امیر پرویز پویان – سه روایت از فرج سرکوهی، اشرف دهقانی و باقر پرهام

امير پرويز پويان اگر سوم خرداد سال 50 در جريان درگيری با ماموران امنيتی حکومت پهلوی کشته نمی شد حالا شاهد پنجاه سالگی جستار خود "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا" بود

امیر پرویز پویان اگر سوم خرداد سال ۵۰ در جریان درگیری با ماموران امنیتی حکومت پهلوی کشته نمی شد حالا شاهد پنجاه سالگی جستار خود “ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا” بود. پویان در بهار ۴۹ مقاله ی رد تئوری بقا را نوشت و این نوشته چنان جایگاهی در جنبش مبارزاتی به ویژه چپ ایران پیدا کرد که هر اشاره ای به عنوان آن با حس حضور زنده ی پویان همراه است. پویان مبارز و روشنفکر انقلابی، اهل اندیشه و قلم بود و سلاح در نگاه او ابزاری بود برای شکستن سکوت گورستانی  که شاه به زور سرنیزه و استبداد خشن برکشور حاکم کرده بود. پویان و همرزمانش می خواستند با تلاش خود و تحرک “موتور کوچک”، “موتور بزرگ” جامعه را به حرکت در بیاورند؛ پویان را مثل بسیاری از مبارزانی که در راه آزادی مردم جانفشانی کردند، عمله ی استبداد کشتند اما با حذف فیزیکی مبارزان نتوانستند مانع از به راه افتادن چرخ انقلاب بشوند. در سه مقاله ای که در این مجموعه آورده ایم فرج سرکوهی، اشرف دهقانی و باقر پرهام هریک از نگاه خود به اندیشه و عمل پویان پرداخته اند. قطعاتی برای نقش زدن تصویری نزدیک به آنچه که پویان بود. داستان استحاله نیز به قلم خود امیر پرویز پویان است که در آبان سال ۴۵ تحریر کرده است.

****

امیر پرویز پویان؛ روشنفکری انقلابی که ناخوانده ماند

فرج سرکوهی

“تاریخ توالی فصول نیست. توالی چشم اندازهای بی بازگشت است.” امیرپرویز پویان، گفت ‌و گویی میانِ سیمون لامارته و آمانوئل آرتری

“چگونه بودن را دانستن، از آگاهی به چرا بودن برمی خیزد.” امیرپرویز پویان،آرش ویژه صمد بهرنگی

فرح سرکوهی

امیرپرویز پویان، از نظریه پردازان نخستین دوره حیات فکری سازمان فدایی، در مقاله ای که در مجله آرش، ویژه صمد نوشت، تصویری زنده از رفیق درگذشته خود نقاشی می کند اما بیش از آن شاخصه های “روشنفکر انقلابی”، پیشاهنگی که خودآگاهی را به توده و آگاهی را به جنبش خود به خودی منتقل می کند و شاخصه های ترکیب مطلوب آگاهی و عمل را از منظر خود به دست می دهد:

“می خواند، می رفت، می کوشید، می دوید، می دید، تجربه می کرد، می شناخت. از آن گروه معدودی بود که خواندن را با دیدن و تجربه کردن پیوند می دهند. نه شناخت و تجربه دیگر رهروان را آیه ای از سوی خداوندگار می دانست و نه با کج اندیشی اعتبار آن را به هیچ می گرفت …اعتقادی استوار داشت به اینکه نظر ما تنها در همراهی با شناختن عینی به نیرویی سازنده بدل می شود.”

از منظر پویان، پرسش، تردید، نوجویی، تجربه و تن زدن از پذیرش جزمیات مکتبی و مفاهیم ازپیشی و پیوند آگاهی و عمل شاخصه های روشنفکری است.

بینش و جهان بینی التقاطی فدائیان، الگوی متفاوت با اصل

در اواخر دهه ۳۰ و در دو دهه چهل و پنجاه مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین اوج گرفت و شیوه های شکست خورده کلاسیک مبارزه را، همراه با احزاب چپ سنتی آن روزگار که مدافعان این شیوه ها بودند، به حاشیه راند.

اما مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین نه فقط “شکل” یا “شیوه”ای نو در مبارزه که حامل “بینشی نو” در مارکسیسم نیز بود که به “چپ نو” شهره شد.

ریشه های فکری “چپ نو” از “مکتب انتقادی فرانکفورت” و چند نحله دیگر در چپ غیرروسی اروپا و نیز از آثار تئوریکی متاثر بود که بر تجربه مبارزه در برخی کشورهای آمریکای لاتین شکل گرفته بود.

چپ نو روایت روسی و چینی مارکسیسم، دو روایت غالب در آن روزگار، دگم گرایی و ذهن گرایی چپ سنتی و تحلیل های نامنتاسب و کلیشه ای رایج از نظام جهانی و ساختار جوامع غیرصنعتی آن دوران را نقد و نفی کرد و بینش و چشم اندازهای تازه ای ارائه داد که به بستری هموار برای ارتقاء تئوری انقلابی و استراتژی های تازه در مبارزه بدل شدند.

مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین و برخی مفاهیم و آثار نظری برآمده از آن، از الگوهای نخستین دوره فکری فداییان بود، اما این جنیش در مهد خود نه فقط “شکلی” از مبارزه در موقعیت استبدادی یا تاکتیکی و ابزاری برای

“تبلیغ” که “انقلاب»” در “تئوری انقلاب” و انقلاب در جهان نگری چپ نیز بود و عنوان کتاب رژی دبره، “انقلاب در انقلاب” نیز بر همین معنا دلالت می کند.

از منظر تاریخی، گرایش عمده چپ در آمریکای لاتین، برخلاف ایران، بر بسترهایی جز مارکسیسم روسی شکل گرفته بود.

چپ نو این منطقه نیز با نقد و نفی احکام جزمی و کلیشه ای چپ سنتی، با نفی “سوسیالیسم” روسی و چینی، با تاکید بر چپ مستقل و استقلال فکری، مفاهیم، تحلیل ها و چشم اندازهای تازه ای را در بینش، شیوه اندیشه و تئوری انقلاب خلق کرد.

چپ ایران در نخستین جوانه های خود در نسبت نزدیک فکری و عملی با چپ روسی پدید آمده و در سایه جهان نگری حزب توده، ذهنیتی گرته برداری شده از چپ سنتی روسی رشد کرد.

مبارزه مسلحانه در ایران با نقد نظری حزب توده و نقد برخی مفاهیم چپ سنتی آغاز شد، اما این جنبش، به دلایل گوناگون، از جمله عقب ماندگی نظری چپ ایران نسبت به چپ آمریکای لاتین و فقر فلسفی و نظری در ایران، بر بستر “التقاطی” از شیوه، مفاهیم و بینش چپ نو و چپ سنتی و بر “تلفیقی” ناهمگن از مفاهیم نو برآمده از تفکر مستقل نقاد و مفاهیم جزمی و کلیشه ای برآمده از متون کلاسیک شکل گرفت.

روی جلد جزو ضرورت مبارزه مسلحانه به قلم پویان

نوشته های مسعوداحمدزاده و امیرپرویزپویان، که نخستین نظریه پردازان سازمان فدایی و جنبش مبارزه مسلحانه بودند، جزوه “آنچه یک انقلابی باید بداند”، که برخی آن را به علی اکبر صفایی فراهانی و برخی به بیژن جزنی نسبت می دهند، و نوشته های جزنی بر تلفیق ناهمخوان عناصر فکری و مفاهیم چپ نو و چپ سنتی و جهان نگری التقاطی بنا شده اند.

اما نسبت عناصر ناهمخوان در نوشته های این سه تن و نسبت نزدیکی و دوری نظری آنان با چپ سنتی متفاوت است و در این میان بینش، جهان نگری، شیوه اندیشه، کارنامه، شخصیت فکری و فرهنگی، ذهنیت و منش فکری امیر پرویز پویان، از دیگر نظریه پردازان سازمان فدایی به چپ نو نزدیک تر است.

در نوشته های پویان وزن بینش چپ نو سنگین تر است، هر چند او نیز در برخی رگه ها در فضای چپ سنتی می اندیشد.

استثنائی که قاعده را اثبات نمی کند

اعتقاد به مبارزه مسلحانه چون استراتژی و تاکیتک، نفی رادیکال حزب توده و قطب های چپ سنتی آن روزگار(اتحاد شوروی سابق و چین) پویان و احمدزاده را در یک سو و جزنی (و احیانا فراهانی) را در سویی دیگر قرار می دهند، اما آن گاه که پای شیوه اندیشه و بینش در کار است، احمدزاده به جزنی نزدیک تر و پویان از این دو دورتر است.

پذیرش احکام اتوریته های مارکسیسم، یعنی مارکس، انگلس، لنین و برای برخی استالین و مائو، چون احکامی مطلق، فراتاریخی و ضرورتا درست، چون احکام ازپیشی که شناخت باید درستی خود را در انطباق با آنان اثبات کند، از شاخصه های چپ سنتی ایران به ویژه از دهه سی به بعد بود.

این احکام که از متن اصلی و از موقعیت تاریخی صدور خود جدا شده و به صورت جمله ها یا پاراگراف هایی مجرد و مستقل در کتاب های آموزشی چاپ حزب کمونیست روسی ارائه می شدند، به صورت “نقل قول” در متون نظری ظاهر شده و نقش برهان قاطع را بازی می کردند.

مسعوداحمدزاده و امیرپرویز پویان، به عنوان نخستین نظریه پردازان سازمان فدایی و جنبش مبارزه مسلحانه، کوشیدند تا در عالم نظر از شیوه اندیشه چپ سنتی بگذرند و در مواردی نیز چون جایگزینی نقد سلاح به جای اسلحه نقد، جایگزینی گروه پیشاهنگ به جای حزب انقلابی، شناخت نسبی گذار ایران از جامعه ای “نیمه فئودال” به “سرمایه داری وابسته” و نفی سوسیالیستی بودن نظام حاکم بر شوروی سابق موفق شدند

چپ سنتی از جمله حزب توده، که شوروری سابق را “سوسیالیست واقعا موجود” و “ستاد زحمتکشان جهان” می دانستند، مائویئست ها، که حزب کمونیست را تکامل دهنده مارکسیسم می دانستند، احکام و نظریات حزب کمونیست شوروی سابق یا مائو را نیز با ارزشی همسنگ، به مرتبت احکام اتوریته های کلاسیک ارتقاء داده بودند.

این جزم گرایی، که شناخت را نه حاصل عمل و تجربه و عقل نقاد، که منتجه احکام ازپیشی می پنداشت، تا جایی گسترده بود که حتی بر نخستین تلاش های نظری سازمان فداییان نیز اثر نهاد و به گفته مسعود احمدزاده در جزوه “مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک” اینان نیز نظریات ارائه شده در کتاب “انقلاب در انقلاب” رژی دبره را نخستین بار به این دلیل رد کردند که با احکام ازپیشی همخوان نبود.

مسعوداحمدزاده و امیرپرویز پویان، به عنوان نخستین نظریه پردازان سازمان فدایی و جنبش مبارزه مسلحانه، کوشیدند تا در عالم نظر از شیوه اندیشه چپ سنتی بگذرند و در مواردی نیز چون جایگزینی نقد سلاح به جای اسلحه نقد، جایگزینی گروه پیشاهنگ به جای حزب انقلابی، شناخت نسبی گذار ایران از جامعه ای “نیمه فئودال” به “سرمایه داری وابسته” و نفی سوسیالیستی بودن نظام حاکم بر شوروی سابق موفق شدند.

پویان و احمدزاده در مباحثی چون نقش کارساز مبارزه مسلحانه در رابطه روشنفکر با توده، پیشاهنگ با طبقه، آگاهی با روان شناسی جمعی و خودآگاهی با جنبش خود به خودی و نقش محوری مبارزه مسلحانه در شکستن سد استبداد و بردن آگاهی به میان توده ها نیز برداشتی نزدیک به هم داشتند، اما این دو در شیوه نگاه و اندیشه، در بینش و منظری که آدمی از آن به جهان می نگرد و در لحن و زبان تفاوت هایی داشتند که نادیده ماند.

مقایسه ساختار و شیوه نگارش جزوه “مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکیتک” احمدزاده با جزوه “رد تئوری بقا” و دیگر نوشته های پویان، تفاوت این دو را نشان می دهد.

احمدزاده حتی برای اثبات نظریات نو خود به کتاب “چه باید کرد” لنین و دیگر متون اتوریته های کلاسیک استناد کرده و می کوشد تا انطباق نظریات خود را با روح و محتوا، و نه لزوما شکل این احکام اثبات کند.

پویان در نوشته های خود از داده های عینی مشخص آغاز کرده و به اتوریته ها استناد نمی کند، هر چند با اشاراتی موجز شناخت خود را از این متون نشان می دهد.

احمد زاده و جزنی ساختار جامعه ایران روزگار خود و “مرحله انقلاب” را با چند مفهوم کلیدی رایج در چپ سنتی از جمله “مرگ بورژوازی ملی، حاکمیت بورژوازی کمپرادور و وابستگی ایران به امپریالیسم” و نقش کلیدی “طبقه کارگر”، “جبهه ضد امپریالیستی” یا “جبهه ضد دیکتاتوری” تحلیل می کنند.

جنبش چپ نو در آن روزگار از این مفاهیم برگذشته و الگوی “مرکز و کشورهای پیرامونی” را برای توضیح ساختار جهان سرمایه داری تدوین و تحلیل های تازه ای چون تحلیل های “پل سوئیزی” از مرحله جدید سرمایه داری دوران خود به دست داده و بر آن بودند که نظریات لنین و مائو واقعیت دگرگون شده نظام سرمایه داری جهان را توضیح نمی دهند.

احمدزاده و جزنی، با اختلافاتی، نظریات خود را بر مفاهیم سنتی چون “جبهه ضدامپریالیستی” یا “ضد دیکتاتوری” متشکل از “خرده بورژوازی، دهقانان فقیر و کارگران”، “رهبری طبقه کارگر” و مرکزیت “حزب کمونیست” یا “حزب طبقه کارگر” بنا می کنند.

چپ نو در همان روزگار، این مفاهیم سنتی را که با تحولات جامعه ناهمخوان بودند نقد و نفی و مفاهیم دیگری چون “اردوگاه فقرا” و “اردوگاه انقلابیون” متشکل از روشنفکران، زحمتکشان، فقرا، کم درآمدها و اقلیت ها را ارائه و جایگاه طبقه کارگر را در مبارزه، که در متون چپ سنتی نقشی محوری دارد، نقد و نفی می کرد.

احمد زاده و جزنی ساختار جامعه ایران روزگار خود و “مرحله انقلاب” را با چند مفهوم کلیدی رایج در چپ سنتی از جمله “مرگ بورژوازی ملی، حاکمیت بورژوازی کمپرادور و وابستگی ایران به امپریالیسم” و نقش کلیدی “طبقه کارگر”، “جبهه ضد امپریالیستی” یا “جبهه ضد دیکتاتوری” تحلیل می کنند.

در نوشته های پویان، برخلاف احمدزاده و جزنی، تاکیدی بر مفاهیم رایج چپ سنتی دیده نمی شود. پویان در نقدی که بر آل احمد نوشت و در متنی که برای گریز از سانسور در قالب مصاحبه بین یک نویسنده و یک منتقد آمریکای لاتین منتشر کرد، جا به جا به مفاهیم چپ نو اشاره می کند.

در نوشته های مسعود احمد زاده نیز گاه تلاش برای نقد مفاهیم جزمی و خلق و کشف مفاهیم نو هست، اما لحن،زبان و منطق درونی نوشته های او، بر الگوی کادرهای حرفه ای سازمان های سیاسی دهه های گذشته، اغلب بر احکام مکتبی بنا می شوند.

جزوه “آنچه یک انقلابی باید بداند”، که به تقریب همزمان با نوشته های پویان و احمدزاده نوشته شده و نوشته های بیژن جزنی، زبان و لحنی مکتبی و آموزشی دارند و اغلب بر پایه مفاهیم جزمی چپ سنتی در تحلیل ها شکل گرفته اند.

نوشته های امیرپرویزپویان از جزوه “رد تئوری بقا” تا مقاله او در نقد آل احمد و مقالات فرهنگی، نظری و ادبی، که با نام مستعار نوشت، با زبانی زنده، لحنی جدلی، دینامیسمی درونی، طرح پرسش، پرهیز از نقل و تاکید بر عقل نقاد و گاه با طنزی فاخر مشخص می شوند.

زبان و منطق درونی آثار پویان از لحن خشک و جزمی نوشته های مکتبی و آموزشی جزنی و از ساختار خشک و یک سویه متون سیاسی کادرهای حرفه ای چون احمدزاده دور و به آثار جدلی روشنفکران اروپایی شباهت می برد.

پویان، برخلاف احمدزاده که کادری سیاسی ـ نظامی و حرفه ای بود و برخلاف بیژن جزنی، که ریشه در چپ سنتی و حزب توده داشت، از خاستگاه روشنفکری برخاسته و قلم زدن در این فضا شک، پرسش، نوجویی و گریز از جزمیات را در او نهادینه کرده بود.

توانایی خلاق پویان در نقب زدن به درون آدم ها و موقعیت ها، تجسم عینی مفاهیم ذهنی و درونی کردن و نقد مفاهیم پیچیده، نه فقط در جزوه “رد تئوری بقاء”، که در یکی دو داستان کوتاه از جمله “استحاله” و داستان گونه ای با عنوان”بازگردیم؟”، در پایان گفت ‌و گویی میان سیمون لامارته و آمانوئل آرتری، در نگارش متن همین مصاحبه که برای فریب سانسور به عنوان ترجمه منتشر شد و در دیگر نوشته های او آشکار است.

سنت ایرانی انزوای چپ نو

اما الگوی بینشی و فکری پویان هم در سازمان فدایی و هم در روایت غالب برتاریخ چپ ایران دیده نشد.

چپ ایران و تاریخ به روایت غالب، پویان را در هاله ای از تقدس و قهرمانی پوشاند، اما تفاوت فکری او را با دیگر نظریه پردازان خود نادیده گرفت و بینش او را به حاشیه راند و بدین سان، هسته های شیوه و اندیشگی چپ نو در آثار پویان استثنایی بود که تکرار نشد.

تاریخ به روایت غالب آراء، بینش و شیوه اندیشه دو نظریه پرداز نخستین جنبش فدایی، مسعوداحمد زاده و امیرپرویز پویان، را یکسان معرفی کرده و با اتکاء به اشتراکات این دو، تفاوت بینشی آنان را نادیده گرفته و بینش پویان را، به رغم خطوط تمایز، در نظریات احمدزاده حل می کند.

ناخوانده ماندن بعدی از چهره فکری و بینشی پویان، که می توانست بینش “چپ نو” را در ترکیب بینش و جهان بینی التقاطی سازمان فدایی تقویت کند، نه توطئه یا ترفند تاریخ، که بازتاب صادق واقعیت عینی بود؛ چرا که در فضای ذهنی چپ ایران، که با بینش و جهان بینی چپ سنتی، دگماتیسم و مارکسیسم روسی و حزب توده پیوندی تاریخی داشت، زمینه های ذهنی مناسبی برای چپ نو وجود نداشت و قرائت های متناسب با چپ سنتی از تفاهم و پذیرش بیشتری برخوردار می شدند.

تفاوت بنیادین نظریات پویان و احمدزاده با نظریات بیژن جزنی، که آراء او در دوره دوم حیات فکری سازمان فدایی بر این سازمان مسلط شد نیز از دلایل ناخوانده ماندن تمایزات اندیشگی احمد زاده و پویان بود.

از تفکر التقاطی تا چپ سنتی

سازمان فدایی شاید از نادر سازمان های چریکی جهان بود که التفاط فکری غالب بر نخستین دوره آن با حذف بینش چپ نو به سود چپ سنتی حل شد و به حاشیه رفتن بینش پویان نخستین نمود روندی بود که با تسلط نظریات جزنی در پیش از انقلاب و با پذیرش اتوریته فکری شوروی سابق و حزب توده به دوران پس از انقلاب، سرنوشت فداییان و مواضع آنان را پس از انقلاب رقم زد. روند استحاله از التقاط به چپ سنتی در دو دوره فکری سازمان فدایی در پیش از انقلاب نامحسوس ماند.

این روند تنها پس از آن آشکار شد که نتایج سیاسی تسلط بینش چپ سنتی و پذیرش شوروی به عنوان نظامی سوسیالیستی به پیروی از مفاهیم روسی چون “راه رشد غیرسرمایه داری” و نزدیکی تا حد حل سازمان در حزب توده منجر شد.

الگوهای موفق و کپی های ناموفق

اغلب سازمان های چریکی آمریکای لاتین، از الگوهای نخستین دوره فکری فداییان در اواخر دهه سی و دهه های چهل و پنجاه، بر بستر نقد چپ سنتی و با گرایش به چپ نو، نقد سلاح را جایگزین اسلحه انتقاد کردند.

این سازمان ها پس از افت و خیزهای بسیار، با حفظ استقلال فکری و با حفظ فاصله نظری و سیاسی خود با چپ سنتی، از مبارزه مسلحانه به مبارزه سیاسی روی آوردند و اکنون نفشی مهمی را در عرصه سیاسی کشورهای خود ایفاء می کنند.

دیلما روسف، رئیس جمهوری کنونی بزریل که سابقه حمله مسلحانه به بانک ها و فرماندهی گروه های چریکی شهری را در کارنامه خود دارد؛ لولا، رئیس جمهوری قبلی برزیل که با نهادهای کارگری مخالف با احزاب چپ سنتی و سازمان های چریکی همکاری داشت؛ سازمان چریکی “توپاماروها” در اوروگوئه که اکنون از عناصر اصلی ائتلاف چپ دموکرات در این کشور است؛ “زاپاتیست ها”ی منطقه چیاپاس مکزیک که به عاملی مهم در صف بندی نیروها در این کشور بدل شده اند، “ساندینیست”های نیکاراگوئه که از گروهی چریکی تا حزب پیروز در انتخابات نیکاراگوئه پیش رفتند؛ سازمان چریکی “میر” که با نامی دیگر از عناصر اصلی ائتلاف دموکراسی در شیلی است؛ و ده ها گروه چریکی چپ نو آمریکای لاتین، روند تحول سازمان های چریکی چپ نو را به سازمان های سیاسی موثر و با نفوذی که از دموکراسی و عدالت اجتماعی دفاع می کنند، نشان می دهند.

سازمان فداییان با بینش و جهان بینی التقاطی آغاز کرد، اما این التقاط به سود بینش چپ سنتی حل شد. چنین امری در بافتی از عوامل گوناگون ریشه دارند اما حذف بینش چپ نو، هسته هایی که در جهان نگری پویان بود و ناخوانده ماندن تمایز پویان و احمدزاده در این بافت نقشی مهم ایفاء می کند.

  • مقاله ی “امیر پرویز پویان؛ روشنفکری انقلابی که ناخوانده ماند” به قلم فرج سرکوهی، ۱۰ سال پیش منتشر شده است  اما چون با نکاهی متفاوت با نگاه  رایج در میان چپ ها و کتاب های تاریخی به پویان نگریسته است بازنشر می شود؛ نویسنده، این نکاه را روایت ناشنیده اقلیت می داند در برابر روایت جا افتاده اکثریت.  

——————

امیرپرویز پویان از چشم باقر پرهام

گفتگوی ناصر مهاجر با باقر پرهام*

امیرپرویز پویان از چهره‌های برجستۀ جنبش چپ نوین ایران است. به سال ۱۳۲۵ در تهران به جهان چشم گشود، در خانواده‌ای میان‌حال و نیمه‌­متجدد. پدرش کارمند دولت بود که در سال ۱۳۲۹ به مشهد منتقل شد. امیرپرویز دبستان و دبیرستان را در این شهر‌ گذراند. در نوجوانی به اسلام سیاسی گروید و چندی با ”کانون نشر حقایق اسلامی“ ره سپرد. در شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مشهد شرکت داشت، اما رفته­رفته از جریان‌ها و جرگه‌های دینی گسست. در سال ۱۳۴۴، دبیرستان فیوضات را به پایان برد و رهسپار تهران شد. در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، آموزش دانشگاهی آغاز کرد. در این زمان، دیگر یک مارکسیست پر و پا قرص بود. با عباس مفتاحی، دانشجوی دانشکدۀ فنی، پیمان دوستی بست و به همیاری او و رفیق دیرینه‌اش، مسعود احمدزاده، یک محفل مطالعۀ کتاب‌های مارکسیستی درست کرد. از سال ۱۳۴۵، به برگردان متن‌های ادبی و فلسفی از انگلیسی به فارسی روی ‌آورد و نیز به نوشتن داستان کوتاه و نقد ادبی. در همین سال است که محفل روشنفکری صمد بهرنگی- بهروز دهقانی را شناخت، شناختی که پیوندی اندام‌وار میان دو محفل فرارویاند. در سال ۱۳۴۶ با خوشه‌ احمد شاملو به همکاری تنگاتنگ برآمد، اما نوشته‌ها و ترجمه‌هایش با نام‌های همشهری، علی کبیری، رسول هاشمی و . . . در دیگر نشریه‌ها و جنگ‌های ادبی- اجتماعی آن دوران نیز به چشم می‌آمد، از جمله در جُنگ سپهر، آرش و کتاب آبان. در نشست‌های تدراکاتی آغاز سال ۱۳۴۷ برای‌ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران مشارکت داشت و از حامیان پرشور این حرکت به شمار می‌آمد. مرگ صمد بهرنگی در ۹ شهریور ۱۳۴۷، ”قلمرو تعهد‌ش را وسعت می‌بخشد.“ در بزرگداشت دوست و همرزم نویسنده، منقد و پژوهشگرش، در آرش شمارۀ ۵ (آذر ۱۳۴۷) نقشی کارساز ایفا کرد و نوشته‌اش زبانزد روشنفکران مخالفِ حکومت شد: ”کنون ره او برکدامین بی‌نشان قله است، در کدامین سو؟“ در پی این رویداد و پس از شکستِ بهار پراگ، پاگیری جنبش‌های اعتراضی در اروپا و امریکا و پدیداری مبارزۀ مسلحانه در گسترۀ جهان است که محفلِ اینک گستردۀ پویان- مفتاحی-احمدزاده، همگام با محفل تبریز به رهبری بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مناف فلکی، به تدراک جنبش چریکی شهری در ایران دست می‌زنند. درسال ۱۳۴۸، امیرپرویز پویان به نقد دیدگاه‌‌های واپس­گرا و راه ‌‌و روش سیاسی جلال آل­احمد نشست؛ خشمناک از امپریالسم و هراسان از انقلاب را به صورت نیمه­مخفی پراکند و نیز دو داستان کوتاه ”بازگشت به ناکجا‌آباد“ و ”بازگردیم“ را در شمارۀ ۲ فصل‌های سبز (آذر ۱۳۴۸) انتشار داد. برای شناخت بیشتر ساختار اجتماعی- اقتصادی ایران به موسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران راه جست، اما دیری نپایید که زندگی زیرزمینی ‌پیشه ساخت. در سال ۱۳۴۸ ضرورت مبارزۀ مسلحانه و رد تئوری بقا را نوشت. این جزوه‌‌ پس از درهم‌آمیزی گروه جزنی- ظریفی با گروه پویان-احمدزاده و پیدایش چریک‌هایی فدایی خلق در سال ۱۳۴۹، از سوی آن سازمان و دیگر جرگه‌های انقلابی بارها و بارها چاپ و در میان روشنفکران ناسازگار با نظم موجو، دست به دست شد. امیرپرویز پویان در کنار یکی از همرزمانش، رحمت پیرو نذیری، در سوم خرداد ۱۳۵۰ در درگیری مسلحانه با مأموران عملیاتی ساواک جان باخت.

گفت­وگویی که پیشاروی دارید در دفتر اول مجموعۀ دو دفتری زندگی و جستار‌های امیرپرویز پویان آمده است که نگارنده در دست انتشار دارد.

ناصر مهاجر: آقاى پرهام، در اریبهشت­ماه ١٣۵٠، شما را با گروهی از پژوهشگران و پرسشگران مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران بازداشت کردند؛ به هنگامى که عازم یک سفر پژوهشى به منطقۀ زلزله­خیز طرود بودید.[۱] این درست در زمانى ‌ا‌ست که ساواک سخت به دنبال امیرپرویز پویان مى‌گشت و براى سر این ”خرابکار“ جایزه گذاشته بود. از شما که با پویان دوستى داشتید، جویاى اطلاعاتى دربارۀ او بودند. خواهش مى‌‌کنم ماجراى این بازداشت و بازجویى را براى ما شرح دهید؟

باقر پرهام: بله. عرض کنم، من در بخش شهری مؤسسه کار مى‌کردم. در آن تاریخی که شما به آن اشاره کردید، مدیر مؤسسه آقای فیروز توفیق بود و من معاون ایشان بودم. به علت سفرهایی که به مناطق زلزله­زدۀ خراسان و جاهای دیگر کرده بودم، به این نتیجه رسیده بودم که مؤسسۀ مطالعات و تحیقیقاتی اجتماعی باید تمام مناطق زلزله­زدۀ ایران را، به­ویژه مناطقى که خاطرۀ زلزله هنوز از ضمیر‌ها نرفته، بررسى کند—چه مناطق بازسازى­شده و چه مناطق بازسازی­نشده—تا از راه این بررسی شناختِ جامع سوسیولوژیکى دربارۀ زلزله و مسایل و مشکلات مربوط به شیوه‌هاى پیشگیرى، ویرانى‌ کمتر و بازسازی بهتر، پیدا بشود. اولین نقطۀ ایران که انتخاب کرده بودم و مورد موافقت مؤسسه قرارگرفته بود، طرود بود.

ن. م.: در مرداد ١٣۴٩ هم در طرود زلزله شده بود و انبوهى کشته و زخمى بر جای گذاشته بود.[۲]

ب. پ.: من دربارۀ این زلزله که شما مى‌فرمایید حضور ذهن ندارم. اما در زمان نخست‌وزیرى دکتر محمد مصدق، در طرود زلزلۀ شدیدى شده بود.[۳] مردم و دولت با کمک هم آن­جا را بازسازی کرده بودند. من می­خواستم با یک تیم تحقیقاتی، که زیر نظر خود من بود، بروم آن­جا و مطالعه را از همان­جا شروع کنیم. تا جایى که به یاد مى‌آورم با مصطفى شعاعیان، هوشنگ کشاورز صدر و رحمت جواهرى قرار بود برویم؛ با یک جیپ که راننده هم داشت. قرار شد که آنها بیایند منزل من که آن وقت در محلۀ نیروی هوایی بود و از آن‌جا با هم راه بیفتیم. دوستان همه­چیز را آماده کرده بودند. من هم از مؤسسه رفتم خانه که نهار بخورم. با پیژاما نشسته بودم سر سفره که یک دفعه دیدم در می­زنند. فکر کردم که دوستان هستند. داد زدم: ”بیایید تو، من دارم نهار می‌خورم.“ بعد دیدم به جای سر و کلۀ همکاران من، سر و کلۀ یک آدم ناشناس پیدا شد. اسم مرا صدا مى‌کرد. با همان پیژامایى که به پایم بود رفتم دم در ببینم چه خبر است. آقایى که نامش سروان محمدی بود و از اطلاعات شهربانی‌ تهران بود، کارت خود را نشان داد و گفت: ”از طرف اطلاعات شهربانی و کمیتۀ ضدخرابکاری آمده­ایم. شما باید با ما بیایید به آن­جا.“ پرسیدم: ”چه شده؟ قضیه چیست؟“ یکی از همراهان جناب سروان که آدم گردن­کلفتی هم بود، خواست بیاید داخل خانه. زن من که در هال خانه ایستاده بود و ماجرا را زیر نظر داشت به اعتراض درآمد که ”آقا شما به چه حقی به خودتان اجازه مى‌دهید که وارد خانۀ ما بشوید؟“ با این اعتراض، جناب سروان محمدی دست همکارش را گرفت و گفت: ”آقا شما بیرون بمانید. بیرون.“ بعد رو به من کرد و گفت: شما بیایید شهربانی، آن­جا می‌فهمید قضیه چیست.

ن. م.: هیچ‌ پیش‌زمینه­ای در روزهای گذشته، هفته­های گذشته . . .

ب. پ.: اصلاً. به هیچ وجه. واقعاً نمی­دانستم چه خبراست، مقصود اینها چیست و چرا مى‌خواهند مرا به شهربانی ببرند. گفتم: ”بسیار خوب، من داشتم نهار می­خوردم؛ اجازه بدهید بروم لباسم را عوض کنم.“ آن آقایی که می‌خواست به زور وارد خانه بشود گفت: ”نه، این‌ خانه به کوچۀ پشتى هم یک در دارد!“ سروان محمدى رو به مرد گردن­کلفت گفت: ”یکی از شماها بروید در پُشتى را بپایید.“

بازگشتم به خانه. لباس پوشیدم و از زنم خداحافظی کردم. ۴ نفر بودند. سروان محمدی جلو کنار راننده نشست و دو نفر هم عقب ماشین سوار شدند. من را در وسط این دو نفر نشاندند. راه افتادیم. پرسیدم: ”آقا، چه شده؟ ممکن است به من بگویید داستان چیست؟“ سروان محمدى پاسخ داد: ”وقتى رسیدیم به کمیته، خودتان داستان را می فهمید.“

مرا بردند به شهربانی. از پله‌ها رفتیم بالا. طبقۀ دوم، پیچیدیم دست چپ. قیامتی بود! عدۀ زیادی جوان را که معلوم بود بیشترشان دانشجو بودند، گرفته بودند و در سالن بزرگى جمع کرده بودند. من را هم کردند توى آن سالن. چند تا از دانشجوها مرا می­شناختند. آمدند جلو و گفتند: ”آقا، شما را دیگر برای چه گرفته‌اند؟“ گفتم: ”والله نمی­دانم.“ فرصت نشد از آنها بپرسم که شما را برای چه گرفته‌اند و آورده‌اند این­جا. فرصت نشد بپرسم چه اتفاقى افتاده. تظاهراتی بوده؟ اعتصابى بوده؟ درگیرى‌ پیش آمده؟ بلافاصله دیدم از در سالنى که در آن بودیم، دوستان من را هم آوردند: شعاعیان و کشاوزر و رحمت­الله جواهری را. اما آنها را بردند به اتاق دیگرى که سمت چپ سالن ما قرار داشت. هنوز چند لحظه‌ای از ورود آنها نگذشته بود که دیدم دو نفر دیگر هم آمدند. بعداً معلوم شد که یکى از این دو نفر ختایی است که رئیس عملیات ادارۀ اطلاعات شهربانى بود و دیگرى سرگرد نیک­طبع، معاونش[۴]. آقای ختایی تا چشمش به من افتاد، شروع کرد به توپ و تشر زدن به پاسبانى که مواظب ما بود: ”این آقا را که آورده گذاشته این­جا؟“ پاسبان هم گفت: ”نمی­دانم والله! آوردند این­جا تحویل ما دادند و ما هم کردیمش قاطی اینها.“ ختایى گفت: ”نه! این آقا را ببرید از این‌جا بیرون و بگذارید در یک اتاقی که درش بسته باشد و با کسى تماس نداشته باشد.“ مرا بردند به پستویى که آبدارخانه‌شان بود و در را بستند و رفتند. سماوری غُلغُل مى‌کرد و قورى چای هم روى سماور بود. پستوى کوچکى بود. جا براى بیش از یک نفر نبود که یا مى‌بایست سر پا بایستد یا چمباتمه بنشیند روی زمین. تا ساعت ده یازده شب مرا در آن‌­جا نگه داشتند. بله، حدود ده یازده شب بود که آمدند به سراغم. سر و صداها خوابیده بود. از آن جماعت صد نفرى که بازداشت کرده بودند، کسى دیگر نبود. مرا بردند به اتاقى. یک میز تحریر بزرگ آن‌جا بود و یک صندلی هم جلوى میز. گفتند بنشین روی این صندلی، نشستم. روی میز تابلوی کوچکی قرار داشت که بر آن نوشته شده بود: رئیس عملیات. پاسبانى که من را آورده بود رفت و در را از پشت بست. نگاه کردم به دیوار مقابلم. نمودارى را دیدم و عباراتى مثل چند نفر را دستگیر کرده‌ا‌یم، چند نفر را زندانی کرده‌ایم، چند نفر را آزاد کرده‌ایم، این چند نفر تحت تعقیب­اند و این چند نفر را برای همیشه آزاد کردیم و . . . مشغول خواندن نمودارها بودم که همان آقای ختایی با آن آقای سرگرد نیک­طبع وارد اتاق شدند. ختایى نشست پشت میز و نیک­طبع هم پشت سرش ایستاد. ختایی با لحن خیلی مهربان و دوستانه به من گفت: ”آقای پرهام، مثل اینکه شما خیلی مورد علاقۀ دانشجویان هستید. به شما احترام می‌گذارند و از کلاس‌هاى درستان تعریف مى‌کنند.“ گفتم: ”والله نمی­دانم. آن­طور که شما می­گویید لطف دارند دیگر.“ بعد شروع کرد به اینکه: ”شما آدمی به نام ساعدی می­شناسید؟“ من هم برگشتم و گفتم: ”بله، دو تا ساعدی هم می‌شناسم.“ خُب دو تا ساعدی داشتیم. یکى که دم مؤسسه دکه­ای داشت که پلی­کپی‌ها و جزوه­های تحقیقاتی­مان را می‌دادیم به او که جلد کند و یکى هم غلامحسین ساعدى بود. گفتم: ”یک ساعدی داریم دم مؤسسه . . .“ حرفم تمام نشده گفت: ”نه، نه، نه، او را نمی­خواهم.“ ساعدی نویسنده را می‌گویم. گفتم: ”چرا یک ساعدی نویسنده هم هست که من او را می‌شناسمش.“ گفت: ”از کجا این آقای ساعدی را می‌شناسی؟“ کمى فکر کردم و بعد گفتم: ”حقیقتش نمی‌دانم. به احتمال زیاد یا توی یک کتابخانه یا در یک کتابفروشی به هم برخورد کردیم و با هم آشنا شدیم یا مثلا ً در یکى از کافه­رستوران‌هایى که در آن عرق می‌خوریم.“ خلاصه کنم، حوصله­اش سر رفت و یک­باره گفت: ”برگرد پُشت سرت را نگاه کن.“ من برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. چارتی بود از ۹ نفر ازچریک‌هاى سیاهکل. عکس‌هایشان را زده بودند به دیوار. گفت: ”این چارت را نگاه کن! این عکس­ها را نگاه کن.“ نگاه کردم. گفت: ”کدام‌شان را می‌شناسی؟“ من هم برگشتم و گفتم: ”آنکه در گوشۀ دست راست بالا است، امیرپرویز پویان، او را می‌شناسم.“ گفت: ”خُب، چه جوری با هم آشنا شدید؟ چه جوری می­شناسی‌اش؟“ من هم خیلی طبیعی ماجراى دوستى‌مان را برای او گفتم.

اما پیش از اینکه به اصل ماجرا بپردازم، برایتان بگویم که مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعى دانشگاه تهران دو شیفته کار مى‌کرد. یک عده کارمند رسمی مؤسسه بودند که از صبح می­آمدند سرکار تا ساعت ۴ بعد از ظهر. یک عده پژوهشگرانى بودند که کارمند تمام­وقت مؤسسه نبودند و پاره‌وقت در آن­جا کار مى‌کردند. اینها بعد از ظهرها از ساعت ۴ تا ۸ می‌آمدند و در طرح‌های تحقیقاتی که دستگاه‌های دولتی به مؤسسه می­دادند کار می‌کردند. من هم که سرپرست بخش شهری بودم و معاون مؤسسه، ناچار تا ساعت هشت، هشت­و­نیم شب و بعضی اوقات تا ۹ شب آن­جا مى‌ماندم. آخر شب که خسته از مؤسسه در می‌آمدیم، اغلب با دکتر توفیق و یکی دو نفر دیگر از همکاران می‌رفتیم به رستوران‌های اطراف میدان بهارستان یا خیابان شاه­آباد یا خیابان استانبول. شامى مى‌خوردیم و به قول معروف دمی به خُمره می‌زدیم. یکی از این شب‌ها که با دکتر توفیق، محمد غروى و یکى دو نفر دیگر از دوستان رفته بودیم به یکی رستوران‌های خیابان استانبول، تا وارد شدیم دیدم پشت یکى از میز‌ها جمعى نشسته‌اند که من از بین آن جمع اسماعیل خوئی را می‌شناختم و کمى هم ناصر رحمانى­نژاد را که به مؤسسه رفت­و­آمدى داشت. پنج شش نفرى مى‌شدند. سلام و علیکى کردم و با دوستانم دور میزى نزدیک به میز آنها نشستیم و غذا و مشروب سفارش دادیم. تا پیشخدمت رفت مشروب و مخلفات بیاورد، خوئى آمد سر‌ میز ما. روبوسی و خوش‌وبشى کردیم. بعد خوئى مرا معرفی کرد به مرد جوانى که کنارش ایستاده بود و گفت: ”آقاى پرهام.“ بعد هم رو به من گفت: ”امیرپرویز پویان.“ پویان خیلى با احترام سلام­وعلیک گرمی با من کرد. به این ترتیب ما با هم آشنا شدیم.

بار بعد که پویان را دیدم، در مؤسسه بود. فکر مى‌کنم اردیبهشت ١٣۴٩ بود. فریدون تنکابنى را گرفته بودند و کانون نویسندگان در دفاع از او اعتراض‌نامه‌اى نوشته بود که قرار بود با امضاى اعضاى کانون منتشر شود.[۵] امیرپرویز پویان و ناصر رحمانى‌نژاد و سعید سلطان‌پور با هم به مؤسسه آمدند تا متن اعتراض‌‌نامه را امضا کنم، که کردم. بعد گفتند برویم دمی به خُمره بزنیم. رفتیم. جزییات ماجرا را به یاد ندارم. واقعا ۴۰ سال پیش است. اما حالا به یادم آمد که یکى دیگر از کسانى که دور و بر پویان بود، مرحوم محمد مختاری بود که در بعضی از رستوران رفتن‌ها و عرق خوردن‌ها و گپ­و­گفت‌هاى ما حضور داشت. همان طرف‌های میدان بهارستان و شاه­آباد و گاهی اوقات چهارراه کالج می‌رفتیم و مى‌نشستیم، شامی می‌خوردیم و عرق می‌نوشیدیم. یک بار هم خوئی و سعید و امیرپرویز آمدند به خانۀ ما در همان محلۀ نیروی هوایی. این­گونه نشست و برخاست‌ها شاید شش هفت بار تکرار شد، از اول سال ۱۳۴۹ تا اواخر ۱۳۴۹. همان وقت‌ها بود که مقاله‌ای نوشتم، در واقع متن سخنرانی‌‌ من بود در دانشسرای عالی‌ سپاه دانش ورامین. این مقاله را هرمز ریاحى از من گرفت و در فصل­های سبز، که نشریه‌اى ادواری بود و آقای هرمز ریاحی آن را درمی آورد، چاپ کرد تحت عنوان ”رسالت معلم امروز.“ بعدها که مجموعه مقالاتم چاپ شد، عنوان اصلى‌اش را رویش گذاشتم: ”گفتارى در نیهیلیسم.“ حرفم این بود که بى‌تفاوت ماندن و منفى‌بافى خدمتی به مملکت نیست. ما معلمان، چه در سطح دبیرستان و چه در سطح دانشگاه، باید کارمان را جدی بگیریم. به جای صحبت‌های کلی دربارۀ مسایل اجتماعی—در واقع عده­ای این کار را می­کردند. مخصوصاً امیرحسین آریان­پور که می‌رفت سرکلاس، درس هم نمی­داد و شروع می‌کرد به حرف‌های سیاسی زدن و . . .— باید کار معلمی­مان را درست انجام بدهیم.

از قضا در همان شمارۀ فصل‌هاى سبز، که مقالۀ من چاپ شده بود، یا شمارۀ بعدى آن نشریه مقاله‌اى هم از امیرپرویز پویان بود.

ن. م.: گمان مى‌کنم مقالۀ او در شمارۀ دوم فصل‌هاى سبز چاپ شد.

ب. پ.: شاید حق با شما باشد، دقیقا ً به یاد ندارم. به هر حال مقاله به اسم خودش نبود، به اسم ”همشهری“ بود. به این اسم مطالبى می‌نوشت یا ترجمه مى‌کرد، مربوط به امریکای لاتین. پس از چاپ این مقاله بیشتر به من نزدیک شد. خیلى هم به من احترام مى‌گذاشت. گاهی اوقات هم تنهایی می­آمد به مؤسسه و می‌نشست پهلوی من و گپ می­زدیم و من احساس می­کردم این آدم خیلی چپ است، مارکسیست است و علاقه­مند به مسایل امریکای لاتین، چه گوارا و فیدل کاسترو.

ن. م.: آقای پرهام، او را که می­دیدید و حرف‌هایش را که مى‌شنیدید، چه احساسى پیدا مى‌کردید؟ سطح دانشش، شناختش نسبت به مسایلى که پیش مى‌کشید، هوش و استعدادش؟

ب. پ.: بسیار آدم باهوشی بود. بسیار آدم تیزی بود، برخلاف جوان‌های هم‌سن وسالش. انگلیسی‌اش بد نبود. می­توانست مطبوعات خارجی را بخواند و از همان مطبوعات خارجی هم اغلب داستان‌ها یا نقد‌هاى ادبى مربوط به امریکای لاتین و انقلاب کوبا را ترجمه می‌کرد و در همان نشریات ادوارى منتشر می‌کرد. قد متوسط نسبتاً کوتاهى داشت. صورت روشن با عینک ذره­بینی. بسیار تیزهوش و زیرک و آگاه به نظر من می‌رسید. خیلی هم به من علاقه پیدا کرده بود و به من احترام می‌گذاشت. و چون به مارکسیسم هم علاقه­مند بود، گاهی اوقات می‌آمد و می‌نشست و بحث‌هایی راجع به مارکسیسم مطرح مى‌کرد و نظر مرا می‌خواست. گاهی اوقات هم مى‌آمد و نوشته‌اى به من داد و مى‌گفت: ”این را بخوانید و نظرتان را به من بگویید، رفیقى از آذربایجان آن را نوشته است.“ من هم آنها را مى‌خواندم و نظر خودم را به او مى‌گفتم. تا آن­جا که به یادم مانده، یک بار به او گفتم: ”این حرف‌ها خیلی ساده لوحانه است، نظریاتی که این رفیق تو این­جا نوشته سطحى‌ است.“ گفت: ”من این نظریات شما را به او منتقل می­کنم.“ گفتم: ”خُب، این دیگر به خودت مربوط است.“

ن. م.: مقولاتى در مارکسیسم که به آن توجه داشت، درباره­شان با شما صحبت مى‌کرد و نظرتان را جویا مى‌شد، چه مقولاتی بودند؟

ب. پ.: دقیقا ً به یاد نمى‌آورم. فرض بفرمایید مفهوم طبقه و جامعۀ طبقاتی در مارکسیسم، نظریۀ دولت در مارکسیسم و این­گونه مقولات.

ن. م.: بحث‌هایتان به مسایل سیاسى‌ روز هم کشیده مى‌شد؟

ب. پ.: بعضى وقت‌ها. اما من از او هیچ حرکتی ندیدم که دلالت بر این بکند که علاوه بر علاقۀ شخصی به مسایل نظرى، عضو یک گروه سیاسى باشد یا که مى‌خواهد دست به اقدامی بزند یا مثلاً حرکتی مى‌خواهد بکند. هرگز با من در این زمینه‌ها مسئله‌ای مطرح نمی‌کرد.

ن.م.: در عین حال شما متوجه بودید که با روشنفکر جوانى روبه­رو هستید که جدى‌ است و جستجوگر و دل مشغولى‌اش، مسایل انقلاب و مارکسیسم . . .

ب. پ.: جوانى جدى! جوانی که به مسایل انقلاب‌ها و مارکسیسم و لنینیسم و این­جور چیزها علاقه دارد و می­خواهد بداند و یاد بگیرد. آن موقع برداشت من این بود. سطح رابطۀ ما روشنفکری بود. خود پرویز هم چیزى نمى‌گفت که مثلاً من فکر کنم که علاوه بر علاقۀ شخصى و انتلکتوئل سرش به جایی بند است، دارد گروهی تشکیل می­دهد یا فعالیت سیاسی می­کند.

ن. م.: یعنى یک رابطۀ ناب انتلکتوئلی با هم داشتید!

ب. پ: دقیقاً. رابطۀ ما یک رابطۀ انتلکتوالی بود. با هم بحث مى‌کردیم. اهل بحث بود. به بعضی از دوستانش که در شهرستان‌ها بودند هم آدرس پستی مرا در مؤسسه، بدون اجازه گرفتن از من، داده بود. نامه‌هایی می­آمد آن­جا پیش من. داستان یکی­اش را حالا برایتان می­گویم.

ن. م.: که این هم نشان­دهند‌ۀ اعتمادى بود که به شما پیدا کرده بود.

ب. پ.: اعتمادی بود که به من پیدا کرده بود. پرویز فهمیده بود که نمی‌تواند مسایل مربوط به مبارزۀ مسلحانه و این­جور چیزها را با من مطرح کند. تشخیص داده بود که من یک عنصر فرهنگی هستم و علاقه­ای به سیاست ندارم.

به هر رو، از اوایل پاییز ۱۳۴۹، یک­دفعه از او بی­خبر ماندم تا زمستان ۱۳۴۹، احتمالاً اسفندماه یا اواخر بهمن­ماه یا اواسط آن ماه؛ حالا خوب یادم نیست. به هر حال، پنج ماهی به­کلى از او بی­خبر بودم. روزی نشسته بودم در مؤسسه، در سالن دکتر باقر هوشیار، محل گروه مطالعات شهری که سالن بزرگى بود و دور تا دور آن را میز چیده بودند. اتفاقاً آن روز دکتر توفیق هم نزدیک من پشت میز دیگری نشسته بود و روی طرحی کار می‌کرد. همکاران دیگر هم پشت میزشان نشسته بودند و هر کدام سرگرم کارشان بودند. یک­دفعه دیدم که آقایی از در مؤسسه وارد شد. در مؤسسه رو به شرق بود و از در ساختمان تا میز من که در کنارۀ دیوار شمالى قرار داشت، حدود ۱۵ متر فاصله بود.. مثل اینکه کمی می‌شلید. دو نفر هم پشت سرش بودند، با فاصلۀ یک متری از او حرکت مى‌کردند. وارد سالن شدند و در فاصلۀ هفت هشت مترى من ایستادند. آن آقایی که جلو بود و کمى می‌شلید، یک دفعه رو به من گفت: ”آقای پرهام، من حسن پویان هستم، برادر امیرپرویز پویان. این برادر ما پنج شش ماهی‌ است که گم شده. ما هیچ خبری از او نداریم. خانوادۀ من که همراه من هستند [اشاره کرد به دو نفرى که پشت سرش بودند] همه نگران­اند. شنیده‌ام که شما با برادر ما آشنا هستید. گویا امیر گاهى می­آمد این­جا، سری به شما می‌زد. آمده‌ایم پیش شما ببینیم آیا شما خبری از او دارید یا نه؟“ من خیلی طبیعی و بدون اینکه متوجه شده باشم که آن دو نفر اعضای خانواده‌اش نیستند، بلکه مأمور سازمان امنیت و کمیتۀ مشترک هستند، گفتم: ”بله، آقای پویان. بله، من پرویز را می­شناسم. گاهی این­جا می­آمد و به من سر می­زد. ولی الان هفت هشت ماهی‌ است که من از او هیچ خبرى ندارم.“ البته هفت هشت ماه نمى‌شد، از اول پاییز او را ندیده بودم که در واقع می شد چهار پنج ماه. بعد از انقلاب فهمیدم که او از اول پاییز زده بود به زندگی زیرزمینی. به این ترتیب، من پنج شش ماه بود که از او بى­خبر مانده بودم. ولی به آن آقا گفتم که هفت هشت ماهی‌ است که پرویز را ندیده‌ام.

گفت: ”خیلی خُب آقاى پرهام. ممکن است که از شما خواهش کنم اگر امیرپرویز این­جا آمد و به شما سر زد، شما به او بگویید که خانواده‌اش نگران حالش هستند! به او بگویید، خبری از خودش به ما بدهد.“ من هم گفتم: ”باشد آقا. اگر آمد این­جا بهش می‌گویم.“ واقعاً در یک حالت خیلی خیلی طبیعی به آن آقا گفتم، بدون اینکه متوجه شده باشم آن دو نفر همراهش مأموران امنیتی هستند.

ن. م.: به این ترتیب، شما روایتی را که حسن پویان، در یاد ایام جوانى­اش به دست داده تصحیح و تدقیق مى‌کنید. لابد مى‌دانید پس از رویداد سیاهکل در ١٩ بهمن ١٣۴٩، ساواک خیلى از اعضاى خانوادۀ او را دستگیر کرد و زیر فشار گذاشت، حتی خواهرش را. اما حسن را بیش از دیگران آزار دادند، به خاطر اینکه امیرپرویز اتاقى در خانۀ او داشت. چه بسا پیشینۀ توده‌اى حسن هم در این امر دخالت داشت. به هر رو، در سه چهار ماه آخر زندگى امیرپرویز، حسن را چهار بار دستگیر مى‌کنند و هر بار چندین روز او را حبس و بازجویى مى‌کنند. بار دوم که چندى پس از سیاهکل بود، حسینى، یکى از سربازجویان ساواک، او را مجبور مى‌کند که به سراغ شما بیاید و پس از شما به سراغ اسماعیل خوئى. حسن پویان شرح ماجرا را این گونه نوشته که با اجازه‌تان آن را مى‌خوانم:

صدای اذان مغرب به گوش می­رسید که نقشه‌اش را شرح داد [اشاره‌اش به حسینى ا‌ست]. قرار شد که دو مأمور، غیر از راننده، مرا به محل دانشکدۀ امیر همراهی کنند. عکسی از او به من داد و دستورش آن بود که به سراغ آقاى دکتر پرهام، از استادان دانشکده، بروم و جویای خبری از برادرم شوم. تأکید کرد که عکس را فقط در صورتی که دکتر پرهام ادعا کند که امیر را نمی‌شناسد نشان بدهم. آقای دکتر پرهام در آن وقت شب، که قاعدتا ً ساعت کارش نمی­توانست باشد، در دفتر دانشکده حضور داشت. پیدا بود که این را حسینى از پیش مى‌دانست. مأموران وقتى که وارد آن‌جا مى‌شدم به نوبۀ خود یادآورى کردند که عکس را بلافاصله نشان ندهم، زیرا در آن صورت آقاى پرهام فوراً متوجه خواهد شد که با برخوردى امنیتى سر‌‌ و ‌کار دارد. من او را تنها از روى اسمش مى‌شناختم و خود وى را هرگز ندیده بودم. به یکى از کسانى که در دفتر دانشکده حضور داشتند گفتم که آقاى دکتر پرهام را مى‌خواهم ببینم. با اشارۀ دست نشانش داد. وضع روانى من به خاطر موقعیتى که در آن قرارم داده بودند به چنان شدتى آشفته بود که دقیقا به وارونۀ سفارش ”دکتر حسینى“ عمل کردم، بدین معنى که در همان ابتدا عکس امیر را نشان دادم. گفتم که برادرش هستم و براى یافتن او که از شاگردان شما است راهنمایى مى‌خواهم. دکتر پرهام با چهره‌اى تلخ و حاکى از نفرت پاسخ داد که اصلاً شاگردى به نام امیرپرویز پویان ندارد. با چنان لحن تندى آن چند کلمه را گفت که جا براى هیچ پرسشى باقى نگذاشت. وقتى دست از پا درازتر دفتر دانشکده را ترک گفتیم، یکى از ماموران خطاب به من گفت که یا خیلى بی‌شعورى یا خودت را به خریت زدى. مگر قرار نبود عکس را بلافاصله رو نکنى؟ همکارش گفت: ولش کن بابا. رنگش مثل مرده سفید شده بود. انگار دکتر پرهام مى‌خواست دارش بزند.[۶]

ب. پ.: این گفته درست نیست. ایشان عکسى به من نشان نداد. عرض کردم که اینها در فاصلۀ هفت هشت متری من ایستاده بودند. اصلاً نزدیک من نشد که عکسى به من نشان بدهد. تا وارد شد گفت: ”آقای پرهام من برادر پرویز پویان هستم.“ من هم گفتم: ”بله ایشان را مى‌شناسم.“ دوم اینکه آن‌جا دانشکده نبود و دفتر گروه شهرى مؤسسۀ تحقیقات اجتماعى بود. آن موقع من در دانشگاه درس نمی­دادم و پرویز پویان هم نمى‌توانست شاگرد من باشد. سوم اینکه چهرۀ من تلخ نبود. اگر من با چهرۀ تلخ پاسخ مى‌دادم که نه من پرویز پویان را نمی­شناسم، مرا با خودشان می بردند که! من خیلی طبیعی عمل کردم. آن­قدر طبیعى رفتار کردم که وقتی آنها از سالن خارج شدند، دکتر توفیق در حالى که قاه قاه مى‌خندید، رو به من گفت: ”مرد حسابی، تو چطور نفهمیدی که آنها مأمورین امنیتی هستند. آنها که فامیلش نبودند؛ مأمورهای امنیتی بودند.“ گفتم: ”چه مأمور امنیتی باشند چه نباشند، من به انگیزۀ طبیعی خودم رفتار کردم. نتیجۀ خوبى هم داد. قانع شدند و رفتند دیگر.“

من تعجب مى‌کنم که آقاى پویان داستان را این­جور شرح داده. اتفاقاً بعد از انقلاب، فکر مى‌کنم سال‌ ۶۲ بود، در دفتر مدیر انتشارات آگاه نشسته بودم. از ساعت ۵/۸ صبح می­رفتم آن‌جا تا شش هفت بعد از ظهر و گروندرویسه مارکس را ترجمه و اصلاح می­کردم. پشت یک میز، آقاى حسین‌خانى مدیر انتشارات آگاه نشسته بود و پشت یک میز من نشسته بودم. یک­دفعه یک آقایى در اتاق را باز کرد. به جای این که بیاید توی اتاق، دم در ایستاد و خیره ماند به من. بعد از چند لحظه -حالا آقای حسین­خانی هم شاهد قضیه است- گفت: ”آقای پرهام مرا می­شناسی؟“ یک خورده نگاهش کردم. دیدم قیافه‌اش شباهت عجیبی به پرویز پویان دارد. بعد از چند لحظه گفتم: ”شما برادر پرویز نیستید؟“ گفت: ”چرا. من حسن پویان هستم، برادر امیر پرویز پویان. یادتان هست من آمدم مؤسسه سراغ شما؟ آن دو نفر هم که با من آمده بودند به عنوان خانواده؟ آن دو مأمور امنیتی بودند. ولی شما آن­قدر خوب برخورد کردید که آنها دست از سر ما برداشتند و اتفاقی هم برای شما نیفتاد.“ گفتم: ”آره، یادم می­آید.“ بعد گفتم: ”خُب بیا تو.“ آمد تو و او را به آقای حسین­خانی معرفی کردم. داستان این­جور که ایشان در کتابش شرح داده، نبود. درست نیست.

حالا گوش بدهید و ببینید پس از اینکه برادر پویان و مأموران امنیتى رفتند چه اتفاقی افتاد. هفت هشت ده روزى بیشتر از آن ماجرا نگذشته بود که روزى پرویز آمد به مؤسسه. من نشسته بودم پشت میز خودم در همان گروه شهری. یک­دفعه دیدم پرویز وارد شد. یک‌راست هم آمد به طرف میز من. با همان حالت طبیعی‌اى که با برادرش و مأمورین برخورد کرده بودم، گفتم: ”اوهووو! مرد حسابی، کجا هستی؟ چند ماه است که من از تو خبر ندارم. خانواده‌ات را هم نگران کرده‌اى. دو سه نفرشان آمده بودند این­جا سراغت را از من مى‌گرفتند! برادرت بود و دو نفر دیگر. کجا بودی این همه مدت؟ چرا گم شدى یک­دفعه! تو یک­دفعه غیبت زد و من فکرکردم نکند تو هم رفتى هواپیما‌ربایى!“ یادآورى کنم که همان وقت‌ها، مجاهدین خلق هواپیمایی را که بر فراز خلیج پرواز مى‌‌کرد ربوده بودند.[۷]

جملۀ آخر و هواپیماربایى را با حالت شوخى و خنده گفتم و با صداى بلند. پرویز آناً متوجه قضیه شد. آدم بسیار باهوشی بود! تا گفتم برادرت آمده بود این­جا و نگرانت بودند، فهمید که مأمورین امنیتی رابطه­اش را با من پیدا کرده­اند. بلافاصله آمد جلو و گفت: ”پول داری؟“ من از جا بلند شدم و دست کردم توی جیب شلورام. ۳ تا اسکناس ۱۰۰ تومانی توی جیبم بود. آنها را درآوردم و گرفتم پیش رویش. دو تا از اسکناس‌ها را برداشت و گفت: ”بعدا ً می‌بینمت.“ تا آمد خداحافظى ‌کند، گفتم: ”وایستا این‌جا، ببینم! یک نامه‌ هم از طرف‌های آذربایجان و تبریز برایت آمده. مدت‌ها است پیش من است. این را هم بگیر.“ و دست کردم توی کشوى میزم و نامه را درآوردم. نامه را گرفت. بند نشد دیگر. مثل برق رفت. این آخرین دیدار من با پرویز پویان بود.

ن. م.: گفتید این ماجرا کى اتفاق افتاد؟

ب. پ.: حدوداً هفت هشت ده روز پس از اینکه برادرش و مأمورین امنیتى آمدند به سراغ من. یعنی اوایل یا اواسط بهمن ماه یا اوایل اسفند ماه ۱۳۴٩. خُب اینها را داشته باشید.

ن. م.: دوباره مى‌خواهید وارد اتاق بازجویی ‌شوید؟

ب. پ.: بله. با یک حالت خیلی طبیعی به ختایى گفتم: ”آره این آقای پویان را من می‌شناسم.“ گفت: ”چه جوری با او آشنا شدى؟“ داستان آشنایى‌مان را برایش گفتم: ”به یکى از میخانه­های خیابان استانبول ‌رفته بودیم. دور میز کنار ما دکتر خوئی نشسته بود با چند نفر دیگر که یکى‌شان پویان بود. خوئى ما را به هم معرفی کرد. این معرفی باعث آشنایى ما شد و اینکه چند دفعه‌اى همدیگر را ببینیم. از اواخر تابستان ۴۹ تا حالا هم او را ندیده‌ام.“ با اینکه با حالت بسیار طبیعى‌ حرف مى‌زدم، نگران بودم. نگرانی‌ام از این بود که مبادا وقتى با صداى بلند به پویان گفتم که مرد حسابی کجا بودی؟ نکنه آن هواپیما را تو ربوده باشى، کسى حرفم را شنیده باشد و گزارش داده باشد. بعد از انقلاب فهمیدم که در همان بخش شهری ما ساواک ۲ مأمور داشت. در عین حال، فکر مى‌کردم که اگر این ماجرا را خودم به زبان آورم، دیگر ول­کن معامله نیستند و ولم نمى‌کنند. مى‌گویند تو حتماً باید از نزدیکان چریک‌ها باشى. اگر به تو اعتماد نداشتند که پویان در آن حالت و با خیال راحت نمى‌آمد پیش تو پول قرض کند. این را هم مى‌دانستم که اگر خودم ماجرا را تعریف کنم، می‌برندم زیر اخیه که عواقبش ناپیدا بود. با خودم گفتم هرچه بادا باد! بهتر است در این باره فعلاً چیزى نگویم. در این فکرها بودم که از من پرسید: ”آخرین­بار که پویان را دیدى کى بود؟“ گفتم: ”هشت ماه پیش. از اواخر شهریور من دیگر او را ندیده‌ام و هیچ خبرى هم از او نداشته‌ام.“ پس از این بود که تهدیدها شروع شد. به­خصوص از طرف آقای نیک­طبع. چون ختایی مهربان­تر و مؤدبانه­تر حرف می­زد. نیک­طبع با تحقیر و تهدیدآمیز صحبت می­کرد که ما شما را ۲۴ ساعت بیشتر نمی­توانیم نگه‌داریم. می­فرستیمتان به سازمان امنیت. سازمان امنیت هم مى‌دانید که مثل ما رفتار نمى‌کند و بلاها سرتان می آورند و از این جور حرف‌ها. گفتم: ”آقا هربلایی می خواهید سر من بیاورید، بیاورید. شما از من پرسیدید که او را چه جوری می شناختم، من جریان آشنایی‌ام با او را برایتان تعریف کردم. بعد هم گفتم هفت و هشت جلسه‌اى با هم رفتیم عرق­خوری و از تابستان، از شهریورماه، هم از او هیچ خبرى ندارم. رابطۀ ما رابطۀ عرق­خوری بود و دوستى. من اصلا ً هیچ نشانه‌ای، هیچ سوءظنی، هیچ چیزی که دال بر این بوده باشد که این آقای پرویز پویان مشغول فعالیت سیاسی ا‌ست، از او ندیده بودم. به عنوان یک دوست با همدیگر می­رفتیم به میخانه‌اى و عرق می­خوردیم. دوستان دیگر هم گاهى با ما بودند. حالا هر کاری می‌خواهید بکنید، بکنید. می‌خواهید من را بفرستید ساواک، بفرستید. من همین حرف­ها را در ساواک هم تکرار می‌کنم.“

باز نیک‌طبع مقدارى تهدید کرد و براى من خط و نشان کشید که فایده‌اى نداد. من همان حرف‌ها را تکرار مى‌کردم. تقریباً یک صبح بود که دوباره من را فرستادند به همان هلفدونی که سر پا بایستیم تا صبح که ایستادم. با شکم گرسنه و بدون سیگار خیلی به من سخت گذشت آن شب. روز که شد، دوباره آمدند و کار عادی خود را شروع کردند. یک چایى هم در همان هلفدونی پشت آبدارخانه به من دادند. ظهر شد و من همچنان سر پا و گرسنه و خسته ایستاده بودم. استواری که نهار پخش می‌کرد، دلش به حال من سوخت و یکی از ساندویچ‌هایى را که برای همکارانش درست کرده بود به من داد. من هم دست کردم توی جیبم و دو سه تومنی را بابت ساندویچ به سرکار استوار دادم. بعد خواستم بروم به دستشویی. دستشویى ته همان راهرویى قرار داشت که در یکى از اتاق‌هایش مرا بازجویی کرده بودند. به طرف دست‌شویى که مى‌رفتم، دیدم بهروز دولت­آبادی را هم گرفته‌اند.

ن. م.: چاى اغلو؟

ب. پ.: بله او تار می­زد. جزو چپی‌ها هم بود و از آشنایان جلال آل­احمد.

ن. م.: او از یاران صمد بهرنگى و بهروز دهقانى بود و عضو هستۀ تبریز چریک‌هاى فدایى که مسئول‌ سیاسى‌شان امیرپرویز پویان بود.

ب. پ.: عجب. این را نمى‌دانستم. به هر حال، دیدم او را هم گرفته­اند. او هم از دستشویى برمی‌گشت که برود به سلول خودش. من از کنارش رد شدم و آهسته گفتم: ”من تو را نمی­شناسم.“ زود متوجه شد و ما بى­آنکه آشنایى‌مان را به روى هم آوریم، از کنار هم رد شدیم.

شب که شد، باز من را آوردند در اتاق رئیس عملیات. این­دفعه دیدم که علاوه بر ختایی و نیک­طبع، یک سرهنگ ارتش با ۳ قپه هم آن­جاست. بازجویی را به صورت کتبى و رسمی شروع کردند. پس از نام و مشخصات، دوباره پرسیدند: ”آیا امیرپرویز پویان را می­شناسی یا نمی­شناسی؟“ من جواب دادم: ”بله، می‌شناسم.“ پرسیدند: ”چگونه با او آشنا شدی؟“ همان داستان قبلی را تکرار کردم. پرسیدند: ”آخرین­بار او را کی دیدی؟“ گفتم: ”حدود هشت ماه پیش دیدم و دیگر هم او را ندیدم.“ کاغذ را امضا کردم و آن را به دستشان دادم. نزدیک ساعت ۲ صبح بود که گفتند برو. دوباره من را بردند توی هلفدونی. خسته و گرسنه و بى‌سیگار شب دوم را هم به صبح رساندم. صبح روز سوم دستگیری­ام بود. این­دفعه که مرا صدا کردند، جناب سرهنگ رفته بود. ختایی بود با نیک­طبع. ختایی گفت: ”بفرمایید بنشینید آقای پرهام.“ نشستم. این­بار با احترام زیاد با من رفتار مى‌کردند. متعجب شده بودم. بعدها فهمیدم که دکتر توفیق به دکتر هوشنگ نهاوندی، که در آن وقت رئیس دانشگاه بود، تلفن مى‌زند که معاون مرا گرفته‌اند. دکتر نهاوندى هم گویا تلفن زده بود به سازمان امنیت که دست از سر فلانى بردارید. ختایى با لحنى بسیار مودبانه گفت: ”آقاى پرهام، ما شما را محترم مى‌داریم و براى شخص شما خیلى احترام قائلیم و . . . شما هم جریان آشنایى‌تان را با پرویز پویان به ما گفتید و ما به درستى‌ حرف‌هاى شما اعتماد پیدا کرده‌ایم. حالا شما را رها می‌‌کنیم که بروید سر خانه و زندگى‌تان. این کارت من است [کارتش را به من داد که شمارۀ تلفن مرکز عملیاتى‌شان روى آن نوشته شده بود.] اگر یک موقع آقای امیرپرویز پویان با شما تماس گرفت، شما به من خبر بدهید.“ من کارت را گرفتم و گفتم: ”چشم آقا!“ کارت را گذاشتم توی جیبم. پس از این گفت­وگو، یکى از نگهبانان را صدا کرد که آقای پرهام را راهنمایی کنید بروند خانه­شان. نگهبان همراه من آمد تا پاگرد پله‌هاى شهربانی. یادتان می­آید پله های شهربانی را؟ در خیابان سوم اسفند، نه خیابانی که می خورد به خیابان سپه . . .

ن. م.: بله.

ب. پ.: روی آن پلکان که آمد، جوری که مثلاً دارد با من خداحافظی می‌کند، دستش را بلند کرد و گفت: ”خداحافظ شما آقای پرهام.“ من فهمیدم این دستی را که این­جور بلند کرده یک علامت است. روی یکى از نمودارها که در اتاق آقاى ختایى دیده بودم، نوشته بود کسانی که دستگیر و بازجویى شده‌اند و مخفیانه تحت تعقیب مجدد قرار دارند؛ چیزى در این حدود. متوجه شدم نگهبان به کسانی که در ماشینى که روبه­روى ساختمان شهربانى نشسته‌ بودند اشاره می­کند که این آقا را تعقیب کنید. من هم پیاده راهم را گرفتم و در خیابان سوم اسفند پیچیدم که بروم به طرف فردوسی. همین­طور که مى‌رفتم، دیدم یک تاکسی از پشت سر می­آید و چراغش روشن است. شب بود دیگر، ساعت ۲ بعد از نصف شب. دست بلند کردم. تاکسی نگه‌ داشت. کنار راننده هم یک نفر نشسته بود. گفتم: ”آقا من می خواهم بروم طرف نیروی هوایی. می­رسانی مرا؟“ گفت: ”آره، سوارشو.“ من سوار شدم، نشستم عقب. گاه‌گاهی بدون اینکه آنها متوجه بشوند، سرم را برمی­گرداندم عقب، ببینم ماشینی ما را تعقیب می­کند یا نه. نزدیکی­های میدان ژاله تشخیص دادم که مثلاً در فاصلۀ ۱۰۰ مترى ما، ماشینی دنبال ما می­آید. همین­طور که می‌رفتیم به طرف خانه، هرازگاهى برگشتم و نگاه کردم و هر بار مى‌دیدم که در خیابان هیچ­کس نیست و فقط آن ماشین است که به دنبال ماست. بالاخره رسیدیم به خانه. زن و بچه­مان را خوشحال کردیم!

صبح که بلند شدم بروم سرکارم، اولین چیزى که به ذهنم آمد این بود که ببینم ماشین مأموران اطلاعات شهربانى آن دور و برها کجاست. از خانۀ خودم راه افتادم به سمت میدان مادر که جنب خانه‌ بود. میدانکی بود به اسم میدان مادر که کوچه‌ای از طرف شمال از آن منشعب می‌شد. سر کوچه، ماشین‌شان را دیدم. پیکان نبود. چه بود، یادم نمى‌آید. یک ماشین دیگر هم بود. دو نفر در ماشین آن گوشه منتظر من ایستاده بودند. با پیکان خودم پیچیدم که بروم به میدان نیروی هوایی و ژاله و بعد به طرف مؤسسه. اینها هم دنبال من راه افتادند. آمدند. نه تنها آن روز، تا هفت هشت روز هر جا که مى‌رفتم دنبالم مى‌آمدند. نه تنها سر کار که هر کجا. با زن وبچه­ام که می‌رفتم مهمانی، اینها دنبال ما بودند. به شوخی به بچه­ها می­گفتم سرتان را برنگردانید، فرشته­های نگهبان همراه ما هستند. بعد از هفت هشت روز دیگر خسته شدند و ول کردند. این داستان ما بود با امیرپرویز پویان که بد عاقبتى داشت. عاقبتش این بود که من وارد لیست سیاه ساواک شده بودم.

بعد از انقلاب، آقای دکتر توفیق به من گفت که ”من از همان روز دستگیرى تو تحت فشار شدید ساواک قرار گرفتم که تو را از معاونت مؤسسه بردارم. و چون نمی خواستم تسلیم‌شان بشوم، دنبال راه حلی گشتم. راه حلی که پیدا کردم این بود که تو را بفرستم خارج.“

داستان از این قرار بود: یک روز که من در مؤسسه نشسته بودم، دکتر توفیق مرا صدا کرد. من رفتم به اتاقش. گفت: ”فلانی، تو چرا نمی­خواهی بروی تحصیلاتت را تمام کنی، دکترایت را بگیری و بیایی؟“ گفتم: والله من حقوقی که می­گیرم این­جا، همه­اش ماهی ۱۵۰۰ تومان یا دو سه هزار تومان است. خرج خانوادۀ من سنگین است. چهار تا بچه دارم. چه جوری با این پول کم مى‌توانم بروم درسم را در خارج ادامه دهم؟“ گفت: ”اگر من یک بورسی برایت درست بکنم، می­روی؟“ گفتم: ”چرا نمی­روم؟ من از خدا مى‌خواهم که دکترایم را بگذرانم.“ این داستان تقریباً اوایل تابستان ۱۳۵۰ اتفاق افتاد. در جا تلفن را برداشت و شمارۀ شعبۀ فرهنگى سفارت فرانسه را گرفت به زبان فرانسه گفت: ”آره، من معاونم را می خواهم بفرستم برود فرانسه تحصیلاتش را تکمیل بکند، دکترایش را بگذراند. یک بورس می‌خواهم براى او بگیرم.“ طرف هم گویا جواب داد: ”اتفاقاً ما ۱۰ تا بورس داشتیم. یکی­اش مانده که مال شرکت نفت فرانسه توتال است.“ دکتر توفیق هم گفت: ”این را نگهدارید برای آقای پرهام.“ و بعد رو به من گفت: ”بفرما این هم بورست! بورست جور شد.“ و این جور شد که من رفتم به فرانسه. اما پیش از آنکه بروم فرانسه، تحقیقاتم در مورد مناطق زلزله­زدۀ طبس و فردوس و آن ناحیۀ زلزله­خیز را مى‌بایست به پایان مى‌رساندم. پرسشنامه‌‌هایی تنظیم کردیم و با عدۀ زیادى از بچه‌هاى مؤسسه، از جمله خانم ویدا حاجبی که جزو پرسشگرهای من بود، مجید احسن و ده دوازده نفر دیگر رفتیم به فردوس. مطمئن نیستم که مصطفى شعاعیان هم بود یا نه. ما باید ظرف ده پانزده روز کار را تمام می‌کردیم. رفتیم فردوس. در خانه­ای که متعلق به وزارت مسکن و شهرسازی بود مستقر شدیم. تحقیقات محلی‌مان را راجع به بازسازی شهرها و روستاهاى زلزله­زده انجام دادیم و پس از آن برگشتیم به تهران.

اوایل پاییز ۱۳۵۰ من روانۀ فرانسه شدم و بعد هم که زن و بچه­ام به من پیوستند. زمستان ۱۳۵۲، من در دانشکدۀ دکارت سوربن و در حضور پنجاه شصت نفر از ایرانیانى که به عنوان تماشاچى آمده بودند از تز دکترایم دفاع کردم و با نمرۀ بسیار خوب قبول شدم. ریاست هیئت ژوری‌ با ژرژ بالاندیه بود، استاد کرسى سوسیولوژى در سوربن.

ژانویۀ همان سال برگشتم به ایران. خُب، دکترایم را گرفته بودم. هیئت علمى دانشکدۀ علوم اجتماعی جلسه‌اى تشکیل دادند و تصویب کردند که من را به عنوان استادیار علوم اجتماعی استخدام کنند. این درخواست به دانشگاه تهران فرستاده شد و شورای عالی دانشگاه تهران هم آن را تصویب کرده بود و سپس طبق روتینى که وجود داشت، درخواست‌نامه را برای تأئید فرستادند به سازمان امنیت. سازمان امنیت مخالفت کرده بود و گفته بود این آقا نباید در دانشگاه استخدام شود.

هفت هشت ماه از این داستان گذشت. رئیس دانشکدۀ علوم اجتماعی در آن زمان آقای دکتر نظامی ناو بود. یک روزی من نشسته بودم در دفتر کارم، آقای دکتر نظامی مرا صدا کرد. رفتم طبقۀ دوم، دفتر اتاق رئیس دانشکده. مرا نشاند در صندلی بغل میز خودش. بعد رفت در اتاق را از پشت بست که کسی وارد نشود. بعد آمد نشست پشت میزش. کشوی سمت راست میزش را باز کرد. نامه­ای درآورد و در دست راستش آن را در فاصلۀ یک متری دید من نگه داشت. به من ندادش. گفت: ”بخوان.“ دیدم نامه از ساواک است. زیرش هم مُهر سازمان امنیت و اطلاعات کشور را زده بودند. جواب کتبی و دستور کتبی ساواک بود به دانشگاه تهران که باقر پرهام نمی­تواند در دانشگاه تهران و در هیچ­یک از دانشگاه‌های ایران به عنوان استاد حضور داشته باشد. در واقع مرا از دانشگاه بیرون کردند. در حالی که همان موقع که ساواک این نامه را نوشته بود که فلانی نباید در هیچ­یک از دانشگاه­های تهران استخدام شود، آدم‌هایی مثل امیرحسین آریان­پور و خدابیامرز سیاوش کسرائی که از چهره­های سرشناس حزب توده بودند، در دانشگاه‌ها درس می دادند. حماقت ساواک را می­بینید؟

از آن تاریخ به بعد، رفتم سازمان برنامه و یکی دو سالى آنجا بودم. بعد از برگزاری شب­های شعر در پائیز ۱۳۵۶، درخواست بازنشستگی کردم، با ۲۰ سال خدمت. و چه خوب شد که از خدمت دولتى آمدم بیرون. برای اینکه اگر مانده بودم، بعد از انقلاب معلوم نبود این جماعت چه بلایی سر من مى‌آوردند.

ن. م.: متوجه نکته‌اى که مى‌گویید هستم. اما اجازه بدهید باز هم برگردیم به پویان. مى‌خواستم بدانم آیا به یاد دارید که او هیچ­یک از نوشته‌ها و ترجمه‌هایش را، چه آنهایی را که در خوشه و آرش چاپ شد، چه آنهایی که به شکل دستنویس پخش شد، مثل ”خشمناک از امپریالیسم و هراسان از انقلاب،“ به شما داده باشد که بخوانید و نظرتان را . . .؟

ب. پ.: اصلاً. من البته بعداً تشخیص دادم، بعد که آن طفلک در همان نیروی هوایی کشته شد. او آگاهانه هیچ­یک از مسایل سیاسی خودش را با من طرح نمى‌کرد؛ به دو دلیل. گفتم بسیار آدم باهوشی بود. دلیل اول این بود که تشخیص داده بود من یک عنصر انتلکتوئل فرهنگی‌ام. علاقه­ای به سیاست ندارم. دلیل دومش این بود که تشخیص داده بود اگر با من مسئله را مطرح کند، من حتماً با او مخالفت می­کنم. من پس از انقلاب که تئوری بقا‌ او را خواندم که نه استراتژی بود و نه تاکتیک، خیلی تعجب کردم: ”ما خودمان را فدا می‌کنیم و سکوت جامعه مى‌شکند و مردم به حرکت درمى‌آیند.“ این را اگر به من گفته بود، من مسلماً با او مخالفت می­کردم. می­گفتم پرویز جان، اکثریت این جامعه در حال و هوایی هستند که اصلاً به دنیای من و تو ربطی ندارد. من و تو به دنیای آنها ارتباطی نداریم. حتی اگر من و تو هم خودمان را فدا بکنیم، هیچ اتفاقی در این جامعه نمی­افتد. تو چرا می­خواهی بروی خودت را فدا بکنی؟ پویان این را تشخیص داده بود که نباید حرفش را به من بگوید. تصمیم خودش را گرفته بود، چون می­دانست اگر این را به من بگوید، من با او مخالفت خواهم کرد.

ن. م.: اگر بخواهیم صحبت را جمع ببندیم، شما در چهرۀ این روشنفکر جوان آن زمان که انتلکتوئل با استعداد و علاقه‌مندى مى‌شناختیدش، چه مى‌دیدید؟

ب. پ.: یک بچۀ بسیار باهوش، بسیارحساس نسبت به سرنوشت میهنش و ملتش و بسیار علاقه­مند به آزادی می‌دیدم. آدمی که از سانسور حاکم بر جامعه، از استبداد حاکم بر جامعه به جان آمده بود، درحدی که رفت و خودش را فدا کرد؛ مثل خیلى دیگر از جوان‌هاى آزادى­خواه که رفتند و خودشان را فدا کردند. جوانی با آن استعداد و با آن فهم و شعور و با آن علاقه به ملت خودش و با آن نفرتی که از حزب توده در او مى‌ دیدم، از جریان قلابی چپ در ایران، واقعاً حیف شد. اگر فضای آزادی می‌بود، او و جوان‌هاى زیادى مثل او به این سرنوشت دچار نمی­شدند که ما هرچه می‌کشیم از دست سانسور و آن سرکوب سیاسی مى‌کشیم. اگر آن سرکوب نبود و آن اختناق نبود و فضا نسبتاً آزاد بود، اجباری وجود نداشت که جوان‌هاى ما خودشان را به کشتن بدهند. این همه استعداد در راه شکوفایی دیگری شکوفا می شد، در راه خدمت به کشورشان شکوفا می­شد.

[۱] ­­”طرود دهستانى ا‌ست از بخش مرکزى شهرستان شاهرود. این دهستان تقریباً در ١۵٠ هزار گزى جنوب باخترى شاهرود و ١٠٠ هزار گزى جنوب خاورى دامغان در حاشیۀ دشت کویر واقع شده [هر گز برابر یک متر است]. هواى آن زمستان معتدل و تابستان گرم است. آب قراى آن از قنوات تأمین مى‌شود. این دهستان از هشت آبادى و چندین مزرعه تشکیل شده.“بنگرید به علی­اکبر دهخدا، لغت‌نامه، زیر نظر محمد معین و جعفر شهیدی (چاپ ۹؛ تهران: دانشگاه تهران و روزنه، ۱۳۷۳)، ١٣۶١۶.

[۲]این زلزله در بامداد روز پنجشنبه ٨ مرداد ١٣۴٩ رخ داد. روزنامۀ کیهان در این روز نوشت: ”زلزلۀ صبح امروز یک فاصلۀ ۵٠٠ کیلومترى از سارى تا مشهد را لزراند.“ کانون زلزله در مراوه­تپه، نزدیک مرز ایران و شوروى، بود. بنا به نوشتۀ کیهان ١٠ مرداد ١٣۴٩، ”تلفات زلزله ١٧۵ کشته، ۵٠٠ مجروح و ٢٩ قریۀ ویران بود.“ کیهان آمار دقیقى از کشته­شدگان و میزان ویرانى روستاها و شهرهاى زلزله­زده به دست نمى‌دهد.

[۳]اول اسفند ١٣۵٢ش/١٢ مارس ١٩۵٣م، طرود در معرض زلزله‌اى به شدت ۵/۶ ریشتر قرار مى‌گیرد. در جریان این زلزله که یکى از شدیدترین زلزله‌هاى قرن بیستم برآورد شده است، ١٨٠٠ خانه ویران شد و ٩٧٠ نفر جان خود را از دست دادند. روزنامه‌هاى وقت خبر این فاجعه را چنین بازتاباندند: ”زلزله شدیدى به مدت پنج دقیقه در قریۀ طرود، واقع در ۷۲ کیلومترى شاهرود روى داد که بر اثر آن قریۀ مزبور با خاک یکسان شد و قریب یک هزار نفر به هلاکت رسیدند . . . به مناسبت وقوع زلزلۀ طرود . . . عزاى ملى اعلام شد.“

بنگرید به

Abdalian ,S, La Nature, 81, 314, 1953 وJ.P. Rothe, La seimicicite du globe, UNESCO, Paris, 1969 و Major Earthquakes of the World, US Geological Science

پنجاه سال شاهنشاهى پهلوى (پاریس: سهیل،   )، جلد ۲، ۶۰۸-۶۰۹.

[۴] سرگرد علینقى نیک‌طبع، مأمور عالى‌رتبۀ ادارۀ اطلاعات شهربانى و ساواک و سربازجوى کمیتۀ‌ ضد خرابکارى. او روز ۹ دى‌ماه ١٣۵٣ به دست چریک‌ها‌ى فدایى خلق ترور شد.

[۵]به دلیل انتشار یادداشت‌هاى شهر شلوغ، فریدون تنکابنى در ۳۱ فروردین ۱۳۴۹ به دستور ساواک دستگیر مى‌شود. در اعتراض به این دستگیرى، ۶٠ تن از اعضاى کانون نویسندگان ایران در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۴۹ اعلامیه‌اى مى‌دهند که متن آن را مى‌آوریم: ”فریدون تنکابنى، نویسند ۀ معاصر ایران و دبیر ادبیات، که تاکنون کتاب‌هاى مردى در قفس، پیادۀ شطرنج و یادداشت‌هاى شهر شلوغ از او منتشر شده، مدتى است که بر اثر انتشار کتاب آخرش در بازداشت به سر مى‌برد. بازداشت این نویسنده نقض اصول آزادى و حقوق اهل قلم است. این بازداشت ناروا باعث سرافکندگى ملتى است که همیشه شاعران و نویسندگان خود را در سایۀ حمایت و حرمت و قدردانى و تفاهم خویش گرفته است. ما امضاکنندگان زیر به این بازداشت معترضیم و آزادى فریدون تنکابنى را در اسرع وقت خواستاریم.“ اعتراض نویسندگان ایران در داخل کشور و آزادى‌خواهان ایرانى در خارج از کشور به جایى نمى‌رسد و دادگاه نظامى فریدون تنکابنى را ”به جرم اقدام علیه امنیت کشور“ به شش ماه زندان محکوم مى‌کند.

نگاه کنید به مسعود نقره‌کار، بخشى از تاریخ جنبش روشنفکرى ایران، باران، سوئد، ٢٠٠٢، جلد ١ ص ٣٢٩ و جلد ۵ ص ١١٣.

[۶]حسن پویان، یاد ایام جوانى (تهران: گام نو، ١٣٨۵)، ۱۶-۱۷.

[۷] ایران در سال ١٣۴٩ با مسئلۀ تازه‌اى روبه­رو مى‌شود: مسئلۀ هواپیماربایى. در ٣١ خرداد آن سال، یک فروند هواپیماى جت بویینگ ٧٢٧ هواپیمایى ملى با ٩١ مسافر، از جمله شهرام پهلوى‌نیا فرزند اشرف پهلوى، را که در مسیر تهران-آبادان پرواز مى­کرد، سه سرنشین ایرانى مى‌ربایند و به بغداد مى‌برند. ”عراق پس از آنکه به سه جوان ربایندۀ هواپیما پناهندگى‌‌ سیاسى داد، هواپیما را به ایران بازگرداند.“ بنگرید به اطلاعات (سه­شنبه ١٨ مهرماه ١٣۴٩). این نخستین مورد هواپیماربایى در تاریخ هواپیمایى ایران است. دومین مورد هواپیما‌ربایى در ١٨ مهر ۱۳۴۹ رخ مى‌دهد. هواپیماى ربوده شده که ۴۴ سرنشین داشت و هشت خدمه ”همان هواپیمایى بود که در روز ٣١ خرداد ماه گذشته در مسیر تهران- آبادان . . . به بغداد ربوده شد و پس از آنکه ربایندگان آن در بغداد پناهندگى یافتند به تهران بازگشت. با این تفاوت که ربایندگان هواپیما این­بار علاوه بر تقاضاى پناهندگى، تقاضاى آزادى ٢١ نفر از زندانیان سیاسى ایران را داشتند و در نخستین لحضات ورود به بغداد، با عنوان این تقاضا تهدید کردند چنانچه خواسته‌هایشان عملی نشود، هواپیما را با سرنشینان آن منفجر خواهند کرد.“ بنگرید به اطلاعات (یکشنبه ١٩ مهرماه ١٣۴٩). سومین هواپیماربایى سال ۱۳۴۹ در ١٨ آبان روى مى‌دهد. خبر این هواپیماربایى را روزنامۀ اطلاعات روز دوشنبه ١٨ آبان به این صورت باز‌تاباند: ”یک فروند هواپیماى داکوتاى مسافربرى از نوع دى. سى. ٣، متعلق به شرکت ایرتاکسى ایران، بامداد امروز در مسیر امارات دبى و بندرعباس با ٢٣ مسافر و سه سرنشین به زور اسلحه از مسیر خود منحرف و پس از طى یک مسیر طولانى و بنزین‌گیرى در امارات قطر به بغداد ربوده شد.“ شرح ماجرا را همان روزنامه در سه­شنبه ١٩ آبان این­گونه به دست داده است: ”هواپیماى مذکور را شش نفر از مجرمین تحت تعقیب در ایران که امارات دبى آنان را اخیراً به اتهام جعل و تزویر دستگیر کرده بود و مى‌خواست به ایران مسترد دارد، با کمک سه تن از مسافران عادى هواپیما که بعداً معلوم شد از همدستان این مجرمین بوده‌اند، به سرقت بردند . . . ربایندگان هواپیما براى سرقت هواپیما از یک قبضه اسلحه، چاقوى ضامن‌دار و قوطى‌هاى بنزین استفاده کردند. آنان بنزین مورد نظر را در داخل قوطى‌هاى آب پرتقال و همچنین فلاسک آب به داخل هواپیما حمل کردند . . . ١۴ مسافر آن را شش تن از مجرمین مستردشدۀ ایرانى و چهار مسافر دیگر ایرانى، دو مأمور گارد و پلیس دبى و دو مسافر پاکستانى تشکیل مى‌دادند. حکومت دبى، دو مأمور را به اتفاق شش مجرم ایرانى، که دست‌هاى آنان به زنجیر بود، براى تحویل مجرمین به ایران همراه کرده بودند.“ اصل ماجرا اما چه بود؟ شش تن از مجاهدین خلق ایران که براى کسب آموزش‌ نظامى ساکن اردوگاه‌هاى فلسطینى لبنان و اردن بودند، در جریان توقت موقتشان در دبى مورد سوء ظن پلیس این کشور قرار مى‌گیرند و روانۀ زندان مى‌شوند. هم­رزمان اینان به محض آگاهى از اینکه دولت دبى بر آن شده که این شش تن را به ایران بفرستد، برنامۀ ربودن هواپیماى حامل آنان را در دستور مى‌گذاردند و در جریان یک عملیات برنامه­ریزى­شده، داکوتاى ایرتاکسى را بر فراز خلیج فارس مى‌ربایند و به عراق مى‌برند. شرح ماجرا را محسن نژادحسینیان به دست داده است. بنگرید به محسن نژادحسینیان، پرواز بر فراز خلیج (تهران: نشر نى، ١٣٧٩)، ۱۳۹-۱۵۲.

————————

به یاد گرامی رفیق امیر پرویز پویان!

اشرف دهقانی

چندین سال پیش به مناسبتی ، مطالبی در مورد رفیق بسیار عزیز، امیر پرویز پویان و برخی مسایل مربوط به وی از جمله چگونگی تحکیم رابطه انقلابی اش با رفیق بهروز دهقانی و به وجود آمدن رابطه تشکیلاتی بین رفقا در تهران و تبریز، نوشتم.  با فرا رسیدن سالگرد شهادت حماسی این رفیق کبیر در سوم خرداد ۱۳۵۰، در اینجا بخشی از آن نوشته را با تنظیمی جدید به خوانندگان مبارز تقدیم می کنم. باشد که در آینده فرصت انتشار همه آن مطالب در شکلی مناسب فراهم گردد و با این کار به روشن تر شدن برخی واقعیات تاریخ مبارزاتی مردم ما خدمتی هر چند کوچک انجام پذیرد.

من اولین بار رفیق پویان را در اواخر سال ۱۳۴۹ دیدم.  البته او در زمان حیات رفیق صمد بهرنگی به تبریز آمده و علاوه بر خود صمد، با رفقا بهروز دهقانی، کاظم سعادتی و علیرضا نابدل و چند تن دیگر از دوستان حول این رفقا دیدار کرده بود.  پس از شهادت رفیق صمد نیز وی برای برقراری ارتباط با رفیق بهروز دهقانی باز به تبریز آمده بود، ولی متأسفانه من در آن زمان ها سعادت دیدار با او را نداشتم.

اواخر سال ۱۳۴۹ که من، رفیق پویان را دیدم زمانی بود که همراه با وی و رفیق علیرضا نابدل، یک خانه تیمی تشکیل داده و در آنجا با هم به کار مشترک مبارزاتی پرداختیم.  قبل از توضیح در این مورد، لازم است مختصراً اشاره کنم که وقتی گروه رفیق احمدزاده به سازماندهی جدید گروه برای انجام مبارزه مسلحانه در ایران دست زد، من که یکی از اعضای این گروه بودم، در اواخر شهریور یا اوایل مهر ماه سال ۱۳۴۹ به تهران اعزام شدم.  در تهران در ارتباط با رفیق جواد سلاحی قرار گرفتم.  در آن مقطع نه من و نه این رفیق برای پلیس شناخته شده نبودیم.  هنوز از کار مشترک ما مدت زیادی نگذشته بود که دو اتفاق باعث تغییر وضعیت ما شد.  اتفاق اول دستگیری برادر رفیق جواد، یعنی رفیق کاظم سلاحی به عنوان یکی دیگر از رفقای گروه احمدزاده بود.  پس از این رویداد، می بایست در ملاحظات امنیتی مان در نظر می گرفتیم که رفیق جواد سلاحی هم تحت تعقیب پلیس قرار گرفته است.  در آن زمان نمی دانستم که خود من نیز به طور غیر مستقیم تحت تعقیب پلیس قرار دارم.  بعدها بود که فهمیدم پلیس از همان زمان بدون آن که نام و مشخصات مرا بداند ، در بدر به دنبال من به عنوان دختری مرتبط با آن انقلابیون بوده است.  اتفاق دوم به اقدام گروه برای انجام عملیات مصادره یک بانک (بانک ونک) ربط داشت که طی آن ماشینی که برای عملیات نظامی مورد استفاده رفقا قرار گرفته بود به دلیلی به دست دشمن می افتد.  این ماشین با شناسنامه تهیه شده توسط رفیق احمد فرهودی از اداره ثبت احوال ساری، خریداری شده بود.  از این طریق هویت رفیق فرهودی که خود نیز در این عملیات شرکت داشت برای ساواک معلوم شد.  این دو اتفاق باعث شد که من و رفیق جواد خانه ای اجاره کنیم و همراه با رفیق فرهودی در آنجا مشترکاً به فعالیت مشغول شویم.  بعد که رفیق فرهودی به جنگل اعزام شد (این رفیق در جنگل معاون فرمانده جنگل، رفیق علی اکبر صفائی گردید)، آن خانه اجاره ای هم پس داده شد.  بعد از آن من به تبریز رفتم و بعد از این که در تبریز عملیات حمله به کلانتری پنج صورت گرفت، دوباره به تهران برگشتم.


زمانی که من و رفقا پویان و نابدل در خانه تیمی جدیدی مستقر شدیم، رفیق پویان که از شناخته شدن خود برای دشمن مطمئن بود، تغییر قیافه داده و برای فریب دشمن لباس آخوندی برای خود تهیه کرده بود.  در خانه جدید او برای همسایه ها به عنوان دائی من معرفی شد.  مدتی نگذشته بود که دست اندر کاران رژیم شاه عکس او و هشت تن دیگر از رفقای ما را به در و دیوار زدند و از مردم خواستند که در دستگیری آنها به پلیس کمک کنند و صد هزار تومان هم که در آن زمان پول زیادی بود ، برای کسی که با پلیس در دستگیری این رفقا همکاری کند به عنوان جایزه تعیین کردند.  این عکس ها در همه جا در سراسر کشور پخش شد.  خوشبختانه، قیافه رفیق پویان با سبیل و ریش و لباس آخوندی که به تن می کرد به هیچوجه شبیه عکسی نبود که از او چاپ شده بود.

آن خانه تیمی زیر زمین نسبتاً بزرگی داشت و به واقع یکی از دلایل اصلی اجاره آن خانه هم همین زیرزمین بود. دلیلش آن بود که رفیق پویان در عملیات سیاسی – نظامی علیه رژیم شاه شدیداً به امر گروگان گیری نیروهای ضد انقلاب خارجی اهمیت می داد و این زیر زمین قرار بود محل نگهداری گروگان باشد.  در آن خانه رفیق پویان از من می خواست که برخی جملات انگلیسی را حفظ کنم که همگی مربوط به پذیرائی از یک فرد خارجی بود.  در ضمن در همان خانه بود که ۱۳ اعلامیه معروف منتشر شد و زیر آنها امضای چریکهای فدائی خلق قرار داده شد. به این ترتیب طی صدور آن اعلامیه ها که در برخی از آنها عملیات سیاسی – نظامی انجام شده توضیح داده شده بودند، برای اولین بار «چریکهای فدائی خلق» به عنوان یک تشکل سیاسی – نظامی کمونیست به مردم معرفی شد. در آن زمان تیم ها اسم های معینی نداشتند؛ و مثلاً این طور نبود که ما «تیم پخش اعلامیه»، «تیم انتشارات» ، «تیم عملیات بانک» و غیره را داشته باشیم ، بلکه یک تیم ممکن بود هم کار انتشاراتی، هم عملیاتی یا تدارک برای عمل نظامی را با هم انجام دهد.  کما این که تیم ما هم می بایست در کار گروگان گیری نقش داشته باشد و هم کار نوشتن و تایپ اعلامیه ها را انجام دهد و هم به طور مسلحانه به پخش اعلامیه بپردازد.  می دانیم که رفقا علیرضا نابدل و جواد سلاحی دست اندر کار پخش اعلامیه بودند که بین آنها و نیروهای مسلح رژیم درگیری پیش آمد.  قرار ما آن بود که دو به دو به پخش اعلامیه ها بپردازیم و قرار بود روز بعد از رفقا نابدل و سلاحی، من و رفیق پویان با هم برای پخش اعلامیه برویم که این کار با دستگیری رفیق نابدل و اجبار ما برای بیرون رفتن از آن خانه، عملی نشد.

حال مشخصاً از رفیق پویان بگویم، از رفیق بسیار بسیار عزیزی که گرمی رفتار و برخوردهای پاک انسانیش هنوز گرمی بخش وجودم است. از نظر من پویان واقعا یکی از فرزندان انقلابی و کبیر مردم ایران می باشد.  هنگامی که من با این رفیق و رفیق نابدل در خانه تیمی مشترکی زندگی کردیم، بیاد ندارم که گفته شده بود که در آنجا چه کسی مسول و یا رابط با بقیه رفقاست.  رفیق نابدل را از قبل می شناختم و همانطور که قبلاً هم نوشته ام او در اولین دیدار با برخورد و رفتارهایش ، یاد صمد بهرنگی عزیز را در خاطرم زنده کرده بود.  حقیقتاً رفیق نابدل از شور انقلابی و دانش و آگاهی و خصوصیات خوب و کمونیستی ، چیزی کم نداشت.  بنابراین در مقابل این رفیق، ظاهراً می بایست مدت زیادی طول می کشید که خصوصیات رفیق پویان در ذهن من برجستگی پیدا کنند.  به خصوص که شکل ظاهری او نیز با آن قد کوتاه، اندامی لاغر و قامتی که کاملاً کشیده نبود و در قسمت کمر انحنائی داشت که اندکی به شکمش برآمدگی داده بود، این برداشت اولیه را در بیننده ایجاد نمی کرد که او یک رفیق سیاسی – نظامی تیپیک جلوه کند.  با همه اینها خوب بیاد دارم که در اولین صحبت هائی که با رفیق پویان داشتم این مسأله دستم آمد که واقعیت وجود والا و خصلت های انسانی بسیار برجسته او که در آن بدن نه چندان بزرگ جای گرفته بود، به آن ظاهر کوچک، قدرت و دایره تاثیر بسیار بزرگی می بخشید.  همه وجود او با رفتار و برخوردهایش احترام بر انگیز بود و حس صمیمیت و دوستی را در انسان زنده می کرد.  از آن به بعد هر چه بیشتر از نزدیک با وی کار کردم و شناختم از او ارتقاء یافت، بیشتر مجذوب شخصیت عالی انسانی و کمونیستی او شدم و احساس صمیمیت و احترامم نسبت به او بیشتر و بیشتر شد.  واقعیت وجودی آن رفیق گرامی دیگر بر من آشکار شده بود.  من در او بعضی از عناصر برجسته شخصیت دو تن از عزیزترین هایم را می دیدم؛ یعنی شخصیت بسیار مهربان بهروز با ژرف اندیشی هایش و برخوردهای بسیار جدی و مسئولانه اش با مسایل مختلف، و در عین حال شخصیت صمد با همه شوریدگی، قدرت بیان و بکار گیری طنزهای زیبا و جالب در صحبت برای رساندن مطلب؛ همه اینها یکجا در پویان جمع بودند.

می دیدم که پویان نیز همانند بهروز اطلاعات وسیعی از تاریخ معاصر ایران دارد.  وی در ارتباط با حزب توده و جبهه ملی، نهضت آزادی و غیره نظرات و تحلیل هایش را همراه با فاکت های گوناگون بیان می کرد و به این ترتیب در ضمن علاقه اش را نیز نسبت به تاریخ مردم ایران در گذشته نشان می داد.  در همین رابطه او به من گفت که دست اندر کار نوشتن تاریخ معاصر ایران است، و بعد با آهی که حاکی از نداشتن وقت کافی برای این منظور بود اضافه کرد: البته در حال حاضر کارهای دیگری در اولویت قرار گرفته اند.

علاقه به موسیقی، به خصوص به موسیقی کلاسیک و موسیقی اصیل خلق های ایران، و واقعاً لذت بردن از آنها امری بود که من در بهروز سراغ داشتم، حال همین را از خلال صحبت هائی که در این زمینه پیش می آمد در او تشخیص می دادم و می دیدم.  پویان برای موسیقی خلق های ایران ارزش زیادی قایل بود.  بیاد دارم که یک بار در مورد موسیقی خلق لُر صحبت شد.  پویان گفت که در بیشتر آهنگ های لُری، غم نهفته است و اضافه کرد که این، بی دلیل نیست بلکه خود انعکاس و بیانگر زندگی بسیار سخت و غمناک خلق لُر است.  در ضمن برای من جالب بود که می دیدم که او در مواقعی آهنگی را زیر لب زمزمه می کند.  یک بار پرسیدم که آن چه آهنگی است و او با علاقه و به گونه ای که معلوم بود از توضیح در آن مورد خوشحال است گفت که این یک آهنگ ارمنی است، و اندکی در این مورد که هر خلقی واقعیت های زندگیش را چگونه از خلال موسیقی اش بیان می کند صحبت کرد.  آن آهنگ ارمنی، ملایم و بسیارظریف و دلنشین بود؛ عجب!  به راستی فکر نمی کردم که روزی آن را فراموش کنم، اما اکنون که این سطور را می نویسم و بیاد آن افتادم می بینم متأسفانه چنین شده است. من قطعه ای از آن آهنگ را سالها و سالها در ذهن خود داشتم و گاه آن را بیاد پویان زمزمه می کردم…  در همین رابطه پویان از توده های ارمنی، از موسیقی آنها که از بین می رود و از نقشی که مبارزین ارمنی در تاریخ گذشته ایران داشته اند هم صحبت کرد.

از توجه و علاقه پویان به طنز ، سخن به میان آمد.  در این مورد بیاد دارم که هنگام تعریف از برخی وقایع، از طنز نهفته در آن ها می گفت.  اما دراینجا دو طنز را ذکر کنم که خود وی در ارتباط با بخش فارسی رادیو مسکو که در آن زمان برای ایران برنامه پخش می کرد، ساخته بود.  محتوای این طنزها در عین حال نظر پویان در مورد ماهیت شوروی آن سالها و موضع ضد رویزیونیستی وی را نیز بیان و آشکار می سازد.  گوینده رادیو مسکو، فارسی را با لهجه خاصی که در آن کلمات کشیده می شدند صحبت می کرد.  این گوینده در ضمن تو دماغی هم حرف می زد.  پویان در حالی که صدای آن گوینده را تقلید می کرد، حرفهای طنزآلودش را از زبان او یعنی گوئی که گوینده مذکور آن حرفها را بر زبان می راند، می گفت.  رادیو مسکو مرتب عبارت «انقلاب کبیر سوسیالیستی» را بکار می برد و سعی می کرد جامعه شوروی آن دوره را به عنوان یک جامعه سوسیالیستی جا بزند.  در این رابطه طنز پویان این گونه بود: 
«امروز دیگر لنین در میان ما نیست، امروز دیگر لنین با ما نیست.  ما میراث او ، انقلاب کبیر سوسیالیستی را همراه وی به خاک سپرده ایم.  آری ، لنین دیگر با ما نیست، او دیگر در میان ما نیست».

در رابطه با رادیو مسکو ، طنز دیگر او به موضوع بمباران های هوائی خلق ویتنام از سوی امپریالیسم آمریکا مربوط بود. رفیق پویان طنز خود را در این مورد با استفاده از یکی دیگر از ترجیع بند های گوینده آن رادیو که به این صورت بود: «این، بار دیگر برتری اردوگاه سوسیالیسم را بر نظام امپریالیسم نشان می دهد»، ساخته بود. این را گوینده معمولاً پس از بیان یک متن به عنوان نتیجه گیری از آن بر زبان می راند.  پویان این طنز را با بیانی متفاوت از طنز اول و با حالت جدی خبری بیان می کرد: «اخیراً بمب افکن های آمریکائی در یورش به یک دهکده در ویتنام، ۵۰ نفر را از بین بردند.  در حالی که، بمب افکن های «اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی» (این را هم پویان با تقلید از گوینده و به مسخره با حالت کشیده می گفت) قادرند در یک حمله ، ۱۰۰ نفر از آنها را از بین ببرند.  این، بار دیگر برتری اردوگاه سوسیالیسم را بر نظام امپریالیسم نشان می دهد». این طنز و طنز هائی نظیر آن نه تنها موضع انقلابی رفیق پویان را نشان می دادند بلکه توانائی و تسلط وی در امر طنز و قدرت ابتکار او را هم آشکار می کردند.

شور انقلابی پویان را در صحبت از شاعر انقلابی ایران، سعید سلطانپور بیاد دارم.  اولین بار بود که این نام را می شنیدم و به واقع با صحبت های پویان بود که من قبل از این که شعری از سعید سلطانپور بخوانم، با او آشنا شدم و تا حدی شخصیت مبارزاتیش را شناختم.  پویان با ابراز صمیمیت و عشقی زیاد از سعید صحبت می کرد. از شور انقلابی، نترسی و شجاعت او می گفت.  یک مورد از صحبت های او مربوط به راه انداختن یک تظاهرات دانشجوئی توسط سعید سلطانپور بود.  پویان تعریف کرد که چطور او یک موضوع صنفی را (متأسفانه خود موضوع را اکنون بیاد ندارم) بهانه قرار داده و در حالی که اعتراض خود را با صدای بلند فریاد می زد ، جمعی از دانشجویان را بدنبال خود کشاند.  می گفت در هر تظاهرات دانشجوئی از این گونه، سعید پیشاپیش همه حرکت می کرد.

وقتی امروز بیاد می آورم که او چقدر با صمیمت در مورد مسایل مختلف با من گفتگو می کرد ، به عمق روحیه رفیقانه او هر چه بیشتر پی می برم.  پویان از خودش و از زندگی گذشته اش نیز برایم صحبت می کرد.  در این چهار چوب یکی از موضوعات، مربوط به فعالیت سیاسی او در دوران دبیرستان بود که منجر به دستگیری و محکومیت او شده بود.  پویان از زندانی شدنش به من گفت و این که محکومیتی با اعمال شاقه را به او تحمیل کرده بودند.  مدت آن محکومیت هم اگر درست به یادم مانده باشد ، حدود دو یا دو ماه و نیم بوده است.  می گفت که در آن مدت زندانبانان او را به کار اجباری کشانده بودند و مجبورش می کردند که سنگ یا اشیاء سنگین دیگر را از جائی به جای دیگر حمل کند.

مقدور نیست که در اینجا از همه خاطراتم با پویان صحبت کنم، ولی مایلم این را بیان کنم که وقتی در زندان فهمیدم که پویان در جریان مقاومتی که من به هنگام دستگیری توسط مأموران شهربانی از خود نشان داده و به مقابله با نیروهای امنیتی پرداخته بودم، قرار گرفته است، بسیار خوشحال شدم.  از شنیدن این موضوع که پویان و رفقای دیگر دانسته اند که نیروهای امنیتی با چه دردسری برای دستگیری یک دختر لاغر اندام مواجه شده اند و این امر چه تأثیری در میان مردم آن محل گذاشته، احساس بسیار شادی بخشی در من به وجود آورد.  این موضوع را یکی از رفقای هم بندم که قبلاً با رفیق پویان در ارتباط بود به ما گفت.  او سخن پویان را به این شکل انتقال داد که » اِلینور (نام مستعار من در آن زمان) دختری بود که نیروهای دشمن تنها با تکه پاره کردن همه لباس های او موفق به دستگیریش شدند».

در آخر اضافه کنم که نه فقط قدرت درک نیازهای روحی رفقای دیگر، بلکه دیگر خصوصیت های برجسته انسانی ای که رفیق پویان داشت، به خصوص قدرت درک شرایط زندگی بسیار سخت و دشوار کارگران و زحمتکشان و برخورداری او از عزمی راسخ برای مبارزه در راه رهائی آنان و اثبات صمیمیتش با این توده ها به مثابه یک مبارز سیاسی – نظامی در عمل، همه اینها باعث شده که پویان به عنوان یک کمونیست برجسته و یکی از فرزندان صدیق و آزاده ایران با برجستگی شناخته شده و نامش در یاد توده های آگاه ایران زنده بماند – نامی که گرمی بخش وجود آنان برای تداوم مبارزه برای تحقق خواستهای عادلانه و رسیدن به هدف های عالی انسانی است.


رفیق پویان نقشی تعیین کننده در شکل گیری سازمان چریکهای فدائی خلق داشته است.  او یکی از بنیانگذاران این تشکیلات و اولین کسی است که با برخورداری از ژرف اندیشی و قدرت در پیش گرفتن روش برخورد دیالکتیکی در تحقیق و بررسی واقعیت های جامعه، موفق شد تئوری رهنمون حرکت سازمان چریکهای فدائی خلق را پی ریزی نموده و اولین راه گشائی را در بن بستی که مبارزات توده های دربند ایران در آن گرفتار بودند، ایجاد نماید.  مقاله این رفیق به نام «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» در بهار سال ۴۹ به رشته تحریر در آمد.  بر زمینه این مقاله بود که راه و مشی ضروری برای پی افکندن راه انقلاب در جامعه تحت سلطه ایران پس از ده ها بار بررسی و غور و تعمق توسط رفقای متشکل در گروه رفیق احمدزاده، به خلق اثر متکامل تری تحت عنوان «مبارزه مسلحانه ، هم استراتژی هم تاکتیک» منجر شد – اثری که رفیق مسعود احمد زاده با نبوغ خاص خود آن را تدوین نمود.  این اثر و اثر فوق الذکر از رفیق پویان که بنیان های تئوریک عملکردهای انقلابی چریکهای فدائی خلق را تشکیل می دادند ، چون از دل واقعیت برآمده بودند ، قادر به تغییر واقعیت هم بودند و در عمل هم واقعیت را تغییر دادند.

رفیق امیر پرویز پویان، این آزادیخواه کمونیست بزرگ، این چریک فدائی خلق در سوم خرداد ۱۳۵۰، هنگامی که در پایگاه خود واقع در منطقه نیروی هوائی تهران، به همراه رفیق رحمت پیرو نذیری ، مورد حمله نیروهای مسلح رژیم شاه قرار گرفت، قهرمانانه با نیروهای دشمن جنگید و با مقاومت حماسی اش تأثیر انقلابی به سزائی در ارتقای روحیه مبارزاتی توده ها و شکست جو ترس و خفت و تسلیم در جامعه به جای گذاشت.  در این درگیری، رفیق پویان خون سرخش را به همانگونه که آرزویش بود ، برای به اهتزاز در آوردن پرچم سرخ کارگران و زحمتکشان تقدیم نمود.

سوم خرداد ۱۳۹۷

—————–

استحاله

امیر پرویز پویان

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن F18F0F3B-C2B1-4128-8A14-38F975806D02_w250_r0_s.jpg است

سلول شماره‌ ی ۵ تا نزدیک سقف مرطوب است. از پنجره خبری نیست. روزنه یی کوچکتر از یک خشت، که از آن نور به درون سلول می تابد. چراغ همیشه روشن است. شب و روز. تمام شب. تمام روز.
پتوی زمختی که روی زمین پهن کرده اند ترش است. تمام اتاق بوی ترشی می دهد. از ستونهای سقف، عنکبوتها آویزان اند. از این سو به آن سو تارشان را تنیده اند. در زاویه دیوارها.
 ساعت چنده؟
 هفت
او سینی را به زمین می گذارد و به وی در راه می افتد.عجله دارد وی ناگهان بر می گردد و می پرسد:
 زن داری؟
 نه
 مادر؟
 نه
لبخندی می زند و دوباره به من پشت می کند. من جیبهای کتم را می کاوم و اسکناس مچاله شده یی را پیدا می کنم. آن را زیر نور چراغ می گیرم. ده تومن است.
 – سرکار!
 – ها؟
 – برادر این پولو واسم سیگار بخر. یه تومنش مال خودت. باقی شو سیگار بخر.
 – همه شو؟
 – آره
مرا با تعجب ورانداز می کند.اسکناس را می گیرد و در را پشت سرش می بندد. ساعتی دیگر زندگی لذت بخش خواهد شد. در انتظار پاکتهای سیگار روی پتوی متعفن و خیس چمباتمه می زنم.
چیزی مانند خزه وجود دارد. سبز و چسبان و مرطوب. چند حلزون کوچک به آن چسبیده اند. سوسکهای قهوه یی و سیاه شب سر و صدا به پا می کنند. این هم نشانه یی است برای این که بدانم شب کی فرامی رسد. گرچه یقین ندارم.
سقف بلند است. لامپ خاک گرفته کوچکی به فاصله ده سانتی متر از آن آویزان است. دست زدن به آن غیرممکن به نظر می رسد. از این گذشته سوراخ گردی که روی در اتاق است و هر لحظه چشمان گودنشسته نگهبان از درون سلول نگاه می اندازد؛ هرگونه کوششی را بیهوده می نماید.
پاییز بود که مرا به این جا آوردند. گمان نمی کنم اکنون زمستان باشد. می توانم حدس بزنم که چند روز بیشتر نیست در این جا به سر می برم. لباس سیاهرنگ از ریخت افتاده ام کافی نیست. سردم می شود. با این همه باید سرمای پاییز را به هیچ گرفت. زمستان به زودی فرامی رسد.
سربازی لاغر و ریز نقش صبح ها ساعت هفت، ظهرها ساعت یک و شبها ساعت هفت در را باز می کند و سینی به دست غذایم را می آورد. در که باز می شود و لحظه یی سلولم در نور غرق می شود. من چشمانم را با دستهایم می پوشانم. حالا دیگر نور چشمم را می زند.
 سرکار؟
 ها؟
شهری نباید باشد. لهجه اش به روستاییان اطراف تهران می ماند. هرگز نتوانسته ام چهره اش را به دقت تماشا کنم. لابد سیه چرده است. فقط می پندارم که صورتی آفتاب سوخته، چشمان درخشان میشی و دستهایی بزرگ و استخوانی دارد.
 امروز چند شنبه است؟
 جمعه
*****
چند روز از بازداشتم می گذرد؟ چند هفته؟ چند ماه؟ امروز همه چیز معلوم می شود.
افسر نگهبان چند لحظه پیش به سراغم آمد. برای بازپرسی احضار شده ام. چه چیز در انتظارم است؟ دستک باید به صدها سؤال پاسخ دهم: «جوابها دقیق، کوتاه، هوشیارانه» این جمله یی است که پس از دستگیریام هزار بار برایم تکرار کرده اند.
دوستانم نمی دانند که مرا برای جوابهای دلخواه به سیخ می کشند. خیال کرده اند به یک محفل دوستانه می برند. به آسانی می توانند مچ پایم را خرد کنند. ناخنهایم را بکشند و آتش سیگار را روی سینه ام بگذارند. مرا توی یک اتاق دربسته می گذارند و لحظه یی بعد از سوراخهای تهویه، اتاق را پر از گاز می کنند. من چند ثانیه گیج و بی حرکت می مانم و سپس برای ذره یی هوا به در مشت می کوبم و ناخنهایم را به دیوار می کشم. اگر پنجره یی وجود داشته باشد آن را می شکنم. اما اتاق فقط دری دارد که قفل شده، فقط چند ثانیه دیگر. آن گاه بیهوش بر زمین می افتم؛ بیهوش، نیمه جان، آنها که از پشت یک شیشه کدر مرا نگاه می کنند، در را می گشایند و جسدم را بیرون می برند.
با این همه باید «جوابهای دقیق، کوتاه و هوشیارانه» داد و گرنه دوستانم به دام می افتند. چند نفرند؟ نمی دانم. ده تاشان را می شناسم. ده زندگی و بعد دهها زندگی در گرو جوابهای من. کاش نام هیچ یک را نمی دانستم. اما اکنون چهره هاشان روشن از همیشه به نظرم می رسد. به هیچ قیمتی نمی توانم نامشان را فراموش کنم. آه چه بسیار وقتها که اسمشان از یادم می رفت.
ذره یی فراموشی، این بهتر از همه چیز است اما دست نیافتنی تر است.
*****
اتوبوس سفید رنگی مرا به بازرسی می برد. از خیابانهای شلوغ می گذرم. مردم همان اند که بودند. شهر بزرگتر و روشنتر از گذشته است. مغازه ها زیباتر شده اند. دختران بدون استثنا‌ء قشنگ و جذابند. تنفس آشکارا آسانتر است. دو پاسبان، هر دو میانسال، دو طرفم نشسته اند. بی اعتنا به من با هم گپ می زنند. دلم مالش می رود. مدتی است دور صبحانه را قلم گرفته ام.
 سرکار، بازپرسی از این جا دوره؟
آنها نگاهی به من می اندازند و دوباره به گفتگو مشغول می شوند. حالم به هم می خورد. اما این را نمی شود گفت. چه ام شده؟ لغت مناسب را می یابم. اضطراب.
 سرکار؟
 چیه؟
 چه جوری از آدم بازپرسی می کنند؟
یکی شان دارد ناخنش را می جود. خیلی بی تفاوت بی آن که نگاهم کند می گوید:
 چوب تو کونت می کنند.
پاکت سیگار را درمی آورم. سیگاری برمی دارم.
 سیگار؟
هردو حریصانه سیگاری به لب می گذارند. یکی شان کبریت می کشد.
 اذیتت نمی کنند. جرمت چیه؟
 سیاسی
 حزبی س؟
 آره
 حزبی یا رو اذیت می کنن
ماشین کنار ساختمان بزرگی با دیوارهایی از سنگ سیاه می ایستند. دو در آهنی بزرگ و کوچک به دیوار چسبیده اند.
راننده بوق می زند و در بزرگ باز می شود. به حیاط می رسیم. در بسته شده پیاده می شویم. مستراح کجاست؟ حالم دارد به هم می خورد.
 اتاق۱۱۳، دست چپ.
در پشت سرم بسته می شود. به یک مهمانی شبیه است. فقط بیش از اندازه برهنه است. کف آن از موزاییک فرش شده. از سقف لوستری آویزان است و به دیوار شرقی اتاق پنجره یی است. میزی فلزی گوشه اتاق است و پشت آن صندلی چرمی دسته داری قرار دارد که خالی است. به دیوار غربی دو تمثال آویزان است. من روی مبلی می نشینم. در مقابلم میز کوچک و سه گوشه یی است. جاسیگاری تمیزی روی میز است. اکنون ترسم به یک انتظار بی رمق تبدیل شده است. باید در خروجی باشد. در ورودی باز می شود و مردکی کوتاه قد خپله به درون می آید. چهره اش سرخ و میان سرش بی موست. صورتش را به دقت اصلاح کرده، فرز و چابک به طرف میزش می رود. روی صندلی می افتد و نفس تازه می کند. بسته سیگار فرنگی اش را بیرون می آورد و ناگهان چشم اش به من می افتد. لبانش را به خنده می گشاید.
 راضی هستین؟
 از چی؟
 از زندان.
 نه
 پس خوب عوضش این یک سوژه س. بعد می تونین درباره اش داستان بنویسین. راستی تا اون جا که من اطلاع دارم آخرین رومانتون زیر چاپ مونده. نه؟ اسمش چیه؟
 «خورشید سرخواهد زد».
 «خورشید سر خواهد زد». که این طور. چه وقت؟ در «آینده نزدیک و بس درخشان»؟ هه هه خوبه. اما من اگر به جای شما بودم می نوشتم «خورشید هر وقت بخواهد سر می زند»…
 حالا که نیستین!
 خب بگذریم، چن وقته تو حزب «ب» فعالیت می کنین؟
 یکی دوسال است
 حوزه داشتین؟
 ای …
 چندنفری؟
من به جای جواب شانه هایم را بالا می اندازم.
 اسمشون چی بود؟ افراد، حوزه، رابط، سخنگو …
 یادم رفته
 اینِ شو آدم یادش نمی ره. خب نگفتین
 من کسی را نمی شناسم
 تا اون جایی که من می دونم آدمای سانتی مانتالی مثل شما نمی تونن شکنجه های این جا رو تحمل کنن. خب گفتیم اسمشون چی بود؟
 نمی دونم
 نشد. باهاس یه جوری با هم کنار بیاییم. این طوری هر دومون تو دردسر می افتیم. می دونم، می دونم بهتون سفارش کردن جوابهای کوتاه و دقیق بدین. شما هم قول دادین لوشان ندین. اما خب، ما هم این جا این دمبک و دستک ها را به سردی و گرمی نداشتیم.
تکمه را فشار می دهد و دری پشت سرش باز می شود. اسبابها و ماشینهای بزرگ و کوچکی توی اتاق قرارداده شده. او هم چنان حرف می زند و من به آن چه در برابرم در اتاق دیگر نهاده اند، خیره گشته ام. اتاق شکنجه است.
این طور خیال می کنم: با این اسباب ها چند جور می شود آدم کشت؟ کدامش قابل تحمل تر است؟ با گاز طول می کشد. آمپول هوا؟ نه این قدر فوری کلک آدم را نمی کند. زندگی شکنجه یی است که خیلی دیر منتهی به قتل می شود. این جمله را کجا خوانده ام؟ آه خودم آن را نوشته ام. رمان «مرگ قهرمان». چه اباطیلی. این جمله مسخره ترین حرفی است که تا حالا شنیده ام. دنباله حرف بازپرس را می شنوم.
 ما با آدمهای سرشناسی مثل شما خیلی محترمانه رفتار می کنیم. این جا همه جور آدمی می آرن. بعضی ها رو همون اول می بریمشون اون اتاق (اتاق شکنجه را نشان می دهد). اما شما رو نه. نه احتیاجی به این کار نیست. شما واسه چی خودتون رو توی دردسر انداختین؟ گمون می کنم رسالتی دارین؟ واسه کیا؟ شما سنگ اونایی رو به سینه می زنین که حرفاتونو نمی فهمن، حتی یک کلمه شو. خودتونو فریب می دین. فقط همین. و گرنه می تونم شرط ببندم که شما هم ازشون خوشتون نمی آد.
زنگ می زند و مرد درازی با اونیفورم قهوه یی به درون می آید.سلام می کند و خبردار می ایستد.
 بله قربان
 شماره۱۲ رو بیار تو!
 بله قربان.
بازپرس با دستمالی پیشانی اش را پاک می کند که من هم بر می دارم. جعبه شکلاتی را از کشو میز بیرون می کشد و باز هم تعارف می کند، برمی دارم. روی مبل یله می دهم و سیگار معطرم را دود می کنم. هر دو سکوت کرده ایم. من لحظه ای خودم را آزاد می انگارم. می خواهم این طور بیندیشم. اکنون تصور می کنم که به دیدن دوستی آمده ام. او رئیس اداره یی است و من روی مبل اتاق کارش لمیده ام. اگر سکوت کرده ام مهم نیست به هر حال روابطمان دوستانه است. ساعت یک اداره تعطیل می شود. با او خواهم رفت به یک رستوران. مشروب مفصلی خواهیم خورد. نه زودتر از یک، برای او چه اهمیتی دارد، می تواند هر وقت خواست برود. کاش دختری انتظارم را می کشید. آن وقت همه چیز آسان برایم حل می شد. عشق همه کارهای آدم را توجیه می کند و راستی آیا کسی انتظارم را نمی کشد؟ من چطور؟ عاشق نیستم؟ آن دخترک مو خرمایی که گاه به دیدنم می آمد تا شعرش را بخوانم و اصلاح کنم، چند بار به خانه ام سر زده، مرا دوست دارد. نه؟ از روزگار من مطلع است؟ قاعدتا این طور است. برایم گریه نمی کند؟ چندبار به خانه ام سر زده، اما من هیچ وقت از او خوشم نمی آمد.
شما ای فانوسک ها
مرا بنگرید
بر بستر سرد زمین
عطر گلهای اقاقی
مستم کرده اند
و عشقی که
هراسانم ساخته …
چه جملات بی سر و ته ای. آن وقت او به این ها می بالد و هر وقت انتقاد می کنم اشک در چشمانم جمع می شود.
دوباره در با ناله یی کوتاه باز می شود و مردک سیاه چرده و لاغری را به درون می فرستد.
 سلام علیکم
او که اکنون دست بندی ندارد مچش را با آزادی حرکت می دهد. بازپرس صندلی یی را نشان اش می دهد و اشاره می کند که بنشیند. مرد لباس چرب و کثیفی به تن دارد.
لکه های چربی درهمه جا هست. چشمانش گود نشسته است و پیشانی بلندی دارد. موهای ژولیده اش را روی پیشانی ریخته. ریش نتراشیده کوتاه و نامرتبی صورت استخوانی اش را پوشانده او به من نگاه می کند و اندکی مردد است. بازپرس می پرسد:
 آقا رو می شناسی؟
 نه
 نه چطور نمی شناسی؟ تو نویسنده خودتو نمی شناسی؟ نکند سوار نداری. ها؟
 چرا آقا داریم
 چقدر؟ می تونی هر جور کتابی رو بخونی؟
 بعله. ما روزنومه می خونیم.
 از این کتابهای داستان هم می خونی؟
 بله بعضی وقتا می خونم.
 خب یه داستان نخوندی که اسمش «مرگ قهرمان» باشه؟
 نه
 اصلا اسم «خروش» هم به گوش ات نخورده؟
 نه
بازپرس با لبانی گشاده از خنده به من نگاه می کند و می گوید:
 جداً معذرت می خوام. من اگه به جای این احمق بودم، بهتون می گفتم که همه کتاباتونو خوندم. مهم نیست. می بینین؟ اون وقت شما خودتونو واسه اینا تو دردسر میندازین. حتی اسم تونو بلد نیست. شما به من بیشتر بدهکارین تا اون. ده تومن دادم کتاب تونو خریدم. دو روز تمام نشستم خوندمش. من حرفاتونو می فهمم. ازش لذت می برم. اینو جدی می گم. فقط حیفم می آد. با این استعدادی که شما دارین … حیفه جدا حیفه!
من یک بار دیگر زندانی را نگاه می کنم. او بی هیچ خجالتی به من خیره شده در چشمهایم نگاه می کند. مثل آدمی که دیگران را دروغگو می داند و خودش را مغبون می پندارد. هیکلش درشت است و با دستهای بزرگش می تواند به آسانی مرا خفه کند و حتی می تواند هیکل فربه بازپرس را زیر دست و پایش از شکل بیندازد. من چه چیزی دارم که به او بگویم. حرفهای او باید برایم تکراری، بدیهی و خسته کننده باشد. اما حرفهای من، او یک کلمه اش را هم نمی فهمد. راستی اگر او داستانهای مرا خوانده بود و لذت برده بود، چه احساس خفتی می کردم. نه. هنوز هنر من با ابتذال زندگی این ها در نیامیخته. او چه می خواهد؟ خیال میکنی برای چه او را به این جا آورده اند؟ دودستی به زندگی اش چسبیده. فقط می خواهد به جای نان و پنیر نان و کره بخورد. همین تمام فلسفه حیاتش در همین خلاصه می شود. او از یک درک هنری فرسنگها فاصله دارد. چه چیزی جز ابتذال می تواند او را به هیجان آورد؟ به جای او اگر بقالی باشد چه فرق می کند که پنیر را لای صفحه یک روزنامه به دست مشتری بدهد یا لای برگی از «جنگ و صلح»؟ نه تو نویسنده خودتو نمی شناسی؟ حالا میگویند این را برای خودم افتخاری بدانم که نویسنده این جماعت باشم.اگر این مردک اثر مرا بفهمد و لذت ببرد، در حل یک نقال قهوه خانه پایین آمده ام. فرسنگها از هم دوریم. من که از هر دو حادثه. هر پدیده و هر چیز ساده برداشت هنرمندانه یی دارم با او که هم و غم اش در یک زندگی مبتذل و شکل یافته از بدوی ترین نیازها و تهیه همان ها خلاصه می شود، نمی توانم کنار بیایم. اصلا مرده شور مردم را ببرد. هر که خواست و توانست بفهمد به درک. من امانت همه را برای خویش نگه خواهم داشت.
بازپرس زنگ می زند.
 بله قربان
 ببریدش
– خب، واسه امروز بسه. مجبورم دوباره برتون گردونم به سلول تون. خودتون این جوری خواستین. ما هیچ وقت نخواستیم با آدمای مثل شما فهمیده بی ادبانه رفتار کنیم. سینه یارو رو دیدین؟ کاش نشونتون می دادم. گُله گُله جای آتیش سیگار روشه. ناخنهای پاش ام کشیدیم. خیلی چیزآم گفته ولی خب، هنوز باید سر به سرش گذاشت. هیچ کس نمی تونه طاقت بیاره. آدم آدمه؟ شما هم بهتره بازم فکر کنین. خب. به امید دیدار.
زنگ می زند.
 – بله قربان
 – ایشونو برگردونین،خیلی محترمانه و بی دستبند.
*****
تمام اینها چه زود گذشت. حالا دوباره همان سلول پنج و رطوبت و سوسکها و عنکبوتها. سه بسته از سیگارهایم نیست. دزدیده اند. باید درباره بازپرسی امروز صبح بیندیشم. این منم که باید خویشتن را آزاد سازم. هیچ کس به فکر من نیست. دوستانم هیچ خبری از من نگرفته اند. البته برایشان خطرناک است. این قانون حزب است. «وقتی کسی گیر افتاد باید فراموش اش کرد و گرنه همه چیز به خطر می افتد». تاکنون هیچ کس به ملاقاتم نیامده. حتی دوستانی که به دور از جنجالهای سیاسی برای خودم دست و پا کرده ام. همه خودشان را بیشتر دوست دارند. فداکاری حماقت است. همین است که توی هر داد و فریادی اول از همه احمق ها شهید می شوند. آدمهای زرنگ تا آخر قضیه سالم می مانند. چرا کسی به دیدنم نیامده؟ همه شان ترسیده اند. شاید اجازه ملاقات نداشته اند. نه این خوش بینی ابلهانه یی است. حالا وقتی است که از خودم بپرسم چرا به این جا آمده ام؟ همه اش نتیجه یک خودخواهی پوچ است. دلم برای لقب «نویسنده مردم» لک زده بود. مردمی که از سر تفنن نیز به آن چه برایشان نوشته ام نگاه نمی اندازند. چه چیز جز ابتذال می تواند مردم را خشنود کند؟ ارزشهای هنری را به هیچ می گیرند و به دور می اندازند و آن چه که غرایز پست شان را به هیجان می آورد نخست عزیز می دارند. روشنفکر تنهاست. با دستهای آلوده، با حکومت سازش نمی کند و از ابتذال مردم خویش را دور نگه می دارد و پاداش این اصالت چیست؟ این که هر دو بیگانه و هر دو دشمن اش می پندارند. آن وقت او دل می سوزاند بی آن که توده محل سگ به او بگذارند. حبس اش می کنند و آب از آب تکان نمی خورد. اگر شانس بیاورد با او خوب تا می کنند و گرنه چوب توی کونش می کنند و اصلا چه جور معنایی برای زندگی بیابم، جز این که بنویسم؟ و این نوشتن صداقت نیست که به مردم بدهم یا منتی بر سرشان بگذارم. من برای خودم می نویسم. یک احتیاج یک مخدر، هیچ چیز جز بیش از این نیست. فقط نوشتن مهم است.«چگونه نوشتن» یک فریب است. هر چیز مرا به خودش بکشد درباره اش قلم می زنم. هر نویسنده واقعی به درون خود پاسخ می دهد. اجابت آن چه خارج از ماست. تصنع و مسخره بازی است. تعهدی جز در مقابل نیازهای درونی ام وجود ندارد. من نمی توانم بتهوون را با سمفونیهایش توی زباله دان بریزم. زولا نیز به اندازه چخوف عزیز است در اجابت آن چه از درون، ندای اش می دهد … نگهبان از دریچه سلول مرا که گاه می اندیشم و گاه با خودم حرف می زنم نگاه می کند. تا صبح فردا راه درازی است. این راه را باید به تنهایی از میان تاریکی شب طی کنم. به خواب می روم تا فاصله را کوتاه کنم.
*****
دیشب همه دراز، سیاه و وحشت آور بود، همه اش خوابهای تکه تکه و کابوس. از نوک تپه پایم لغزید و توی دره افتادم … توی دره یک مرداب بود: گود و متعفن. دست و پا زدم. دستم را به چیزی مثل یک شاخه زیتون گرفتم. کنده شده و من توی مرداب فرو رفتم.
صبح طلوع خورشید را تماشا کردم. اول یک سفیدی کم رنگ و بی رمق، بعد یک مقدار دیگر پر رنگ تر. و بعد قرمزی افق و آن گاه زردی طلایی خورشید. دوباره توی رختخواب افتادم و هر چه در خاطر داشتم مزه مزه کردم. کیست؟ در می زند. باید برای بازپرسی آماده شوم. لباسم را می پوشم و همراه استواری به حیاط زندان می روم. توی ماشین همان دو پاسبان می نشینم و موتور ماشین صدا می کند و ما از زمین کنده می شویم و لحظه یی بعد توی خیابان شهر ایم.
*****
 اتاق۱۱۳، دست چپ.
این بار بازپرس بیش از همیشه منتظرم بود. آرنجش را روی دسته چرمی صندلی گذاشته و با لبخند مرا می نگرد. آیا لبخند و نگاهش مرا مردد نمی کند؟ آیا بر آن چه اندیشیده ام آگاهی دارد؟ او یک شیطان است. من اکنون باید مثل یک مسیحی صادق نزد این کشیش فربه به همه چیز اعتراف کنم و بعد؟ مرا به سلول باز خواهند گرداند؟ آزادم خواهند کرد؟ من می توانم با خشنودی به صدای بلند فریاد بزنم که اشتباه کرده ام. باید بفهمد که این همه آن چیزی است که می توانم بگویم.
 امروز شنگول به نظر می رسین
 برعکس دیشب خیلی بد خوابیدم.
 همه اش دچار کابوس بودید و با تردیدتان می جنگیدید.
این حرف مثل پتک به سرم می خورد. گیج ام می کند و پس از چند لحظه در می یابم که گفته ام «بله»
 خب عالیه و بالاخره پیروز شدین؟
 نه
 متأسفم، هنوز تحت تأثیر خرافه هاتون هستین. از پیش هیچ ملاکی برای آدم وجود نداره. انسان می تونه هر وقت خواست ملاک تازه یی برای خودش بسازه. مترتونو عوض کنین! با یه چیز دیگه اندازه بگیرین! این پیله یی که دور خودتون تنیدین، زودتر از همه خودتونو کلافه می کنه. «تعهد»، نویسنده رو عقیم می کنه. توی یه «زمان» و «مکان» محدود و حبس اش می کنه. این قفسو بشکنین و جاودان بشین!
آن چه می گوید حساب شده و منطقی است. پاکنویس اندیشه های دیشب ام. اما من مثل هر متهم دیگری به تهیه پاسخی وادار می شوم.
 نه آقای عزیز «تعهد» آدمو عقیم نمی کنه. برعکس باروری نویسنده رو زیاد می کنه. از او گذشته حصار دور آدم کشیده می شه. چه واسه مردم بنویسی چه واسه خودت!
 درست. اما نویسنده «مردم امروز» نویسنده «مردم فردا» نمی تونه باشه. مگه این که کلی بافی کنه. می تونین یک فیلسوف باشین. درباره همه چیز بنویسین. چه به وجود آمدین؟ هدف زندگی چیه؟ آخر و عاقبت انسان چیه؟ خدایی هست؟ خدایی نیست؟ عشق چیه؟ می بینین که همه این چیزا به مردم مربوط می شه. خدا و عشق چیزیه که ناسان از اول خلقت بهش فکر می کرد. هنوز هم موضوعی ایه تر و تازه. جاودانگی یعنی این. به مردم یادبدین فکر کنن. اینو که یادگرفتن خودشون راه می افتن. اما شما می آیین اصولتونو به مردم تحمیل می کنین. این هم خودش یه راهیه برای تحمیق. برای یه جور برّه گی مبارزه می کنین و ازشون یه جور گوسفند و گاو می سازین. اون وقت اومدیم از اصولتون برگشتین و تو حرفاتون تجدیدنظر کردین و به خیلی از چیزهایی که می گفتین بی اعتقاد شدین. تکلیف این مردمی که حرفهای شما رو وحی منزل تلقی کردن چی می شه؟ نتیجه اش یک نیهیلیسته.
 وظیفه نویسنده رئالیست اینه که هر چیزی رو واقعیت می بینه بنویسه. این یه واقعیته که وضع مردم افتضاحه. که خیلیا گُشنه‌ ان که باید بالاخره یک کاری بکنن. اینا اصول خودساخته من نیست. منتهی یه نویسنده این واقعیتا رو زودتر درک می کنه. حرف نویسنده یک هشدار و یه آگاهیه به مردم. نه تحمیله و نه تحمیق.
 یه خورده زیادی تند میری. اون که گشنه است خیلی زودتر از حضرت علی اینو می فهمه که بالاخره باید یه کاری بکنه. ضرب المثل رو همین مردم کوچه و بازار می سازن: «تا بچه گریه نکنه، ننه اش بهش شیر نمی ده». اینو مردم گفتن شاید قرنها پیش. می بینین که حرفای شما رو از پیش می دونن.

او که مردم را تحقیر می کرد، اکنون به تجلیل آنها پرداخته. من می دانم که همه حرفهایش از پیش حساب شده است.
 و اما مردم، اگه سازمان نداشته باشن، هیچ غلطی نمی تونن بکنن. سازمان دادن هم کار نویسنده نیست. اینو واگذار کنین به حزب و حزبیا. راستی بذارین یه چیزی نشونتون بدم.
کشوی میزش را بیرون می کشد و یک مجله بیرون می آورد. با این مجله آشنا هستم. شعر سپیدی نشانم می دهد. بالای شعر نوشته شده «به خروش، به پاس صداقت و محبتهای بی پایان اش». شعر یک صفحه را پر کرده.
پراحساس است و نخستین چیزی است که از آن دخترک مو خرمایی، تر و تمیز از آب درآمده:
درونش خدایی است
خورشید فروزان
و مردم
بدان خیره گشتند
 می بینین؟ انتظارتونو می کشن. اما نه مردم اینا. آدمایی از قماش خودشون. قهوه می خورین؟
 بله. لطفاً
زنگ می زند و دستور قهوه می دهد.
 خب انگار خیلی صغری و کبری به هم بافتیم. حرف آخرتونو بزنین!
 من هیچ حرفی ندارم.
 خوبه بهتون تبریک می گم. پیش خودم می گفتم که با آدم یک دنده یی طرف ام. اما نظرمو عوض کردم. شما آدم منطقی هستین! ما می تونیم با هم کنار بیاییم. بی آن که به هیچ کدوممون توهینی بشه.
 بله
 خب. حالا فقط یک کلمه روی این کاغذ بنویسین: تمومه. فقط اسم رابط تون. ساعت چنده؟ یازده؟ خیلی دیر شده. امروز مهمون من این. با هم نهار می خوریم. چطوره؟ اگه دلتون بخواد می ریم دخترمو و خانم مو با خودمون می بریم. هر جور میل سرکاره. خب من برم به انگشت نگاری یه سری بزنم. فقط یه دقیقه. اسمو به ام رد کنین و با هم می ریم.
بیرون می رود، سرم گیج می خورد. ته فنجان قهوه ام مردک زشت چهره ای قهقهه می زند. رنگش مثل ذغال سیاه است. باید دری پیش رویم باشه. فرار کنم و فریاد بکشم. بازپرس کی باز خواهد گشت؟ راه فراری نیست تا بگریزم و خودم را در گوشه یی پنهان کنم و برای همیشه توی دخمه یی معتکف شوم. درها بسته است. لحظه یی بعد مالیخولیا خودش را نشان ام می دهد. علامت یک حمله. مثل یک سیاه مست از جایم بر می خیزم. تلوتلو می خورم و کاغذ و قلم را از روی میز بازپرس برمی دارم. چشمم سیاهی می رود. آن چه می نویسم، نمی بینم. هیچ اراده یی در کار نیست. تنها دستم ناخودآگاه قلم را می فشارد و بر روی کاغذ علامتی رسم می کند. دوباره به روی مبل می افتم و احساس می کنم عرق بر بدنم نشسته است. بازپرس بازمی گردد. کاغذ را از روی میزش برمی دارد و با صدای پر از پیروزی زمزمه می کند:
 اصغر هاشمی
علامتی که رسم کرده ام نام رابط حوزه ماست.
*****
دوشنبه پانزدهم. یک و پانزده دقیقه. رستوران «شهاب بنفیه» بازپرس.زنش. دختراش و من. لحظه یی پیش حال ام به هم خورد. مهم نیست به زودی اخت خواهم شد. با همه چیز.

الف-پویان ۲/۸/۴۵

https://akhbar-rooz.com/?p=31065 لينک کوتاه

14 پاسخ

  1. “تو خود حجاب خودی حافظ, از میان برخیز”.

    عصاره تقطیر شده این مقاله طولانی چیزی جز مصیبت فلج تحلیلی “Analysis Paralysis” نیست که سالهاست جهان “چپ” به آن مبتلا شده و در روز نهائی مقابله با دشمن در می یابیم که دشمن ما, خود مائیم “We have met the enemy, and they are us”.

    نظری اجمالی نه به تمام نشریات جهانی بلکه به صفحات بیست سال اخبار روز و مقالات مربوط به فرضیه های ثابت نشده “چپ” نشان میدهد که “راست”, احتیاجی به “تفرقه انداز و حکومت کن ندارد”. هیچ یک از فرضیه هائی که به مرحله اجرا گذارده شده و تا کنون پیروز شده اند – چین کمونیست, کوبا, کره شمالی, سوسیال دمکراسی اروپا و غیره – هیچکدام مورد قبول همگان نیست و دائما دنبال فرضیه “کامل” میگردد و “راست” هر روز به پیشرفت خود در اکثر نقاط دنیا مثلا اخیرا در آمریکا و هند و برزیل و فرانسه و لهستان و مجارستان و بسیاری “ستان” های دیگر ادامه میدهد. به قول هم ولایتی ها “ما اینیم”!.

    “بعد التحریر”: مقاله جالب “معرفی کتاب «فیدل و مذهب» همراه با دیباچه ی نسخه ی کوبایی – سیمین معلم” در ستون مقاله های وارده اخبار روز , در لابلای صد ها مقاله دیگر مخفی و حتی یک کامنت نگرفته است. رونوشتی از آن در سایت تریبون زمانه موجود است:
    https://www.tribunezamaneh.com/archives/228912

    1. “تو تمنا ز گل کوزه گران میداری”؟ حافظ.

      “یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف.
      گفت: پیش از این طایفه‌ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.”. سعدی, گلستان, باب دوم در اخلاق درویشان.

      بزرگترین خطری که در ۷۵ سال پس از جنگ جهانی دوم جهان را تهدید کرده و زندگی یک یک افراد بشر را در معرض خطر قرار داده است اپیدمیک ویروس کورونا ست که باید موجب قیام جهانی بر علیه حکومت هائی میشد که بجای تقویت سیستم بهداشتی, توانائی خود را صرف ساختن اسلحه های جنگی کرده اند ولی تا کنون آب از آب تکان نخورده است! اگر این مصیبت نتوانسته است ما را بیدار کند متحیرم چه چیز میتواند؟

  2. رد تئوری بقا اسمش با خودش است. یعنی به جای ماندن و دستگیر شدن در تیمی به ماشین سرکوب و خشن حکومت تهاجم کنند. در این نوشته کوتاه رفیق پویان به درستی و با اشراف به ان شرایط یائس و درماندگی روشنفکران متین را به چالش کشیده است . در حکومتی که کتاب برشت و ماکسیم گورکی و رساله خمینی, جرم داشت نمیتوان فعالیت مدنی موثر کرد. بیلان مبارزات سیاسی کاران! و روشنفکران عصبانی ! را در سال ۵۷ ملاحظه کردیم ودیدیم . کلمه شهید از دیدگاه مذهبی و چپ متفاوت است چپ به خاطر فراموش نشدن و حضور جان فشانان, ان ها را شهید مینامند و ربطی به سواد فارسی ندارد کلمه شهید از شاهد میاید. یاد رفیق پیشتاز پویان گرامی باد !

    1. رفیق عزیز خواندن کتابهای برشت و گورکی و رساله خمینی جرم نبود. میتوانست قرائنی بر جرم باشد. اگر کسی را میشناسید تا تنها به دلیل خواندن کتاب محکوم شده باشد معرفی کنید که موجب ارشاد خواهد بود. حاصل آن خشونت کور و بیلان آن نوع حرکات را در روی کار آمدن و بدست گرفتن قدرت طبقات کارگر و زحمتکشان و روستائیان دید. آخوند ها نماینده و روشنفکران همان طبقاتند که پویان ها برای آنها شهید شدند. احمدی نژاد آهنگر زاده و روستائی بود و بدنه سپاه و بسیج نیز فرزندان همان طبقات محروم و زحمتکشانند. دیدید چگونه خون رفقا را ریختند؟ این حاصل همان خشونت برای انقلاب و انقلاب برای انقلاب است.

  3. لزومی ندارد که به آشنائی شخصی خود با پرویز پویان اشاره کنم که هر سه نوشته فوق موید این نکته است که آشنائی پویان با طبقه کارگر و زحمتکشان بسیار اندک و آشنائی او با جنبش های چپ مسلحانه آمریکای لاتین زیاد بوده است. نوشته های پویان و احمد زاده ها ناشی از سر خوردگی ارتباط ارگانیک جوانان آرمانگرای آن دوره با طبقاتی است که هیچ انگیزه انقلابی نداشتند و اصولا زبان مشترکی بین روشنفکران انقلابی و آنها نبود. همین سرخوردگی است که باعث تئوریزه کردن خشونت در رد تئوری بقاست. جنبش مسلحانه زبان قابل فهم برای دوسوی این نامعادله خونین بود. زبانی بین شورشیان آرمانخواه و متاثر از نهضت های امریکای لاتین و حکومت. مارکسیسم و طبقه کارگر تنها بهانه ای بود برای خشونتی ” مقدس” و رمانتیسیسم انقلابی. نامشان زنده باد اما نه به عنوان انقلابی بلکه به عنوان روشنفکران عصبانی.

    1. هفت سال پس از فلسفه ی “فدا” یکی از مخوف ترین دیکتاتوری های خاورمیانه با یکی از بزرگترین انقلابات تاریخ سرنگون شد، میان این دو حرکت کوچک و بزرگ (جنبش مسلحانه و جنبش مردم) نمی توانسته هیچ پیوندی بوده باشه؟!! “طبقاتی” که “هیچ انگیزه انقلابی نداشتند” و با این “جوانان آرمانگرای سرخورده” هم هیچ “ارتباط ارگانیک” نداشتند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند چه جوری ناگهان در این فاصله ی کوتاه انگیزه پیدا کردند و شجاعت و به خیابان ها ریختند و انفجاری از اراده و ایمان به پیروزی را از خودشان نشان دادند. آیا گمان نمی کنید واقع بینانه تر این باشه که واکاوی گوشه های فراوان و تو در توی انقلاب بزرگ بهمن و انگیزه ها و ارزش ها و محرک هایش را به کسانی واگذار کنیم که یک لحظه، تنها یک لحظه از آن احساس عظیم و آن شکوه متحرک پیوسته را تجربه کرده باشند؟ گمان نمی کتید باید اجازه داد ترازوهای بازاری تنها برای اندازگیری جنس های بازاری به کار گرفته بشن نه رفتارها و کنش واکنش های بینهایت پیچیده اجتماعی؟

      1. رژیم پهلوی یک دیکتاتوری بود اما آنچنان مخوف هم نبود. مقایسه کنید با تمامی کشورهای همسایه ایران. بین این دو حرکت هم کوچک و بزرگی که مدعی اش هستید هم هیچ رابطه ای نبود! از هر هزار نفر تظاهر کننده سال ۵۷، حتی دو، سه نفر هم نمیدانست امیر پرویز پویان کیست. آنها زیر عکس یک آخوند سوپر مرتجع سینه می زدند. برایشان صحرای کربلا مهم بود نه جنگلهای سیاهکل. امیر پرویز پویان و تمام جنبش چریکی دهه ۵۰ هم یک شکست مطلق بود و تاحد زیادی مسئول در قبال شکل گیری جمهوری فقاهتی اسلامی و فاجعه کنونی سرزمین ما.

        1. جناب کیوان ع
          تمام این ۳ نوشته که اخبار روز باز نشر داده به شکلی به زنده یاد امیر پرویز پویان پرداخته اند نه انقلا اسلامی سال ۵۷ و مطلبی هم از خود پویان که در دهه ۴۰ شمسی منتشر شد ….نه فرج سرکوهی ، نه اشرف دهقانی و نه دکتر باقر پرهام افکار و اعمال پویان را منتهی به انقلاب اسلامی ۵۷ ننموده اند.
          نگارنده نمی داند چگونه جنابعالی میخواهید فقط نقش و رابطه ی پویان و نیروهای مذهبی را در میان میلیونها مردم علیه حکومت پادشاهی سال ۵۷ پیدا کنید؟ بهتر ست واقع بین باشیم. حکومت پادشاهی ضد نیروهای ملی ، چپ بود و ۲۵ سال علیه آنها تبلیغ کرده بود و در حال فروپاشی بود ، روحانیون که خود را برای کسب قدرت آماده کرده بودند چشم دیدن نیروهای چپ را نداشتند و بعداز به قدرت رسیدن دیدیم چه حمام خونی راه انداختند.
          حکومت گذشته و در راس آن شاه ، یک حکومت کودتائی ، ضد مشروطه ، ضد قانون اساسی ، ضد آزادی بیان ،قلم ، اجتماعات و مبانی منشور حقوق بشر بود و متاسفانه مورد حمایت «دموکراسی های واقعا موجود » بعداز جنگ جهانی جهانی دوم بود.
          در مورد مقایسه کشور های همسایه نگارنده توجه شما را فقط به ترکیه جلب می کند که که ۴۰ سال قبل از ایران زنان حق رای گرفتند ( در ایران ۱۹۶۲ میلادی / ۱۳۴۱ شمسی ) و با تمام افت و خیز ها این کشور بعداز جنگ جهانی اول و انحلال خلافت عثمانی ۱۹۲۱ میلادی / ۱۳۰۰ شمسی هنوز توانسته ست در مقابل ارتجاع مذهبی در حزب عدالت و توسعه اردوغان مقاومت کند .
          شما بهتر ست یکیار دیگر حد اقل به تاریخ و خصوصا بعداز کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مراجعه کنید. نیروهای داخلی و خارجی تاثیر گذار اعم از مخالف و مواق جنبش آزادیخواهانه و عدالت جویانه مردم ایران را با شناسائی کنید. اگر شک دارید از کسانی که تاریخ می دانند بپرسید .
          چرائی بر آمد سال ۵۷ فقط به یک عامل و یک حادثه مطابق میل و اراده کسی بستگی نداشت. بلکه بر آیند کنش و واکنش های تلمبار شده سالها بود و بی توجهی حکومت کودتا با بلندپروازی های بی پایه خود باعث شد در شرائط سال ۵۷ که اکثر نیروهای داخلی و خارجی ( نه تمام نیروها ) خواهان برکناری حکومت شاه بودند.
          شور بختانه اکثر نیروهای داخلی و خارجی ( نه تمام آنها ) خواهان به قدرت رسیدن روحانیون به رهبری خمینی به قدرت بودند.
          نبود حداقل آزادی بیان ، قلم و اجتماعات منجر به شرکت توده های میلیونی سنتی و مذهبی زیر علم روحانیون شد.
          و صدای کسانی که در باره ی خطرات به قدرت رسیدن روحانیون هشدار دادند در میان جنجالها گم شد.
          امروز نیز در ایران مخالفان حکومت جنایتکار ولایت فقیه به خاطر ۴۰ سال کشتار و سرکوب فاقد تشکیلات سیاسی و تجربه های لازم می باشند . بهمین دلیل بیم آن میرود که باردیگر موج سواران اعتراضات چهل ساله مردم آزادیخواه و عدالت جوی ایران را به بیراهه بکشند.
          اگر در سال ۵۷ اکثریت مردم به همه پرسی جمهوری اسلامی آری گفتند دیگرچنان توهمی برای هیچ نیروی مدعی رهبری در ایران وجود نخواهد داشت.
          در ضمن تاثیر انقلاب دیجیتالی و اطلاع رسانی به عنوان یک عامل مثبت علیه سانسور و حضور اکثریت نسل جوان بعداز انقلاب ، صف بندی نیروها را بکلی دگرگون کرده که دیگر نیروهای طرفدار حکومت پادشاهی و حکومت مذهبی به هیچ عنوان نمی توانند مسیر تغییرات را مانند ۵۷ منحرف کنند.
          به همین دلیل این نیروها مانند «جن از بسم الله » از شعار انتخابات آزاد در ایران طفره میروند که در آن نمی توانند
          ادعاهای انحصار طلبhنه خود را ثابت کنند.
          با احترام
          ز- مینائی

          1. جنابو یا سرکار ز- مینائی به درستی یکی دوبار از ” اکثر نیروهای داخلی و خارجی ( نه تمام آنها )” نام میبرند که بر ضد شاه و طرفدار خمینی بودند. در این معادله توجهی به تناسب قوا نشده است. اگر “راست” به سر کردگی امریکا و انگلیس نمیخواست, محال بود که خمینی و یا هر کس دیگر به قدرت برسد. هدف آنها هم, کوبیدن “چپ” بود چه به دست شاه و چه به دست خمینی. حال “چپ” کیست را خدا میداند و خود “چپ” ها.

        2. درود بر شرفت اقای کیوان. تک تک جملاتت درسته. این مقالات رو رفقای برجای مانده از اون جماعت می نویسند که هنوز مملو از تعصب و جانبداری هستش

      2. اگر قبول کنیم که جنبش فدایی،،موتور کوچک ،موتور بزرگ انقلاب ۵۷ را براه انداخت،یک تضیح بدهکاریم ،
        چرا موتور بزرک در خدمت ارتجایی ترین بخش جامعه قرار گرفت!؟

  4. اشرف دهقانی واژه شهید و شهادت را برای رفیق امیر پرویز پویان بکارد برده است.
    باید به اطلاع خانم اشرف برسانم که واژه شهید و شهادت را برای کسی بکار می برند،
    که در راه خدا،اسلام یا پیغمبر کشته شده باشد.
    رفیق پویان یک کمونیست بود و در راه آرمانهای والای کارگران جان باخت.لذا ،
    شهید خطاب کردن او چیزی نیست جز ضعفِ دانش در ادبیات فارسی،یا دهن کجی به منتقدان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز: int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More