یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

داریوش برادری
نگاهی روانکاوانه و ساختاری به
کتاب «سکس و دموکراسی» از اکبر کرمی! ( بخش اول)


• طبیعتا هر منظر و نگاهی دارای قدرتها و ضعفهای خویش است و تلاش این نقد بر این است که از یکسو نگاهی اجمالی به این نکات و کمبودها تولید بکند و همزمان پیوند ارگانیک و دیسکورسیوش با تحول این «نگاه و منظر تنانه، دنیوی، دموکراتیک و از سوی دیگر ساختاری یا دیسکورسیو» را نشان بدهد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲٣ ارديبهشت ۱٣۹٨ -  ۱٣ می ۲۰۱۹


یا چرا رابطه ی سکس، دموکراسی و دامن زنان همیشه ملتهب و چندنحوی و متقابل می ماند! چرا سکس و آزادی همیشه بیشتر یا کمتر، بالاتر یا پایین تر از سکس و آزادی هستند!

* بخش دوم و نهایی این نقد چند روز دیگر منتشر می شود.

مقدمه:
کتاب «سکس و دموکراسی» مجموعه مقالاتی جمع آوری شده از چند دهه جستجو و فعالیت دوست و متخصص گرامی دکتر اکبر کرمی در زمینه ی تاثیر مباحث جنسی و جنسیتی در عرصه ی اجتماعی و سیاسی است. او در این کتاب با جسارت علمی و مدنی و با توانایی تخصصی دست بر نکات مهم جنسی و جنسیتی یا ناموسی علل پایداری استبداد ایرانی و انسداد و بحران معاصر و کنونی می گذارد. یا پیوند میان اضطرابهای جنسی و سرکوب جنسی و جنسیتی با رشد حالات استبدادی فردی و خانوادگی و سیاسی را هرچه بیشتر آشکار می کند. همانطور که از طرف دیگر پیوند تنگاتنگ و دیسکورسیو یا ارگانیک میان رشد دمکراسی با رشد لیبرالیسم جنسی و جنسیتی و عبور از فرهنگ ناموسی و خیر/شری را آشکار می سازد. اینکه بقول جملات پایانی کتابش «توسعه، ترقی، دموکراسی، حقوق بشر، آزادی، برابری، برابری جنسی و جنسیتی، آزادی جنسی و جنسیتی و حق خطا کردن ادامه ی یکدیگرند.»
جسارت او در بیان این مباحث در جامعه ی بسته و مسدودی مثل ایران بهای سنگین زندان و آزار و سرانجام خروج از کشور را نیز برای او و خانواده اش به همراه داشت. همین قدرت و جسارت او در ورود به عرصه ی چنین مباحث خطرناکی کافی است که آدم میل بکند کتابش را بخواند. اما خواننده ی آشنا به این مباحث با خواندن کتاب یا مجموعه مقالاتش همزمان متوجه قدرت و توانش در درک و لمس مباحث جنسی و جنسیتی و در درک پیوندها و دیسکورسها می شود. اینکه او چگونه با آشنایی خوبش با مناظر مدرن و پسامدرن مباحث جنسی و جنسیتی یا اخلاقی سعی در تولید یک منظر نو و متفاوت و همپیوند از رابطه ی میان استبداد شرقی و اضطرابهای جنسی و از طرف دیگر میان دمکراسی و سکس و برابری حقوقی و فرهنگی جنسیتی زنان و مردان می کند.

طبیعتا هر منظر و نگاهی دارای قدرتها و ضعفهای خویش است و تلاش این نقد بر این است که از یکسو نگاهی اجمالی به این نکات و کمبودها تولید بکند و همزمان پیوند ارگانیک و دیسکورسیوش با تحول این «نگاه و منظر تنانه، دنیوی، دموکراتیک و از سوی دیگر ساختاری یا دیسکورسیو» را نشان بدهد و آنجا که در او قدرتها و فانتسم های این نگاه و منظری برملا می شوند که یکایک ما روشنگران جنسی و طرفداران تحول دموکراتیک و برابری حقوقی زن و مرد و سکولاریسم به اشکال مختلف با او درگیریم یا درگیر بوده ایم.

پس ابتدا سعی می کنم که ساختار و گزاره های اصلی این مجموعه مقالات و منظر جنسی و جنسیتی به بحث استبداد ایرانی و تحول دموکراتیک را باز بکنم و سپس در حد توان خویش و در حد حوصله ی این مقاله این مباحث را تا حدودی باز و نقد بکنم و از دوستان دیگر تقاضا می کنم که با خواندن کتاب اکبر کرمی و نقد من به تولید مناظر دیگر کتاب او و یا به مناظر دیگر این بحث و چالش کمک بکنند. طبیعتا دوستان علاقه مند بایستی توان تن دادن به این مباحث تخصصی و چندجانبه و بناچار با تمامی فشردگی باز هم تا حدودی طولانی را داشته باشند. زیرا این بحثی مهم است که یکایک ما طرفداران تحول دموکراتیک و ساختاری کشورمان با آن درگیر هستیم و یا برای دستیابی به سعادت فردی و جمعی با آن در گیریم.

محور و سوال اصلی بحث و نقد من این است که نگاه و منظر این کتاب و مجموعه ی مقالات تا کجا قادر به عبور از دیسکورس سنتی و نارسیستی یا تک ساحتی، سیاه/سفیدی و نافی تنانگی است. یعنی تا کجا قادر به گشایش راهی به سوی تحول مدرن و دموکراسی خواهی و به رنسانس عشق و خرد زمینی است. دوم اینکه آیا او قادر به عبور از «فانتسم های بنیادین» این فرهنگ است که در نهایت مانع و ساختار محوری و زیرین روانی/جسمی او در حین عبور از استبدادی چندمنظری و چندفاکتوری یا سیاسی/حقوقی/فرهنگی/فردی است. فانتسمی که خصلت و سناریو بنیادینش یک فانتسم نویروتیک و هیستریک به این شکل است که «حقیقت و اصلی پاک، بهشتی گمشده وجود دارد که می توانی نماینده اش باشی و به او دست بیابی و دشمنی داری که نمی گذارد به او دست بیابی». فانتسمی که در همان اولین فانتزی داستان بوف کور هدایت مثل خوره به جان راوی می افتد و در واقع از زمانهای دور به جان این فرهنگ کاهنانه و خراباتی و در پی رستگاری از تنانگی و یا در پی وحدت وجود نهایی با معشوق گمشده افتاده است و زندگیش را به تلاش یک یهودی سرگردان و نافی جسم یا در پی «وصالی ناممکن» و دشمنی و هراس با و از رقیب تبدیل کرده است. فانتسمی که باعث بازتولید حالات عشق/نفرتی، غرب ستیزی/غرب شیفتگی و یا میل بازگشت به خویشتن ملی، اسلامی یا اخیرا قومی شده و می شود و نمی گذارد که جامعه و فرهنگ و سیاست و فرد ایرانی به «فاصله ی نمادین» ضروری در ارتباط با هر پدیده دست بیابد که پیش شرط توانایی به عبور از «دور باطل» و از جدال انتاگونیستی تن/روح، فرد/دیگری، زن /مرد، ظالم/مظلوم، سنت/مدرنیت و راهگشای ورود به عرصه ی رنسانس و مدرنیت ایرانی و مناظر مختلف آن است. به معنای عبور جان و روان ایرانی از «ساختار خودشیفتگانه و هیستریک یا وسواسی» و دست یابی هرچه بیشتر به «بلوغ نمادین فردی و جمعی» و قبول دموکراسی، سکولاریسم، حقوق شهروندی و قانونمندی است.

از این منظر حال ابتدا به ساختار و گزاره های اصلی کتاب «سکس و دموکراسی» می نگریم.

ساختارشناسی و گزاره های اصلی منظر و نگاه کتاب «سکس و دموکراسی»!

در واقع می توان یک گزاره ی مهم و بنیادین کتاب اکبر کرمی را در این جملات ذیل او از بخش «سرنویس» کتاب بازیافت که در مقالات متعددی از کتاب و با مثالهای فراوانی از تحولات اجتماعی و سیاسی تشریح و باز می شود:
«اگر ایرانیان بر آن اند که از استبداد و اسلام سیاسی حاکم بگذرند، ناگزیر باید تکلیف خود را یک بار و برای همیشه با این ادعاهای پارسایانه اما بیمارگونه جنسی که زیرساخت استبداد را در ایران تنومند و قطور میکند روشن کنند و آزادی را به بهای واقعی آن به چنگ آورند. گسستن رسن اضطرابهای جنسی که بر جان و جهان ما پیچیده است راه شکستن سد ستبر استبداد در ایران است. دانستن آزادی و خواستن دموکراسی دست کم در ایران امروز تن دادن به آزادی جنسی با همه دشواریهایش در روان ایرانی است. «سکس و دموکراسی» تکاپویی است در این راستا که نشان می دهد اضطرابهای جنسی گونه گونه ما چگونه سنتهای استبدادی گونه گونه را بازتولید و سخت میکنند و چرا تکاپوی آزادی در این آب و خاک بدون پرداختن به آزادی جنسی به نتیجه نمی نشیند.»
گزاره ی دوم و همپیوند با این منظر بنابراین پیوند تنگاتنگ میان ساختار دموکراسی و برابری و آزادی جنسی و جنسیتی زنان و مردان است و اینکه برای تحول دموکراتیک جامعه و سیاست بایستی فرهنگ تنانگی، شادی زمینی و گفتگو و بدنشمردن برهنگی و آزادی جنسی هرچه بیشتر رشد بکند. بخش مهم دیگری از مجموعه مقالات این کتاب، و از جمله به کمک نقد و تحلیل از تحلیل حوادث اجتماعی مختلف مثل جنجال بدور عکسهای هنری گلیشفته فراهانی و یا بدور لخت شدن جنجالی گروه شاهین نجفی بر روی صحنه، بدور تشریح و توضیح خوب پیوندهای ارگانیک میان فرهنگ دنیوی و تنانه با پس رفت استبداد و یا راههای عبور از این استبداد اخلاقی، نافی تنانگی و زنانگی و از طرف دیگر نمایان ساختن پیوند ارگانیک میان دموکراسی سیاسی و لیبرالیسم و برابری جنسی و جنسیتی می گردد. این گزاره ی دوم و هم پیوند را می توان به کمک این جملات او بخوبی فهمید:

«ملی کردن قانون و قدرت، عبور از نظام شهربندی به نظام شهروندی و آمیزش اجتماعی پایدار در ایران نیازمند برابری حقوقی است. تردید نباید داشت که دفاع از حقوق زنان دفاع از دموکراسی است. ص.۴۵» .

موضوع یا وجه سوم چهارچوب و «ساختار محوری و زیرین» یا «ریخت شناسی» نوع نگاه او به استبداد و تحول است که در واقع برگرفته از نوع نگاه او به مباحث جسم و جنسیت و یا به دموکراسی و به اخلاق است. او از جمله در مقالات نسبتا تئوریکی از کتاب (مثل بحث بکارت و سکسوالیته از ص ۱۸۳ یا بحث اخلاق از ص ۲۶۵) این چهارچوبهای نظری را هرچه بیشتر باز می کند. این چهارچوب و یا گرهگاه و زیرساختار محوری مقالات و مناظر مختلف بحث همزمان جایی است که یک موضوع مهم نقد کنونی را تشکیل می دهد. زیرا اینکه او از چه منظری و در چه ساختاری، یا از چه چهارچوب انتولوژیک و هستی شناسانه و از طرف دیگر از چه منظر معرفت شناسانه ایی به این مباحث می نگرد، به ما کمک می کند که قدرت و ضعف نظرات او را بهتر بفهمیم. یک سختی کار در این بخش این است که او نظراتش مثل یکایک ما دارای دوران مختلف تحول است و از طرف دیگر تلفیقی از نظرات مدرن و پسامدرنی در مورد مباحث جسم و یا اخلاق است که گاه حتی در واقع جاهایی یکدیگر را نفی یا نقد می کنند. با این حال خوشبختانه نظرات او در کل شفاف می ماند. واردشدن به این بحث های تخصصی در این بحث فقط تا حدی ممکن است و مجبورم از بحثهایی بگذرم و به وقتی دیگر واگذار بکنم. یا امیدوارم دیگران این بحث و نقد بر کتاب او را ادامه بدهند. این گرهگاه و «ساختار زیرین و محوری» منظر و بحث اکبر کرمی، یا منظر اساسی کتاب «دموکراسی و سکس» را می توان برای مثال در این تیکه از مقاله ی «سکس و دمکراسی. از ص ۱۰۹» بازیافت:

« به باور من، هر گونه تلاش برای استقرار دموکراسی و نهادینه شدن حقوق بشر در ایران منوط به حل و فصل مسائل زنان است. اما، تبعیض زدایی از قوانین اساسی، مدنی و جزایی در گرو عبور از مسائل انبوه سکس و سکسوالیته است. حق حاکمیت آدمی بر تن خویش» هسته سخت همه نزاعهایی است که در پهنه حاکمیت بر سرنوشت خویش جریان دارد. به عبارت روشنتر، آزادیهای اجتماعی، به ویژه آزادی جنسی، مقدمه ناگزیر آزادی سیاسی است. همه چیز به واکاوی کلیدی ترین پرسش مربوط به دموکراسی بر میگردد: دموکراسی از کجا شروع میشود؟ و چرا؟ چه نسبتی است بین حق حاکمیت بر بدن خویش» و دموکراسی؟ اگر هر فرد موجهترین کسی است که میتواند برای سعادت و سرنوشت خویش تصمیم بگیرد، پس هموست که میتواند حاکم بر بدن و سرنوشت خویش باشد. حاکمیت بر تن مقدمه ضروری «حاکمیت بر سرنوشت خویش» است.
پیش از ورود به نقد این گزاره ها و ساختارها بایستی همزمان پیوند این نظرات با یک تحول مهم تفکر و تئوری روشنگری جنسی و جنسیتی و مدنی در این چهل ساله ی اخیر را باز بکنیم. زیرا هر منظر و نگاهی در ارتباط با ضرورتهایی و بسان جزوی از یک دیسکورس و گفتمان نو بوجود می اید و در پیوند و تعارض با آنها شکل و رشد می گیرد.


آسیب شناسی نوع ارتباط نگاه اکبر کرمی با تحولات جنبش و گفتمان «رنسانس جنس و جنسیت و دموکراسی»!

نگاه تنانه و دموکرات و دنیوی اکبر کرمی در خویش قدرتها و ضعفها یا فانتسمهای تحولی مهم در نگاه ایرانی و روشنفکر ایرانی به زندگی و به هستی و به مدرنیت را بازتاب می دهد که شایسته است هرچه دقیق تر باز بشود. چون به همه ی ما مربوط است.
از فردای انقلاب بهمن و با نمایان شدن بحرانهای ناموسی و تنانه و وسواسی جنسی و روحی جامعه، با پس رفت تدریجی و همزمان سریع آرمانهای ازادی خواهانه به نفع حکومت جمهوری اسلامی و تحت حاکمیت یک پدر جبار و قوی چون خمینی، با رشد تحولات منفی و استبدادی چون «حجاب اجباری و ولایت فقیه»، در واقع تحلیلهای سابق یا عمومی جامعه شناسانه و مارکسیستی و غیره برای درک و لمس منطق این تغییر و مسخ اجتناب ناپذیر عمدتا با شکست و ناتوانی خویش روبرو شدند. با آنکه آنها با سرسختی به تکرار تفکرات و تحلیلهای خویش و برای حفظ دیسکورس فکری حاکم بر روشنفکری ایران ادامه می دادند. اما ناتوانی و «لکنت زبان اجباری» آنها در درک و لمس ساختارها و گرهگاههای بنیادین این شکست اجتناب ناپذیر انقلاب بهمن (یا پیروزی اشتیاقات پنهان و اصلی او) و در نقد علل بازگشت استبداد و پدرسالاری بخوبی نشان می داد که چرا آنها نمی خواهند تن به دیدار با «امر هولناک و رهایی بخش» بدهند. تن به دیدار به مباحثی مهم بدهند که نه تنها از درون جسم و بدنه ی سیاست حاکم یا فرهنگ حاکم بلکه از درون جسم و روان یکایک ما و روابط و پدیده های ما و ساختارهای خانوادگی و هویتی و نیمه مدرن ما می گذرد. ساختارهای عمدتا «نااگاه» خودشیفته و مستبد و فراقانونی که حال از مسیر درگیری جامعه ی ایران با «معضل مدرنیت و جهان مدرن» قادر شده است جوابی ساده و خطرناک برای عبور از بحران و از مسیر بازتولید یک نگاه خیر/شری نو و به حالت وحدت کلامی نو تحت فرمان پدری نو بیابد. یا به این خاطر مجسمه ی شاه و پدر ضعیف را پایین آورده است و حال عکس رهبر و پدر بی نقص و قویش و نماینده ی حقیقتی پاک و اصیل را به ماه می برد تا او را بپرستد و خویش را بزرگ و قوی إحساس بکند. اینکه حال میل ازادی و جمهوری خواهی روی دیگر و پنهانش را نشان بدهد و آزادی به پرستش حجاب اجباری و بکارت و پاکی وسواسی از یکسو و از سوی دیگر جدال هیستریک و سیاه/سفیدی با «شیطان بزرگ» تبدیل و مسخ بشود. اینکه دور باطل شکست تحول به دیکتاتوری نو به شکلی نو تحقق بیابد. دور باطلی که از زمان مشروطه تا به حال ادامه داشته است. بروز و بیان و گستردگی و حاکمیت سریع این اشتیاقات و حالات جبارانه، رشد اختناق سیاسی و اجتماعی، رشد فراگیر تفکرات و گرایشات اخلاقی و ناموسی و خیر/شری یا سادومازوخیستی در واقع کل جامعه و اندیشه را با چیزی تراوماتیک روبرو کرده بود. چیز تراوماتیک و غیر قابل هضم که از یک سو جامعه و فرد و اندیشه ایرانی را بی زبان و ناامید می کرد و از سوی دیگر جواب و جستجو می خواست.

دقیقا در این شرایط و بنا به ضرورت تولید مناظری نو بود که از همان سالهای اول بعد از انقلاب و از دو محل و مکان در خارج و در داخل کشور جستجوی بدنبال جوابها و پاسخهایی نو اغاز شد. بویژه که تبعید و فراری چندمیلیونی از انقلابیون سابق به جهان مدرن یا بورژوایی و روبرو شدن با دروغها و کمبودهای خویش در زمینه مباحث جنسی و جنسیتی یا دموکراتیک و از سوی دیگر تجربه ی هولناک و هر روزه ی حکومت دینی و مستبد،ـ که تاکیدش بر نفی شادی و تنانگی و زنانگی و گفتگو و بر روی حفظ یک فرهنگ اخلاقی و خیر/شری و تولید حالت اضطراری «مورد تهاجم بودن» و هراس و گریه بودـ، باعث شد که کمبود این مناظر و راههای متفاوت و نو هرچه بیشتر ملموس بشود. اندیشه و تنانگی همیشه ابتدا با دیدار با مرزهایش و ناتوانیش از راهگشایی مجبور می شود که دست به از نو اندیشیدن و یافتن مناظر نو بزند. اینکه از لکنت زبان یا بی زبانی حال به زبانی نو دست بیابد، به جای انکه بشکل رانشی تحلیلهای ناتوان سابق و عمدتا دایی جان ناپلئونی یا اخته را تکرار بکند. زیرا با آنکه هر پدیده ایی همیشه چندفاکتوری است و هیچگاه نمی توان کامل او را شرح و یا نقد نهایی کرد، اما همزمان براحتی می توان پی برد که کدام تحلیلها ناتوان و ضعیف هستند و راهی به سوی تحول و قدرت و منظری نو نمی گشایند. علت شکست آن تحلیلهای عمومی جامعه شناسانه یا حتی روانشناسانه که اکبر کرمی از جمله در مقاله «سندروم استبداد و اضطراب جنسی» ایرانیان به آن اشاره می کند، در واقع از یکسو ناتوانی از تن دادن به دیدار به مباحث دردناک و همزمان تنانه چون تمناها و اضطرابهای جنسی و جنسیتی و روحی فرد و جامعه و یکایک ما بود و از طرف دیگر ناشی از ناتوانی تفکر ایرانی به عبور از نگاهی سیاه/سفیدی و یا یک تک ساحتی به سوی نگاهها و مناظری «ساختاری و نمادین» و همزمان «باز و در گفتگو و چالش با مناظر» دیگر بود. لکنت زبان اجتناب ناپذیر جامعه و سیاست و اندیشه ی ایرانی، از مسیر دیدار با «فاجعه و امر تراوماتیک» و برای درک فاجعه و علل شکست تمناها و آرزوهای فردی و جمعی اش، دقیقا از فردای انقلاب ضرورت شکل گیری و حضور نگاه و نسلهای نویی را می طلبید که حال بایستی در این مسیر نو و خطرناک چه به شکل فردی و یا به شکل گروهی و یا به شکل جستجوی فردی یک نسل و نسلهایی بدنبال موضوع و تمنایی مشترک و زمینی شکل می گرفت. اینکه خوشبختی زمینی و تنانه و از سوی دیگر دموکراسی و رنسانس دنیوی ما چگونه می تواند سرانجام رخ بدهد، بی انکه دوباره از چاه کنونی به چاه ویل بعدی و تکرار استبدادی نو بیافتیم. خطری که امروزه با ورود جامعه ی ما به مرحله ی نهایی و فینال تحولش و با خطر جنگ یا خطر تجزیه کشور هرچه بیشتر نمایان شده است و نشان می دهد که چرا بایستی ما سرانجام این تحول دموکراتیک و سکولار و دنیوی و این رنسانس زمینی را انجام بدهیم، وگرنه محکوم به تکرار سیزیف وار خطا هستیم. زیرا تحول اجتناب ناپذیر است و یا این تحول به شکل مدرن و با تغییر ساختارهای استبدادی به ساختارهای دموکراتیک و بر أساس حقوق شهروندی و لیبرالیسم جنسی و جنسیتی شکل می گیرد و یا مجبور است به شکل خونین و قتال رخ بدهد و ما از چاه کنونی به چاه ویل بعدی بیافتیم.

دقیقا از این زمان از طرف دو جریان ایرانیان در تبعید و از سوی دیگر روشنفکران و متخصصان داخل کشور، یعنی از یک طرف از مسیر نسل کسانی چون من و دیگران از سی تا چهل سال پیش تا به حال و از طرف دیگر از مسیر نسل کسانی چون اکبر کرمی و بقیه (مانند نسل جوان خوب و فعال در سایت موتور مایند) در داخل ایران سعی بر این شد، که حال به مباحث مهمی چون سکسوالیته و تنانگی و رابطه ی استبداد با سرکوب روحی و جنسی پرداخته بشود. همانطور که اینجا نقش جنبش فمینیستی و لایه ها و گرایشات مختلفش در تولید این مباحثات غیرقابل انکار و در واقع درخشان است. همانطور که از طریق این «گفتمان نو» پیوند تنگاتنگ میان دموکراسی و لیبرالیسم جنسی و جنسیتی و ضرورت عبور از فرهنگ پارسایی و معنوی گرایی افراطی هرچه بیشتر مطرح شد. از طرف دیگر یکایک ما بشخصه ویا نسلهای جوان مجبور بودند در داخل و خارج از کشور و بنا به امکانات متفاوت خویش تن به این جهان و منظر نو و زمینی و دموکراتیک بدهند و طبیعتا با تلفات و صدمات و خطا و افرینشهای متفاوت. اینگونه یک نگاه و منظر «ساختاری و تنانه» در طی این سی و یا چهل سال اخیر و از جوانب مختلف بوجود امده است که طبیعتا مثل هر تفکر و راه نو مراحل رشد و تحول خویش و حالات افراط/تفریطی خویش را داشته و دارد. در مباحثی از کتاب اکبر کرمی مثل بحث بدور بکارت و پیشنهاداتی مثل «برداشتن بکارت در کودکی» برای حل مسئله و غیره یا در بحثهای بدور ازدواج موقت و خودارضایی می توان نمونه هایی از این حالات افراط/تفریطی را دید که آقای کرمی نسبتا آنها را خوب باز و تحلیل می کند. در واقع تمامی تحولات جنسی و جنسیتی کشور و فرهنگ ما، تمامی تلاش روشنگران جنسی و فمینیستی و تمامی جستجوی نسلهای مختلف در داخل و خارج کشور بدنبال سعادت فردی و تجربه عشق و سکسوالیته به شکل ممنوعه یا متفاوت و نامتعارف جزوی از این تلاش و تحول مشترک هستند و حاصلش را می توان در تحولات عمیق مباحث «گفتمان جنسی و جنسیتی درون و خارج از کشور» و در رشد روبط جنسی و عشقی در زیر نگاه پدری اخلاقی دید که هرچه بیشتر خنزپنزری و خنده دار شده است. یا می توان نمادهای این تحول را در رشد علاقه به مباحث جنسی و به سکس و خنده دار شدن مفاهیم بکارت و ناموس و حجاب اجباری در داخل کشور و بویژه در میان نسلهای جوان دختران و پسران و زنان و مردان جوان دید. بویژه که جامعه ی ایرانی جامعه ایی عمدتا جوان است. یا نمونه های این تحولات را می توان در تحول نظرات ما و یا در آثاری چون این کتاب «سکس و دموکراسی» دید. با انکه بخاطر حکومت استبداد و نبود اموزش جنسی و ساختارهای شهروندی قانونی مدافع و حافظ سکس سالم وبدون تجاوز و بی حرمتی به معشوق، طبیعتا این جستجو بویژه برای جوانان داخل کشور دارای تلفات فراوان نیز بوده و هست. همانطور که بخاطر این شرایط دورویانه و از طرف دیگر بخاطر شکسته شدن جهان و ساختار سنتی و نهادینه نشدن چهارچوب مدرن، آنگاه این روابط و امکانات ممنوعه ی زیر پوست شهرهای بزرگ نیز مبتلا به دورویی و خشونت به یکدیگر شده و هستند که می توان مثالهای فراوان برای آنها یافت و در کتاب به آنها نیز اشاراتی خوب شده است.

ما در فرهنگ و تاریخ مدرن نیز شاهد همین تحول مشابه «رشد آزادی و لیبرالیسم جنسی و جنسیتی» و نقدهای پس از آن تا به امروز هستیم که با جنبش اعتراضی و دانشجویی سالهای شصت و هشت شروع می شود و به نظرات پسامدرانی در باب سکسوالیته و دموکراسی و غیره چون نظرات لکان و بارت و دلوز و غیره و یا به جنبش کوییر و غیره تا به امروز تحول یافته است و باز هم ادامه می یابد. تفاوت مهم میان ما و آنها آن است که انقلاب فرهنگی و جنسی سال شصت و هشت با قدرتها و ضعفهایش در چهارچوب و بر بستر یک جامعه ی دموکرات و در حال تحول مداوم رخ می دهد و تحول و جستجوی ما بر بستر بحران هویتی و جنسی و جنسییتی یک جامعه ی نیمه مدرن و در واقع از مسیر روبرو شدن با «تراومای انقلاب بهمن و ثمرات هولناکش» شروع می شود. همانطور که تحول در داخل کشور و خارج از کشور باوجود تمناهای مشترک برای تولید فرهنگ لیبرالیسم جنسی و جنسیتی و دموکراسی سیاسی و جنسی و جنسیتی همزمان دارای تفاوتهایی بوده و هستند. تفاوتها راهها و تجاربی که حتی در نوع نگاه و برخوردهایشان تاثیرگذار است. برای مثال می توان در آثار متفاوت ما از یکسو پیوند و مخرج مشترک ما را در مسایل بنیادین «دمکراسی و سکولاریسم و برابری زن و مرد و آزادیهای شهروندی» و ضرورت عبور از فرهنگ حجاب و بکارت اجباری و از سرکوب جنسی را دید. همانطور که همزمان تفاوتهایمان در نوع برخورد به مفاهیم پایه ایی جنسی و جنسییتی و در نوع نگاه به این مباحث، و در نهایت در نوع تحلیل استبداد و دموکراسی نیز در این مسیر هرچه بیشتر بوجود می آید. تفاوتهایی که در مسیر متن تا حدودی نمایان می شود.

خوشبختانه اکبر کرمی سالهاست که در امریکا می زیید و ازینرو او نیز بشخصه پلی میان نظرات داخل و خارج نیز هست و یا نظرات او ترکیبی از نگاه مدرن و پسامدرن نیز هست. با این حال دیدن این أصول و مناظر مشترک و همزمان دیدن تفاوتها لازم است تا از مسیر دیالوگ و نقد متقابل در واقع این جنبش مهم تنانه و زمینی و برای تولید دموکراسی سیاسی و فرهنگی و جنسی و جنسیتی هرچه بیشتر پیش برود.
اینکه اکنون ما نیز بایستی به شیوه ی خویش در عین یافتن ریشه ها و پیوندهای مشترک و بویژه برای اینکه پروسه ی دموکراسی خواهی ما هنوز تحول نهایی نیافته است، همزمان نگاهی به این جنبش و منظر نو و قدرتها و فانتسمهایش بکنیم. من در آثار مختلف دیگری در باب مباحث جنسی و جنسیتی و از جمله در مقاله ی تخصصی در باب « نقدی روانکاوانه بر مباحث فمینستی، جنسیتی و فمینسیم ایرانی.۲» برخی از این حالات افراط/تفریطی و یا فانتسمهای جنسی و جنسیتی را از منظر خویش تشریح و باز کرده ام. با انکه طبیعتا نگاه و منظر من نیز دارای دوران تحولات خویش و حالات افراط/تفریطی خویش بوده است و مطمئنا اکنون نیز دارای قدرتها و ضعفهای خویش است و دارای فانتسم خویش است. زیرا بقول لکان هر «شناختی بر وهمی» استوار است. موضوع اما این است که کدام منظر بهتر می تواند از یکسو منظری بهتر و چندنحوی بر یک پدیده و معضل بگشاید و همزمان راهها و امکاناتی نو و قوی برای تحول و شکست انسدادش و تولید موتاتسیونها و هوبریدها یا قدرتهای نو بیافریند و یا کجا اسیر فانتسم و ترسهای روحی و جنسی یا جنسیتی خویش می ماند. اینکه چرا ما به یکدیگر برای تولید نگاهی چندوجهی به تمناها و ضرورتهای مشترک نیازمندیم و به نقد متقابل یکدیگر، تا تمنای مشترک و پیروزی دموکراسی و رنسانس تنانگی وشادی دنیوی هرچه بهتر تحقق یابد.
مجموعه مقالات خوب اکبر کرمی که نمودار مراحل عبور فردی و جمعی از هفت خوان خویش است، امکانی مناسب و جدید برای نقدی اینگونه نیز بوجود می أورد. همانطور که نظرات یکایک ما دارای این حالات فردی و جمعی و بیانگر گذار از هفت خوان خویش است. بویژه که اصولا ورود به چنین مباحث مهم تنانه ممکن نیست بدون انکه حاضر شده باشی بشخصه از هفت خوانها و هراسهای جنسی و جنسیتی و تمنامندانه عبور بکنی. اینکه مرز نگاه یکایک ما در واقع مرز بدن و زبان ما نیز هست. همانطور که زبان و جهان خیر/شری و استبدادی ما حکایت از بدن استبدادزده و وسواسی یا هیستریک فردی و جمعی می کند و اینها یکدیگر را بازتولید می کنند.

اکنون می توانیم به چند وجه مهم نگاه و کتابش هرچه بیشتر وارد بشویم و آن را به نقدی روانکاوانه و ساختاری بکشانیم:

۱. رابطه ی استبداد با اضطراب جنسی و جنسیتی

اکبر کرمی در کتابش با تشریح بحرانهای مختلف سیاسی و اجتماعی و خانوادگی، جنسی و جنسیتی در یک جامعه ی نیمه مدرن و بقول او «شهربند» که در آن «حق بودن» سنتی بر «حق داشتن» مدرن برتری دارد، در واقع به ما نشان می دهد که علت گرفتاری جامعه ی ما به «تکرار استبداد» ناشی از «اضطراب جنسی» جامعه و تن هایی هست که از تحقق آزادی و دموکراسی هراس دارند. زیرا گرفتار هراسهای ناموسی و وسواس پارسایی جنسی و مباحثی چون غیرت و بکارت و هراس از آزادی واقعی جنسی و جنسیتی و غیره هستند. با مفهوم «اضطراب جنسی» او می خواهد ریشه ی استبداد ایرانی را بیابد که به قول او حتی به قبل از اسلام نیز بازمی گردد و در دوران معاصر باعث شده است که هر تحول مدرن به مسخ بیانجامد و مثلا جای مشروطه خواهی را مشروعه خواهی با استفاده از مباحثی مثل ترس از دست دادن بکارت و ناموس و غیره بگیرد. تحولی که ما در جمهوری اسلامی شاهد حضور نوین آن بوده و هستیم و تا به امروزه این اضطرابهای جنسی و شکل همپیوندش یعنی سرکوب جنسی و خشم و اضطراب ناشی از آن از مهمترین پایه های روانی و تنانه ی فرهنگ عزاداری و ناموسی و وفاداری به یک رهبر و ارمان در ظاهر پارسایانه و در باطن جبارانه است. یا بقول او این اضطرابهای جنسی از رشد آزادی جنسی و روابط جنسی باعث می شود که حکومتهای استبدادی برای سرکوب مخالفان خویش مرتب از شیوه ی تهمتهای جنسی و ناموسی استفاده بکنند. نمونه هایش در تاریخ معاصر ایران فراوان است و در کتابش إشارات خوبی به این مباحث و یا به تهمتهای به فیگورهای مهم ادبی و روشنگری زن و مرد جامعه ی ایران می بینیم . بر أساس این تحلیل ساختاری آنگاه او به این نتیجه ی مهم می رسد که:
« استقرار دموکراسی در ایران بدون حل وفصل مسائل مربوط به زنان و نهادینه شدن حقوق آنان ممکن نخواهد بود و صد البته مسائل زنان نیز در ایران حل نمیشود مگر آنکه فکری به حال اضطراب جنسیمان بکنیم. مهندسی بهینه و انسانی سکس در ایران در گرو درانداختن گفتمانی خلاق، سالم، شکوفا، انسانی و آزاد در مورد سکس، جنسیت و سکسوالیته است که جمهوری اسلامی به شدت و با حدت در برابر آن ایستاده است. ص ۷۵».

منظر کلینیکی و روانپزشکی اکبر کرمی اما دارای مشکلاتی متدیک و همزمان ساختاری است. اول اینکه وقتی ما از «اضطرابهای جنسی» به شکل اخص یعنی به شکل اضطرابها و هراسهای مردانه چون هراس از ناتوانی جنسی یا انزال زودرس سخن می گوییم، یا در مورد زنان مثلا در مورد ناتوانی از تن دادن به رابطه ی جنسی و سردمزاجی و مباحثی چون «واگینیسموس» سخن می گوییم، یا وقتی او را در معنای گسترده اش به حالت هراس فردی و جمعی از لمس سکسوالیته و تمناها و لذایذ جسمانی و گرفتاری در فرهنگ خشکه مذهبی و پارسایی مذهبی و ناموسی می بینیم، آنگاه بهتر می بود که او برای یافتن مرجع و منبعی قویتر برای بیان نظراتش به سراغ نظرات «ویلهلم رایش» می رفت که یکی از مهمترین پایه گذاران روانشناسی توده ایی و جنسی از زمان حضور روانکاوی است. بی دلیل نیست که نام او و کتابهای او در حین شروع و رشد جنبش شصت و هشت در کنار نظرات فروید بسیار مطرح می شود. یا بی دلیل نیست که دقیقا ما نیز در خارج از کشور در ابتدای کار و برای دیدن این مباحث پایه ایی و جسمانه در کنار فروید و روانکاوی از جمله بسراغ آثار ویلهلم رایش رفتیم. یا برخی آثارش در همان زمان چاپ شد. ( ۱).

مشکل دومی و مهمتر اما این است که اگر تحول اولیه نقد جنسی و روانی مباحث توده ایی یا جمعی در تفکر مدرن از نظرات فروید چون کتاب «روانشناسی توده ایی و آنالیز من» و مهمتر ازاو و با نگاهی نقادانه به فروید در آثار مهم و متفاوت ویلهلم رایش چون کتاب « روانشناسی توده ایی فاشیسم» شروع می شود، اما تحولات بعدی این مباحث هرچه بیشتر به نگاهی «دیسکورسیو یا نمادین و ساختاری» به جسم و جامعه از فوکو تا لکان و دلوز منتهی می شود. تحولی که مطمئنا مراحل بعدی نیز خواهد داشت. زیرا با مهمترین موضوع بحث مدرنیت و علم گره خورده است که «آیا ما جسم هستیم یا جسم داریم». در واقع نگاه اکبر کرمی و کتاب «سکس و دموکراسی» در راستای منظر «تنانه و جسمانی» ویلهلم رایش از این گزاره حرکت می شود که « جسم اساس است و سکس خوب» است و سرکوب جنسی یا جنسیتی به سرکوب دموکراسی می انجامد ( همانطور که از طرف دیگر در مباحثی مثل اخلاق و دموکراسی و در بحثی دیگر در مورد سکس اصولا مخالف «است گرایی یا جسم گرایی» می شود و بجایش نگاه پسامدرنی «بایدهای دموکراتیک» را می گذارد. این تناقضات نظری که نتیجه تحول نظرات در دورانهای مختلف احتمالا هست، باعث تولید سوالات و سردرگمیهایی می شود). اما تحولات بعدی جنبش جنسی و فکری و فلسفی هرچه بیشتر نشان داد که اصولا حتی «جسم و سکس نیز یک مفهوم نمادین یا دیسکورسیو است» و بنابراین نمی توان اصولا از بازگشت به جسم و یا بازگشت به طبیعت و یا از دستیابی به ازادی جنسی نهایی سخن گفت. زیرا همینکه ما از جنس و جنسیت سخن می گوییم، در حال تولید حالت و منظری از او هستیم. اینکه ما همیشه در پرفورمانس و در دیسکورس و بدنی نمادین و تمنامند هستیم و بدن نهایی وجود ندارد.

اگر دیسکورس اولیه «جنسی و جنسیتی» مدرن بویژه با ویلهلم رایش و جنبش شصت و هشت در پی این بود که بگوید که «جسم و سکس خوب و اساس است و کافی است که موانع ناموسی یا استبدادی را از سر راه برداری تا زندگی خوب شکل بگیرد»، آنگاه شکست برخی از فانتسم های جنبش شصت و هشت و تحولات بعدی و پسامدرنی در مباحث جنسی و جنسیتی در واقع با این گزاره ی مهم لکان شروع می شود که «سکس امری محال است». اینکه امر جنسی در واقع امری جنسیتی یا یک بازی جنسیتی عشق و قدرت و یا امری نمادین و دیسکورسیو است. زیرا ابتدا وقتی قبول بکنی که حتی سکس کامل و تن نهایی وجود ندارد و تو همیشه در حالت و بدنی می زییی، آنگاه می توانی حال تازه پا به عرصه ی هزار جهان و هزار امکان بگزاری و به عرصه ی هزار اروتیک وارد بشوی. خطای ویلهلم رایش در این بود که حتی در نگاه قوی او جسم و ارگاسم از جهاتی تبدیل به یک «شیی و معیار و اصلی بنیادین» می شود که حال بر أساس او می توان دید که جسم سالم و جسم بیمار کدامست. اما موضوع دقیقا این است که نمی توان هیچگاه دقیقا بیان کرد که مثلا سکس سالم چیست، یا آزادی جنسی دقیقا و بطور مشخص چیست. اگر دیروز سادیسم یک انحراف جنسی بود، امروز به عنوان یک شیوه ی سالم ارتباط جنسی و عشقی پذیرفته می شود. به شرطی که دو طرف در بازی سادیستی «مختارانه» تن به این بازی و اروتیک بدهند و از طرف دیگر به یکدیگر «ضربه و زخم خطرناک» نزنند. یعنی حال معیار سالم بودن رابطه ی جنسی، از یکسو در «حضور مختارانه و خواهشمند فردی» در این بازی و سناریوی جنسی نهفته است. از طرف دیگر جامعه و قانون مواظب ان است که انها به یکدیگر ضربه و زخم شدید نزنند. در این نگاه نوین ساختاری یا دیسکورسیو آنگاه هر مفهوم و حالتی همیشه یک پرفورمانس و امکان است و شرط سالم و بیمار بودن در قدرت او به گفتگو و به تحول مداوم است. اینکه در هر منظرو نگاه ما همیشه چیزی می لنگد تا تحول و تاویل افرینی نو ممکن بشود.

از این منظر نیز اشتباه «ساختاری» نظریه «اضطراب جنسی به سان علت سندروم استبداد ایرانی» در این است که «اضطراب جنسی» را در واقع « ابژکتیو و عینی» و بنابراین « ابژه وار» می سازد. اما موضوع این است که حتی نمی توان اضطراب جنسی و تاثیر عملیش را در مباحث اجتماعی و سیاسی بخوبی نمایان ساخت. به این خاطر نیز اکبر کرمی مجبوراست برای نشان دادن اضطراب جنسی به «نشانه هایی» چون هراس از دست دادن بکارت و یا هراس از دست دادن ناموس و ترس از تهاجم فرهنگی و غیره اشاره بکند. اما همه ی این پدیده ها همزمان می تواند حتی از لحاظ تفکر جنسی و جنسیتی به نوعی تشریح بشود بی انکه اصل را بر پایه اضطراب جنسی بگذاریم. کاری که از جمله ویلهلم رایش نیز می کند. برای مثال او دلایل اصلی استبداد را در « زره ماهیچه ایی تنانه» و در «طاعون احساسی» می بیند و یا در ناتوانی از «ارگاسم ارگاستی» می بیند. زیرا یک جامعه می تواند مثل نمونه هایش در کشورهای اروپای شرقی و یا سوسیالیستی سابق حتی دارای روابط جنسی نسبتا ازاد باشد و حتی زنان و مردان حقوق برابری داشته باشند و با این حال جامعه دچار استبداد سوسیالیستی بشود. زیرا اینجا و کلا در مباحث انسانی «رابطه ی علت/معلولی» وجود ندارد. انچه هست «پیوندها یا کورلاسیون» است.

زیرا ما هیچگاه نمی توانیم با شکل و معنای نهایی «اضطراب جنسی» روبرو بشوییم و اینکه اضطراب جنسی واقعا چیست. یا مثلا اگر در «توضیح المسایل» اسلامی و یا دقیق در سنتهای چهارزنی و با امکاناتی چون ازدواج موقت و غیره بنگریم، آنگاه نمی توانیم بگوییم که اسلام یا تاویل کنونی از مذهب اسلام در ایران بشدت دچار اضطراب جنسی است، بلکه درست تر است که بگوییم که در واقع ما با یک ساختار وسواسی و پارسایانه روبرو هستیم که از سوی دیگر بناچار دچار انحراف جنسی و علاقه مند به شهوت رانی به اشکال مختلف چون حالات چهارزنی و با امکان صیغه برای مردان است. (زیرا بقول فروید « انحراف جنسی فیلم نگاتیو و یا اصل نویروز هست». اینکه در پشت هر خشکه مذهب تقدس ماب و پارسا همیشه یک سادیست و شهوت طلب جنسی نهفته است).
یا حتی به شیوه ی نقد ساختاری از نوع لکان باید جلوتر رفت و به «ساختار و گفتمان تمنامند فرد و جامعه» و به هراسها و فانتسمهای بنیادینش نگریست، تا بهتر به درک مباحث و به تولید راههای نوی دست یافت. اینکه اینجا باید « ساختار و حالت برخورد فرد و جامعه ی ایرانی به تن و به سکس و در نهایت به دیگری» چون به زن و زنانگی را عمیقتر فهمید، تا پی برد که چرا پیوندی دیسکورسیو و متقابل میان نفی جسم و سکسوالیته، نفی زن و زنانگی با رشد حجاب اجباری و بکارت از یکسو و از سوی دیگر با استبداد سیاسی، سلطان مابی و ولایت فقیه وجود دارد. زیرا همانطور که در آثار مختلفی بر أساس تئوری لکان توضیح داده ام، اصولا درک معضل حجاب اجباری بدون درک پیوندش با موضوع بکارت و ولایت فقیه در « فانتسم محوری و بنیادین» فرهنگ و سیاست ایرانی ممکن نیست. زیرا ما اینجا با سناریو ناموسی و استبدادی « فرشته و حقیقت پاک در پشت حجاب» روبروییم که بایستی توسط نمایندگان زمینی اش یعنی ولایت فقیه و گشت ارشاد و غیره سالم و پاک و مقدس نگاه داشته باشند. در فرهنگ اسلامی همانطور که ژیژک در مقاله ی قویش «زن در اسلام.۳» نشان می دهد، در واقع زن به «ابژه ی کوچک آ»، به محبوب گمشده و اصل مقدسی تبدیل می شود که همزمان با نفی زنانگیش و تبعیدش به پشت حجاب به نماد حقیقت مقدس و پاکی تبدیل می شود که بدون حفظ پاکی و بکارت این حقیقت در واقع کل ساختار تفکر اسلام سیاسی و حتی هرگونه بازگشت به خویشتن مذهبی یا قومی و یا حتی ناسیونالیستی شکست می خورد. تحولی خطرناک که باعث می شود مردانگی این جهان اسلامی نیز ناتوان از دست یابی به سوژگی و قدرت مردانه اش بشود، اگر بخواهیم از نگاه مدرن مردانه/زنانه استفاده بکنیم.
ازینرو نیز راه قویتر شکاندن بنیادگرایی و استبداد در ایران و در کشورهای اسلامی در واقع شکاندن این سناریوی « حفظ و نگهبانی حقیقت پاک زنانه و همزمان خطرناک توسط نگهبان مرد و ولی فقیه» و یا به شکل سناریوی «مرجان/داش اکل» و گشت ارشاد / دختر بی حجاب است. مرد پدرسالار و ولی فقیه و نگهبان حقیقتی پاک و مقدس که در خفا و یا طبق قانون به خودش اجازه ی استفاده از کامجوییهایی این زنانگی خطرناک را در قالب صیغه و چهارزنی و یا حوریان بهشتی می دهد. همانطور که به عنوان مادر او را می پرستد. مادری که بقول اکبر کرمی نقش «هویج» را برای مرد در این سیستم پدرسالارانه و مردسالارانه اجرا می کند. اما اکبر کرمی متوجه این موضوع نیست که برخلاف نظر او جامعه ی ایران مردسالار نیست بلکه پدرسالار/مادرمحوری است. همانطور که دموکراسی تنها زن سالار نیست و تنها از مسیر دامن وبرابری جنسی زنان نمی گذرد. زیرا حضور یکی بدون حضور دیگری ممکن نیست. همانطور که دو نقش مرجان پشت پرده و داش اکل و ولی فقیه حافظ پرده و حجاب لازم و ملزوم یکدیگرند، همانگونه نیز مردانگی و زنانگی مدرن و دستیابی به فردیت جنسی و جنسیتی زنانه و مردان و هزار امکانش لازم و ملزوم یکدیگرند. با انکه من نیز مثل او به نقش مهم زنان و برابری جنسی و جنسیتی در تولید دموکراسی ایران باور دارم. اصولا مدرنیت و دموکراسی مدرن در شکل کلاسیکش یک نگاه مردانه بود که حال با قدرت و حضور نگاه زنانه هرچه بیشتر به دموکراسی نوین قبول تفاوتها و زن/مردسالاری در حال تبدیل شدن است و البته همیشه موانعی و نابرابریهای نوینی نیز بوجود می اید.

موضوع ساختاری جامعه ی ما این است که جامعه و فرد بپذیرد که «هیچ حقیقت نهایی و پاکی در پشت حجاب نیست» بلکه یک زن معمولی با قدرتها و ضعفهایش حضور دارد و اینکه حجاب امری نمادین است. اینکه زندگی بشری و هر حالت عشق و سکس و اندیشه یا قدرتش همیشه یک «حجاب در حجاب» است واز این حالت رهایی ممکن نیست. اینکه فرد و جامعه و رهبرش بفهمد که اینجا هیچکس نمی تواند امام و سلطان بشود. زیرا هر نقشی یک نقش نمادین و با مسئولیت و زمان محدود است. اینکه بقول لکان «شاهی که خیال می کند سلطان است، احمق تر از گدایی است که خیال می کند شاه است».
بقول ژیژک (۴) اصولا یک مشکل اسلام و در نهایت مشکل گشتهای ارشاد و غیره در این است که اسلام می خواهد بگوید که اگر دختر و پسر در یک اطاق تنها باشند، حتما عمل جنسی رخ می دهد. ازین رو مذهبیون اینقدر ازین می ترسند که با نامحرم تنها باشند و یا در چشم زن نامحرم نگاه بکنند (و بناچار وقتی به زمین می نگرند، در آنجا باز نقشی زنی زیبا و لوند را می بینند). زیرا می دانند که همینکه اینکار را بکنند، به سکس می اندیشند. اما این ناتوانی از تفکیک حوزه ها، اینکه در اسلام و یا در تاویل تقدس گرایانه از اسلام هیچ فاصله و تفکیک حوزه ایی ممکن نیست و «عمل جنسی امری اجتناب ناپذیر است و همیشه رخ می دهد»، همینکه دختر و پسر در موقعیتش قرار بگیرند»، اینکه این دو «آب و اتش هستند» و نباید نزدیک هم باشند، نشان می دهند که موضوع در واقع اضطراب جنسی نیست، بلکه ناتوانی از «فاصله گیری نمادین از دیگری» است. اینکه موضوع «گرفتاری در نگاه دیگری» و هراس از نگاه دیگری است. موضوع چشم ها است. یعنی موضوع گرفتاری در ساحت نارسیستی و هیپنوتیزم وار است و اینکه انسان شرقی از ترس اینکه اسیر نگاه امیالش نشود، به اسارت در نگاه پدری و آرمانی جبار و پارساگرایانه پناه می برد و بناچار اسیر دور باطل جنگ اهورا/اهریمن، خدا/شیطان، اخلاق/ بی اخلاقی می شوند. اینکه انها یا بایستی شهوانی باشند و بی مرز به شهوتشان تن بدهند و یا مطلق گرایانه و بی مرز ضد شهوت و ارمان پرست و در حال سرکوب جسم و تن و تمناهای خویش و دیگری باشند، تا به ان فکر نکنند. اینکه آنها در حالت «وسواسی دایمی» و جنگ دایمی وسوسه/اخلاق می زیند. یعنی از یکسو میل به سکس و یگانگی با معشوق دارند و اینکه در همه جا سکس می بینند و می طلبند و همزمان از ترس خشم پدر اخلاقی و خدای اخلاقی نمی خواهند به آن تن بدهند و می خواهند به این خاطر بر سگ نفس خویش چیره بشوند و به بهایش مرتب حالتی حشری تر و سگانه تر می یابند ( در این باب به فیلم سگ کشی از بیضایی و یا به مقالات مختلفم در این زمینه در فیس بوک مراجعه بکنید.). یا ما در بحث «حجاب اجباری. ۵» با این سناریوی محوری روبروییم و اینکه چرا ولی فقیه و حجاب و بکارت با یکدیگر در پیوند تنگاتنگ و دیسکورسیوند. همانطور که دمکراسی و لیبرالیسم جنسی و جنسیتی با حق پوشش ازاد و با لیبرالیسم جنسی و جنسیتی در پیوند است.

اینکه موضوع اصلی «ناتوانی از فاصله گیری نمادین از دیگری» است و اینکه بپذیری که «سکس امری محال است». اینکه بپذیری که «وحدت وجود با دیگری» ممکن نیست و هر صحنه ایی و هر پدیده ایی همیشه دارای المنت و رگه ی جنسی و جنسیتی خویش است، اما بدین معنا نیست که به او محدود و ختم می شود. اینکه ببینی که فرهنگ و جامعه ی ایرانی و کلا شرقی و اسلامی از سکس هراس دارد، چون بشدت میل او را دارد و همزمان حس می کند که نمی تواند کنترلش بکند. زیرا ناتوان به عبور از ساحت و زبان و تنانگی سیاه/سفیدی و افراط/تفریطی و ناتوان به ورود به جهان فردیت و سوژگی و قدرت انتخاب و تصمیم گیری میان امکانات و قادر به تفکیک حوزه ها هست. اینکه می توان با زنی نیز تنها بود، بی انکه بخواهی حتما با او بخوابی. یعنی این فرهنگ و زبان قادر به ایجاد «فاصله گیری نمادین از دیگری» و تولید استقلال فردی و سوژه وار نبوده است. ازینرو او براحتی قربانی و سرباز جان برکف هر ایده ایی می شود و یا می خواهد برای ایده اش و خدایش دست به عمل انتحاری بزند. چون خیال می کند که حقیقتی مطلق است که بایستی نماینده یا حامل خشن و بنیادگرایش باشد. همانکه روی دیگر این تفکر وسواسی یا هولناک این است که خیال می کند همه جا سکس حضور دارد و بایستی نگذارد با نامحرم و چشم زن روبرو بشود تا وسوسه نشود. یا ازینرو نگاه اخلاق و خدای جبار در همه جای تن و خانه ی او بایستی حضور بیابد و به او امکان تفکیک حوزه ی فردی و جمعی را نمی دهد.

بدون درک این سناریو و فانتسم محوری ناتوانی از فاصله گیری و ارتباط نمادین با دیگری و غیر و بدون قبول کردن عدم امکان «یکی شدن و یگانه شدن با دیگری و با محبوب گمشده» نمی توان به بلوغ فردی یا جمعی دست یافت. تحولی که در جهان و تفکر مدرن ما از زمان رنسانس و از جمله از نقاشی «افرینش ادم» از میکل انجلو با او روبرو هستیم و وقتی می بینی که او نمی گذارد انگشت خدا و فرزندش انسان بهم بخورد. اینکه فاصله ایی اندک می گذارد. زیرا ازین ببعد همیشه فاصله ایی است که باعث می شود نتوانی با چیزی کامل یکی بشوی و او را ببلعی یا بلعیده بشوی و یا سیاه/سفیدی باشی، مگر این بیمار شده باشی. همانطور که این توانایی فاصله گیری نمادین که بعدها در تئوریهایی چون «مرگ خدای نیچه» و «کستراسیون نمادین» فروید و لکان از جمله اشکال بعدی و ساختارشکنانه اش را می یابد، دقیقا باعث قدرت اصلی مدرنیت در تحول مداوم است. ناتوانی از دستیابی به این «قدرت و ساختار نمادین و تثلیثی» در زبان و تن و ساختارهای ایرانی علت و ساختار محوری اصلی جنسی/روانی استبداد ایرانی و ناتوانی کل جهان اسلامی و شرقی در دستیابی به یک مدرنیت متفاوت است. اینکه بناچار یا مجبورند تقلید بکنند و یا بازگشت به خویشتن دروغین بکنند و در هر دو حالت شکست بخورند. زیرا می خواهند در هر دو حالت با دیگری و غیر یکی و یگانه بشوند. اینکه مثلا شریعتی نمی فهمید که چرا «فاطمه باید فاطمه نباشد» تا بتواند فاطمه ها و حالات نو و مدرن ومتناسب با زمانه از زن اسلامی ایجاد بکند. اینکه حکومت ولی فقیه با دروغ وجود حقیقت پاک در پشت حجاب ممکن است و اینها لازم و ملزوم یکدیگر هستند و تا وقتی این پیوندهای دیسکورسیو را نفهمیم، دچار این خطر هستیم که باز گرفتار «حقیقت مطلق نوین و نمایندگان جبار جدیدش» بشویم. یک نمونه اش همین سازمانهای افراطی قومی یا تروریستی و میل بازگشت به مام قومی خویش است، در حالیکه دموکراسی و فدرالیسم اموری به سمت جلو هستند و بدنبال بازگشت به گذشته نیستند. یا نمونه ی دیگرش نمایندگان باصطلاح مدرن حمله ی نظامی به ایران و استقرار خشن مدرنیت در ایران هستند. زیرا رنسانس به معنای نوزایی است و نه بازتولید گذشته ایی دروغین . همانطور که او به معنای پذیرش ترمیزی و نمادین فرهنگ و گفتمان مدرن و تولید مدرنیت متفاوت ایرانی است و نه اینکه بزور مدرن بشوی یا بخواهی مدرنیت را بومی و مسخ بسازی. یا می توان حتی در نظرات بظاهر پسامدرنی کسی چون دکتر سروش دید که چرا پروتستانسیم مذهبی او در جایی دوباره در را برای «خدای عارفانه ی نوینی» درست می کند که حال او می خواهد «محرم راز» و نماینده اش باشد و نمی بیند که اصل پایه ایی پروتستانیسم مذهبی دقیقا این است که هیچ واسطه ایی میان انسان و خدا نباشد و اینکه به اندازه ی ادمی راه برای گفتگو با خدا و دیگری وجود داشته باشد. یا بناچار باعث می شود که سروش هنوز عاشق پدرش خمینی باشد و او را مثل جنجال اخیرش ستایش بکند. ( در این باب به نقد روانکاوانه ی من بر «خوابگونه ی سروش» و همچنین بر ستایشنامه اش در وصف خمینی در بخش ادبیات مراجعه بکنید.۶).

یعنی نه می توان به عبور از «دور باطل» بخوبی دست یافت و یا علل اصلی بازگشت به خویشتن مذهبی و حال قومی را فهمید و فاجعه ایی را که می افرینند، نه می توان دست به تولید ساختار دموکراسی و حقوق شهروندی زد، تا زمانیکه فرد و جامعه و ساختارهایش واقعا تن به این حقیقت ساختاری و بنیادین ندهند که «حقیقت نهایی برای همیشه از دست رفته است» و بنابراین هیچکس حقیقت نهایی را نمی داند و چنین چیزی ممکن نیست.

این «قرارداد مشترک و قبول کمبود اولیه و مشترک» است که اصولا فردیت و تمنامندی بشری را ممکن می سازد و اینکه ما بتوانیم بجای سیستم گله وار هرچه بیشتر کاری بکنیم که فرد و جامعه ی مدرن رشد بکند. تا بتواند حال به جای گفتمان نارسیستی وحدت کلام تحت نام رهبر و پدری جبار و روی دیگرش یعنی جنگ پسران بر علیه یکدیگر، یک «وحدت در کثرت مدرن» و مرتب قادر به تحول تحقق بیابد و نهادینه بشود.

دقیقا در همین جا هم «فانتسم اصلی» منظر اکبر کرمی برملا می شود. اینکه اگر نقطه ی قدرت منظر او تواناییش به دیدن رابطه ی استبداد و سرکوب جسم و تنانگی و تمنامندی است، انگاه ناتوانی خودش در عبور از این «اصل نهایی و حقیقت نهایی یا علت نهایی یک پدیده» باعث می شود که او در اضطراب جنسی علت العلل را ببیند و نگاهش را محدود بکند و یا نگاهش به دموکراسی و به آزادی جنسی و یا به جسم گاه تک ساحتی و تقدس مابانه بشود و متوجه خطرات و نکات مهم و بحث برانگیز و مداوم این مفاهیم و هر مفهوم دیگر بشری نباشد. یعنی فانتسم محوری وساختاری در بحث او این است که اکبر کرمی با باور مقدس گونه اش به «دمکراسی» و اینکه ما با «ازادی جنسی» و حقوق برابر زن و مرد حتما به خوشبختی و شکوه نو می رسیم، از یکسو از یک ضرورت مهم تحول دموکراتیک ایرانی سخن می گوید و از سوی دیگر اما باز هنوز گرفتار سنت ایرانی بازگشت به « حقیقت و اصلی نهایی و پایه ایی» تا حدودی می ماند و قدرت نقدش را گاه ضعیف یا ناتوان می سازد و اینکه گاه او بشدت ارمان خواهانه برخورد می کند.

در حالیکه معضل اساسی و ساختاری فرهنگ و روان و جسم ایرانی در این است که نمی تواند قبول بکند که «حقیقت و اصل نهایی وجود ندارد». اینکه «دیگری بزرگ وجود ندارد» و هیچ علت نهایی نیز وجود ندارد. اینکه ما همیشه در حجابی می زییم و به این خاطر هرچه می اندیشیم و می افرینیم بشخصه ملتهب و بحث برانگیز و غیر قابل فهم نهایی است. اینکه حتی بدن و جسم و به همراه آن مباحث جنس و جنسیتی و یا موضوعاتی چون اضطراب جنسی و ازادی جنسی بشخصه ملتهب و چندوجهی هستند. به این خاطر حتی در جوامع پسامدرنی چون اروپا و امریکا که ما در آنجا می زییم، با وجود شکست همه تابوهای بزرگ جنسی و با وجود رشد و حضور لیبرالیسمی جنسی که در تاریخ بشریت بی سابقه بوده است، اما حال ما با اشکال نوین اضطرابهای جنسی و جنسیتی برای نسلهای مختلف روبرو شده و می شویم و مرتب کاتگوریهای جدیدی از بیماریهای روانی یا جسمی/روانی بوجود می اید. زیرا موضوع مهم همین است که «سکس و جنسیت امری محال است. یک امر نمادین و یا دیسکورسیو است. ازینرو بقول لکان «سکس محض محال» است و ما وقتی سکس می ورزیم، در واقع در حال یک بازی جنسیتی عشق/قدرت و یا «فالوس داشتن/فالوس بودن» هستیم، چه وقتی مثل فیلم هندی و بالیوودی عشق بازی می کنیم و یا به شکل ایرانی و اسلامی و یا به شکل هالیوودی. اینکه باید بقول رولاند بارت ببینیم و لمس بکنیم که «جنسییت در هرچیزی وجود دارد بجز در جنسیت».

یا ازینرو دوست گرامی اکبر کرمی را به کتاب مهم «اغوا» یا «درباره ی اغوا» از ژان بودریار (۸) ارجاع می دهم که توضیحات مهمی در این زمینه و در مورد نتایج منفی « ابژکتیو کردن جسم و جنسیت یا سکس» چه در حالت اسطوره ایی و یا علمی ارائه می دهد. زیرا حاصلش آنگاه از یکسو جامعه ایی چون جامعه ی شرقی و ایرانی است که چون سکس و زنانگی را با ناموس و حقیقت پاک و رستگارمنشانه یکی کرده است، چون هر موقعیت دیدار زن و مرد را سکسی و خیر/شری کرده است، آنگاه مثل فیگور «رجاله ها» از هدایت به حالت جسمی و روحی تشنه و حشری می زید که در واقع «دهانی تشنه است که یکراست به یک الت تناسلی تشنه ختم می شود». یعنی در واقع تمام مدت به حالت یک «شق شدن سادومازوخیستی بدون امکان ارضا» است. حتی وقتی چهار زن بگیرد یا روابط پنهان داشته باشد. یا به این خاطر حتی به زین دوچرخه حسادت می ورزد و نمی بیند که با سرکوب زنانگی همزمان قدرت مردانه اش را اخته و ناتوان می کند. زیرا اینها پیوندهای متقابل و دیسکورسیو دارند. زیرا «اغواگری» در این فرهنگ و زبان تبدیل به چیزی منفی و خطرناک شده است که راه چیرگی بر آن برای مرد و زن ناتوان از دست یابی به فردیت جنسی و جنسیتی خویش قبول حقیقت مقدس در پشت حجاب و سرکوب جنسی و جنسیتی خویش و دیگری است. اینکه خویش را به ابژه /ابزار و گوشت دم توپ یک آرمان و دیگری بزرگ جبار و منحرف تبدیل بسازند همانطور که جامعه ی مدرن بخاطر سرکوب «اغواگری» از طریق ابژکتیو کردن و عقلانی کردن جسم و جنسیت بقول ژان بودریار محکوم به حالت «انزال زودرس» و کسالت هیستریک روابط است.

ابتدا وقتی این «ساختار محوری و تمنامند» فرهنگ و جامعه ی خویش و فانتسم بنیادینش بدنبال دست یابی به «محبوب و اصل گمشده و وحدت وجود دوباره با او را» ببینیم و باز بکنیم، آنگاه هم می توانیم بهتر اهمیت عبور از هراسهای جنسی و جنسیتی و از فرهنگ پاکی دروغین به سوی لیبرالیسم جنسی و جنسیتی را مطرح بکنیم، یا تلاش جبارانه برای کنترل بر تن و زنانگی و هراس از زن و زنانگی را باز و مطرح بکنیم، هم می توانیم مشکل ساختاری و گفتمانی اصلی یعنی مشکل «هیستریک و نارسیستی» نهفته در همه ساختارهای فردی و سیاسی را بفهمیم و بشکنیم. اینکه گرهگاه و «ساختار زیرین» تمامی این استبداد سیاسی و اجتماعی و فردی این سناریوی «حقیقت و اصل گمشده است که گویی می تواند بدست بیاید و یا باید در پشت حجاب نگه داشته بشود» و نمایندگان و نگهبانانی چون شاه ویا ولی فقیه و مردان پدرسالار داشته باشد. مشکل بنیادین نهفته در فرهنگ ناموسی و استبدادی ما در ناتوانیش به عبور هرچه بیشتر از ساختار «خیالی و سیاه/سفیدی» و در ناتوانیش از تن دادن به ساحت نمادین یا تثلیثی و از «فاصله گیری نمادین» نهفته است. تبلور این ناتوانی از «فاصله گیری و ارتباط نمادین و تثلیثی» را ما در تمامی ساختارهای سیاسی/اجتماعی و خانوادگی و فردی و حتی در زبان و اندیشه ی ایرانی و در گرفتاریش در حالاتی سیاه/سفیدی و کاهنانه/اخلاقی مشاهده می کنیم. اینکه پیوندی میان استبداد سیاسی و خودمداری فردی وجود دارد. تبلورش را ما در ناتوانی مشترک از تن دادن و تحقق دموکراسی و پوست اندازی نهایی گفتمان مدرن ایرانی نمایان می بینیم و اینکه هنوز هم لنگ در هواییم، یا در خطر جنگ یا تجزیه و غیره هستیم.

یا روی دیگر این ساختار و سناریو و فانتسم بنیادین این است که چه فرد و چه حاکمیت و یا سازمانها و گروههای سیاسی و انقلابی او در نهایت مثل «راوی» داستان بوف کور « خوره ایی به جانشان افتاده است» که «جایی چیزی وجود دارد که اگر او را بدست بیاورم، خوشبخت می شوم و دیکتاتور یا پدری هست که مانع رسیدن من به اوست و همه چیز را برای خودش می خواهد». بقول لکان این در واقع فانتسم انسان نویروتیک یا انسان وسواسی و خشکه مذهبی است. زیرا برای او راحتتر است که باور بکند چیزی نهایی و خوشبختی نهایی وجود دارد که پدر یا رقیب نمی گذارد به او دست بیابد، به جای اینکه بخواهد تن به بلوغ و «کستراسیون نمادین» بدهد و قبول بکند که « عنصر نهایی و اصلی برای همیشه از دست رفته است». زیرا ابتدا قبول این موضوع، یعنی قبول کمبود و تمنامندی خویش و دیگری، از شهروند تا رهبر، از مومن تا خدا و مذهب پیش شرط توانایی فرد و جامعه برای این است که هم تن به دموکراسی و لیبرالیسم جنسی و جنسییتی بدهد و هم همزمان بداند که دموکراسی و جسم و جنسیت بشخصه پلورالیستی و ملتهب و چندوجهی است و می خواهد مرتب از نو نوشته بشود.
در این معناست که ما، یعنی روشنگران جنسی و مدنی که قادر به عبور از مراحل دوگانه تحول بوده اند، یعنی اول از تابوها و هراسهای جنسی و جنسیتی عبور کرده اند و حاضر به دیدار با هراسها و تراوماهای فردی و جمعی خویش بوده اند و سپس حتی دروغ نهایی هر تفکر و اصل نهایی را چشیده اند و پا به عرصه ی «محال بودن سکس و جسم و نگاه و حقیقت نهایی » گذاشته اند، قادرند هرچه بهتر هم از رشد فرهنگ تنانگی و دموکراسی و برابری جنسی و جنسیتی دفاع بکنند و هم همزمان بتوانند تحولات و کمبودهای مداوم این مباحث را در دو فرهنگ ایرانی و مدرن خویش بچشند و ببینند. یا با تحولات جدید چون کوییر و رشد نظام و نگاه سه جنسییتی یا چندجنسییتی وبا نتایج فلسفی و اجتماعی و یا زبانمندش همراهی بکنند و یا نگاههای متفاوت خویش را مطرح بکنند. چون آنها نمونه هایی از نسل پسامدرنی مهاجران چندفرهنگی هستند. بشخصه و یا متونشان، موتاتسیون و هوبریدهای نو، جسم و حالتها یا پرفورمانسهای متفاوت از این دیسکورس نوین هستند. ( برای دیدن تفاوت این منظر متفاوت به مباحثی چون سکس از جمله می توانید به این مقاله ی من به نام «روانکاوی س ک س، یا آنچه درباره ی سکس باید بدانیم» در بخش ادبیات مراجعه بکنید.۷)

لینک کتاب «سکس و دموکراسی» از اکبر کرمی
tavaana.org

پایان بخش اول

بخش ادبیات

۱/ از جمله در همان سالها ابتدا کتاب «انک انسان» و سپس کتاب «روانشناسی توده ایی فاشیسم» ترجمه شد. من که در آنزمان یعنی تقریبا در سی سال پیش از یکسو در دانشگاه با فروید درگیر بودم و از طرف دیگر با ویلهلم رایش اشنا و درگیر شده بودم، یک کتاب او را به نام «قتل مسیح» و کتابی دیگر در زمینه ی فلسفه و روانکاوی بنام «ماده اثیری، ارگون، جرم» را ترجمه کردم که هنوز هم دست نویسش در انبارم مانده است و هیچگاه فرصتی نشد که در ایران چاپ بشود. همانطور که تجارب فردی و جمعی ما باعث شد که بعد از ویلهلم رایش بگذریم و حال از یکسو با لکان و از سوی دیگر باد لوز/گواتاری و یا با پژوهشهای جنسی و جنسیتی جدید چون کوییر و جودیت باتلر و غیره درگیر بشویم.

۲/ لینک «نقدی روانکاوانه بر مباحث فمینستی، جنسیتی و فمینسیم ایرانی»
iranglobal.info

۳. مقاله ی «ژیژک و زن در اسلام». ترجمه ی برادر جامعه شناسم کوروش برادری
s-zizek.blogspot.com

۴.درامدی به جنسیت در اسلام. اسلاوی ژیژک. ترجمه ی طاهر رهبری.
s-zizek.blogspot.com

۵. نمونه هایی از نقد من بر بحث « حجاب اجباری و رابطه اش با حقیقت مطلق و نمایندگان آن» و علل سرکوب جنسی و جنسیتی در مقاله ی دوم
www.sateer.de

www.facebook.com

۶/ لینک نقدهای من بر تفکر و خوابنامه ی سروش و بر ستایش او از آقای خمینی.

www.facebook.com

www.facebook.com

۷. لینک مقاله ی «روانکاوی س ک س، یا آنچه درباره ی سکس باید بدانیم»
iranglobal.info

۸. کتاب اغوا. ژان بودریار. ترجمه ی امین قضایی.
de.calameo.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست