یادداشـت های شـــــبانه. (بخش۴۲)


ابراهیم هرندی


• اگر انگاره "زباله دانِ تاریخ"، جایگاهِ جغرافیایی داشته باشد، آن جایگاه باید خاورمیانه باشد، زیرا که در نیم سده گذشته، ده ها گروه و گرایش و جنبش و نهضتِ شورشی که ریشه در اندیشه های واپسگرای هزاره های کهن دارند، از خاورمیانه سربرآورده اند. اخوان المسلمین، فدائیان اسلام، حزب الله، طالبان، القاعده، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۴ تير ۱٣۹٣ -  ۱۵ ژوئيه ۲۰۱۴


 
۲٣۹. زبـاله دانِ تاریخ

اگر انگاره "زباله دانِ تاریخ"، جایگاهِ جغرافیایی داشته باشد، آن جایگاه باید خاورمیانه باشد، زیرا که در نیم سده گذشته، ده ها گروه و گرایش و جنبش و نهضتِ شورشی که ریشه در اندیشه های واپسگرای هزاره های کهن دارند، از خاورمیانه سربرآورده اند. اخوان المسلمین، فدائیان اسلام، حزب الله، طالبان، القاعده، مهدویون، الشباب، جهادیون، المهاجرون، داعش و گونه های چندی از مجاهدین و مجاهدون در کشورهای ایران و افغانستان و مصر و سومالی، سودان و عربستان. آرمان همه این گروه ها، باز پس زدن همه دستاوردهای انسان و بازگشت و بازگرداندن وی به جهان خشونت بارِ روزگاران کهن گذشته است.   

البته در این راستا، نقش نفت را در پیدایش این گروه ها و میدان دادن به آن ها نادیده نباید گرفت. در همه کشورهای جهان، افراد و گروه های آتشین خوی و ویرانگر و بُریده و رمیده از دایره خِرَد و منطق و بُرهان جود دارند و همین که زمینه تاریخی و اجتماعی بروزشان فرا رسد، وارد میدان ِ کارزار می شوند. اما پرسش اساسی این است که چرا مجموعه شرایط تاریخی و اجتماعی در خاورمیانه، تنها این افراد و گروه ها را میدان می دهد؟

راستی، آنان که تاریخ را روند تکامل انسان و جهان می پندارند، کجایند؟ چرا کسی از آن ها درباره آنچه امروز در لبنان و مصر و ایران و عراق و سودان و سومالی و سوریه می گذرد، چیزی نمی گوید؟ کجا شد آن تاریخ فردا سازی که قرار بود ما به آرمانشهر انسانی برساند؟ هـــان؟

***

۲۴۰سرمایه داری ِ شرقی

شیوه ساخت و پرداخت و فروش دستاوردهای اقتصادی برخی از کشورهای آسیایی مانند چین، روسیه، هند، سنگاپور و اندونزی، پیرو فرهنگ اقتصادی و بازرگانی نوینی ‏ست که با بررسی آن می‏ توان گفت که درآن پاره از جهان پدیده تازه‏ ای بنام "سرمایه ‏داری شرقی" شکل گرفته است. این گونه‏ ی تازه سرمایه داری تنها ویژه کشورهای آسیایی نیست و من تنها در برابر "سرمایه‏ داری غربی" که خاستگاه آن اروپای غربی ‏ست، آن را با این نام می خوانم. مرادم این است که با این برابر نهی، نشان دهم که گونه تازه‏ ای از سرمایه داری دارد در جهان شکل می ‏گیرد که سرمایه داری دولتی نیست و یژگی‏ های سرمایه داری غربی را نیز ندارد. این گونه ی تازه سرمایه داری اگر بماند، می ‏رود تا جهان را در چند دهه آینده، دستخوش بزرگترین دگرگونی ‏های اجتماعی و فرهنگی کند.

سرمایه ‏داری غربی، در بسترفرهنگ دموکراسی لُیبرالی شکل گرفته است. از اینرو سرمایه داری غربی با دموکراسی و حقوق بشر سر ستیز ندارد. البته این سخن به معنای آن نیست که سرمایه ‏داران غربی دل خوشی از دموکراسی و حقوق بشر دارند، بلکه می‏ خواهم بگویم که ناگزیر از پذیرش این مفاهیم و بازتاب ‏های آن هاهستند. این چگونگی سبب شده است که گروه ‏های دور از دایره قدرت، مانند؛ کارگران، زنان، کودکان، ناتوانان، مهاجران، پناهندگاه و کوچندگان، در کشورهایی که به شیوه دموکراسی غربی اداره می ‏شوند، بتوانند از راه ‏های قانونی، روزی و روزگار خود را اندکی بهبود بخشند. چنین است که در کشورهای دموکراتیک، کاربرد حق رای و راهبردهای قانونی، هماره اهرم ‏هایی در دست بینوایان و ناداران است تا جلوی خودکامگی سرمایه‏ داران تمام خواه گرفته شود. از اینرو، در میدان مبارزه با سرمایه داری غربی، هماره روزنه امیدی باز است.

سرمایه ‏داری شرقی نه تنها با گفتمان ‏هایی چون؛ دموکراسی و حقوق بشر بیگانه است، بلکه با آن ‏ها سر ستیز دارد. این سرمایه داری هیچ گونه بار اخلاقی و اجتماعی ندارد و دیو یک چشمی را می‏ ماند که تنها هدفش چنگ‏ اندازی بر بازارهای جهان در راستای سود بیشتر است. سرمایه داری شرقی، نه در برابر انسان تعهدی دارد و نه در برابر زیستبوم او. این شیوه تولید در بیشتر کشورهایی که شکل گرفته است، بنیادی نطامی - امنیتی دارد و اقتصاد را در دست اندک گروهی خودی ِ بی فرهنگ، بی آرمان و بی وجدان می گذارد. سرمایه ‏داری شرقی، سرمایه ‏داری دولتی به گونه‏ ای که در در گذشته در اروپای شرقی وجود داشت، نیست، اما از بازوی نظامی حکومت بهره برداری ابزاری می‏ کند. در هرجای جهان که تاکنون این شیوه اداره اقتصادی پدید آمده است، در اندک زمانی، سرمایه‏ های ملی به شیوه شگفتی برباد رفته ‏است و به فهرست دارایی خودی ‏ها افزوده شده است. این چگونگی را کشورهای چین، روسیه، هندوستان، مصر و.... چرا راه دور برویم، در ایران خودمان نیز می ‏توان دید.

بله، سرمایه داری شرقی از دیدگاه تاریخی و فرهنگی بس وحشی‏ تر، انسان ستیزتر و زیانمندتر از گونه غربی آن است. اقتصاد کشورهایی که با این شیوه اداره می ‏شوند، هیچ روزنه امیدی برای آینده باز نمی ‏گذارد زیرا که نه انسان در فرهنگ آن هیچ جایی دارد و نه هیچ راه چاره ‏ای.

***

۲۴۱. ادبیات مدرن با خِرَد و دانش سرِ ستیز ندارد.

در گذشته ادبیات و دین را حوزه عاطفه و دل می پنداشتند و فلسفه و دانش را حوزه عقل. در ادبیات کهن، اندیشمندان و آنانی که در پی شناختن حقیقت از راه پژوهش و بررسی خِرَدمدار هستند، نکوهیده شده اند. بیت های زیر، نمونه هایی از این چگونگی ست:

کسی کو عقل دوراندیش دارد
بسی سرگشتگی در پیش دارد
ز دوراندیشی عقل فضولی
یکی شد فلسفی دیگر حلولی
خرد را نیست تاب نور آن روی
برو از بهر او چشم دگر جوی
رها کن عقل را با حق همی باش
که تاب خور ندارد چشم خفاش


عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

گرد دیوانگان عشق مگرد
که به عقل عقیله مشهوری

خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی

نیست از عاشق کسی دیوانه تر
عقل از سودای او کور است و کر

ما جنون واحد لی فی الشجون
بل جنون فی جنون فی جنون

عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگ و از فرزانگی
چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بگسلد صد لنگر از دیوانگی

عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله‌ام کفی

دل منور کن به انوار جلی
چند باشی کاسه لیسِ بوعلی

ادبیات کلاسیک ما پُر از نمونه های این چنینی ست. اما ادبیات مدرن، ریشه در چشم اندازِ دوران روشنگری دارد و با دانش مدرن، سر ستیز ندارد. البته در ادبیات فارسی امروز نیز هستند کسانی که به پیروی از گذشتکان، همچنان از علم و عقل و منطق با طعن و لعن یاد می کنند. اما مراد ِمن در اینجا شاعران و نویسندگانی ست که فرزندان زمان خویشتن هستند و با نگرش مدرن به هستی آشنایند.

***

۲۴۲. ازِ کهنه و نو

در کشورهای پیرامونی، که پس از انقلاب صنعتی اروپا بناگزیر به جهانی دیگر دیگر پرتاب شده اند، ستیزِ فرهنگ سازِ کهنه و نو معنای تازه ای یافته است. تا بیش از این انقلاب و واتاب همه جانبه و جهانگیر ارزش ها و روش ها و منش های آن، زایش فرهنگی در هر سرزمین از برخورد ایده ها و اندیشه های کهنه و نو، یعنی سنّت و بدعت پدید می آمد. برای نمونه، اگر در سرزمینی، که به اقتضای سّنت، سالمندان نوع لباسِ جوانان و شیوه پوشیدن آن را برای آنان برمی گزیدند، برخی از جوانان از این سنّت سرباز می زدند و خود نوع و شیوه پوشش خود را بر می گزیدند، این بدعت تا چندی جدالی میان سالمندان و جوانان بر می انگیخت که پایانداد ِ آن آداب اجتماعی تازه ای می توانست باشد که چیزی از سنّت و بدعت در خود داشته باشد. یعنی که جنگ پیران و جوانان بجایی می رسید که ناگزیر از پایان یافتن می بود و همگان برآن می شدند که جوانان را در گزینش پوشش آزاد بگذارند و تنها به راهنمایی کردن آنان بسنده کنند. این گونه، سنّت و بدعت، توقع و رفتار اجتماعی تازه ای را پدید می آورد. البته این چگونگی همیشه و در همه جا چنین پایانی نداشت. گاه سنّت گرایان، بر بدعت گذاران چیره می شدند و آنان را خاموش می کردند و گاه واروی این چگونگی روی می داد. بسیاری از جنگ های درونی در جهان، ریشه در ستیزِ سنّت و بدعت داشته است.

پس از انقلاب صنعتی اروپا و آغاز جهانگشایی فرهنگ غربی که اکنون همه جا را گرفته است و جغرافیای زمین و ذهنیت مردم را نیز دگرگون کرده است، پروسه فرهنگ سازی، یعنی نوسازی رفتارها و کردارهای اجتماعی از راه ستیزِ سنّت ها با بدعت های بومی، شکل دیگری بخود گرفته است. اکنون در همه کشورها در میان همه قوم ها و قبیله ها، ستیزِ سنت با ارزش ها و شیوه زندگی غربی در کار است. این چگونگی در کشورهای اسلامی، بویژه ایران بسیار پرنماتر از بسیاری از جاهای دیگر است. اکنون بخشِ بزرگی از اخبارِ ایران، گزارش ستیز کهنه و نو است که در هر خانه و کارخانه و اداره و کوی و برزن در جریان است. در این ستیز، ارزش ها، راه ها، روش ها، منش ها، ایده ها و اندیشه های مدرن با سنّت های بومی گلاویز می شوند تا هویت و فرهنگ و جایگاه ما در جهان را بازتعریف کنند. هرچه در این جنگ جهانی فرهنگی، کشوری حکومتی سخت گیرتر باشد، این ستیز سیاسی تر و خشونتبارتر خواهد بود.

***

۲۴٣. شعر

روشنای‌ سایه‌ سای‌ آرمان‌ هایت‌
خطی‌ از خورشید تا فرداست‌

روشن‌ باش‌
روشن‌ باش‌

رویاهات‌
مایه‌ دلگرمی‌ِ هر تشنه‌ دریاست‌

}تا بدارد آتش‌ از طوفان‌،
شعله‌ را در جام‌ِ جان‌ِ خویش‌ می‌ دارد{

ای‌ چراغ‌ِ روشن‌ِ اندیشه‌ ات‌
هنگامه‌ هستی‌
آسمان‌ در دست‌ های‌ توست‌
و جهان‌ نام‌ تو را
در کهکشان‌ های‌ دگر
تکرار خواهد کرد

روشن‌ باش‌
روشن‌ باش‌

تا بیفروزد
بگیرد
تا بسوزاند
جهان‌ را عشق‌

روشن‌ باش‌
روشن‌ باش