یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

زیبا و شورشی (۲)
سی وسه داستان به قلم هرناندو کالوو اوسپینا


نادر حسینی


• کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای لاتین است. داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد. برخی از این زنان اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از آنان است ... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۰ خرداد ۱٣۹٨ -  ۱۰ ژوئن ۲۰۱۹





میکائیلا،حس ششم شورشیان

لحظه حمله فرا رسیده بود. «میکائیلا»1 به شوهرش فشار می آورد تا تصمیم به حمله بگیرد. سلطنت طلبان(اسپانیایی ها) تقریبا شکست خورده بودند.
اگر«کوزکو»2 سقوط کند، لیما،مرکز فرماندهی نماینده پادشاهی هم به زودی سقوط خواهد کرد. شوهرش اما ترجیح می دهد که اسپانیایی ها بدون مبارزه، بدون مرگ و میربیشترخود را تسلیم کنند. جوزه گابریل به حرف همسرش، میکائیلا گوش نداد.این یک خطای فاحش بود.

نزدیک به دو قرن و نیم از آمدن یکی از خشن ترین جنایتکار اسپانیایی بنام "فرانسیسکو پیزارو" در سال 1532 باین منطقه از آمریکای لاتین سپری شده بود. از آن زمان، ظلم وستم و خشونت هرگز علیه بومیان متوقف نشده بود. گرچه اسپانیائی ها دیگر بومیان را برده خطاب نمیکردند امادرواقع همان برده بودند. بومیان مجبور بودند با کارهای شاق به پادشاهی اسپانیا وکلیسا مالیتهای کمر شکن بپردازند.حتی واگذار کردن زمینهائی که بومیان روی آن کار میکردند. بومیان مقروض مجبور به خریدن کالاهائی بودند که از اسپانیا وارد میشدند. حتی اگر به این کالا احتیاج نداشتند. مثل لباس عروس،لیکور(نوشابه شیرین الکلی) و وسایل مذهبی.
کلاه و دامن های مرسومی که امروزه بومیان در رشته کوه های «آند»3از آنها استفاده می کنند، توسط اسپانیایی ها بر آنها تحمیل شد. بدهی بی پایان بود. برای پرداخت بدهی، پدر، مادر و بچه ها مجبوربودند هر جائیکه صاحب کار تصمیم میگرفت کار کنند. صدها هزار نفرازبومیان برای کار دربزرگترین معدن نقره در جهان به دورترین مناطقی مثل «پوتوسی» دربولیوی،کوچ داده شدند.
      
از هر ده سرخپوستی که در معدن به کارگرفته می شدند،پس از یک سال کار بیش ازدو نفر زنده نمی ماندند. بومیان با استخراج معدن نقره موجب ثروتمند شدن اروپا میشدند. ازجمله استخراج معادن طلا «گوآناخوآتو»4 و «زاکاتِکاس»5 در مکزیک، معدن «اورو پرِتو» دربرزیل.   

تنها بی عدالتی که به «میکائیلا باستیداس»6 و«خوزه گابریل کوندورکانکی»7 تحمیل می شد،پرداخت هزینه های سنگین مالیاتی به استعمارگران بود. آنها از اشراف بومی بودند. خوزه گابریل، از طرف مادری از نوادگان «توپاک آمارو»8 آخرین اجداد «اینکا» بود.او یک رهبر سرخپوستی بود که در یک مدرسه(کالج) مذهبی شاخه «یسوعیون»9 تحصیل کرده ودارای املاک بزرگ بود. لباس او شامل یک شنل مخملی،جوراب ساق بلند سفید و کفش بنددارحلقه ای،شبیه نمایندگان اسسپانیائی بود.

میکائیلا در ژوئن 1744 درکوزکو به دنیا آمد. میکائیلا هم از دیگر افراد قبیله خود تمایز داشت. زیرا قادر به خواندن و نوشتنن بود ونیز با پوست بدن دو رگه و موهای مواج و حلقه ای،دختری زیبا از مادری از بومیان سرخپوست و پدری سیاه پوست بود. در 16 سالگی ازدواج کرد. خوزه گابریل به داد و ستد کالامشغول و همیشه باتعدادی قاطر درحرکت بود.

در مسیرجاده ها و روستاها، زنان و مردان به طرف او می آمدند و ازاو می خواستند تا در مقابل ستم مهاجمان اقدام کند. بومیان همچنین به خانه میکائیلا میرفتند و مشکلات و بدبختیهای خود را با او درمیان میگذاشتند.
هر دو آنها روی یک نقطه به توافق رسیدند: موقعیت اجتماعی آنها باید برای بومیان مفید باشد. باین دلیل،خوزه گابریل،بین سالهای 1770 و 1780 به نزد مقامات استعماری رفت. مصرانه از مقامات خواست تا بومیان از کاراجباری آزاد شوند ومالیات های سنگین از روی آنها برداشته شود. اوهمچنین برای دو رگه ها وسیاه های فقیرهم چنین درخواستی نمود. جواب مقامات استعماری بی تفاوتی و یا بی پاسخی بود.

میکائیلا و خوزه گابریل با هم مشورت و تصمیم میگرفتند.هنگامی که روش های صلح آمیز به نتیجه نرسیدند،خوزه گابریل، نام «توپاک آمارو دوم» رابرای خود انتخاب کرد و فقرا را به قیام فراخواند. میکائیلا هم با همه قدرت برای آنها سخنرانی میکرد.هزاران زن ومرد بآنها پیوستند. بومیان آزادی وتولد دوباره قدرت "اینکا" را در این زوج میدیدند.
شورشیان مرکز فرماندهی خود را در«تونگاسوکا»10،درجنوب پِرو مستقر کردند.در 4 نوامبر1780،«میدان اسلحه» پر از جمعیت بومی و دورگه بود. توپاک آمارو ازجمعیت خواست تا در باره"شهردار"،نماینده پادشاه اسپانیا،قضاوت کنند. زنان بویژه خواستار اعدام او بودند. زیرا آنها بیشتر ازهمه مورد بهره برداری و تحقیر قرار گرفته بودند. به تبعیت ازسبک قضاوت اسپانیایی،نماینده شاه محکوم به اعدام با چوبه دار شد. گفته شد که این میکائیلا بود که طناب دار را به گردن او آویخت. توپاک آمارو طی خواندن بیانیه ای اعلام کرد که از این پس بردگی و مالیات بر بومیان لغومیشوند. این اقدام،عملا نخستین اعلام استقلال در آمریکای لاتین بود. سراسر «آند» شعله ورشد و شورش به مناطق ساحلی هم رسید. مرکز فرماندهی نایب السلطنه اسپانیا در پرو و ​«ریودولاپلاتا»، دربوینس آیرس(پایتخت کنونی آرژانتین) به لرزه درآمدند.

توپاک آمارو یک گروهی بنام «شورای پنج نفره» سازمان داد و میکائیلا هم جزء این گروه بود. میکائیلا بزرگترین مشکل شوهرش را حل کرد: تامین اسلحه . سرمایه خانوادگی اش را درخدمت رهائی بومیان گذاشت. ازدیگر مالکین شورشی پول دریافت میکرد و برای تسهیل جابجائی بومیان گذرنامه صادر کرد. یک سرویس مخفی و مرکز ارتباطات ایجاد کرد.گفته میشد که او حس ششم شورشیان بود. به همین خاطر شورشیان تقاضا کردند تا او معاون فرماندهی قیام نامیده شود و چنین هم شد. زنان بسیاری او را در این شورش همراهی میکردند. شورش برای زنان بومی نه تنها پایان دادن به حاکمیت اسپانیا، بلکه بازگرداندن نقش فعال زنان بومی در زندگی اجتماعی و سیاسی بود. زیرا نقش زن سالاری بعد از ورود استعمارگران مرد سالار از بین رفته بود.

18نوامبر 1780 ، نیروهای شورشی موفق شدند دستجات نظامی سلطنت طلبان در «سنگارارا»11،نزدیکی کوزکو را محاصره کنند. با چند عدد تفنگ،مقادیری سنگ و کمان و نیزه، صد ها کشته بر اسپانیایی ها وارد کردند. کلیسا به مرکز فرماندهی رهبران اسپانیایی ها تبدیل شده بود. در گرماگرم جنگ،بخشی از ساختمان کلیسا که انبار مهمات بود بر اثر انفجار و آتش سوزی تخریب شد. کلیسا بعد از این رخداد، توپاک آمارو و میکائیلا را بخاطر "تعرض و اهانت" به عبادتگاه مرتد دانست.میکائیلا،زن زیبا و شیک پوش،چندین طرح حمله را آماده و خودش در آن مبارزه میکرد.در بعضی مواقع با بی باکی از شوهرش هم پیشی میگرفت. بدون آنکه ادعای رهبری و جایگزینی اش را داشته باشد. شوهرش یک رهبر بزرگ بود، اما میکائیلا هم یکی از برجسته ترین رهبران بود. میکائیلا یکی از مشاوران اصلی مردی است که بزرگترین شورش بومیان و دو رگه ها را در تاریخ آمریکا رهبری کرده بود. شورشی که به پایه های قدرت استعماری شکاف وارد کرد.

میکائیلا و شوهرش افق های مشترکی در سر داشتند وبرای رسیدن به هدف خود با هم همیاری میکردند.
در ماه مارس سال 1781، شورشیان کوزکو را محاصره کردند. روزها گذشت اما توپاک آمارو تصمیم به حمله نهایی نگرفت.او پیشنهاد کرد که کِرِیولها12 (سیاه پوستان) با مبارزان بومی متحد شوند.اوبا نوشتن یک اعلامیه میگوید:" مثل برادر با هم زندگی کنیم،مانند یک بدن". اودیگرنمی خواست مرگ بیشتروبویژه بومیان ادامه یابد.
میکائیلا از سر ناامیدی پیامی برای او فرستاد:"تو درحال از دست دادن زمان هستی [...] من به اندازه کافی به تو توصیه کردم تا بلافاصله به کوزکو وارد شوی". میکائیلا باو اطلاع میدهد که دشمن در حال بازسازی و آوردن قوای تازه نفس است. توپاک آمارو اما به حرفهای میکائیلا گوش نداد. شورشیان پس از جنگ های خونین شکست خوردند.

توپاک آمارو موفق به فرار می شود.میکائیلا از خطری که متوجه شوهر و همراهانش بود،با خبر شد. در حالی که همراهانش مانع رفتنش بودند،براسب خود سوار شد و گفت: "هر جائیکه شوهرم بمیرد،من هم آماده مرگ در همانجا هستم".

6 آوریل 1781، زن و شوهر با دو تن از کودکانشان و چند تن از رهبران شورشیان اسیر شدند.آنها را با زنجیر بر دست و پا به کوزکو آوردند.
ودر صومعه یسوعیون، که اینک به زندان تبدیل شده بود، حبس شدند. شکنجه ها قادر به افشای محل مخفی بقیه رهبران شورشی بی اثر بود. در 14 ماه مه به اعدام محکوم شدند. چهار روز بعد، آنها را به "میدان اسلحه" در کوزکوآوردند.

اسپانیایی ها برابر چشمان میکائیلا و خوزه گابریل، زبان پسرشان،«هیپولیتو»13 را بُریدند. زیرا او زبان اسپانیایی را بخوبی صحبت نمی کرد. سپس او را به دار آویختند.

گرچه پیش از این از شهادت و مرگ توپاک آمارو اطلاعی در دست نبود، اما از سر گذشت میکائیلا هم کسی چیزی نمی دانست. اما بعد از دستگیری آنها،شکنجه آغاز شد. میکائیلا را به یک ستون بستند.اسپانیایی ها موفق به بریدن زبانش نشدند. مثل یک شیر می جنگید. یک طناب به گردنش می اندازند و دو سلطنت طلب اسپانیائی دوسر طناب را میکشیدند ودیگران هم تا حد مرگ با چماق ولگد بر بدنش میکوبیدند. توپاک آمارو را از چهار طرف با طناب به چهار اسب کشیدند. با راندن اسبها هم بدن توپاک آمارو از هم جدا نشد. او مثل آهن بود. بنابراین برای کشتنش از تبر استفاده می کنند. میکائیلا هم سلاخی شد. بدنهای قطعه قطعه شده آنها برای نمایش به چهار گوشه میدان فرستاده شدند. این شقاوت میبایستی درسی میشد برای دیگر بومیان و محرومینی که در صورت شورش چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود. سپس اعضای بدنشان به آتش کشیده شد و خاکسترآنها در هوا ودر یک رودخانه کوچک پراکنده شدند. اما باد و آب، خاکستر آنها را به خانه های دیگر بردند که آغازی برای شعله ورشدن کانونهای شورش شدند. از این پس جنبش ها واقدامات استقلال طلبانه در آمریکای لاتین جرقه زده شد.

1-Micaela,2-Cuzco,3-Ande,4-Guanajuato,5-Zacatecas,6-Micaela Bastidas,7José Gabriel Condorcanqui,8-Tupac Amaru,9-Jésuite,10-Tungasuca,11-Sangarara,12-Créole,13-Hipolito


بارتولینا، نایب ملکه، یک ژنرال با دامن

او می توانست از ضرورت شورشی بودن اجتناب کند. بارتولینا در یکی از روزهای ماه اوت(آگوست) 1750 در یکی از آبادیهای کنونی «لاپاز»در بولیوی، به دنیا آمد. او با پدر و مادرش برای فروش پارچه های پشمی به روستاها ودهکده ها می رفت.اما مهمترین مشتریانشان در معادن و روستاهای دور افتاده بودند: آنها همچنین برگهای «کوکا» را که برای سرخپوستان مورد احترام هستند، می فروختند.سرخپوستان برای کاهش گرسنگی ورفع خستگی به جویدن کوکا نیاز داشتند.

بارتولینا و پدر و مادرش از کارشان بسیار کم سود میبردند. زیرا آنها در قبال فروش کوکا مجبور به پرداخت مالیات سنگین، بویژه به کشیش ها بودند. کار بازرگانی برای «بارتولینا سیسا»1 از اینجهت با اهمیت بود که مجبور نبود مثل دیگرزنان بومی خدمتگزار و پیش خدمت اربابان فئودال،فرماندهان نظامی و کشیش ها باشد.اواز طریق خریدو فروش نقل مکان میکرد وشرایط فقر و تحقیری که تقریبا همه برادران هم نژادش درآن زندگی میکردند را،می دید.   
او هنوز بیست ساله نبود که از قیمومیت درآمد و پدر و مادر خود را ترک کرد. چیزیکه قابل تعجب بود،جوان و مجرد بودنش است. بارتولینا یک زن سرزنده،بلند قد و باریک،پوست قهوه ای و چشمهای سیاه داشت.اوبرای امرار معاش و زندگی کردن احتیاج به مرد نداشت.اما تنها نیاز به نیمه خود داشت.اواین نیمه را پیدا کرد و نام این مرد جوان «جولیان آزاپا»2 بود.آنها در زندگی وتجارت و رویاها وجه مشترک داشتند و دارای چهار فرزند بودند.

جولیان آزاپا قبلا کارگر معدن در «اورورو»3 بخشی از بولیوی کنونی بود. اوبه دلیل تهدید به مرگ کارفرمایان مجبور به ترک شهرشد: زیرا بومیان را به اعترض علیه کارهای روزانه طاقت فرسا و سوء استفاد کارفرمایان سازمان می داد.
   
اخبار مربوط به قیام عظیم بومیان،دورگه ها و کِرِیول(سیاه پوستان)فقیرعلیه قدرت نا عادلانه استعماری، به گوش بارتولینا وجولیان رسید.

این شورشها پیش از این در منطقه «پوتوسی» به رهبری «توماس کاتری»4 و در کوزکو به رهبری توپاک آمارو دوم» هدایت میشدند. همه این اتفاقات،آنها را متقاعد کرد تا این جنبشها را ادامه و سازماندهی کنند. پروژه آنها این بود که لاپاز را به محاصره درآورند تا نیروهای سلطنتی(اسپانیایی) خود را تسلیم کنند. آنها در 13 مارس 1781، پیشاپیش بیش از 20000 مرد و زن، دست به اقدام نظامی زدند. درماه ژوئن همین سال، تقریبا یک صد هزار شورشی به آنها ملحق شده بودند.جولیان «بعنوان نایب السلطنه اینکا» منصوب شد.او سپس خود را «توپاک کاتری» خواند.این عنوان یک نام جنگی و بیاد رهبران جنگجویان سرخپوست بود. بارتولینا هم بخاطر شایستگی اش بعنوان «معاون ملکه مقدس» منصوب شد.

بارتولینا یک ژنرال ارتشی بود که دامن میپوشید نه شلوار. اویک رهبر سیاسی و نظامی ای بود که نیروهایش را خلاقانه رهبری میکرد: گرچه از نظر نفرات نسبت به مهاجمان برتری داشتند،اما از نظر سلاح با کمبودها روبرو بودند و اومیبایستی این کمبود را جبران میکرد.رهبر نظامی اسپانیایی متوجه شد که در راس نیروهای بهترسازمان داده شده شورشیان، یک زن قرار دارد. در ماه مه،فرمانده اسپانیایی با مردان مسلح بیشتر تلاش کرد تا مرکز فرماندهی تحت فرمان بارتولینا را بشکند.اما بر اثر مقاومت مجبور به عقب نشینی شد.   
در ماه ژوئن،سلطنت طلبان به نیروهای توماس کاتری حمله کردند. نیروهای سلطنتی تقریبا موفق شدند نیروهای توپاک را به شکست بکشانند. باین علت نایب السلطنه اینکا مجبور به دستور عقب نشینی داد تا از متلاشی شدن نیروهایش پیشگیری کند. نیروهای تقویتی به کمک اسپانیایی ها آمدند.این نیروها، پیش ازاین دارای تجربی جنگی علیه توماس کاتری و توپاک آمارو بودند.   
نیروهای اسپانیایی میدانستند که برای شکستن و ضربه زدن دشمن فقط داشتن سربازکافی نیست،بلکه باید از حیله و تزویردرتغییر رفتارو ناامید کردن دشمن استفاده کرد.آنها شروع به پخش شایعه در باره شکست نیروهای جولیان کردند. اسپانیایی ها همچنین اعلام کردند تنها کسانی مورد عفو قرار میگیرند که دردستگیری "رهبران" شورشی به آنها کمک کنند.

بارتولینا بدون توجه به شایعات،بموقع نیروهای خود را به مناطق امن تر انتقال داد.اما این کارش خیلی دیر بود:چند نفر از همراهانش او را در 2 ژوئیه(جولای) 1781 دستگیر و تحویل اسپانیایی ها دادند.این چند نفر هم بجای دریافت پاداش،به زندان و مرگ محکوم شدند.اسپانیایی ها باور نمی کردند که یک زن آنهم از بومیان سرخپوست بتواند با چنین هوش و ذکاوتی با آنها به مقابله برخیزد.
در فرهنگ پدرسالاری وماچیست5 (مردسالار) که اسپانیایی ها ازهمان سالهای 1492 بر زنان تحمیل کردند، برای زنان هیچ مقامی بجزخدمتگزاری قائل نبودند.
در شهرلاپاز،با سنگ و توهین وتف ازبارتولینا استقبال شد. او را بخاطر به چالش کشاندن قدرت مهاجمان در سیاه چالها شکنجه دادند وباوتجاوز کردند تا شاید در باره شورشیان اطلاعات بدست آورند.آنها حتی یک کلمه هم نتوانستند ازدهانش درآورند. اسپانیایی ها سعی کردند برای دستگیری شوهرش از او بعنوان طعمه استفاده کنند. او را بطور وحشیانه شلاق زدند. برای اثبات زنده بودنش،او را به نزدیکی خط فرماندهی بومیان بردند.جولیان برای آزادی اش پیشنهاد مبادله با یک کشیش در اسارت خود داد.این پیشنهاد رد شد. جولیان متوجه شد حتی اگر خودش را هم تحویل دهد،آنها هرگز بارتولینا را آزاد نخواهند کرد. محاصره لاپاز دوباره سازماندهی شده بود. برای این کار 7000 سرباز اسپانیایی برای شکست نهائی شورشیان وارد عمل شدند. پس از یک ماه درگیری شدید، یک خیانت دیگر منجر به دستگیری جولیان شد. کاری که ارتش مهاجمان نتوانست انجام دهد،رخ داد. در 10 نوامبر،توپاک کاتری را به دشمن تحویل دادند.
بعد از چهار روز شکنجه وحشتناک،او را از چهارطرف به چهار اسب بستند. همانند زمان شکنجه توپاک آمارو دوم. بارتولینا مجبور به دیدن صحنه بود.همانند توپاک آمارو دوم، بعد از قطعه قطعه کردن بدنش،او را در مکانهای مختلف به نمایش گذاشتند تا "هشداری باشد برای بومیان شورشی".
اسپانیایی ها برای توجیه جنایاتشان درحکم گفتند: "نه پادشاه و نه دولت اجازه باقیماندن بذر و یا نژاد این فرد یا توپاک آمارو و توپاک کاتاری لعنتی که همه جا سرو صدا راه انداختند و برای خودشان اُبهت ایجاد کردند را نخواهند داد".
پس ازاین جنایت، بومیان شروع به تکرار کلمات توپاک کاتاری کردند: "من امروز می میرم، اما من باز خواهم گشت ومن میلیونها میشوم". چند قرن بعد،«بن کین»6 ایرلندی این جملات را در دهان قهرمان فیلمش،گلادیاتور اسپارتاکوس می گذارد.

اسپانیایی ها همواره در پی کسب اطلاعات از همراهانش بودند. بارتولینا،رزمنده و معاون ملکه بومیان سرخپوست بعد از نزدیک به یک سال از بازداشت و درد و رنج روزانه، در صبح روز 5 سپتامبر 1782 اعدام شد. بازوهایش را به هم گره زدند و گردنش را به دم اسب بستند.
سپس بدن برهنه او را با صدای طبل از پادگان تا میدان شهرداری کشیدند. بدن برهنه و مثله شده اش را بر سوار یک خر در کوچه ها میچرخاندند و به سمت مرکزی که او فرماندهی میکرد،بردند تا "هشداری برای عموم باشد". یکی از پاهایش را به شهری که امروزه بخشی از پرو است فرستادند.
اسپانیایی ها خود رامجبور به کشتن اودیدند زیرا همانطوریکه در اعلام حکم علیه شوهرش و نیز توپاک آمارو دوم آمده بود: "درغیراینصورت بذر آنها باعث جوشش دائمی جنبش میشود..."
دقیقا یکی از این بذرها به خوبی باقیماند. در دومین جلسه سازمانها و جنبش های آمریکای لاتین در 5 سپتامبر 1983 در «تیواناکو»7 در بولیوی،روز جهانی زن بومیان، بافتخار بارتولینای قهرمان برگزیده شد.

ادامه دارد

1-Bartolina Sisa, 2-Julian Azapa, 3-Oruro, 4- Tomas Katari, 5-Machiste, 6-Beb Kane, 7-Tiwanaku.

بخش اول کتاب زیبا و شورشی www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست