بخشی از شعر ایران خانوم – مهین خدیوی

مهین خدیوی

خواب بود یا رویا؟

آسمان برزخی بود

خاکستر مرده پخش شده بود

سایه ای بودی در کشا کش

می آمدی پریشان و آشفته

نگاهت سرد و بی رنگ

پیراهنی هزار تکه پوشیده بودی

تکه ای از پیراهن بر باد رفته ی مریم

تکه ای از چادر پاره شده ی بی بی

سربندی از بافته های شکاف شده بسته بودی

انگار داربستی از تو ساخته اند

جلیقه ای از دامن خونین دختر همسایه

سر آستین بلوزت را سنجاق کرده بودند

با جیب های اسماعیل

دامن پیراهنت انکار چهل تکه ی لحاف عروسی زن گمشده بود

تکه های سرخش بیشتر بود

نه

همه اش سرخ نبود.

کبودی هم داشت

سرخی اش اما شعله می کشید

شعله ی تن سوخته ی زری

موهای سوخته ی سحر زبانه می کشید

از چهارخانه ای که در وسط دوخته بودند

کفشی به پا نداشتی

ساق پا زخمی عمیق داشت

انگار کفش هایت را آب با خود برده بود

آب خانه ات را می گویم

رنگش کدر شده است

بوی ماهی های مرده را دارد

صدای سوت قطار می آمد

صدای سوت زخمی بود چون ساق پای تو

بغض داشت

گریه داشت و شیون

صدا را می گویم

از دور سوتی دلخراش بود

گریه ی همه ی مادران را با خود داشت

و همه ی زن های ایل را

منتظر کسی نبودی

قطار توقف نداشت

از تو و از من گذر کرد

خاکی سیاه با خود برد

از پیراهن های مردان بود

نه

زنان هم بودند

من دیدم

بو کشیدم

تو هم دیدی

انگار از مردم سیاه چادرها بودند

آواره شان کرده بودند

پیراهن شان رنگی نداشت

همه سیاه پوش بودند.

صدای شوم کرکس ها هم بود

به سمت زخم های تو می آمدند.

کرکس های پیر

عمرشان به هزار می رسید

آتش ها زبانه می کشید

کولی ها دیگر نمی رقصیدند

نبودند

بودند؟

آواره شان کرده بودند.

شیخ ها برده بودند

زن همسایه می گفت

غصه ام شد

قلبم درد گرفت

دلم برای پریشانی تو سوخت

جوی خون روان بود

خون نبود

نه، خونابه بود

ازپایین پل سرازیر شده بود

شهر سوخته بود

از شط اثری نمانده بود

مردمان شهر پریشان گونه در پیاده روها گز کرده بودند

پنجره ها چهار میخه بودند

به ناگهان

دختری با موهای بنفش صدایت کرد

زیبا بود و جوان

چون پنجه ی افتاب

نگاهت روشن شد

من دیدم

سربند دختر بافته شد بود از خوشه های گندم

مردی از دور دختر را صدا می زد

سپیده

سپیده

صدای مرد تا دور دست ها پخش شد

همهمه ای از دور به گوش می رسید

دستت را سایبان پیشانی ات کردی

خندیدی

تو خندیدی

به من نگاه کردی و گوشه ای تکیه دادی

انکار کمی آرام شدی

می دانم

دوباره بال خواهی گشود.

می دانم

مهین خدیوی

۲۹ سپتامبر ۲۰۱۹

https://akhbar-rooz.com/?p=12541 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: