منو

انقلاب آبی – به خاطره آتشین دختر آبی ایران – جمشید طاهری پور

جمشيد طاهری پور

پیشتر بر این نظر بودم که انقلاب آینده ایران، انقلاب گل قالی نام خواهد داشت، اکنون نام تازه و بایسته برای آن را  انقلاب آبی ایران می‌شناسم. انقلابی برای آفرینش یک زندگی نوین در تراز معیارهای انسانی و دموکراتیک زمانه ای که در آن زندگی می‌کنیم. خودسوزی دختر ایرانی ما یک مرگ زندگی ساز، تو بخوان سنگ بنای انقلاب آبی ایران است، هیچ نیروئی قادر به باز داشتن ایران از پیشروی در مسیر برپائی این انقلاب نیست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، بیائیم راهی برای پیروزمندی آن بگشائیم.

خودسوزی دخترآبی ایران چنان معنای گسترده ای دارد که همه پهنه ایران و تمامی ایرانیان را در بر می‌گیرد. آتشی که سحر خدایاری را سوزاند، آتش جهنم نظام اسلامی است! اما سوختن تن و جان سحر تنها کار آتش حکومت و آتش بدستان حکومتی نیست. جامعه ایرانی در کلیّت خود، در تهیه آتشی که دختر آبی ایران را سوزاند و به دیار مرگ فرستاد، سهیم و شریک است. از زاویه نگاه مردم شناسی، بویژه در نگاه از پنجره انسان شناسی، مردم ایران در معنای انسان‌ ایرانی؛ هنوز از پیوند ها یا به بیان دیگر  علایق خود با الگوهای ارزشی که به لحاظ باورهای دینی – سنتی و حتا اجتماعی و سیاسی مقوم بقاء و استمرار نظام اسلامی است، به طور قاطع و بازگشت ناپذیر نگسسته اند! و چه بسا آنها را به نحوی در خود و با خود حمل می کنند! فاکتی که این را بعنوان حقیقت بالفعل واقعیت امروز ایران  تأئید می‌کند باز ماندن جامعه از بروز و ظهور یک همدردی همگانی  و سراسری با دختر آبی ایران است.

  جامعه ایرانی در کلیّت خود همدردی ایی همگانی با دختر آبی  و واکنشی سراسری در  اعتراض و نفی و طرد عواملی که باعث و بانی رخداد مهیب و جانسوز  خودسوزی دختر آبی بوده اند، از خود بروز نداده و به ظهور نرسانده است! این واقعیتی است که موئید این حقیقت است که جامعه ایرانی هنوز به چنین سطحی از آگاهی  شهروندی و معرفت به منافع ملی دست نیافته است. هر چند نشانه‌ها حاکی از آن است که در نیمه راه دستیابی به آن در حال پیشروی است!

  مشکل سحر زندگی در نظام حقوقی -سیاسی بود که او را بعنوان شهروند و صاحب حقوق شهروندی و دارنده حق و حقوق بشری  برسمیت نمی شناخت و با خواست ها و نیازهای اولیه او در ستیز بود . مشکل سحر مناسباتی بود که پدر بعنوان قائم خانه و خانواده، همین نقش و عمل‌کرد را در نسبت خود با سحر بر عهده داشت؛ به چشم بیگانه به او می نگرییست و  با  علایق و خواست هایش در ستیز بود. هر آینه از این زوایا به خود سوزی دختر آبی نگاه کنیم  آنرا  اعتراضی بنیادین و رادیکال به استبداد، به  بی حق و حقوقی، تبعیض و بی‌عدالتی، علیه ستمگری ها و  خرافه پرستی و جهالت زندگی سوز نظام اسلامی و ارزش‌های پاسدار و پایدار آن می‌توان دید و ارزیابی کرد. این زاویه نگاه جنبه دیگری از واقعیت امروز ایران را آشکار می کند؛ آشکار می‌کند که فرا شد نفی و طرد نظام اسلامی و رویگردانی از الگو های اعتقادی – ارزشی مرتبط با آن به سطوح و لایه های پایین تر جامعه رسوخ کرده و در کار پیشروی و تعمیق است.

 ایران خود را برای یک آینده نوین تدارک می بیند؛ خود سوزی دختر آبی  یک مرگ زندگی ساز است.
توصیف « مرگ زندگی ساز» را از شاعر مردم آقای محمدرضا عالی پیام – هالو – در سروده اش در تجلیل دختر آبی به وام گرفته ام.

اول:  

نقل است از احمد کسروی بزرگ مورخ انقلاب مشروطیت ایران که گفته است؛ «ملت ایران یک انقلاب به ملایان بدهکار است». او که انقلاب مشروطیت را کاویده و فریاد انتقام ملایان را شنیده بود، در تصوّر اندیشناک خود حریق انقلاب اسلامی را می‌دید که در ایران در خواهد گرفت و از ایرانیان چه بسیار جان ها را خواهد سوزاند! فکر می‌کنم شادروان احمد کسروی به قوّت شهود میهن دوستی‌ و آزاد اندیشی های خود دانسته بود که نخستین خرافه ستیز جهل گریز آزاداندیش؛ سوخته در آتش انتقام ملایان، هم خود او خواهد بود!

اکنون آسان‌تر از گذشته؛ می‌توانیم درک کنیم که مدلول و مفهوم، و مدنظر و سخن کسروی  این بوده است که پیدا کردن انسان ایرانی خود را در مقام شهروند دارنده ی حق انتخاب، و در منزلت انسان آزاد صاحب حقوق بشری و از آن جمله مختار و آزاد در  گزینش شکل زندگی و  حق تعیین سرنوشت خود، و بازتاب همه این‌ها در دین، در زبان و فرهنگ و هنر، با تجربیدن  انقلاب ملایان، عبرت آموختن و رویگردانی از آن، به روی انسان ایرانی گشوده خواهد  شد!

آیا ما  که بدهکاری خود را به ملایان ادا کردیم  و آن طور که پیداست هنوز چند عشری از آن باقی است! آیا این تجربیدن هنوز ناتمام انقلاب ملایان، و سهم و نقش ما در برپا داشتن و استمرار حکومت و نظام اسلامی، قابل تأویل به دست داشتن در افروختن آتشی که دختر آبی ایران را سوزاند نیست؟

دوم: 

 «بعثت الاسلامیه» نقش خیال  صادق هدایت از انقلاب و حکومت اسلامی است، در هفت دهه  قبل از وقوع آن در ایران! این اثر گزارشی شگفت و عینه بعینه از منش، گفتمان و کردار همین حکومت اسلامی است که در ایران 40 سال است مستقر است و جریان دارد! هدایت با روشنی و وضوح تمام، تباهی و انحطاط ، فساد و مسخ انسان ایرانی را بر اثر زندگی در لوای حکومت اسلامی بازنموده و حدود 80 سال پیش نسبت به آن هشدار داده است.

 صادق هدایت در مشهورترین اثر خود؛ بوف کور به اندیشه همزمانی ناهمزمان ها و به واقعیت جان ناهمزمان باز گشته و در باره  خطر مسخ انسان ایرانی در صورت و سیرت به پیرمرد خنزرپنزری – این روح ناهمزمانی ما انسان های ایرانی – هشدار داده که  عمامه بر سر و عبای پشم شتری بردوش، زیر تاق های آجری بازار، قرآن می‌خواند و اوراد و الفاظ عربی از لای دندان‌های پوسیده خود بیرون می‌ریزد .

  در بوف کور  راوی کتاب هدایت، مخلوط و معجونی عجیب و غریب از سنت – مدرنیته ، مخلوط نامناسبی از قدیم و جدید است، انسانی که در زمانه جدید زندگی میکند اما روحی دارد که در  قدیم زندگی و سیر می کند و همه امیال و علایق -اش  به دنیای به پایان رسیده و زمانه -ی سپری شده تعلق دارد. از این دوگانگی وجودی آنچه که به بیرون می تراود انحطاط و تباهی، فسق و فجور و آتش هستی سوزی است که سرانجامش مسخ در صورت و سیرت پیرمرد خنزر پنزری است!، وجود در حال تعلیق میان جدید و قدیم که هم برپادارنده انقلاب مشروطیت و هم برانداز آن انقلاب است!

 اشتباه فهم نشود؛ کتاب هدایت فرا خوان گسست از خنزرپنزری و بیرون حهیدن از ناهمزمانی و بیرون آمدن از سیاهی و سایه‌های قرون وسطائی است، در عین حال به طرز تکان دهنده ای به خواننده خود هشدار می‌دهد که استمرار ناهمزمانی و حفظ موجودیت دوگانه  در زندگی و روح و روان انسان ایرانی چگونه  مردان و مادران – زنان – ایران را به قهقرای تباهی و زوال شخصییت رانده، هستانی انسانی را از آنان ربوده و  برای نیستی فرزندان -شان  راه می گشاید. به نمونه -ای از تحریر هدایت از این تباهی نگاه کنید که چه اندازه گویا، اثرگزار و با واقعبینی آینده نگرانه و بغایت داهیانه و در کمال زیبائی شناسی هنری، در بوف کور او تصویر شده است، تو گویی همین دیشب نوشته و الهام اش زندگی سحر خدایاری  خودسوزی و مرگ جانسوز دختر آبی ایران است!:

 آنجائیکه زندگی با مرگ بهم آمیخته می‌شود و تصویرهای منحرف شده بوجود میآید، میل های کشته شده دیرین، میلهای محو شده و خفه شده دوباره زنده می‌شوند و فریاد انتقام میکشند- در اینوقت از طبیعت و دنیای ظاهری کنده میشدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود شوم – چند بار با خودم زمزمه کردم: « مرگ… مرگ … کجائی؟» همین بمن تسکین داد و چشمهایم بهم رفت.

« چشمهایم که بسته شد دیدم در میدان محمدیه بودم . دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلوی اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند – چند نفر داروغه مست پای دار شراب میخوردند – مادر زنم با صورت برافروخته با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می‌بینم که رنگ لبش میپرد و چشمهایش گرد و وحشت زده میشود، دست مرا میکشید از میان مردم رد میکرد و به میر غضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان میداد و میگفت: « اینم دار بزنین »

 ( بوف کور – دستنوشته صادق هدایت -صفحه92 – 91 ، نشر باران سوئد)

  سوّم:

در حالی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی و رسانه‌های حکومتی فاجعه خودسوزی سحر خدایاری را تحت نام «دروغ دختر آبی» و « بیمار روانی» بی‌اهمیت و حتا ساختگی معرفی می کردند! رسانه های خبری پر بیننده برون مرزی، در دو سه روزی که خودسوزی دختر آبی، سحر خدا یاری ( سارا)  خبر داغ روز بود، اطلاعاتی در مورد او در کادر ژورنالیسم خبری منتشر کردند.

سن: 29 ساله – متولد 1368 در روستای سلم شهر کیار در استان چهارمحال بختیاری، محل اقامت: شهرستان قم. او در قم چند صباحی مشغول کار بوده اما پس از مدت کوتاهی بیکار شده و در تمام مدت بیکار بوده است.

تحصیلات: فارغ التحصیل لیسانس زبان انگلیسی و مهندسی کامپیوتر

کاراکتر: حساس، علاقمند به کتاب و دانستن، عاشق فوتبال و طرفدار آبی پوشان تیم  استقلال. دور از چشم پدر و مادر با لباس مبدل – گویا با کلاه گیس و هیبت مردانه – برای نخستین بار موفق به حضور در ورزشگاه آزادی می‌شود. اما شناسائی شده و به دلیل زن بودن خود مانع از بازرسی بدنی توسط مردان نیروهای انتظامی می‌شود و در این رابطه کشمکش و کلنجار داشته و او را متهم به توهین به نیروی انتظامی و  اخلال عمومی و بازداشت می‌کنند و به دادسرا می برند. یک دو روز اول بازداشت در زندان بوده. فردای آن روزها با قرار وثیقه 50 میلیون تومانی به ضمانت پدر خود آزاد می‌شود. گفته -اند به دلیل مسافرت  دادرس و قاضی، رسیدگی به پرونده او به تأخیر می‌افتد و معلوم نیست به چه دلیل پرونده وی از دادسرا به دادگاه انقلاب ارجاع می‌شود که صلاحیت رسمی آن امر رسیدگی به اتهامات علیه امنّیت ، تبانی و اجماع علیه جمهوری اسلامی ایران و توهین به رهبری است. او در مراجعات مکرر خود تنها بوده و وکیلی نداشته. در جریان این مراجعات به او گفته اند محکومیت او شش ماه است و گویا وانمود کرده اند که نامبرده به اقدام‌های خلاف خود اقرار کرده و همه اتهامات را پذیرفته است. خواهر سحر گفته که او هر روز که می‌رفته و می آمده غمگین تر و ساکت تر می‌شده و بسیار افسرده می‌شده است. نکته مهم دیگر اینکه او بر رغم داشتن دو لیسانس کاری و با اهمیت کماکان بیکار و نتوانسته بود محل اشتغال مستمری برای خود پیدا کند.

خودسوزی او 6 ماه پس از بازداشت و آزادی با قرار وثیقه در 14 شهریور ماه 1398 جلوی دادگاه انقلاب – بعنوان نهاد و نماد بی عدالتی، بازداشت و زندان و اتهام مجرمیت، ظلم وستمگری و تبعیض و پایمال کردن حق و حقوق خود – و در حالیکه هیچ جلسه -ای تشکیل نشده و قاضی در مرخصی بود اتفاق افتاد. سحر – دختر آبی ایران – در حالی که فریادهای خشم و خروشش علیه ظلم و تبعیض و بیداد، و سرکوب حق و حقوق اش همه محوطه خیابان روبروی دادگاه انقلاب اسلامی را پر کرده بود، با ریختن بنزین به روی سر اپایش خود را به آتش کشید و بعد از سه روز از شدت جراحات وارده در بیمارستان درگذشت.

خودسوزی و مرگ فاجعه بار او بازتاب محدود و مشروطی در مقیاس کل جامعه امروز ایران داشت. به موجب برخی گزارشات، لایه‌های فعال تر اجتماعی و مدنی دست به واکنش هائی  اعتراض آمیز زدند. همدردی در عین اعتراض خاموش شونده ی یک دو نماینده در مجلس اسلامی، در برخی مطبوعات و بلندتر در محافل ورزشی و معدود چهره‌ها بوِیژه چند فوتبالیست خوشنام به گوش رسید اما عمده فعالیت‌های همدردی  در شبکه رسانه‌های اجتماعی در داخل و خارج، و برآمدهای اعتراضی از سوی فعالین حقوق زنان، فعالین سیاسی، حقوق بشری و نیز نهادها و شخصیت‌های اکادمیک و احزاب اپوزسیون در برون مرز به عرصه آمد که شاید موثرترین آن کنش های اعتراضی به فیفا و مطالبه اعمال فشار و محکومیت جمهوری اسلامی است که ورود زنان ایران را به ورزشگاه ها ممنوع و مسئول مستقیم خودسوزی اعتراضی دختر آبی، سحر خدایاری است. با‌گذشت زمان و گسترش آگاهی شهروندی و اطلاع فزاینده نسبت به خودسوزی اعتراضی دختر آبی، امواج تازه ای از همدردی و همبستگی با او در حال نمایان شدن است. سرود خوانی پرشور تماشاگران تیم فوتبال داماش گیلان در ورزشگاه سردار جنگل شهر رشت که همصدا در حمایت از دخترآبی و حضور زنان در استادیوم سرود خواندند یک نمونه پیشگام  آست  که پیش‌بینی می‌شود در استادیوم ها  و بازی های دیگر ادامه یابد.

چهار:

نگاهی به خانواده او و وضعیت سحر در فضای خانوادگی اش:

پدر: حیدر علی؛ جانباز جنگ ایران و عراق با 15 در صد معلولیت. مهاجر روستائی – شهر اقامت؛ شهرستان قم. اشتغال؛ کارمند بنیاد جانبازان و جهاد سازندگی. حیدر علی به سایت فتو کده که حرف‌های او را نوشته گفته است:

 من در جنگ تحمیلی جانبار شدم، امام را با جان و دل دوست دارم و از این به بعد هم برای کشورم اتفاقی رخ دهد از پیشتازان هستم که از نظام دفاع می‌کنم؛ من فدائی نظام هستم.

می گویم که نه من و نه دخترم و نه هیچ یک از افراد خانواده ام با نظام مشکلی نه داشته ایم و نه داریم، از افرادی که از دختر من سو استفاده می کنند راضی نیستم. گفته شده، حیدر علی پدر سحر با علاقه او به فوتبال و تمایل دخترش که برای دیدن بازی تیم مورد علاقه اش دوست داشت به ورزشگاه برود مخالف بود. در روزنامه اعتماد می خوانیم؛ «پدر او جانباز ساکن قم و یک خانواده‌ی متدین است که ۸ فرزند دارد… پدر معتقد است که دخترش بدون اطلاع خانواده برای دیدن مسابقه به تهران آمده و اگر اطلاع داشتند اجازه این کار را به او نمی‌دادند. وی ۲۹ ساله بوده، دو مدرک کارشناسی زبان و کامپیوتر داشته. پدر وی آنقدر متشرع بوده که مجاز بودن دیدن فوتبال از تلویزیون را برای دختر سؤال کرده و چون گفته‌اند اشکالی ندارد اجازه داده که دخترش فوتبال را از طریق تلویزیون تماشا کند.» از مناسبات مادر و برادران نیز با او از روی همین قرینه و به ویژه قدر قدرتی پدر در خانه می‌توان حدس هائی زد. مادر پنهانی در لیوان چای دختر داروهائی را می‌ریخته که سحر از مصرف آنها امتناع می‌کرده چون به ظن مادر داروهائی برای روان درمانی است. همین موضوع مستمسکی بود که رسانه‌های حکومتی برای پرده پوشی علل بروز فاجعه خودسوزی موضوع ضدتبلیغات خود قرار دادند. از مجموع این شواهد حقیقتی که از پرده بیرون می‌افتد تنهائی سحر در محیط خانوادگی و بیگانگی های پدر و مادر  و… با اوست. احساس بی کسی و بی حق و حقوقی و ستم و تبعیضی که او در جامعه و در نسبت خود با نهادهای قدرت مستقر احساس می‌کرده در مقیاس محیط خانه و خانواده نیز، به ویژه در مناسبات با پدر خود، بعینه حس می‌کرده و از آن رنج می برده است. من هرچه گشتم نتوانستم شواهدی از مناسبات او در محیط تحصیل و کار بدست آورم. ظاهرن او در این محیط ها نیز همزبان و همدمی نداشته زیرا اگر می‌داشت واکنش و اظهار همدردی از دوستان و همکارانش، از محیط های تحصیل و کار  قاعدتن می‌توانست انعکاسی داشته باشد. در عوض آگهی مجلس ترحیم او در سایت فتوکده آمده، با بیتی سوزناک و نام  اعضای خانواده و فامیل، با ذکر اینکه مجلس مردانه در مسجد روستای سلم و زنانه در حسینه صاحب الزمان در همان روستا. این مجلس ترحیم گواه ریشه روستائی دختر آبی ایران و خانواده او ست و نشان می‌دهد پدر و دیگر اعضای خانواده مناسبات خود را با روستای سلم و اهالی آن تا به امروز نیز حفظ کرده اند.

پنج:

به گمان من رخداد فاجعه بار خودسوری دختر آبی ایران از جهات مختلف دارای اهمیت تحلیلی است زیرا به طرز نمونه واری بیانگر مجموعه تضادها، تناقض ها و آنتاگونیزمی است که در جامعه ایران تراکم یافته و در فراشد تراکمی از نیازهای و ضرورت‌های پاسخ نایافته به راه تغییر ودگرگونی خود سوق و سیر یافته است. رخداد یاد شده هر چند محصول و فرآورده ی نظام اسلامی است اما جامعه ایرانی به شمول فضا های مأنوس و محیط های بیگانه و ناشناس برای سحر، به شمول خیل مردم بیگانه و ناآشنا، و جماعت خویش وآشنا و به شمول خیل روشنفکران و فعالین سیاسی که برای اتحاد با اسلام سیاسی و در راه استمرار نظام اسلامی سرمشغول و در تقلاء و حرکتند… در رخداد خود سوزی جانسوز او، دخیل و صاحب سهم و نقش -اند. او را نه تنها  نهاد ها و آتش بدستان حکومتی در تنوره آتشین مرگ انداخت، بلکه دست‌های  چه بسا مهربان آشنایان غریبه و غریبه‌های آشنا در محیط های تحصییل و کار، و مشخصن آن فضای تحقیر و سرزنش خانه و خانواده و آزار های ناشی از بیگانگی های جانسوز پدر -مادر  و… او را بسوی خودسوزی راند.

 دختر آبی چونان وجود پرورده ای از نظام اسلامی و جامعه امروز ایران، انسانیتی زنده بگور،  هستی  و هستانی بود که خود را در طبیعی ترین نیاز هایش پایمال و  در ابتدائی ترین  حقوق انسانی و  وجوه زندگی اش حرامی و بی‌اختیار می دید. سحر، این دختر آبی ایران ما به جائی رانده شده بود که در مرگ خود، در آتش مرگی بغایت دردناک ، در عمل سوختن… آرامش خود می جست و یافت! اما جرقه ای که تن اش را در آتش خود گرفت و سوخت، تعالی روح او را دایر بر ضرورت  عزم  و اراده ای استوار برای اقدام و عمل بنیادسوز علیه استبداد و  بی حق و حقوقی، علیه تبعیض و ستمگری، و جهالت و خرافه نتوانست پرده پوشی کند. من پیام خودسوزی دختر آبی را ضرورت عمل و اقدام برای رسیدن به ایرانی در آزادی و دمکراسی و عدالت، یعنی استقرار یک حاکمیت ملی به شمول ملیت های سا کن کشور در  یک دموکراسی سکولار مبتنی بر اعلامیه حقوق بشر و بیانیه جهانی حقوق شهروندی و مدنی ارزیابی می کنم. پیشتر بر این نظر بودم که انقلاب آینده ایران، انقلاب گل قالی نام خواهد داشت، اکنون نام تازه و بایسته برای آن را  انقلاب آبی ایران می‌شناسم. انقلابی برای آفرینش یک زندگی نوین در تراز معیارهای انسانی و دموکراتیک زمانه ای که در آن زندگی می‌کنیم. خودسوزی دختر ایرانی ما یک مرگ زندگی ساز، تو بخوان سنگ بنای انقلاب آبی ایران است، هیچ نیروئی قادر به باز داشتن ایران از پیشروی در مسیر برپائی این انقلاب نیست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، بیائیم راهی برای پیروزمندی آن بگشائیم.

       ج – ط

2019 . 09 . 16

https://akhbar-rooz.com/?p=4038 لينک کوتاه

11 پاسخ

  1. جناب شیرازی,
    گرچه “این سخن پایان ندارد” ولی ذکر تتمه ای ضروری ست. فرمودید “…..من هوادارِ بی چون و چرای احمد کسروی نبوده ام. اما بسیاری را می شناسم که با خواندن کتابهایش از کوره راه مذهب برون آمدند و گامسپارِ راه خِرَد شدند….”. بنده با احترام به نظر شما, چون آدم لامذهبی هستم قضییه را طور دیگری می بینم. کسروی مردم را از کوره راه مذهب بیرون نیاورد, او مردم را از کوره راهی به کوره راه دیگر -پاکدینان _ هدایت فرمود , همانطور که حضرات حسن صباح و باب و بهاء الله و دیگران عمل فرموده بودند. و حضرت کسروی در این تغییر کوره راه آنچه بدستش رسید سوزاند و معدوم کرد. تفاوت عمده دیگر او با دیگران در این بود که ایشان بر عکس باب و بهاء الله که اسلام عربی را ادامه دادند ایشان به مقتضای زمانه, اسلام را با آریا پرستی تلفیق فرموده و “سیّد احمد حُکم‌آبادی” “احمد کسروی” میگردد و فارسی سره می نویسد. این شاید تا حدودی علت محبوبیت او در بین ایران دوستانی باشد که به مصداق “سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر” از تشییع کهنه خسته و خواستار دین جدیدی شده بودند, یعنی دین جزو سرشت ماست, چه تشییع باشد چه بابی و بهایی و کسروی و تصوف و تسنن و غیره. امید که کسی از گفتار من رنجه نشده باشد چون من همان قدر حق اظهار عقیده دارم که دیگران دارند و در صدد سوزاندن عقاید دیگران هم نیستم.

  2. جناب شیرازی,
    ممنون از اطلاعات ارائه شده, نتیجه گیری من این است که کسروی و جمهوری! اسلامی هردو مرتکب “معصیت کبیره”ای شده اند که ما آنرا تنگ نظری و “نداشتن چشم دیدن دیگران” می نامیم و “سحر” بی گناه و “کسروی” گناه کار هردو قربانیان آنند. فاعتبروا یا اولی الابصار.

  3. پیروز گرامی,
    انسان ها همواره روی-هم-بنهاده ای از توانایی ها و (بیشتر) کمبودها هستند. در هیچ زمان از هستی بشر کسی را نمیتوان یافت که توانمندِ بی کمبودی بوده باشد. من هوادارِ بی چون و چرای احمد کسروی نبوده ام. اما بسیاری را می شناسم که با خواندن کتابهایش از کوره راه مذهب برون آمدند و گامسپارِ راه خِرَد شدند. اگر کسروی راه نشان می داد, علی شریعتی گردِ راه در برابر ره جویان بپا می کرد! ازینرو, در چشم اسلام سیاسی و غیر سیاسی, کسروی ویرانگر بود و شریعتی معمار! در مجله “بدیع امروز”, پیش از سالهای ۱۳۳۰, مناظره هایی میان احمد کسروی و تقی ارانی هست که توجه کسروی به اندیشه های نو و استعداد او برای تغییر را نشان می دهند.
    همانگونه که در یادداشت پیش گفتم: {همه چیز در زندگی براه تکوین و در “شدن” است. هیچ چیز در آغاز “کامل” نیست, از ساده به پیچیده شدن در گذر است. درین میان تنها تغییر است که مطلق است و دیگر هیچ. ازینرو, ارج هر کار را در محدوده زمانی و مکانی آن باید شناخت و ستایش کرد}. بند واژه ی کلیدی درین میان, همان “محدوده زمانی و مکانی” است که داوری ما را مشروط می کند.
    کسروی برای زمان خود نوآوری توانمند بود که از کمبودهای برگرفته از خاستگاه خود (آگاهانه\ناآگاهانه) رنج می بُرد. او در بیشینه ی کارهایش انسانی سامانمند بود و “دلیرانه به تاریکی شبِ” پیرامونِ خود تاخته بود. او پدرِ “با خدای” دخترِ آبی میهن, “سحر خدایاری” بود. حکومتِ تبهکارِ اسلامی هم پدر و هم دختر را کشت! زمان پدر, آن حکومت در نهان بود و زمان دختر, در عیان…

  4. ادامه,
    جناب شیرازی, چگونه شما کسی را که تاب تحمل عقیده مخالف را نداشت و در حد توان خود کتابهای آنها و اگر قدرت داشت خود آنها را هم میسوزاند “………. کوشنده خوش فکر (نه بی کمبود) اجتماعی و ستیزه جوی دلاوری” میدانید “که تا آخرین نفس با خرافات جنگید و بدست خرافه کشته شد.” ؟ آیا صفحات تاریخ دنیا پر از این جنایت ها نیست که کسروی استثنای آن باشد؟ فرق کسروی با “مصلحین نازی آلمان” و دادگاه های انکیزیسیون چیست؟

    آخر هفته با صادق صبا: جشن کتاب سوزی احمد کسروی
    https://www.youtube.com/watch?v=eFAI5RO0xog

  5. جناب شیرازی,
    با تشکر از توضیح سودمند شما, شکی نیست که بسیاری از محتویات ویکیپدیای فارسی توسط سربازان امام زمان تحریف شده و بعضی از این موارد واضح و آشکار میباشند. در مورد کسروی بنده دسترسی به مرجع ذکر شده ندارم ولی شواهد دیگر اقلا درستی چنین ادعایی را ممکن میسازد. کسروی فردی افراطی بود که به گمان من در ظاهر ضد اسلام او بقایای اعتقاد به اسلام و تشیع دوران اولیه حیات در ذهن ناخود آگاه او هنوز باقی واحتمالا چون بسیاری دیگر در سرزمین خاور میانه به سوی ادعای نبوت میرفت. کسان دیگر نیز کم و بیش چنین فرضیه ای را مطرح کرده اند که البته با مرگ زودرس او اثبات این ادعا مشکل است. ایران مرکز و چهار راه ناحیه ای از جهان است که زادگاه و گهواره اکثر ادیان و مذاهب و محل ظهور پیامبران راستین و دروغین بوده که گاه فریاد انا الحق هم میزدند, کسروی هم میتوانست یکی از آنها باشد. مسلما بسیاری از گفته های کسروی مورد مناقشه است و بنده با احترام به باورهای شما شخصا در مورد درستی بسیاری یا اقلا بعضی از گفته های کسروی تردید داشته و احیانا آنها را نادرست میدانم.

    ضمنا بنده با فرمایشات جناب حیدریان در باره اسلام سیاسی و غیر سیاسی در خاورمیانه موافق نیستم. نفس گرم ایشان از اروپا و اسکاندیناوی سکولار و لائیک بر میخیزد ولی در خاور میانه, دین و مذهب بر همه چیز غالب است. حتی در دوران انقلاب که هفتاد و دو ملت, هریک به نوبت و به هر علتی به حمایت از “امام” برخاستند, اعتقاد به اسلام هم بدون شک در اعماق ذهن خود آگاه یا نا آگاه آنها وجود داشت و دارد.

  6. هم میهن گرامی, پیروز, درود بر شما! در شناخت جایگاه زنده یاد احمد کسروی بهتر است چند نکته مهم را در نگر آوریم:
    ۱ – ویکیپدیای فارسی وزنِ علمی لازم را ندارد و گاه آلوده به گفته های بی پایه و بنیاد است. روش جاری و کم مایه در گفتارهای روزانه مردم کمدان که “میگن… این خوبست که… آن بد است که…” در آن بسیار بکار گرفته شده است.
    ۲ – استناد مطالب نادرست به کسروی از سوی باورمندان به اسلام (سیاسی و غیر سیاسی) که کنترل اطلاعات را در دست دارند بسیار محتمل است. مگر “کتاب” های بسیاری در بدنام سازی نیروهای سیاسی چاپ و پخش نکرده اند؟ . مگر کار حکومت تبهکار اسلامی جز ویرانی همه-سویه ایران نبوده است؟
    ۳ – حتی اگر بپذیریم که آنچه در ویکیپدیای فارسی آمده گفته ی خود کسروی باشد, روشنگریهای ارزشمند او در جامعه ی قرن پنجمی ایران را بیمقدار نمیکند.
    فرهیختگان گذشته, در هر کشور, اندیشه ها و گفته های بسیاری ترویج کردند که نادرست بود. اما آنان “دلیرانه به تاریکی شب تا ختند” و ره گشودند. برای نمونه:
    * گفته ی فیلسوفان کهن که جهان از چهار عنصر آب و باد و آتش و خاک تشکیل شده نادرست بود اما آنان آغازگران اندیشه های آزاد از خرافات بودند.
    * دانشمندان ایرانی بیهوده بدنبال اکسیری بودند که مس را طلا کند. اما آنان بنیانگذار علم شیمی در جهان شدند (کیمیا ⇐ شیمی).
    * نیوتون و حتی انیشتن هیچ درک و یا درک درستی از فیزیک کوانتومی نداشتند اما کارهایشان درک انسان از هستی را زیر و رو کرد.
    چکیده آنکه, همه چیز در زندگی براه تکوین و در “شدن” است. هیچ چیز در آغاز “کامل” نیست, از ساده به پیچیده شدن در گذر است. درین میان تنها تغییر است که مطلق است و دیگر هیچ. ازینرو, ارج هر کار را در محدوده زمانی و مکانی آن باید شناخت و ستایش کرد.
    کسروی زبانشناس, تاریخنگار, کوشنده خوش فکر (نه بی کمبود) اجتماعی و ستیزه جوی دلاوری بود که تا آخرین نفس با خرافات جنگید و بدست خرافه کشته شد. او نزدیک به صد سال پیش در برابر هیولایی ایستاد که اکنون کشور, تاریخ, تمدن, فرهنگ, اقتصاد و زندگی ما را در چنگال زهرآگین خود گرفته است…

  7. ادامه,
    یکی از بستگان نزدیک از ادامه تحصیل در رشته تاریخ سر باز زد. سبب پرسیدم گفت امروز برای یک واقعه مشخص چند گزارش متفاوت و گاه متضاد می بینیم, اگر اوضاع حال چنین است چگونه میتوان به قطعیت در باره امور گذشته صحبت کرد.

    حشمت حکمت در مقاله “آیا برداشت کسروی از غرب نقد نام داشت؟” نتیجه میگیرد “…. که ادعای پیامبری یکتاز از آن تراوش می شود که یک تنه برای مشکلات ایرانی، راه حلی در آستین خود دارد.”. https://www.bbc.com/persian/iran/2012/03/120319_l44_kasravi_review_west

    ویکیپدیای فارسی از مقاله کسروی در مجله «پیمان» سال یکم شمارهٔ سوم، اول دی ماه ۱۳۱۲، برگ پنجم که ناشر آن خود کسروی ست نقل قول میکند :
    “پدران ما تا اسلام را نمی‌شناختند در برابر آن جنگیدند و چون شناختند در راه آن جنگیدند.

    از شگفتیهای زمان ماست که کسانی از ایرانیان با اسلام دشمنی می‌کنند و آن را خوار می‌دارند. اینان اگر هواداری از زردشت دارند بدانند که میانه زردشت و محمد دو تیرگی نیست. آنان هر دو فرستادهٔ یک خدایند و هر دو به راهنمایی مردم برخاسته‌اند. چیزی که هست دین زردشت زمان خود را بسر داده و از میان رفته، پس از آن هم عیسی پیغمبر ناصری برخاسته و زمان دین او نیز بپایان رسیده بود که پیغمبر اسلام فرستاده شده‌است.

    این کسان باید بدانند که اسلام هزار و سیصد سال بیشتر دین پدران ما بوده که در سایهٔ آن با هر گونه خوشی زیسته‌اند و هر یکی از ایشان هنگام مرگ یگانه مایهٔ دلداری و یگانه توشه آن سفر سهمناکش کلمهٔ «لااله الاالله و محمد رسول‌الله» بوده‌است.

    بدانند که سیزده قرن تاریخ ایران جز تاریخ اسلام نیست و هزارها بلکه میلیون‌ها ایرانیان خون خود را در راه رونق اسلام ریخته و بلندی نام اسلام را خونبهای خود دانسته و در دقیقه‌های واپسین عمر خود بدین خونبها خرسندی داده و با دل شادمان و آرام جان سپارده‌است.

    آن زمانی که دولت نیرومند بوزانت (روم شرقی) به پشتیبانی دین مسیح، دینی که زمان آن سپری شده بود برخاسته با اسلام سخت دشمنی می‌نمود و هر سال در تابستان در سرحد روم بازار کارزار و ستیز گرم می‌شد سالانه هزاران و ده هزاران ایرانی از اینسو آن‌سو دسته بسته و بر گرد درفش اسلام گرد آمده کالای پربهای جان بکف بدان بازار جانبازی می‌شتافتند و کشتن و کشته شدن دریغ نمی‌داشتند.

    این خود مایهٔ سرفرازی ایرانیان است که با آنکه در آغاز کار با اسلام دشمنی کرده و با تازیان آن هنگامه‌ها را بر پا نموده و آن خونریزیها را نمودند سپس چون بحقیقت آن دین پاک آشنا گردیدند به آن گرویده در راه ترویج آن جان دریغ نساختند.

    کسانی اگر می‌پندارند که ایرانیان از ترس جان مسلمان شدند نادانی خود را نشان می‌دهند. تاریخ بهترین گواه است که ایستادگی و مردانگی بیش از آن نمی‌شد که مردم این سرزمین در برابر تازیان نشان دادند و تنها نیروی خدایی اسلام بود که آن کوششها و مردانگیها را بی‌نتیجه گذاشت. پس از آن هم که تازیان بایران درآمدند ایرانیان تا می‌توانستند دشمنی با اسلام می‌نمودند کسی هم آنان را ناگزیر از مسلمانی نمی‌کرد. چیزی که هست کم‌کم مردم به چگونگی آن دین خدایی پی برده باو گرویدند و از روی باور آن را بپذیرفتند و چنان‌که گفتیم در راه آن به جانفشانی برخاستند.

    با اینحال چگونه کسانی اسلام را خوار داشته بنکوهش آن زبان باز می‌کنند. اگر دستاویز اینان وطنخواهی است من می‌پرسم مگر پدران و پیشینیان ما وطنخواه نبودند؟ اگر بگویند: نه! زهی نادانی ایشان![۴۷]
    از طول کلام عذر میخواهم.

  8. جناب طاهری پور,
    کسروی نه خدا بود نه پیغمبر گرچه امکان دارد که اگر زنده میماند شاید ادعای نبوت میکرد, کتاب سوزی های او احتمالا این ظن را پیش میآورد. ایرانی ها اقلا از زمان صفویه افراد مذهبی و یا خرافاتی بوده اند و دوره رضا شاه موقتا زور چکمه بر نعلین چربید. گردشگران اروپائی در دوران قاجار از کاروان های الاغ حامل اجساد متعفن جهت دفن در کربلا به تکرار صحبت کرده اند. و بسیار شواهد دیگر. از طرف دیگر فرهنگ ادبی ما بر پایه شمع و گل و پروانه بنا شده و به آن اعتقاد راسخ داشته ایم

    اینها همه البته تاریخ و امور گذشته و احتمالا ممکن است مورد مناقشه باشند. حال اگر در زمان کنونی این دو دوتا را روی هم بگذاریم به این نتیجه میرسیم که پروانه هائی خود را به شمع زده و سوخته اند و این کشور گل و بلبلی, بی خیال به قول جناب رئیس دانا “….. بی اعتنا و بزدل توپ می زنند و تماشا می کنند و معترض این رنج جانکاه دختر آبی و همه ی ما و خانواده و یارانش نمی شوند….”.

    اگر این ملتی که “…..اکثریت آنها حتی در دوران وقوع انقلاب نیز به معنای سیاسی آن «مذهبی» نبودند، نه از روی قانونمندی یا باور به حکومت دینی، بلکه از روی یک «خطای ملی» به تله‌ای افتادند که اکنون ۴۰ سال است برای بیرون آمدن از آن تلاش می‌کنند.[؟!]”, توانست رفتن به استادیوم و توپ زدن و تماشا کردن تا حضور بانوان را تحریم کند و به عبارت دیگر اگر توانست قاچ زین را محکم بگیرد, امیدی هست که ۴۰ سال تاخت و تاز برای بیرون آمدن و رسیدن به سکولاریسم و دمکراسی بجایی برسد و الا فلا.از شما چه پنهان, چشمم آب نمیخورد.

  9. آقای بهروز! تازه ترین نمونه نقل سخن و اندیشه شادروان احمد کسروی را در مقاله ای از محسن حیدریان خواندم زیر عنوان « نخستین و ژرف ترین ملت سکولار خاور میانه!» – ایران امروز – 20019 .08 . 26 – برای خاطر جمعی شما همه پاراگراف هائی را که در الهام از سخن کسروی نوشته پائین تر می آورم . اما من در مطالعات مستقل خود حدودن فزون از 20 سال پیش با فکر وسخن کسروی آشنائی پیدا کردم و در پاره -ای از مقالات گذشته -ام از
    آن یاد کرده ام و اتفاقن یکی از زمینه هائی که مرا شایق به مطالعه نوشته های شادروان داریوش همایون و بعد آشنائی از نزدیک و دوستی با او کرد که می کوشید اهداف و ارزش های انقلاب مشروطیت ایران را در فرهنگ اپوزسیون ایران اشاعه دهد، خواندن و فهمیدن کتاب کسروی بود زیر عنوان « سرنوشت ایران چه خواهد بود.» شما می توانید عین عبارات مورد نظر را در صفحه 11 این کتاب بخوانید. امید وارم درس لازم را از آن بتوانید گرفت!
    ***
    و اما تحریر آقای حیدریان؛

    با وجود تجربه مهم مشروطیبت چنانکه احمد کسروی (۸ مهر ۱۲۶۹ در تبریز – ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ در تهران)، که نیاکانش همه روحانی و پیش‌نماز بودند. خودش نیز مدتی لباس روحانی بر تن داشت، به‌عنوان یکی از مراجع اصلی پژوهش دربارهٔ جنبش مشروطیت و بنیان‌گذار جنبشی سیاسی-اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار » در جامعهٔ ایران، موسوم به جنبش «پاک‌دینی» پیش‌بینی کرده بود:

    «ما یک حکومت به آخوندها بدهکاریم. یعنی باید قدرت سیاسی به دست روحانیون بیفتند تا بعد ملت ایران دیگر دل از شعائر خرافه آمیز در قالب تشیع صفوی برکند.»

    احمد کسروی ورود دین به کشاکش‌های سیاسی را هم برای جامعه خطرناک می‌بیند، هم برای خود دین. او می‌نویسد: «تمسک به اسلام در کشا‌کش‌های سیاسی جز توهین به آن دین نیست و به هیچ نتیجۀ سودمندی از این راه امیدوار نتوان بود.»(سرنوشت ایران چه خواهد بود، ص ۱۱)

    برزگترین شانس ایران در پرهیز از پیش بینی احمد کسروی، ظهور دکتر بختیار در ماههای قبل از انقلاب اسلامی در سیاست ایران بود. او در پی سقط جنین انقلاب اسلامی و طرح

    ایده تفاهم و سازش تاریخی بر اساس دمکراسی و سکولاریسم بود. اما چنانکه می‌دانیم، ایرانیان که اکثریت آنها حتی در دوران وقوع انقلاب نیز به معنای سیاسی آن «مذهبی» نبودند، نه از روی قانونمندی یا باور به حکومت دینی، بلکه از روی یک «خطای ملی» به تله‌ای افتادند که اکنون ۴۰ سال است برای بیرون آمدن از آن تلاش می‌کنند. » پایان نقل از مقاله محسن حیدریان.

  10. “نقل است از احمد کسروی بزرگ مورخ انقلاب مشروطیت ایران که گفته است؛ «ملت ایران یک انقلاب به ملایان بدهکار است». او که انقلاب مشروطیت را کاویده و فریاد انتقام ملایان را شنیده بود، در تصوّر اندیشناک خود حریق انقلاب اسلامی را می‌دید که در ایران در خواهد گرفت و از ایرانیان چه بسیار جان ها را خواهد سوزاند!”

    منبع این کجاست؟ چه کسی این را نقل کرده است؟

  11. با سپاس و تشکر. “گفتیم جلو نیا می افتی , پس رفت از پشت بام افتاد”. گله کردیم که چرا بجای پرداختن به فاجعه مرگ سحر, در لندن به جنگ نگهدار ها رفته اید, اینجا سنگ تمام گذارده اند. اگر میدانستم نفسم چنان گیراست “ناله مستانه ای در کار عالم میکردم ” که مردم به استادیوم نروند, گرچه ظاهرا “میخ آهنین هم در این سنگ فرو نمی رود”.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: