چکامه ی ایمان وانسان


اسماعیل خویی


• بس که ضجّه ی مردُمان تا آسمان ها بر شده ست،
نر خداشان گوییا زین های و هوها کر شده ست:

ورنه، چون می نشنود این ضجّه ها را کز زمین،
بی گمان، بر بالِ پژواک، آسمان گستر شده ست؟! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱ مهر ۱٣۹٣ -  ۲٣ سپتامبر ۲۰۱۴


بس که ضجّه ی مردُمان تا آسمان ها بر شده ست،

نر خداشان گوییا زین های وهوها کر شده ست:

ورنه، چون می نشنود این ضجّه ها را کز زمین،

بی گمان، بر بالِ پژواک، آسمان گستر شده ست؟!

اخگری آیا ز دوزخ ناگهان بیرون پرید،

وین جهان، چون جنگلی ، سوزان از آن اخگر شده ست؟!

یا که کور آمد ز برقِ این حقیقت نر خدا

که ش، ز غفلت ، پیشتر ز آخر زمان، محشر شده ست؟!

یا که شیطان غفلتِ این گرگِ پیرِ عرش دید،

وین زمان فرمانروای گیتی این جانور شده ست؟!

یا چنان کرده ست پیری ناتوان جبّار را،

کاو توانِ کارش از هر مُرده ای کمتر شده ست؟!

با زنان کاو از نخستین روز بی مهری نمود،

نیز با مردان هم آیا دشمنی کین ور شده ست؟!

یا که نافرمانی ی انسان چنان اش خسته کرد،

کاو، دگر، ابلیس را خود نیز فرمانبر شده ست؟!

یا که گیتی گشت خود گردان و آمد آشکار

کاو خدا پرورد هم گر بوده، خود پرور شده ست؟!

اینچنین مسکین خدایی،گفت خواهد، مُرده به

هر که اندیشیدنِ او را خِرَد رهبر شده ست.

زآن که می بیند که انسان وجهان ، آزادوار،

فعل های خویش را، هر یک، خوداو مصدر شده ست.

هر که او دریافت این را، در می یابد، بی گمان،

کاو، چو انتر، قرن ها، در کارِ دین، منتر شده ست:

زآن که بیند کاو مسلمان یا مسیحی یا که گبر،

هر کدامین شد، به تقلید از پدر مادر شده ست.

و، به هرباری که در ایمانِ خود وابنگرد،

شکِ او، بیند، چو پرسش هایش، افزون تر شده ست.

از چه رو زن نیست، پرسد، آفرینگارِ جهان؟!

و چرا مرد است هر کاو را پیام آور شده ست؟!

وزچه رو، در چنبرِ تقلیدِ بی چون وچرا،

آدمی، کز پشتِ میمون بوده است، انتر شده ست؟!

چون توان،با نامِ "محشر"، داشت روزی کاندر آن

این جهان برجاست نوز، امّا زمان آخر شده ست؟!

روزِ چندین ساله ی دوزخ گُدازی کاندر آن

آفتاب از باختر طالع ، نه از خاور ، شده ست؟!

مانده پا برجا زمین، وآن هم به چندین "میخِ کوه"؟!

وآدم آیا از "لجن" دارنده ی پیکر شده ست؟!

ذاتِ انسان ، یکسر،آیا آمده ست از خاک وبس؟!

گوهرِ شیطان، ولی ، یک پارچه، آذر شده ست؟!

و خدا در هفت روز این عالم از هیچ آفرید؟!

ای شگفت!افسانه ای چونین چرا باور شده ست؟!

آفرینشگر به گوهر گر که باشد نیکِ ناب،

پس، چرا شیطانِ او، زین گونه، بد گوهر شده ست؟!

ور جهانِ آدمی را آفرید این نیکِ ناب

این همه بد از کجا، زین سان، جهان گستر شده ست؟!

شرِ ناب او را برون راند از جهانِ آدمی؟!

یا بدل، خود، نیکِ ناب اکنون به نابِ شر شده ست؟!

گر که دین برنامه ای از بهرِ بهروزی ست، پس،

از چه رو بازیچه ی مُشتی تباهیگر شده ست؟!

دین چرا مانَد همیشه آن که می بود از نخست،

در جهانی که دمادم دیگر ودیگر شده ست؟!

راست اش این است کانسان، دم به دم، با آزمون،

هستی ی خود را و گیتی را شناساتر شده ست.

از خیال اندیشِ خامی تا خرد ورزی هژیر:

آدمی چونان که باید بودن اش، بنگر!شده ست.

چشمِ دل بسته ست وبیند در جهان با چشمِ سر:

تن همه دل بود، وینک جملگی تن سر شده ست.

عشق هم ورزد ، ولی با آشنای جانِ خویش:

واینچنین اش یار هم، در زندگی ، یاور شده ست.

آسمان، دیگر،برایش، پهنه ی اوهام نیست:

زآن که اکنون صنعت او را بال وفن شهپر شده ست.

روزگاری ، بود ماهیگیرِ دریاهای خاک؛

این زمان، در آسمان، صیّادِ بس اختر شده ست.

آسمان ، که ش روزگاری بود عرشِ کبریا،

این زمان، او را گُمایی بی در و پیکر شده ست.

روزگاری،در پیِ آهو، به جنگل می دوید؛

صید گاه اش، این زمان، افلاک سرتاسر شده ست.

حالیا،او از زمین، همچون پلنگی بالدار،

بر جهیده ست و ز مه پرّان سوی اختر شده ست.

ماه واختر ایستگاهی بینِ راه اش بیش نیست:

باش تا بینی که او تا کهکشان ها بر شده ست.

هر چه او را آزمون بر دانش افزوده ست بیش،

اعتقادِ او به دین ها کمتر وکمتر شده ست.

دانشِ امروز دینِ مردُم آزاده است:

عُمرِ دین، چون دانشِ عصرِ شبانی، سر شده ست.

حافظِ ما داوری ها را به یزدان می سپُرد:

این زمان، خود آدمی بر خویشتن داور شده ست.

غُصّه ی اخلاق را هم، در نبودِ دین، مخور:

کآدمی دارای ارزش های والاتر شده ست:

ارزش آزادی، مساوات است وداد و این سه را

خواستن شان در ضمیرِ آدمی مُضمَر شده ست.

از دلِ هر دین نمی زاید مگر خودکامگی:

وآدمی آزاده ای بینا وخود باور شده ست.

وین یگانه پادشاهِ سرنوشتِ خویش را،

عشق وزیبایی و فرهنگ وهنر افسر شده ست.



چهارم اردیبهشت ۱٣۹٣،

بیدرکجای لندن