منو

به نانِ ماست که فربه کنی انیران را! – اسماعیل خویی

مُدام رهبرِ داهی کُشد جوانان را:

اسماعیل خویی

که کم کند کمی ی کار و مسکن و نان را!

اگر کُشد زن و فرزندِ خویش را مردی،

به شرم و درد، نبیند دگر تهی خوان را!

جوان و پیر، پس از مرگ، فرق نشناسند

گران و ارزان یا، خود، کم و فراوان را!

جوان، به ویژه، گزیند، چو ناگزیر کند

غمِ کُشنده ی درماندگی ش، عصیان را!

ز مشکلاتِ گرانی رهیدن آسان است:

که شیخ آمد و آورد مرگِ ارزان را.

گشودنِ بسی از مشکلات دشوار است:

مگر جوان بگزیند گشادِ آسان را!

ز نسلِ سرکشِ خود نیز در شگفت ام من:

که ناشناخته انگاشت خُبثِ شیخان را!

و یا به راستی از یاد بُرده بود، انگار،

تباهکاری ی فرهنگ سوزِ آنان را؟!

خوشا جوانِ دلیری که، با غما خشم اش،

کِشد به روی ستمکاره تیغِ طغیان را!

ز کارِ ما به جوانی بر آمد این که دگر،

به عُمرِ خویش، نبیند جوانِ ما آن را.

ز نسلِ من چه کسی خویش را ببخشاید:

به گوشِ جان شنود گر ندای وجدان را؟

وگر که تن ندهند آن یلان به خود سنجی،

خودم به دوش بگیرم خطای ایشان را.

اگر چه عُذرِ خطا نیست هرگز این، امّا

بَرَد ز راه گهی خواهشِ دل انسان را.

ولی، نه! به که پذیری خطای خویش، منا!

وَ در میان ننهی عُذرِ بدتر از آن را.

به رغمِ این همه و گرچه نگذرد ز من او،

به داوری چو گزینم جنابِ وجدان را،

بگویم این که مرا مهرِ مردُم از ره برد:

که مهر می برد از راه گاه رهدان را.

نخواستم که ببینم فقیه شیّادی ست

که دامِ مکر کند نیز نصِ قرآن را!*

ولی، نه! من که بزادم زِمام شیعه، مگر

نمی نشناخته ام سیرتِ امامان را؟

مگر«تقیّه» به یادم نبوده، قاعده ای

که بر دروغ و ریا حق دهد مسلمان را؟!

مگر «قتال» نداریم، «فی سبیل الله»:

برای کفر زدایی جهان و ایران را؟!

مگر که «دینِ خدا» جُز به تیغ بتواند

که آدمی کند این توده های حیوان را؟!

بدی به گستره ی گیتی از کجا آمد؟

خدا نبود مگر کآفرید شیطان را؟!

مگر زِ دنده ی آدم نساخت حوّایی

خدا، که نیمِ بشر کرده است نسوان را؟!

چرا جماعتِ بی چیز را ذلیل کند؟

چرا عزیز بدارد امیر و سلطان را؟!

چرا گرسنه گذارد کرورها چینی؟

چرا معاف بدارد ز جوع خاقان را؟!

منی که «دینِ خدا» گشته بود از آنِ خودم،

چرا ز یاد زدودم خدای « منّان» را:

که بعد، فتنه گرش چون شناختم، گفتم

که از چه «منّان» خوانند دیوِ فتّان را؟!

چه منتّی بگذارد بر آفریده ی خویش،

چو راندش از خود و از او گرفت رضوان را؟!

منی چنین ز چه نشناختم، به نوفلوشاتو،

به زیرِ سیب بُنی، جانشین ِ شیطان را؟!

رها کنم: که از این پیش هم، به خشمادرد،

سروده بوده ام این  داستانِ دستان را.

به سینه، گاه بموید دل ام که می شد کاش

که بستُریم ز تاریخ آن یک آبان را!

چو نانِ مردُمِ خود را ربوده ای، ای شیخ!

ملاف از آن که، چو دندان دهد، دهد نان را.**

جوان، به ویژه جوان، مان را تو را نبخشایاد

که نان بریده و بشکسته ای ش دندان را!

به جای آن که ز دشواره های او کاهی،

بدل کنی ش به دشواره هر چه آسان را.

جوان چه دارد سرمایه، جز جوانی ی خویش:

تو را چه سود که آتش زنی به نقد آن را؟!

ز هر جوان که جوانی ش از او ربوده شده ست،

ربوده اند همه عرصه های امکان را.

بهارِ زندگی ی هر جوان جوانی ی اوست:

و تو به جای بهارش نهی زمستان را.

اگر نکرد  جوانی جوان، چنان کرده ست

که زیرِ خاک نهد پیر گنجِ شایان را.

جوان ز شادی ی دل گر نگشت برخوردار،

برای پیری ی خود، توشه کرد حرمان را.

جوان به موسقی و نغمه شاد می گردد:

تو روسپی شمری بانوانِ خوشخوان را!

وَ رقص نیز جوان راست گونه ای ورزش:

وَ نشنود سخنِ یاوه ی تو نادان را.

تو فرقِ خانه و اصطبل را نمی دانی:

اگر چه غضب کنی کاخ های شاهان را.

تو را ز خانه همین پای بست در نظر است:

اگر چه سُست نهی خود به خانه بنیان را.

و گر خراب شود خانه بر سرِ مردم،

غمِ تو نیست جز آکندن از زر انبان را.

هنوز، از پسِ چندین و چند سال، به بم

نکرده ای نظری خانه های ویران را.

جوانِ این سده هم پای بست را پاید:

ولی وی ارج نهد نیز نقشِ ایوان را:

که نقشِ ایوان دیدارگاهی از هنر است:

وَ دشمنی تو هنرها و خالقان شان را.

وَ همنشین نشوی، در هنرگرایی ی خویش،

مگر گروهی میمونِ سر به فرمان را:

همان سه چار تنی که ت، به شعر، بستایند:

از آن سپس که گشایند بندِ تنبان را!

جوانِ این سده، امّا، به مهر ارج نهد

هنر ز هرکس و هر بومی و ز هر سان را.

وز این، به دیدنِ دستارت و عبا، انگار

به شهر می نگرد غولی از بیابان را.

جوان ستیز هم، ای زاده پیر! از آن باشی

که چون تویی نتواند شناخت دوران را.

جوان یلانه به میدانِ زندگی آید:

تو کرده ای ش، ولی، گورگاه میدان را.

جوان به میهنِ خود گور هم نخواهد داشت:

برای مردمِ خود گر فدا کند جان را.

نه رهبری تو، بدین مایه از ستمکاری،

که دشمنی همگی مردُمانِ ایران را.

تو جانشینِ خدا و هوا و آب عفن؟!

نیاوری ز چه در کار باد وباران را؟!

خدای دین ات اگر هست، وای بر چو تویی:

که خرجِ قدرت و زر کرد نقدِ ایمان را:

همین نه ما همگان را صغیر پنداری،

که کم ز ما شمری مردُمانِ افغان را!

بدین گروه ز جورت کم است اگر گویم:

نگه نداشته ای احترامِ مهمان را.

و گرچه دادنِ نان ات به شرطِ ایمان است،***

گرسنه داری و خوار این همه مسلمان را!

چو ما نی اند که از خشم برکشند غریو:

هراس شان خفه دارد به سینه افغان را.

برای دین نَبُوَد، پس، که رهبرانه خوری

غمِ جماعتِ حزب اللهی به لُبنان را!

کجا تو رهبرِ ایرانیانی، ای دشمن؟!

به نانِ ماست که فربه کنی انیران را!

همین نه ثروتِ ما را به دیگران بخشی،

که بُرده ای به همه عالم آبرومان را.

دروغ اصلی از آیینِ توست؛ وز این است

که کرده ای تو نهادین به شرع بُهتان را!

برای فیضیه پرداختن ز دانشگاه،

تو راست رای که مکتب کنی دبستان را.

ولی، چو رای تو برعکسِ رای تاریخ است،

مگر دمی بکِشانی به ایست دوران را:

که از گذشته به آینده جاری است زمان؛

وَ هر سدی ش به راه است، بکشند آن را.

به سیل و زلزله تهمت مزن! که تو، خود،

به مُرده ریگ نهی شهرهای ویران را.

تو آمدی که مسلمان کنی جهان! بشنو

خروشِ مردُمِ از دینِ خود گریزان را.

نگر به شورشِ عام و نمازِ و حشت خوان:

که از قیامِ دگر در نمی بری جان را.

بیست و دوم فروردین ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

*حافظ یادباد!

**سعدی یادباد!

***سعدی و خرقانی ی بزرگوار یادباد!

https://akhbar-rooz.com/?p=6747 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: