختر نابالغی را (منظور زیر نه سال قمری است، پ. د.) برای خود عقد کند و پیش از آنکه نه سال دختر تمام شود، با او نزدیکی و دخول کند، چنانچه او را افضا (پارگی میان جلو وعقب) نماید هیچ وقت نباید با او نزدیکی کند" (همانجا، مساله ۲۴۱۰)، "زنی که نه سالش تمام نشده... عده ندارد، یعنی اگر چه شوهرش با او نزدیکی کرده باشد، بعد از طلاق میتواند فورا شوهر کند" (همانجا مساله ۲۵۱۰). و خمینی با این آموزه های پوسیده و ارتجاعی تنها نبود، نه تنها "علما" در تمام حوزه ها و منابر چنین "علوم" اسلامی را تبلیغ و ترویج می کردند و آموزش می دادند و هنوز هم تدریس می کنند، بل "روشنفکران دینی- اسلامی" مکلا و فکلی هم به آنها افزوده شدند: از انجمن های اسلامی دانشجویی تا انجمن های اسلامی مهندسان و پزشکان و...همگی از پیروان خمینیُ شریعتی یا روحانیانی بودند که افکار و اندیشه های آنها در همین محدوده ارتجاعی و پوسیده سیر می کرد. از فدائیان اسلام نواب صفوی تا جمعیت های موتلفه اسلامی تا نهضت آزادی ایران و... اینها همگی خواهان اجرای احکام نورانی اسلام بودند، همانگونه که در قرآن و سنت آمده است.

در همین سالها، عین همین جنبش های بنیادگرا- ارتجاعی دینی، در سایر کشورهای اسلامی نیز در حال شکل گرفتن است، از مصر تا سوریه و...: سید قطب مصری (۱۹۰۶)، نویسنده چند جلد کتاب تفسیر قرآن، پس از سفرش به آمریکا (۱۹۴۸) به احکام واقعی اسلام پی می برد و خواهان حکومت اسلامی و اجرای احکام نورانی اسلام می شود، درست مانند نواب صفوی، خمینی، شریعتی یا سایر "روشنفکران دینی- اسلامی" در ایران. او به عضویت اخوان المسلمین در می آید که در سال ۱۹۲۸ توسط حسن البنا، یک بنیادگرای دیگر در مصر پایه ریزی شده بود. سید قطب که در پر چانگی و پرت و پلاگویی با شریعتی پهلو به پهلو می زد، تنها ۴۰۱۶ برگ تفسیر قرآن دارد، یکی مرتجع تر از دیگری، همگی در ضرورت بازگشت به اسلام قرآنی، بدتر از آنچه که در عربستان وهابی وجود دارد. خمینی و شریعتی و سید قطب و حسن البنا و... و سایر "روشنفکران دینی- مذهبی" همگی در یک چیز مشترک اند: دشمنی با مدرنیسم. از نگاه سید قطب بشریت به این دلیل در وضعیت "بربریت و جهالت محض" قرار گرفته است، زیرا حاکم شخص دیگری به غیر خدا است و قوانین نیز غیرالهی شده اند. برای قطب اسلام تنها یک آموزه دینی نیست، بل سیاسی، جهانی و فراگیر است. اسلام، قانون و نظم اجتماعی است که تمام اجزاء آن را حاکم مطلق، یعنی الله، از پیش برای همه کس و همه چیز تعیین کرده است. درست مانند بنیادگرایان ایران. برای سید قطب جدایی ایمان از علوم، سیاست از مسجد، فردیت و حق حاکمیت ملت یا... همه بی معنا است، قرآن تنها منبع و مرجع تشخیص درستی از نادرستی است که با "دانش سرد و بی روح" غربی کاری ندارد. قرآن و احکام و موازین مندرج در آن همه چیز برای همه بشر است. از نگاه او باید به اصول و ایمان اولیه، یعنی به دوران محمد بازگشت. درست مانند شریعتی، خمینی و "روشنقکران دینی". یعنی، آنچه (قیام علیه مدرنیسم) در آن سالها در زیر پوست جامعه ما جریان داشت، منحصر به ایران نبود، فراگیر بود، همچنانکه بعد در تمام خاورمیانه، شمال و میانه آفریقا یا قفقاز خود را نشان داد.

یعنی از اوایل سده بیست در دو کشور و فرهنگی که از کهن ترین فرهنگهای منطقه هستند، جنبش های اسلامی بنیادگرا، سنی یا شیعه در حال شکلگیری بود، چرا؟ زیرا درست در این دو کشور اصلاحاتی که با شریعت همخوانی نداشت شروع و اجرا شدند. بنیادگرایی با دوران مدرن، با عصر جدید، معنا پیدا می کند. پیش از آن همه "بنیادگرا" بودند. شناخت این پدیده ارتجاعی از جمله به این دلیل بسیار سخت و مشکل بود که خود را در پوششی از مبارزه با استبداد درونی و استعمار بیرونی ارائه می کرد، که هر دو واقعیت داشتند. در ایران، از یکسو، با وجود جنبش مشروطه و قانون اساسی مدرن، حکومت سلطنتی همچنان مطلقه ماند و شاه دیکتاتوری می کرد. و از سوی دیگر آمریکا و انگلیس به نفع سلطنت و علیه دولت مصدق کودتا کردند. و در مصر (مانند سایر کشورهای عربی- اسلامی) از یکسو استعمار (به ویژه انگلستان) دمار از روزگار مردم درآورده بود، و از سوی دیگر، از دمکراسی و حاکمیت ملت هیچ خبری نبود،. به علاوه، بدنه تمام این جوامع (توده های مردم) هنوز و به گونه ای عمیق در باورهای دینی- مذهبی زندگی می گذراندند و جنبش روشنگری و خردگرایی به معنای اروپایی آن (به هر دلیل) کار خود را هنوز شروع نکرد بود، یا آنچه می خواست شروع شود در نطفه خفه شد، از سوی دین سالاران و حکومتگران مستبد.

انقلاب ایران یک انقلاب بود، زیرا تقریبا تمام ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتا بینشی جامعه را از بنیاد دگرگون کرد: نظم سلطنتی فروپاشید و جای آن را ولایت فقیه گرفت. حکومت اسلامی به سبک شیعیان دوازده امامی مکتب اصولی. هئیت حاکمه قدیم به زیر کشیده شد و ملایان به جای آنها نشستند و تمام قدرت سیاسی را قبضه کردند. دستگاه قضایی از بنیادگرگون شد و قوانین الهی به جای قانون و حقوق مدرن نشست. ارتش را دگرگون کردند، فرماندهان نظام پیشین را گردن زدند، ملی گرایی سیاسی یا نظامی را ارتداد خواندند و ارتش نوین مسلح به ایدئولوژی اسلامی شد. در کنار ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بوجود آوردند تا از اسلام، انقلاب اسلامی، هیئت حاکمه جدید، و نظم نوین پاسداری کند. دانشگاهها را تعطیل کردند تا از عناصر اسلامی پاک سازی شود. اقتصاد بدل به اقتصاد اسلامی (دولتی) شد. همه چیز زیر و رو، یعنی "اسلامی" شد، از فرهنگ تا ساختارهای حکومت. آموزش و پرورش را از بالا تا پائین دگرگون و اسلامی کردند، اسلام- شیعه گرایی به جای ملی گرایی یا ناسیونالیسم نشست. یعنی، در ایران به معنای عمیق و گسترده ممکن، یک انقلاب شد، انقلابی به وسعت و عمق انقلاب های کلاسیک، اما با یک تفاوت بنیادین: انقلاب اسلامی نگاه به عقب داشت، انقلابی ارتجاعی بود. ارزش های انقلاب فرانسه هنوز نه تنها معتبر است، بل دمکراسی ها و جوامع باز بر روی اصول آن بنا شده اند و پس از گذشت بیش از دویست سال هنوز به پایان ظرفیت خود نرسیده است. انقلاب اسلامی تمام شد و رفت، در تمام اشکالش، با ارتجاع و واپسگرایی که نمی شود پیشرفت کرد. آزادی و عدالت را نمی توان بر روز تبعیض و ظلم بناکرد.

چرا انقلاب اسلامی ارتجاعی بود و هست؟ زیرا نگاه به عقب داشت و دارد. انقلاب اسلامی، در درجه اول، حق حاکمیت را که در انقلاب مشروطه ایران از شاه و شیخ سلب و در اختیار ملت گذاشته بود، دوباره از ملت سلب و این بار در اختیار کامل فقها و مجتهدان گذاشت. این عمل از نگاه تاریخ جهانی به معنای برگشت به پیش از انقلاب فرانسه، و از نگاه تاریخ ایران، برگشت به پیش از انقلاب مشروطه بود. در این انقلاب فردیت از میان رفت و امت جای آن نشست و از این راه خودمختاری فرد و ملت از میان برده شد. یعنی بازگشت به دورانی انجام گرفت که ملت اصولا نه مقوله سیاسی بود و نه منشا حق حاکمیت. با حکومت اسلامی "خدا" به جای انسان قائم به ذات نشست. با ولایت فقیه و حاکمیت الله تقسیم قوای حکومت به سه قوه مستقل و کنترل متقابل آنها، که اساس حکومتهای مدرن و دمکراتیک است، از میان برده شد وما برگشتیم به دوران حکومتهای مطلقی که حاکمان هر چه می خواستند می کردند، به دورانی که ملل، جمهوریت مردم، هیچ کاره بودند و عملا بدل شدند به ابزار اجرایی اهداف دین سالاران. انقلاب اسلامی دشمن فردیت و انسان خودمختار و قائم به ذات است، دشمن آزادیهای فردی و اجتماعی، دشمن حقوق بشر، ضد زنان و ضد تساوی حقوقی آنها با مردان در برابر قانون، دشمن کودکان به ویژه دختران خردسال و تجاوز به آنها در سنین کودکی و خردسالی (نه سال) تحت بهانه آموزه های اسلامی، دشمن تساوی حقوقی انسانها در برابر قانون، ضد اقلیتهای دینی- مذهبی و قاتل بهائیان و کمونیستها و دگراندیشان است، به شکنجه و تعرض به جان و جسم و کرامت انسان نام "حدود" الهی داده است، شلاق می زند، دست و پا می برد، چشم در می آورد. یعنی، تبعیض اساس و پایه حقوقی- قانونی- اخلاقی و آموزه های این نظام است. ج.ا. دشمن انسان خردگرا و عاشق ایمان است، با علوم دشمنی می ورزد. اصولا با هرچه اساس جوامع باز و مدرن است، دشمنی می ورزد.

پس از گذشت چهار دهه از پیروزی انقلاب ارتجاعی و واپسگرایانه اسلامی در ایران، امروز که بنیادگرایی اسلامی برای تشکیل حکومت اسلامی از آسیای میانه تا قفقاز تا درون روسیه و چین و تقریبا تمام خاورمیانه و خاور نزدیک و شمال تا میانه قاره افریقا را در اشکال گوناگون طالبان، ولایت فقیهیان، وهابیان، داعشیان، الشباب، حزب الله، بوکوحرامیان، و... فراگرفته است، باید درک کرد که انقلاب اسلامی ایران شروع یک جنبش تاریخی بنیادگرای ارتجاعی برای برگشت به دوران "طلایی" اسلام بود و هست که پیروزی آن در ایران الزاما ربطی به اشتباه کوچک یا بزرگ این یا آن نداشت، می امد، دیر یا زود، به دلیل شریط پیش آمده اجتماعی- سیاسی- ایدئولوژیک، همچنان که در سایر کشورها نیز آمد. زندگی طولانی، سرسخت، گسترده و رو به گسترش این پدیده سیاسی- دینی- مذهبی نشان می دهد که ما با یک جنبش تاریخی-ارتجاعی روبرو هستیم و نه با گروهکهایی کوچک که بتوان آنها را به سادگی مهار کرد. هنوز چند دهه زمان می خواهد تا انرژی این عکس العمل ارتجاعی به مدرنیسم و درستاوردهای آن به آخر رسد، تا کشش ایدئولوژیک خود را از دست بدهد. امروز، در عمل، پس از یک تجربه تلخ چهل ساله، با هزینه های انسانی- فرهنگی- مالی و... بسیار سنگین، روشن شده است که حکومت اسلامی سرآبی بیش نیست و همچنان که حکومت طالبان و ولایت فقیهیان یا داعش و... نشان دادند، آنها همگی نمادی از ورشکستگی و سرشکستی و سقوط در تقریبا تمام ابعاد جامعه، از اخلاق تا اقتصاد خواهند بود. حکومت اسلامی همین بی حقوقی ها، همین تبعیض ها و بی عدالتی ها، همین بی حقوقی زنان و بی حرمتی به آنها، همین سرکوب آزادیها، همین کشتار دگرباشان و دگراندیشان، همین سنگسار و قصاص و چشم درآوردن است. همین دزدی ها و فساد و فحشاء و اعتیاد و جنایتها و قصاوت ها است، همین ولایت فقیه ( نوع شیعه) و طالبان و القاعده و حماس و بوکوحرام و داعش و وهابیان (نوع سنی) است. برگشت به دوران بربریت است. نگاه کنید به بنیادگرایان رنگارنگ اسلامی، از حزب الله تا طالبان، از حماس تا القاعده، از بوکوحرام تا داعش، از ولایت فقیهیان تا وهابیان و... کدام یک از اینها بویی از دمکراسی یا حقوق بشر یا آزادی انسان و انسانیت برده اند؟
مبارزه رو در رو در میدانهای جنگ با بنیادگرایان اسلامی که خواهان حکومت اسلامی اند، یکسوی مبارزه با این پدیده واپسگرا- ارتجاعی است. سوی دیگر آن، مبارزه روشنگرانه و خردگرانه روشنفکران آزادیخواه با هدف خلع سلاح ایدئولوژیک- فکری آنها است. زیرا نقد یک "ایده"، اساس یک اندیشه نوین و تسلیم در برابر جهالت و خشونت تنها نشان بزدلی و حقارت است. باید از شناخت "حسی" عبور و به شناخت عقلی- علمی رسید. معیار سنجش راستی از ناراستی خرد، یعنی انسان است و نه "الله". اگر ما نظمی دمکراتیک، با حقوق بشر و حرمت و کرامت انسانی می خواهیم، باید از حکومت اسلامی گذر کنیم. تنها را دست یازی به روشنایی همین است: گذر ازاین نظام جهل و خشونت.

منابع و توضیحات:
۱- ۳- عبدالکریم سروش، مقدمه کتاب قصه ارباب معرفت، انتشارات صراط، چاپ دوم، اسفند ۱۳۷۱
۲- نیم قرن خاطره و تجربه، عزت الله سحابی، جلد اول (۴۴۶ برگ)، چاپ شریف، تهران، چاپ اول ۱۳۸۸، و جلد دوم (۴۵۷ برگ)، انتشارات خاوران، چاپ اول، بهار ۱۳۹۲، پاریس، فرانسه، جلد اول، برگ ۲۹۶
۳- امروز می توان صحت چنین ادعاهایی را به راحتی با یک آزمایش "دی ان ای" روشن کرد که همگی ساختگی اند یا درست. آیا اجازه چنین کاری هست؟
۴- نامه ای از امام موسوی (آیت الله خمینی) کاشف الغطاء، ولایت فقیه ۳/۷/۱۳۵۶، شماره ثبت ۱۰۵۲

تماس با نویسنده: Dastmalchip@gmail.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۶)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست