به یاد آن روزها نوشتم:
"فراموشم مکن"
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
دوشنبه
۲۵ شهريور ۱٣٨۷ -
۱۵ سپتامبر ۲۰۰٨
عفت ماهباز
نشر باران
بریده هایی کوتاه از ان کتاب بلند برای دوستان خواننده
بدستم داد یک دسته بنفشه
فراموشممکن –گفتا- همیشه
آخرین روزهای ماندنم در آن خراب آباد را به خاطر دارم. زندان را میگویم. البته آن زمان گمان نمی بردم که آخرین روزهای زندان باشد. چرا که اصلا تصوری از رهایی پیش رو نداشتم و چیزی نمیدیدم جز مرگ، که محتمل می نمود. بعد از کشتار سال ۱٣۶۷ آنچنان بر ما فشار آورده بودند که شنیدن اینکه می توانید تقاضای مرخصی ده روزه بنویسید و به دیدار خانواده هایتان بروید، برایمان غریب می نمود... دفتر خاطرات روز و شب های زندان را ورق می زدم. بلند بلند با خود حرف می زدم. بغض فرو می دادم. با خود عهد بستم که اگر زنده ماندم در شرایطی بی دغدغه و آرام، آنچه که بر ما گذشت و یا حداقل بر من گذشت، بنویسم:
هوای دلپذیر بهاری دوم فروردین، کمی نم اشک داشت. صدای پای بهار در همه جا پیچیده بود. دلم می خواست می توانستم در آن هوا با همدل و همراهم بی هیچ دغدغه و سخن پیاده ساعت ها راه بروم. در میدان امام حسین به خاطر عید جنب و جوش بیشتری دیده میشد. فضا رنگین تر از همیشه بود. باغچهها را از بنفشه پر کرده بودند. خاک هنوز لباس تیره زمستانی بتن داشت. مردم، با شتاب همیشگی، چون ما کمی آراسته تر در آمد و رفت بودند. ما تقریبا بخاطر اینکه شناسایی نشویم سر در گردنمان کرده، با شتاب میگریختیم. ناگهان...
سعی کردم خطوط خیابان را با اشک های بهاری، همچون خطوط پر مهر چهره همسرم در ذهنم برای همیشه حک کنم. دلم می خواست، چون همیشه تهران ترافیک بود و ما توقف بیشتری در خیابان می داشتیم ـ اما عید بود و خیابان ها خلوت. ...
- تنها نگاهش میکنم.
میخواهم فریاد بزنم و بگویم نه. نمی خواهم، نمی خواهم. میخواهم بگویم بمان. نمیدانم دور و برمان چه خبر است، چند پاسدار نگهبان آنجا حضور دارند. هیچ یادم نمانده. نگاه در نگاه، دست در دست پشت شیشه ماندیم.
پاسداری دستش را کشید و برد. تمام شد. دنیا به آخر رسید!
چگونه فراموش کنم کودکی را که کودکیش را در اتاقهای بازجویی گم کرده بود؟!:
کوچه پشتی سلول آسایشگاه گذر رهگذاران زندانی برای بازجویی بود یکی از کارهایم در روز حاضر غایب کردن زندانیانی بود که هفت، هشت صبح، برای بازجویی برده میشدند و شبهنگام بازمیگشتند. بخشی از تنهایی مرا رفت و آمدشان پر میکرد.
شبهنگام از فریاد و شیون کودک به بالای شوفاژ پریدم. مادر به سختی راه میسپرد و کودک فریاد میزد و چادر مادر را میکشید. فردا صبح و فردا شب، مادر چهار دست و پا راه می رفت. کودک زار میزد. چادرش را محکم گرفته بود و مادر را میکشید. میخواستم پنجره را بشکنم. میخواستم کودک را در آغوش بکشم. میخواستم مادر را ببوسم. میخواستم آنچه را که میبینم دیگر هرگز نبینم... این درد هنوز مرا میخورد. آن کودک و آن مادر...
عدهای هم ایستاده، اینجا و آنجا به تلویزیون چشم دوخته بودند. شبی نمایشنامه "شاه و شبان" به کارگردانی مهدی هاشمی را تلویزیون نشان می داد. همه محو تماشا شده بودند. صحنهی زندان شاه را نشان میداد و زندانیانی که شکنجه میشدند و شلاق میخوردند. همه محو دیدن آن صحنه ی «آشنا» شده بودند. ناگهان صدای ضجه و فریاد احسان صحنه را واقعیتر کرد.
احسان فریاد میزد: «آقای پاسدار بابامو نزنین. آقای پاسدار بابامو نزنین...»
او جیغ میکشید و میگفت نزنید و گریه میکرد.
همه زندانیان. با دیدن این صحنه که برایمان بهشدت واقعی شده، بههم ریخته اشک میریختند.
صحنهی نمایش مهدی هاشمی آن شب احسان را به شکنجهگاه برد. در واقع آن شب همه شلاق خوردند و ناآرام خوابیدند. همه به روزهایی اندیشیدند که آنگونه گذرانده بودند...
مرا به اتاقی که مجتبی حلوایی برای بازجویی و روکم کنی نشسته بود فرستادند. او بیهیچ سخنی کابل بهدست سراغ من آمد و بیهیچ پرسشی با کابل مخصوص به سر و رویم زد. درد همهی وجودم را گرفته بود. به خود می پیچیدم. می خواستم با همهی وجودم فریاد بکشم، اما تنها با درد میپرسیدم: «چرا میزنین؟ چرا میزنین؟» مجتبی حلوایی یکنفس می زد و فحش میداد: «کثافت خبیث، که میرقصی؟ ترکی میرقصی؟ حالیت میکنم. اینجا زندانه ... زبان درازی هم ممنوعه.» میزد و میگفت. به سر و تن و چشم و پشت و دست و پایم میکوبید و بیشتر ضربههایش هم به سرم بود...
دوباره اسم هفت یا هشت نفر از مجاهدین را از بلندگو، خواندند. دیگر مطمئنیم که آنها باز نخواهند گشت. دیگر هنگام خداحافظی کسی خود را کنترل نمیکند. اشک در چهره همه هویدا است. برخی بشدت میگریند. گریههای دردناک، وداع باانسانهای پرمهر و دوستداشتنی که هرکدام از آنها بهترین فرزند خانوادههایشان بودند، در واقع بهترین فرزندان این مملکت. در آغوششان میگیرم و نمیدانم در آن لحظه چه بگویم. هر چه میگفتم احساسات مرا در آن لحظات بازگو نمیکرد. مهناز سیفی دختر مهربان لاهیجانی را فراموش نمیکنم. در گوشش میگویم، فراموشت نمیکنم. به همه خواهم گفت اینجا چه گذشت... زمانی که فضیلت علامه را صدا کردند، هر دو سخت منقلب بودیم. در آغوش هم میگریستیم. کلامی جز فراموشت نمیکنم رد و بدل نشد. آنها میدانستند که برای همیشه میروند. بازگشتی در کار نیست.
مگر میشود نگاه دردمند پروین را به فراموشی سپرد، که خطاب به زندانبانان فریاد میزد. من به اعتراض به شما، که به شوهرم تهمت زدید خود را میکشم...
پاسداران مادر پروین گلیآبکناری، را به بیمارستان لقمانالدوله بردند جسد پروین را به او نشان دادند و گفتند: ما تمام تلاش خود را کردیم!
سوراخی در گردن پروین دیده میشد. مادر نمیدانست چرا؟ در آغوش جسد مویه میکرد و او را به خود فشرد. پاسداران او را بهزور از جسد جدا کردند.
فردین تمام شب در سلول بیدار بود. صدای صحبت بلند دو جوان را میشنید که میدانستند فردا اعدام خواهند شد. شاد و سرحال میخندیدند و سرود میخواندند. فردین ناباورانه همه گوش شدهبود. گویی در خواب است و این دوجوان تئاتر بازی میکنند.اما نه! آنها با مورس با فردین حرف زدند. از گروهای چپ بودند.از هیچ چیز هراسی نداشتند. مرگ رابه ریشخند گرفته بودند... کارخانه مرگ، راه انداخته بودند و هیچ چیز جلو دارشان نبود. فردین بیچاره را برده بودند که اینها را بشنود. و دلش خالی شود و بترسد و به آنچه که آنها می خواهند یعنی انزجار تن دهد. بشنود و در بازگشت به اطلاع بندیان برساند که چی در انتظارشان است.
مجتبی حلوایی دوباره سوال های دادگاه صحرایی برای نماز را پرسید:
نام: عفت ماهباز
نام پدر: سید عیسی
مسلمان هستی؟ پدر و مادرم مسلمانند.
اتهام: فداییان خلق ایران، «اکثریت»
سازمانت را قبول داری؟ بله
نماز میخوانی؟ نه
حلوایی با تاکیدی خاص گفت: خوب عفت ماهباز بخواب!
و با دستش تقریبا مرا بهطرف نیمکت چوبی مدرسهایی هول داد...
زوزهی شلاق با صدای شوم آهنگران هماهنگ بود و او به کربلا میرفت و من به مدرسه فکر میکردم و با هر ضربه کابل روی نیمکت مدرسه جابهجا میشدم درد در سراسر تنم پیچید. صدای زوزهی شلاق و صدای آهنگران و فوج پرواز کلاغان و تیکتاک ساعت دانشگاه و صدای گاری دستی در راهرو که غذا میبرد، در گوشم میپیچید.
نف ربعدی سهیلا درویشکهن بود و انتظار پایان ضربهها بر تن او، که انگار ب اهمان ضرب و شتم به من میخورد و درد... و دیگری که نمیدانم کی بود. نادین بود یا مهتاب...
ما ٨۰ نفر زن زندانی بودیم که تا آخرین روزها در زندان ماندیم و هنوز حاضر نبودیم انزجار بدهیم. شاید زندانبانان...
بوی بهار بود و بوی عید و هوای تازه خود شوری در ما برانگیخت. در حالیکه لباس تازه تمیز بر تن داشتم. در حیاط میدویدم، به یاد برادرم علی بودم و به یاد همهی آنهایی که دیگر نبودند و دور آن حیاط میدویدند. رو به توچال و دماوند ایستادم. آرزو کردم به آنجا بروم. عهد بستم که فراموششان نکنم... عدهایی از زندانیان در حیاط سرود خواندند و بعضی خرک بازی میکردند. صدای زیبا و رسای فضیلت علامه (مجاهد) میآمد. از دور نگاهش کردم. نگاه ما بهم گره خورد. او لحظهای مکث کرد...
|