از ژرفای تیره ی چشمانِ تو… خسرو باقرپور

اندوه از ژرفای تیره ی چشمانِ تو می آید،
به اعماق می کشاندم،
به گاهی که
بندِ دل ام دیگر؛
توانِ این همه آه ندارد.
 
اندوه؛ دریاست گاهی!
به گاهی که
ملوانی خسته؛
در طوفانِ چشمانت می میرد
و نعشِ اتّفاق در ساحلِ تو می افتد.
 
اندوه؛ صحراست گاهی!
و راهِ نفس را می بندد در آوازِ دشتی ی من
و نگاهِ خیره ی آهو می شود در چشمِ بی قرارِ تو
به گاهی که
لحظه ی شلیک؛
از انفجارِ گریختن پیش می افتد
و درکِ آتش و باروت؛
آیینه ی نمناک و ماتِ آسمان می شود.
 
توانِ خشکاندنِ دریا ندارم؛
خندیدن به من بیاموز.
اندوهِ صحرا را تاب نمی توانم آورد؛
آواز به من بیاموز.

 
 
تصویر متن: Franz Marc, Reh im Klostergarten, 1912

بيشتر بخوانید:  پستان هایش!... چند هایکو از خسرو باقرپور

https://akhbar-rooz.com/?p=24429 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها