بحثی درچگونگی “شد و هست و شود”!- مارال سعید

آنچه به عنوان "حقوق و فرهنگ" در بعد از بهمن سال ۱۳۵۷ در جامعه ی ایرانی جاری گردید ناهمخوان با زندگی انسان ایرانی بود و از دل آنچه پیش از آن در این جامعه رواج داشت بیرون نیامده بود و است. در نتیجه ی این ناهمخوانی ها، جامعه دچار یک عدم تعادل و گیجی و سرگردانی گشت. اما چرا این عدم تعادل و سرگردانی و سرگشتگی در جامعه ماندگار گشت و سال به سال وسیعتر و عمیقتر بقایای باقیمانده از ارزشهای گذشته را تخریب نمود؟

آدمی، این موجود متفکرِ ابزار ساز از آن زمان آدم شد که بنا به تجربه ی زیستی خود به این نتیجه رسید که باید با دیگران زندگی کنم.

“زندگی جمعی” از همدستی جبر و اختیار بر آدمی تحمیل شد. او از آن زمان که تن به زندگی جمعی داد، ملزومات دیگری بر زیست او غالب آمد. این ملزومات مرحله به مرحله و بنا به شرایط روز، نو شد. او می بایست تصمیم خود را بگیرد؛ یا همچون شوئیچی یوکوئی (سرباز ژاپنی) در جنگلها بماند و یا به شهر بیاید. اگر زندگی در “شهر” را انتخاب کند لاجرم مجبور است تن به زندگی جمعی دهد. از ابتدائی ترین شاخصه های زندگی جمعی، بده بستان است که ضرورتیست اجباری و روزمره. در “شهر” آدمی به هزاران دلیل با هزاران تار مرئی و نامرئی به دیگران متّصل است.

رفته رفته هرچه آدمها در “شهر” زیاد شدند نوع زندگیها تغییر و تحوّل یافت، به همان میزان روابط بین آدمها نیز دچار تغییر و تحوّل گشت. در روند تغییر و تحوّلات،  ارزشهای ناظر بر آنها نیز اندک اندک ولی مُتِداوم متحوّل گشتند. وَرای داوری ما بر این ارزشها، هر ارزش نو از دل یک یا چند ارزش قدیمی بیرون آمده است که همخوانی و تناسب بیشتری با شرایط زیستی جدید داشته و دارد. به گونه ای می توان گفت: ارزشهای نو فرزندان همان ارزشهای کهن هستند. به مرور ایّام هر ارزش نو، کهنه می شود و جای خود به ارزشی دیگر می دهد. این جایگزینی ها صرفاً با “کاربُرد داشتن” کهنه و نو می شوند، و در روابط “شهر” وارد یا خارج می گردند. 

سیر این تطوّر، همیشه و همه جا یکسان نبوده است و در دورانهای مختلف دچار انقطاع هایی گردیده که می توان مُسبّب تمامی آنها را “انقلابات اجتماعی” دانست. “انفلاب” در جوامع همچون کارد در میانِ نان عمل می نماید و رابطه ی دو تکه را مُنقطع می سازد. حال یا انقلابیون این پتانسیل را دارند که میان این دو قطعه پُل بزنند و جامعه را مجدّداً به تعادل باز گردانند و یا همچون پیروزمندان انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ در ایران فاقد چنین پتانسیل و بارِ فرهنگی بوده و هستند.

در نگاهی کلّی به ایران پس از انقلاب، در می یابیم؛ جامعه ی متعادل در تضادِ عمیق و فاحش با اندیشه و پرچم داران حاکم بوده و هست. چرا که،  به درستی تنها عدم تعادل جامعه است که می تواند به ضرورتِهای وجودی حاکمان در رأس امور مملکت مَعنا و مفهوم ببخشد. به همین سبب اتخاذ سیاستهای تنش زا در عرصه ی داخلی و خارجی، مُمِدّ حیات آنهاست. که در ادامه به آن می پردازم.

ایدئولوژی شیعی که ریشه در قرون و اعصار و مردمان بادیه نشین شبه جزیره عربستان دارد تا به امروز نتوانسته یا نخواسته است خود را به روز کند. در نتیجه در تضاد مُفرَط با زندگی مدرن و انسان مدرن قرار داشته و دارد. علیرغم آنکه کارد انقلاب بهمن، رابطه ی طبیعی و ارگانیک دو بُرهه از زیستِ اجتماعی در ایران را قطع نمود لیک

ایدئولوژی شیعی، در گرد و غبار شور انقلاب و سپس جنگ با عراق توانست در میان مردم مشروعیّت کسب نماید. اما با وجود حمایت گسترده ی مردمی تنها توانست یک قلم کالای فرهنگی ” ایثار” و آنهم به پهنای یک دهه، ترویج و در جامعه جاری سازد.  جامعه ی مدرن و انسان مطالبه گر ایرانی نیازمند کالاهای وسیع فرهنگی بود و نمی توانست در حصار محدود “ایثار” باقی بماند. در حالیکه پرچم داران این ایدئولوژی (روحانیت شیعه) خود هیچگونه پایبندی بدان نشان نمی دادند به مرور جذّابیت خود را از دست داد و تاریخ مصرفش به پایان رسید. در ثانی، ایدئولوژی حاکم وظیفه مدار بود و نه حق مدار. بدین سبب با زندگی در دنیای مدرن که نیازمند گستره ی وسیعی از حقوق و فرهنگ برای انسان مدرن است همخوانی نداشت. و حاکمان انقلاب، قادر به پاسخگوئی به نیازهای جامعه نبوده و نیستند. ثالثاً، اگر آنها راه را بر پاسخگوئی به  ملزومات زندگی مدرن بازنمایند آنگاه اقتدار روحانیت شیعه، محلی از اِعراب در جامعه نخواهد داشت.  

به دیگر سخن؛ آنچه به عنوان “حقوق و فرهنگ” در بعد از بهمن سال ۱۳۵۷ در جامعه ی ایرانی جاری و ساری گردید ناهمخوان با زندگی انسان ایرانی بود و از دل آنچه پیش از آن در این جامعه رواج داشت بیرون نیامده بود و است. در نتیجه ی این ناهمخوانی ها، جامعه دچار یک عدم تعادل و گیجی و سرگردانی گشت.

اما چرا این عدم تعادل و سرگردانی و سرگشتگی در جامعه ماندگار گشت و سال به سال وسیعتر و عمیقتر بقایای باقیمانده از ارزشهای گذشته را تخریب نمود؟

پیش از آنکه به پاسخ این سوآل بپردازم، می خواهم تأکید نمایم؛ همین حیرانی و سرگشتگی، همین پاره شدن تارهای ارزشی و نبود کمترین جایگزین، باعث سرگردانی و بی هویّتی اکثریت بزرگی از مردم ایران گشته است. آنها با توجه به گسترش صنعت ارتباطات در ۳۰ ساله ی اخیر، عمیقاً  به این نقیصه پی برده اند. لیک متأسفانه چون نیاموخته اند و ارزشهای نوینی نیز در دسترسشان نیست، رو به سوی زمانهای گذشته و بلکه باستان  آورده اند. شوربختانه این وضعیت اسباب توّهم و تحلیل غلط در عده ای گردیده که گویا؛  مردم خواهان نظام پادشاهی هستند، درحالیکه آنها در جستجوی هویّت از دست رفته ی خویش اند. اشتباه را مُشدّد می کنند وقتی می گویند: نظام پادشاهی بخشی از هویّت ما ایرانیان است! در حالیکه اگر این استدلال صحیح می بود بایست ادعای حاکمان انقلاب را نیز پذیرفت که؛ ایدلوژی شیعی حاکم، بیانگر هویّت انسان ایرانیست! در حالیکه اینگونه نیست. نظام سیاسی یک کشور در رادیکال ترین تحلیل و در کشورهائی که مردم خود آزادانه نوع حکومت خود را انتخاب می کنند، فقط می تواند گوشه ای از هویّت آن مردم باشد نه تمامی هویّت آنها.

اما در پاسخ به سوآل بالا: انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ شمسی به هر دلیل که موضوع این بحث نیست، عقب مانده ترین، کم و بی فرهنگترین اقشار جامعه را به سمت حاکمیت و اداره ی کشور پرتاب کرد. آدمهایی که بنا به پایگاه و خاستگاه طبقاتیشان نمی توانستند حامل فرهنگ و ارزشهای نوین و ارزنده برای انسان مدرنِ مطالبه گرِ ایرانی پایان قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم باشند.

خوب و بد، جامعه ی ایران همراه با رسوباتی ارزشی – فرهنگی از گذشته، قدم در راه گذاشت، تقریباً یکدهه طول کشید که تَتَمه ی آن رسوبات به پایان رسد و کفگیر به ته دیگ بخورد. مردم از دهه ی هفتاد شمسی شروع کردند به خود نگاه کردن و اندیشیدن، و مرتّب از خود پرسیدند: “چرا ما به تعادل نمی رسیم.”

آنها شروع کردند به فهم این قضیه که، چیزی کم دارند. به ناچار، با تجربیّات زیستی خود، کورمال کورمال راه هایی را برگزیدند و به امتحان گذاشتند. لیک از آنجا که حاکمان فضا را بسته و محدود نموده بودند امکان زیادی برای فرا گیری و به آزمایش گذاری نداشتند. همیشه مجبور بوده اند بین بد و بدتر انتخاب نمایند.

آنها با هر شکست به دنبال علت گشته و می گردند. لیک استبداد تمام راههایی را که جامعه بتواند در آنجا برای تقویت خویش و آگاهی و بهتر شدن آموزش ببیند، مسدود نموده است. از عوارض این انسداد آنست که؛ جستجوگر همیشه مشکل را در مقابل خویش می بیند نه در خود، چرا که وقت آن را نداشته و ندارد تا بیندیشد و به خود نظر کند.

ایرانی مدرن و مطالبه گر بی آنکه بداند، حامل پارامترهائیست که خود موّلد این شرایط “استبداد” است. به دیگر سخن، ما خود موجِد استبداد و عقب ماندگی فرهنگی هستیم. و از آنجا که نیاموخته ایم، لاجرم جسارتش را نیز نیافته ایم تا برهنه در مقابل آینه بایستیم و با عینک واقع بین به کاستی های خود بنگریم. نتیجه آنکه دچار یاس و ناامیدی می شویم. در لحظه یا از این سوی بام می افتیم یا از آن سو. یا افسرده و منفعل هستیم یا پرخاشگر و عاصی، که از دل هیچکدام، پتانسیلی برای “ساختن” یافت می نشود.

دلسوخته گان به درستی می گویند: جامعه در حال اضمحلال فرهنگیست و در این بازار کساد، فرهنگ “ساخت و مدارا” کالائی اگر نگوئیم بی ولی کم مُشتریست.

اخوان شاعر جسوری بود که “شد و هست و شود” را می دید لیک ما در هراس از “شود” اینک صرفاً مشغول “شد و هست” هستیم. و اگر نتوانیم بر نقد علل “شد و هست” بنشینم و از آن درس آموزی کنیم، بایست گفت: وای بر من و بر دل امیدوار من!

با همه-ی این احوال، ناامید نباید بود، گر به هم آئیم هر ناممکنی ممکن خواهد شد. باید به بی اعتمادی مزمن در میانمان پایان دهیم و دستهایمان را مالامال از عشق و دوستی درهم کنیم تا بتوانیم از این سیاهی و تباهی عبور نمائیم.

https://akhbar-rooz.com/?p=20399 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: