هذیان


خسرو باقرپور


• زبان بستم
و عُمر در اندوهی لال گذشت.
با تکه ای نان سیر شدم
و با نگاهِ غم اندودت،
سیر گریستم. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۶ خرداد ۱٣۹۵ -  ۲۶ می ۲۰۱۶



 زبان بستم
و عُمر در اندوهی لال گذشت.
با تکه ای نان سیر شدم
و با نگاهِ غم اندودت،
سیر گریستم.
تو را با باران یافته بودم
در آسمان مه آلودی که گرگ از سر تقصیرِ بَرّه گذشته بود
و تو نیمه جان در آغوش من می لرزیدی.
حالا، تو در آغوشِ قصاب می خندی
و خونِ بی امان از گلوی من می رود.


اسن. آخر اردیبهشت ۱٣۹۵
*تصویر متن: Juan Miro