شاعر کُشی


خسرو باقرپور


• در زمهریر اسطوره و افسانه
آزمون آتش کیکاووس
گریزگاه سودابه از آغوش خیال سیاوش بود
و ابراهیم نیز
در کنج عافیت خیال سامیان
از شعله های سوسن و سنبل گریخت ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۴ خرداد ۱٣٨۹ -  ۱۴ ژوئن ۲۰۱۰



برای سیاوش کسرایی که "فرود" ی نداشت

         
"رهایم کن!" می گویم
دست بدار از دامانم
مرا به حال خودم بگذار
که این "حال خود"
رمز این،
همین است که
                         بمانم

دست بدار از من
چه می خواهی از من؟
تو به راه خودت برو
مرا نیز
برای خود،
برای خدا
          بگذار به راه خود بروم

شوریده از شعفی که جنس جنون است
دستم را می گیری
همراه مردم
به خیابانم می کشانی
می گویم رها کن دستم را
چه می خواهی از من؟
دستم را شکستی،
رها کن دستم را
مرا به حال خودم بگذار

می کشانی مرا به خیابان
با پیراهنی به سفیدی ی پاکی
هوا می کنی این پیراهن را
و روحی به سرخی خون
پرچم می کنی این روح را
و روانی آبی
پریشان می کنی این روان را
زیر پا می اندازی اش
بیرون می کشی ام از خود
می کُشی ام در خود
آنوقت،
با مردم،
       می کشانی ام به خیابان
آنجا
با هیمه ی سرابت
آتشم می زنی

باز می گردانی ام
اما سیاه
جسدم را باز می گردانی
سیاه
جسدی سیاه
سوخته
سرشکسته و دلشکسته
حالا کو سیاوشی که شناسایی ام کند؟۱
کو؟

در زمهریر اسطوره و افسانه
آزمون آتش کیکاووس
گریزگاه سودابه از آغوش خیال سیاوش بود

و ابراهیم نیز
در کنج عافیت خیال سامیان
از شعله های سوسن و سنبل گریخت

مرا تو اما سوخته ای
                   در کوره ی گدازان صفحه اول
به دارم کشیده ای
                   بر ستون شاعران سوخته
رهایم کرده ای
                   در خیابان خلوت پشت جلد

تو کشته ای مرا
(شاعر کشی که شاخ و دم ندارد)

پیراهنم آلوده و چرک است
به نکبت می آلایی ام
خارم می کنی
خفیف می شوم
به گاهی که
       با مردم به خیابانم می کشانی و
       با امام به خانه ام باز می گردانی
تو می کشی مرا
(شاعر کشی که فقط کار حاکم نیست)


۱ جنازه ی محمد مختاری را پسرش سیاوش در پزشکی ی قانونی شناسایی کرد.