منو

خشونت!
بهزاد کریمی

هر برآمد سیاسی، با روآوردن پرسش هایی معین، آنها را در کانون چالشگری قرار می دهد و بدل به موضوعات مرکزی گفتگوهای سیاسی می کند. پدیده خشونت و قهر، از برکشیده های خیزش مردمی در واپسین هفته آبان ماه ۹۸ بود که تا همین لحظه اظهارنظر و نوشته های زیادی را به خود اختصاص داده است

در ضرورت موضوع

هر برآمد سیاسی، با روآوردن پرسش هایی معین، آنها را در کانون چالشگری قرار می دهد و بدل به موضوعات مرکزی گفتگوهای سیاسی می کند. پدیده خشونت و قهر، از برکشیده های خیزش مردمی در واپسین هفته آبان ماه ۹۸ بود که تا همین لحظه اظهارنظر و نوشته های زیادی را به خود اختصاص داده است. خشونت در چالش سیاسی البته نه تازگی دارد و نه صرفاً بومی ماست؛ پیشینه ای دراز دامن دارد و جنبه و خصلت جهانی. سخن این نوشته اما مشخصاً متمرکز بر خشونت در جمهوری اسلامی است و نیز خشونت زایی آن در جامعه سیاسی ایران. خشونتی همزاد همین حاکمیت، جاری در هر روز آن، توام با نهایت قساوت در مقاطعی از چهار دهه حیات شوم وی که شوربختانه در آینده هم باید منتظر تکرارش بود. مقاله حاضر که متاثر از نوشته هایی چند در زمینه خشونت و قهر عرضه شده طی این روزها با نگاه ها و جهتگیری های متفاوت است، می کوشد در توجه به نکات گرهی این موضوع، نوعی از جمع بست ارایه دهد.

دستکم گاندی را گوش کنید!

سخن را از نگاشته ای با عنوان “بی شرف!”، عنوانی برگرفته از شعارهای معترضین خشماگین خیزش اخیر شروع می کنم که دوستان دیرینه عزیزم هدایت سلطانزاده و محمد آزادگر آن را در “اخبار روز” منتشر کردند. نوشته ای برخاسته از ته دل با درونمایه ای درست، گرچه قسماً مستعد این برداشت که گویا مشوق خشونت است. حال آنکه بنا به شناخت دیرینه ام از این نویسندگان آنها با چنین پنداری بیگانه اند. نوشته آنها، به نحو شایسته تسلیم طلبی را نقد کرده و بر زیانبار بودن آن انگشت نهاده است.

تکلیف ادبیات سیاسی ایران در ارایه تصویر درست از نلسون ماندلا روشن است. مطابق همه مندرجات، این نماد مقاومت در برابر آپارتاید، هم ایستادگی ها چون مبارزه مسلحانه در کارنامه خود دارد و هم اینکه معماری بزرگ مبارزه مدنی خشونت پرهیز در قاره سیاه جا افتاده به نام اوست. تنها آن عافیت طلبانی ماندلا را فقط به “بخشش” می شناسانند که خود در زمره “فراموش”کارند! برای چنین کسانی، این مرد هم قهر و هم مسالمت گویا همیشه دوست داشته وقتی شکنجه گر سفید پوست با سیلی صورت او را سرخ کرد وی بلافاصله سوی دیگر بر گرداند تا قرمزی چهره نرم رفتارش یکدست شود! این نیز بخاطر اینکه، مبادا تعادل نرم گفتاری در او بهم بریزد!

درباره کاراکتر سیاسی مهاتما گاندی اما فکر نکنم در نوشتارهای سیاسی ایران چیزی آمده باشد که بتواند تاکیدات و تصریحات او بر حق انسان خشونت دیده در قبال خشونت گر را نیز بنمایاند. اگر هم بوده لابد چنان گنگ که خبری از آن نیست. از اینرو نمی شد موجزتر از جملات نقل شده از گاندی در نوشتار این دوستان، رهبر استقلال هند را در تمامیتش شناساند و با نگاه واقعی این “قائد” بزرگ نسبت به چند و چون خشونت تماس گرفت. ابتکار جالبی بود چون به اتکای کلام واقعی گاندی، بهتر می توان نقاب از چهره کسانی برداشت که با سنگر گرفتن پشت او، تسلیم طلبی خود را پنهان می دارند و عملاً در جان و روح مبارزه و مقاومت، انقیاد می نشانند. به این دو گرامی، “مین یاشا” می گویم که شرافت بی پناه های قرار گرفته در برابر تیر و باتوم های حکومتی ها را پاس داشته اند.   

منبع و مجری خشونت در خیزش اخیر!

هم خود جمهوری اسلامی بسیار خشن است و هم خشم نهفته در جامعه بارآورده خود آن بس فراوان که مدام هم پرورده تر می شود. این، حکومت است که خیل جوانان مردم را به عصیان کشیده و آنها را آماده افتادن به دام خشونت می کند. اولی سازمان یافته و دومی خودبخودی و پراکنده. اولی از “آتش به اختیار” حکومتی تا سامان یابی در نهادهای نظامی و اطلاعاتی حکومت و دومی فقط و فقط فوران گوشه هایی از بحران کلانی که ایرانی گرفتار این نظام را درهم پیچانده است. خشم فوران یافته در وجود مردمی خشمگین از انواع تبعیضات و عجیب اندوهگین از نبود چشم انداز، که کلام اعتراض مسالمت آمیزانه شان پاسخ را بلافاصله در گلوله می گیرد. جوانی که تا دهان به انتقاد و اعتراض می گشاید یا جان می بازد و یا تن خویش را سیاه و کوفته و مجروح از باتوم موتور سواران اونیفورم پوش و “گمنام امام زمان” می یابد. همه مسئولیت خشونت با حکومت است. چه در پروراندنش و چه در بهره گیری از آن.

یک دولت بهنجار و متعهد به حق حاکمیت مردم، حق اعتراض برای شهروند قائل می شود و حتی وظیفه می یابد به حفاظت از این حق و تامین شرایط برای ابراز آن برخیزد. چنین حکومتی این را نیز باید پیشاپیش برای خود روشن کرده باشد که جوان معترض، جوان است و مملو از شور و هیجان. می تواند از کوره دربرود و حتی مرتکب تخریب و خشونت بشود. این را در کشورهای دمکراتیک امری طبیعی، گرچه ناخوشایند تلقی می کنند. آنچه غیر طبیعی است، شلیک گلوله به سینه جوانان مردم است زیر نام حفظ امنیت نظام حاکم. در فرانسه با حکومتی متعهد به رعایت دمکراسی و حق اعتراض شهروندی و داشتن سنت طولانی شورش و انقلاب، “جلیقه زردها” طی یک سال و اندی ابراز خشم کرده و مرتکب انواع تخریب ها و راه بستن ها و بریگارد بستن ها شدند، اما هیچ شلیکی در کار نیامد و گلوله ای سینه ها را نشانه نرفت! در این کشور و هر کشور دیگر متعهد به دمکراسی، اعتراض و تظاهرات یک حق است، در جمهوری اسلامی اما جرمی نابخشودنی و سزاوار مرگ و زندان.

تازه این استدلال ها وقتی است که خشونت فقط از سوی معترضین باشد. شواهد بسیاری در دست است که سرنخ اصلی آتش زدن ها و تخریب ها دست نهادهای حکومتی و توسط آتش به اختیارهای آن بوده است. برای سرکوب در این ابعاد و آنهم به محض شروع تظاهرات اولیه کاملاً مسالمت جویانه، فضا باید آلوده به خشونت می شد تا کشتارها توجیه بیابد. یگانه مسبب خشونت در این خیزش و عمده تولید و توسعه دهنده آن، خود حکومت بود. حکومتی که روزگارش جز به خون ریختن نگذشته و نمی گذرد؛ خشونت ورزیدن برای آن، صرفاً از سر اضطرار نیست بلکه یک رکن ایدئولوژیک است. اسلام که ساختار سیاسی در قالب حکومتی به خود بگیرد– جدا از اینکه در بنیاد خود سیاسی هم هست- نه رحیم می ماند و نه رحمان بودن سرش می شود. او نمی تواند تازیانه نزند، خون نریزد و قتال راه نیندازد. غیر این، نفهمیدن حکومت اسلامی است. جمهوری اسلامی مبتنی بر دین است و همینی است که امتحان پس داده و در تجربه رخ نمایانده است. با درد و تاسف بسیار باید گفت تا جمهوری اسلامی پابرجا باشد، خشونت نیز سر جای خود باقی خواهد ماند. بنابراین، موضوع راه یابی خشونت به مبارزه سیاسی، اساساً به همین حکومت بر می گردد نه به سرکوب شده ها. همه کیاست و فراست اپوزیسیون اما این خواهد بود که بکوشد خشونت حکومتی میدان گسترده نیابد. این البته به تلاش سیاسی بسیار سختی نیازمند است اما همت ورزیدن تام و تمام برای آن، ارزشی استراتژیک دارد.

در تقابل با خشونت گران، مرز کجاست؟

لازم است نوشته را با برخوردی مشخص به آنچه به نام خشونت در این خیزش صورت گرفت ادامه دهم و از کلی گویی ها فرود آمد و بر فرق مشخص ها نشست تا بتوان داوری معین در قبال هر واکنش از سوی معترضان را به سنجش گذاشت. تنها بدینگونه است که می توان دانست مرز میان تایید خشونت و دفاع از حق مردم در برابر خشونت حکومتی ها کدامست؟

آتش زدن پمپ بنزین ها، حتی بانک ها و هر محل زیست و شغل در جریان این خیزش خطا بود و هر اندازه از سهم معترضان در چنین رفتاری را باید نابجا دانست، مصداق خشونت نامید و آن را بخاطر میدان دادن آشکار به خشونت حکومتی ها اشتباه سیاسی اعلام کرد. این آتش زدن ها، دفاع از خود در برابر خشونت نیست، تقویت خشونت است. در برابر اما آتش زدن لاستیک در وسط خیابان برای خنثی کردن اثرات گاز اشگ آور نیروی انتظامی، آتش زدنی است بسیار درست و کاملاً هم برحق. آدمی که به خیابان برود و از چشم خود دفاع نکند، همان به که ترک خیابان گوید و به خانه برگردد!

تعرض به نیروی انتظامی و استفاده از هرنوع سلاح علیه آن، مطلقاً خطا بود و عین ماجراجویی ولو که محدود به چند مورد احتمالی. گرچه، اینجا نیز فیلم ها و عکس های منتشره، بیشتر نشانگر اهدای گل از سوی تظاهر کنندگان به نیروی مسلح بوده است و صداهای “تو از مایی برادر”، “چرا برادر کشی” حتی بلندتر از “بی شرف” گفتن ناشی از نهایت خشم برحق. اما کجای این یا آن کوشش جمعی برای رهانیدن فرد افتاده به چنگال نیروی انتظامی، معنی خشونت می دهد؟ نجات معترض از برده شدنش به کهریزک ها و شکنجه گاه ها، آیا خشونت ورزی است یا جلوگیری از خشونت دیدگی؟ اصلاً اگر لازم و ممکن شد چرا نباید اسلحه کشنده را از دست تیرانداز در صدد کشتار بیرون کشید و خشاب خالی آنرا پس داد تا قتل صورت نگیرد؟

آیا ایجاد راه بندان در برابر گران کردن قلدرمابانه بنزین، اعتراض مدنی است یا اغتشاش؟! سد کردن مسیر نیروی قهر حکومتی با ایجاد باریگاد، آیا عین دفاع از حق اعتراض شهروندی است یا مطابق تبلیغات حکومتی تجاوز به حریم مردم؟ از کار انداختن دستجمعی موتور سوار “امام زمان” که بیرحمانه رو به جمعیت می پرد و انسان را زیر می گیرد، خشونت گزینی است یا به پرهیز کشاندن ناگزیر آن وحشی از اعمال خشونت؟

حسن روحانی در داغ ترین لحظات مقاومت مردمی در برابر زور حکومتی، گستاخانه تظاهرکننده ها را تهدید کرد که بدانید دوربین های تجسسی ما همه جا فعالند، عکستان را داریم و از قوه قضائیه تقاضا می کنم که حسابتان را برسد! پاسخ جوانان به این تهدید چه می بایست می شد؟ مطیعانه و جبونانه ترک گفتن خیابان و یا که در واکنشی بجا، شکستن و از کارانداختن هر دوربین جاسوسی که سراغ داشتند و جستند و یافتند؟ اگر این دومی خشونت است، پس من “خشن” را نیز به جرم “خشونت” به محکمه اسلامی تان ببرید!

خشونت نه، حق قهر در برابر قهر آری!

خشونت، جای تعریف و تمجید ندارد و منطقی نیست که آدمی به ستایش نفس خشونت برآید و به تقدیس آن برخیزد. اما آنی که بخواهد بحث خشونت را صرفاً در نیک یا زشت بودنش خلاصه کند و فهم از آن را در این ساده سازی سمت دهد، کارش اگر از سر گمراه سازی برای پاک کردن صورت مسئله نباشد، صرفاً برخاسته از اغتشاش ذهنی خود اوست. سئوال پیرامون خشونت در پاره ای از نوشته های روزهای اخیر، عامدانه و یا ناآگاهانه ولی انحرافی این چنین پیش کشیده است: چرا باید راضی به بیرون زدن خون از دماغ کسی بود؟! نتیجه طرح مسئله از ایندست، پیشاپیش روشن است: چون نفس خشونت زشت است، واکنش خشن در برابر کنش خشن نیز مستوجب تقبیح است و باید محکوم شود!

حرف های توخالی از ایندست، البته در زندگی واقعی حتی کمترین پایه عملی هم ندارند. تهی از هرگونه پشتوانه واقعی هستند یا به درد تزیین ویترین خوردن و یا نقش افیون و ماده مخدر ایفاء کردن! اندک آگاهی از علم حقوق هم کافی است تا فهم شود که حتی قوانین جزایی و جنایی در دمکراتیک ترین کشورها نیز، هرگز سراغ رخدادهای خشن با رویکرد تجریدی نمی روند. در این قوانین، توسل انسان مورد تعرض قرار گرفته در دفاع از خود به خشونت دفاعی در برابر خشونت تهاجمی، نوعی از حق شناخته شده  می شود و مشمول تخفیف مجازات تا حد تبرئه است!

آنجا هم که موضوع قهر سیاسی به معنای دفاع از خود توسط گروه های اجتماعی و ملتها در قبال قهر و تجاوزگری مطرح است، منطقا نباید برای کسی پوشیده باشد که کنوانسیون های بین المللی و مشخصاً منشور حقوق بشر، با صراحت سخن از حقانیت و حق دفاع از خود ولو بگونه قهرآمیز در برابر قهر حکومتی رانده اند. بنابراین اگر خشونت سیاسی در شکل کلی آن و چونان پرنسیپ مردود است و یا که دستکم ناپسندیده، بروز آن بر متن قهر دفاعی را تنها با در نظر داشت شرایط مشخص واقعه می توان به سنجش کشید و از اینرو هم حق پنداشت. داوری در مورد توجیه پذیری اقدام به خشونت و یا برعکس، مطلقاً بستگی به این دارد که خشونت در برابر کدام خشونت قد بر می افرازد، آیا جنبه تهاجمی دارد یا که تدافعی است و تحت کدامین شرایط صورت می گیرد؟ هرگونه رد همیشگی واکنش خشن تحت هر وضعیتی، خواسته یا ناخواسته همراهی و هم صدایی است با خشونت دولتی و تمکین به نیروی زور.

سرانجام این نکته که یکی گرفتن خشونت و قهر، اساساً برداشتی نادرست است. اگر خشونت سیاسی لزوماً جنبه قهر در خود دارد، هر قهری ولی الزاماً توسل به خشونت نیست. معنی مبارزه قهرآمیز پیش از همه، اینست که در برابر نیرو باید نیرو بسیج کرد تا بتوان زور را به اتکای زور عقب نشاند و از میان برداشت. پیش تر بروم و حتی بگویم که مبارزه قهر آمیز و مبارزه مسالمت آمیز، در هر شرایطی آنتاگنوستیک (متعارض) همدیگر نیستند؛ توسل به قهر ادامه مبارزه مسالمت آمیز در شرایطی دیگر است که از سوی قدرت بر جامعه تحمیل می شود. شرایطی که حکومت بیگانه با مردم و سرکوبگر مردم، نیروی مسالمت مردمی را وا می دارد تا به آخرین شکل از دفاع متوسل بشود. ما خواهان آن نیستیم، اما همه چیز با اپوزیسیون نیست.

همینجا به اتهام سخیفی هم اشاره کنم که بر اساس آن، خشونت در وجود چریک های پیش از انقلاب چیزی “ذاتی” القاء می شود! اتهامی از سوی برخی تسلیم طلبان، عافیت جویان، مشاطه گران و حافظان وضع موجود به شیفته جان ترین های آن روزگار. از سوی کسانی در”مهرنامه” ها و “اندیشه پویا”ها و… که مظهر چشمان شیشه ای اند، فاقد هرگونه دلرحمی در خود که نتیجه اش سکوت بیشرمانه آنهاست در قبال انواع بی رحمی های جاری، و نه هنر که شغل شان توجیه وضع موجود از طریق نفی عزم های دیروزین است. موضوع نه نقد نادرستی های آن مشی سیاسی انتخابی که پیرامونش کم نوشته نشده است، بلکه نفی و تخریب جان و شخصیت آن دلرحم ترین هاست و ارائه تصویر تروریستی از فرزندان پاکباخته نسل ما. عاشقانی که، با دیدن کمترین بیرحمی در حق بی حق ها اشگ در چشمانشان جمع می شد و قلب شان آتش می گرفت. هیچ چیز بیشرمانه تر از این نخواهد بود که بهنگام نقد مشی مسلحانه گذشته، زیباترین فرزندان آن زمانه متهم به “گانگستریم” و خشونت دوستی شوند. آنانی که، قلب شان برای روزی می تپید که در آن “ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت” و در آن، “کمترین سرود بوسه است”.

نکته گرهی در مبارزه قهر آمیز، موضوع هزینه است!

آنچه که در رابطه با ابراز قهر، وظیفه اپوزیسیون را رقم می زند محاسبه میزان این مبارزه احتمالاً اجتناب ناپذیر در روش مبارزاتی است. خشونت را باید از زاویه سود و زیان مبارزه با حکومت مستبد و ستمگر سنجید. مبارزه موفق با جمهوری اسلامی در آنست که شکل مبارزاتی چنان برگزین شود که هزینه مبارزه حتی الامکان پائین بیاید تا شماری بیشتر از ناراضیان را در صفوف مبارزه گرد بیاورد. شتاباندن مبارزه و بردن شیوه مبارزه تا آنجا که تنها بخش گذشته از جان ها در صحنه بماند، انتحار سیاسی و اتلاف نیروست. آوانگارد جان بر کف، می تواند در این یا آن برهه از زمان و توسط بخش هایی از مردم ناراضی مورد ستایش قرار گیرد ولی ستایش، به خودی خود مشارکت فعال در مبارزه نیست. همه مسئله، توده ای شدن مبارزه است؛ چنین مبارزه ای شکست ناپذیر است. برخورد با امر خشونت و قهر از زاویه ای غیر این، فروش تسلیم طلبی در زرورق است برای فلج کردن امر مبارزه.

دلخواسته انسانی تماماً اینست که خون از دماغ کسی بیرون نریزد و حتی از بینی آن اونیفورم پوش مجهز و یا لباس شخصی مسلح که برای ستاندن جان فرزندان مردم به خیابان ها گسیل می شوند. ولی آدم سیاسی و جریان و تشکل سیاسی تنها قادر به عمل در کادری است که در حیطه اختیارات اوست و نه بیرون از اراده وی. موضوع خشونت در مبارزه سیاسی و اجتماعی در ایران را هم نه از زاویه صرف اومانیستی که از نقطه نظر نقش و تاثیر آن بر روند مبارزه باید نگریست و بررسید تا در عمل سیاسی، آن را فراروئیده به تاکتیک عرضه داشت. اپوزیسیون آینده نگر و فهیم بغرنجی های روند مبارزاتی، بر این چند تعهد می ایستد: قهر و خشونت را تقدیس و تشویق نکند؛ به استقبال آن نرود؛ این رهنمود را بدهد که طوری رفتار مبارزاتی بشود تا خشونت حکومتی میدان نگیرد و خود نیز به آن پایبند بماند؛ حق دفاع قهرامیز در برابر قهر دولتی به رسمیت بشناسد ولی به بهانه چنین حق طبیعی، نه تنها سازمانگر مبارزه بر پایه قهر نشود بلکه با ایستادن بر حقانیت و نتیجه بخش بودن مبارزات مدنی، مشی محاصره مدنی قدرت حاکم از طریق مبارزات مسالمت آمیز را پیش بکشد و کوشنده و سازمانگر آن باشد.

از روی آوردن مردم  به مبارزه قهرآمیز در کشوری چون ایران با حکومتی سفاک و خونریز همانند جمهوری اسلامی تا می توان باید جلوگیری کرد و کوشید که مبارزه در مسیر مسالمت آمیز پیش برود. صمیمانه همه مساعی را بر این گذاشت که مبارزه سیاسی بتواند در شکل اعمال نیروی فراگیر مدنی، حکومت را در محاصره مدنی قرار دهد و آن را از قدرت پائین بکشد. اینکه در لحظات تعیین کننده و فرجامین این روند، چه وضعیتی پیش بیاید و چه حالتی توسط حکومت جبار و قهار بر مردم تحمیل شود، دستکم نه مسئله آغازین و میانی روند مبارزاتی که امر پایانی آنست. برای  چنین پایانی طبعاً می باید به لحاظ فکری آمادگی داشت تا غافلگیر نشد، اما نه که آن را عملاً به پیشواز شتافت!     

بهزاد کریمی  – ۷ آذرماه ۱۳۹۸ برابر با ۲۸ نوامبر ۲۰۱۹              

https://akhbar-rooz.com/?p=13664 لينک کوتاه

5 پاسخ

  1. آقاى کریمى گرامى
    شما چرا براى آن همه رنج و حرمان سالیان دراز آن همه مرد و زن فرهیخته که جنبش فدایى را پایه گذارى کردند، زندان، شکنجه، تبعید و هزاران هزاران رنج و اندوه پیدا و ناپیدا را بجان خریدند تا مردم بتوانند حول یک جنبش انسانى و حقیقت مدار جمع شوند و بر روابط اجتماعى و شیوه اداره زندگى شان تاثیر داشته باشند، سر سوزنى احترام قائل نیستید.
    دلیل: شخصى به نام ملیحه محمدى در تلویزیون من و تو در برنامه رو درو دایما بعنوان عضو اکثریت مورد خطاب قرار مى گیرد و مخاطب برنامه متقاعد مى شود که اکثریت و توده از انتخاب خلخالى بعنوان رییس جمهور تا انتخاب روحانى پشت سر جمهورى اسلامى ایستاده اند و میلحه محمدى شما فداییان را در این میزگردها نمایندگى می کند و عضو شماست. لطفا موضع بگیرید و مشخص کنید که آیا ایشان عضو حزب چپ هستند و مواضع رژیم گرایانه ایشان با شما چه نسبتى دارد. شما دلتان به نوشتن چند مقاله در سایت ها خوشه، در حالیکه ۵ دقیقه از این سخنان تمام کوششهاى شما را نقش بر آب مى کند ( به باور من)
    با احترام

  2. شیوه اداره کشور همان روشی است که آن حکومت بقدرت رسیده است.
    عوامل بعدی جمهوری اسلامی حتی قبل از فاجعه بهمن ۵۷ وحشیانه و سازمان یافته به تظاهرات ضد شاه دانشجویان که مثلا” شعار درود بر کارگر نفت ما را میدادند حمله می کردند و آن ها را در بسیاری از موارد کتک می زدند.(شیوا فرهمند راد در کتاب با گام های فاجعه توضیح می دهد که سیستم سرکوب اسلامی حتی در اسفند ۵۷ هم سازمانیافته بود و کار میکرد- اتفاقات سالهای ۶۰ و ۶۱ هم نشان داد که این حرف صحیح بود)
    تبلیغ بین عوام شان دیدن عکس امام در ماه و موی امام لای قرآن بود. امام داعش هم که موقع ورود به ایران هیچ احساسی نداشت، قدم اول را بر بهشت زهرا گذاشت و آب و برق را عوامفریبانه مجانی می کرد.
    جمهوری اسلامی پاسخگو به آسمان است نه زمین، این توحش چندین و چندین پله بالاتر از هیتلر و پل پوت است.
    برای عبور از این اهریمنان آدمخوار باید راه حلی یافت.

  3. اقای کریمی با سلام،
    البته که خشم فرو خفته، ناشی از سالها ظلم و ستم و تعرض رژیمی صفاک، به تمامی شئون زندگی مردم ایران و بخصوص اقشار زحمتکش و تهی دست جامعه که گاها برای حفظ بقاء خود ناچار به قرنیه فروشی، کلیه فروشی، خود فروشی و کودک فروشی … میشوند فراتر از خواست من و شما آماده فوران میباشد.
    هیچ نیروی سیاسی جدی و مردمی ابتدا به ساکن خشونت طلب نمی باشد. خشونت در واقع یکی از ابزارهای اصلی استبداد جهت بالا بردن هزینه مبارزه و با هدف خالی کردن میدان مبارزاتی از توده های مردم میباشد. کسانی که مبلغ خشونت گریزی در هر صورت هستند، در واقع مدافعان شرمنده تئوری بقاء میباشند.
    من هم با آتش زدن پمپ بنزین، بانک و اماکن خصوصی مخالف میباشم. در عین حال به تسلیم طلبی تحت عنوان خشونت گریزی نیز تمکین نمیکنم و حق دفاع از خود را در برابر قهر رژیم و اعوان و انصارش مشروع میدانم.
    به نظر من در این مرحله از مبارزات که مردم بارها در شعار و عمل از اصلاح طلبی عبور کرده اند، میبایست تابوی کلمه “برانداز ” شکسته شود.
    اپوزیسیون یک رژیم ضد بشری با تفکرات قرون وسطایی، که تئوریسین هایش، مردم معترض را به قطعه قطعه کردن و قطع دست راست و پای چپ و تمام کش کردن زخمی ها تهدید میکنند، قطعا اپوزیسیونی برانداز است. البته که نیروهای برانداز الزاما خشونت طلب نیستند، ولی از دفاع مشروع نیز ابایی ندارند و مانند روباهان اصلاح طلب خاک به چشم مردم و آب به آسیاب رژیم نمیریزند.
    نبایستی فراموش کرد که اینان مدافعان تئوری “النصر بالرعب” هستند و زبانشان زبان خون و آتش است.

    باید یکی شویم
    اینان هراسشان ز یگانگی ماست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: