بخشی از نامه های خصوصی ی بهادر درانی و آهو حسانی – زیبا کرباسی

مادران زیباهو
قسمت سوم
خانوم جان

۸ November 2018

سوره کاتبی مادر مادر بزرگ مادری ی من بود بهادر
او را خانوم جان صدا می کردم
به جرات می گویم اگر حق مادری ی او بر گردنم نبود شما شاعری به نام زیبا کرباسی حداقل در عرصه ی زبان مادری ام ترکی ی آذربایجانی هرگز نمی داشتید
پدران او اولین وارد کنندگان کاغذ به سرزمین ما بوده اند
برادر ارشدش حسین کاتبی از سینه چاکان شعر سعدی بود بخش عظیمی از صنعت کاغذ تهران را به دوش می کشید
من در تمام طول زندگی ام نه زنی به زیبایی او دیده ام
نه احدی با توان هوش و حافظه ی واژگانی ی او شناخته ام
زنی با چشمان آبی تر از دریا و آسمان آبشار گیسوانی از طلا که تا زانویش می رفت صورتی خوش فرم و ظریف و تنی شکننده
انگار خدا او را از کلمه ساخته بود
سلول های معنوی ی این زن بی همتا از شعر مثل حکایت و قصه بافته بود
از آن گونه زن ها که تن ها نشانش را از افسانه ها می توان گرفت
از آن زن ها که نه تنها هزار و یک شب را ازبر بودند بلکه پاسخ هر سوالی را با مثلی چنان شیرفهمت می کردند که تا عمر داری از همان مثل به هزار راه و بی راه دل و جان بسپاری
و اما دانایی ی بی حد و زیبایی ی بی مثال و زبان هوشمند و بررای او بلای سرش بود
چندین ازدواج ناموفق با مردانی نامی ی با قدرت
و سه فرزند هر یک از پدری مجزا
و قصه ای دیگر
که جا دارد در طی زمان به تک تک آن ها بپردازم
او زنی مستقل بود که در آن زمان سرپرستی ی کودکانش را به تنهایی بر عهده گرفته بود
در سال های واپسین زندگی کمرش زیر بار رنج تا شده بود
من او را عاشقانه دوست می داشتم و دارم
چرا که او حقیقتن ریشه های زبان را در قلب روح و حلقوم من کاشته است
شب هایی که کنار او می خوابیدم گاه تا نیمه شب سه یا چهار قصه برایم تعریف می کرد
دلم می خواست تا صبح بیدار بمانم و خوابم نبرد
با حسرت به خواب می رفتم و صبحش از کنار او تکان نمی خوردم
او مرا با خود به باغ های سنجد و بادام می برد و زیر شکوفه ها برایم دلمه هایی را که خودش پخته بود لقمه می گرفت ندیده بودم هیچگاه غذا بخورد مثل گنجشک با غذا بازی می کرد اما نمی خورد
او از زیبایی ها و خوبی ی مروارید خانم و رشادت و معرفت ملک خورشید ملک جمشید و ملک محمد می گفت از دروغ و فتنه های طوطی خاتون از چهل گیس و گلابتون از باغ جادو از سنگ صبر و شاه چراغ از شاه عباس و دختر علامه ی درویش
قصه های او را مثل آیه های تورات یا انجیل و قران به زیر پوست عاطفی ام می کشیدم و بدون انداختن واوی برای عروسک هایم مثل مرشدی خبره با حرکات موزون تن نقل و اجرا می کردم
گاه بچه های فامیل و دوستانم را دورم جمع می کردم
پهلوان قصه های کودکی ام می شدم و با کلمه های پر حرارتم در چهره های مات و مبهوت شان می دمیدم و وقتی خسته می شدند پاکت های شکلات هایم را که دایی جانم برایم می خرید مثل غنائم جنگی پخش زمین می کردم و حمله ه ه ه
روزهای خوب کودکی که آن قدر عرضه داشتند خود را امروز به چشم و دل عاشقان شعر بسپارند نکته ای را جا نگذارند
روزهایی که توانستند در تن هایی و با تن هایی ی شاعری دور از وطن قد بکشند
ماوا بسازند و جهانی را در این ماوا راه دهند
گاه مرا به حسرت اتاقی با نوری کم سو در گوشه ی حیاط خانم تاج زیر کرسی ببرند و در آغوش خانوم جان خواب کنند تا امروز با حسرت و اشک های او در لندن بیدار شوم که ای دل غافل اگر حتی یک شاخه از لوسرهای آنتیک خانه ی پدر بزرگم را حراج می کردند می توانستند با آن خانه ای مجلل در اعیان ترین محله ی تبریز برای خانوم جان بخرند تا او در صبح زمستانی تلخ مجبور نباشد تاوان قلب مهربان و دست و دلبازی اش را زیر چرخ های کامیون در خیابان جا بگذارد
آن روز شومی که من دو شب پیش از آن با کابوسی از خواب پریدم با گریه پدرم را صدا کردم و گفتم خانم جان را مار افعی زد هر چقدر دویدم نتوانستم نجاتش دهم پدرم گریه هایم را پاک کرد نوازشم کرد و گفت نگران نباش فردا به آن ها زنگ می زنم
پس فردا پسر خاله ام آمده بود دنبالم
گفته بود پیراهن سیاه تنش کنید
و در ماشین گریه هامان در هم آمیخته بود.

https://akhbar-rooz.com/?p=14657 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: