“بر این چنار” و چند سروده ی دیگر – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

بر این چنار!

بساطِ خویش چو خُنیا به هر منار زند،

اذان و طبلِ عزا را از آن کنار زند!

کدوبُنی ست «ولایت»، که ماندنی نشود:

به تکیه ای که، چو انگل، بر این چنار زند!

هفدهم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن


از خودم دمار کشم!

درختِ دوزخ خود را به شکلِ دار کشم!

از آن دلنگان خود را به شکل مار کشم!

هراس ِ خود را همشکلِ روزگار کشم!

گُدازه های خودافروزِ پُرشرار کشم!

در این نگاره، همین از خودم دمار کشم!

هجدهم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن


مانندِ تو، ای شیخ

۱

مانندِ تو، در ددی، ددی نشناسم!

مانندِ تو، در بدی، بدی نشناسم!

ور آیتِ او تویی، تو، ای بی همه چیز!

بدتر ز خدای ات، احدی نشناسم!


۲

ای شیخ، تومانندِ خداوندِ خودی!

تنها تویی، ای چنو! که پابندِ خودی!

امّا بپژوهیدم و دیدم، به جهان،

او نیست، نه! یعنی که تو مانندِ خودی!


۳

تُخمِ چو تویی خدا نپاشد به جهان!

با صنعِ تو، هرگز او نشاشد به جهان!

وز تهمتِ صنعِ چو تویی تا برَهَد،

این مُتهّم آن به که نباشد به جهان!

هجدهم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

بيشتر بخوانید:  چکامه ی میهن و بیدرکجا - اسماعیل خویی

https://akhbar-rooz.com/?p=30457 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها