منو

خطابه ای برای تدفین؛ بخش چهارم – محمود طوقی

بخش چهارم: بر پیشخوان قصابان

خطابه ای برای تدوین

باز هم پزشکی قانونی،مسافر خودرا مقابل پزشکی قانونی دید . همان تابلوی بزرگ و کهنه شده سردر ورودی ،همان راه پله هایی که به سالن تشریح می رسید و همان شیب تندی که به درب عقب سالن گشوده می شد و ماشین های سیاه حمل جنازه می آمدندبار خودرا برمی داشتند و بسرعت هر چه تمام تر از دست  و نگاه زندگان می گریختند . اما این بار بهانه آمدن چیز دیگر ی بود .

 پا ها و شانه های مسافر زیر باران آبان ماه که ریز و تند می بارید و خیابان و دیوارهای آجری  پزشکی قانونی را می شست و بوی آجر خیس فضارا پر می کرد می لرزید .

هفت سال پیش بود که او در یکی از همین روز های پائیزی که باران آرامی فضای غمگین خیابان پزشکی قانونی  را غمگین تر می کرد با یک تلفن و یک نامه از پله های زیر زمین سالن تشریح بالا آمد  وبا خود عهد کرد تا آخر عمر پا بدرون سالن تشریح پزشکی قانونی نگذارد .

با این که از مدت ها قبل منتظر چنین روزی بود اما نمی دانست چرا دستی نامرئی گلوی او را می فشرد.وراه نفس را بر او می بست.

آن گونه شده بود که از روز نخست فکر می کرد .اما نمی دانست چرا دوست داشت خودش را به شکلی مذمت کند. واز خودش مدام  می پرسید:چرا می خواهی مدام  شانست را امتحان کنی .

او همیشه سعی کرده بود شانس خودرا امتحان کند حتی آن جایی که شانسی برای او وجود نداشت .برای همین بود که فرم ثبت نام دستیاری را پر کرد و فرستاد.  ناهید همسرش گفته بود:تو که آماده گی امتحان دستیاری نداری.گیرم هم که قبول شدی گزینش ترا رد می کند.

راست می گفت. درسش که تمام شد تمای کتاب ها و جزوه هایش را آتش زد . جایی خوانده بود که روزی ابوسعید ابی الخیر با کتاب هایش چنین کرده بود . و گفته بود :کتاب حجاب سالک است . اما برای او کتاب حجاب نبود او خسته شده بود .۱۸ سال درسش به درازا کشیده بود عمری بود و او دیگر نمی خواست بیشتر از این خودش را علاف درس و مشق کند .به همین خاطر کوله بارش را بر داشته بود و همراه همسر و پسرش راهی کونانی شده بود . روستایی در دل کوهای سر به فلک کشیده لرستان . با مردمی گرسنه که اسم روستای شان هم همین بود کو نانی. او هم پی نان رفته بود به روستایی که مردمش خود می پرسیدند نان کجاست .

اما کمی که گذشت ناغافل ویرش گرفت در امتحان دستیاری شرکت کند . می خواست ببیند هنوز روی دور برد هست یا نه.

ناهید گفته بود .چرا چوب دست دزد می دهی. بگذار همین طور که تو از یادشان رفته ای ترا از یاد ببرند . قبول هم که بشوی تر ا رد می کنند واو گفته بود :باشد یک طلب به طلب های دیگر من اضافه می شود .دهسال از بهترین روز های عمرش را طلب کار بود ده سالی که هر ثانیه و دقیقه اش قرنی بود .

با این همه او قبول شده بود .ومرحله بعد مصاحبه بود و رفته بود تا شانس اش را بار دیگر امتحان کند .

قبل از مصاحبه به دپارتمان پزشکی قانونی در دانشگاه تهران رفته بود و درآنجا با خانم و آقایی آشنا شده بود و از آن ها راجع به مصاحبه پرس و جو کرده بود وآن ها گفته بودند باید در مصاحبه از شما خوششان بیاید واو به شوخی پرسیده بود که اگر شما در مصاحبه باشید قیافه این حقیر مقبول است و آنها گفته بودند صد درصد و او راهی روستای کونانی شده بودتا با کوه هاو مردم کونانی خدا حافظی کند .

زمان مصاحبه هم که فرارسید با تعجب بسیار دید همان دو نفر در تیم مصاحبه کنند هستند واو باور کرد که هنوز روی دور  خوش شانسی است و همه یک صدا گفته بودند از قیافه شما معلوم است که آدم خوبی هستید و اوبا خود گفته بود امیدوارم که تا آخر به همین نظر بمانید و بزودی نظرتان بر نگردد.

زمان زیادی نگذشته بود که یک تلفن و یک نامه دو سطری به بودن او در پزشکی قانونی پایان داد تا او تن  به تبعیدی خود خواسته بدهد .و حالا بعد از هفت سال او همانجایی بود که بادلی شکسته آن جا را ترک کرده بود .اما این بار بهانه اش پیر مرد بود،جان جانان او وهمان باران و همان احساس پیکان سه شاخه در قلب چرا که می دانست پیرمرد بر پیشخوان قصابان است .

همان پیشخوانی که او خود بار ها بی هیچ دلواپسی تیغ جراحی را بر سینه مردان و زنان بسیاری گذاشته بود و کشیده بود تا کمی پائین تر از ناف و بعد با قیچی باغبانی و اره رفته بود سروقت دنده ها و جمجمه تا ببیند چه رفته است بر قلب و روده ها و مغز تا معلوم شود غم روزگار واحیاناً قاتل یا قاتلین چه بر سر مرحوم آورده اند.

اما پیرمرد که دیگر پوست و گوشتی  به استخوان نداشت که با ساطور و قناره به جان او بیفتند . و با خود اندیشید اگر خواب نمانده بود و زودتر می رسید شاید نیازی نبود پیرمرد را بر پیشخوان قصابان بدست ساطور و قناره کارکنان پزشکی قانونی بسپارند .

باران کمی تند شده بود و او وبرادرش وبقیه منتظرین به شیب تند در پشتی پزشکی قانونی پناه بردند وهمه چشم ها به در بزرگ و آهنی بود که گه گاه باز می شد وکارگران چکمه پوش سالن تشریح  جنازه ای سوار بر برانکادر بیرون می دادند  و نامی را با صدایی بلند می خواندند .و مهلت کمی بود تا یکی دو نفر جلو بروند و ملحفه را به کنار بزنند و با تایید سر بگویند بله و کارگران نعش کش بیایند بدون فوت وقت جنازه را سوار ماشین کوتاه و بسته وتاریکی کنند وآژیر آمبولانس جمعیت رابدنبال خود بسوی بهشت زهرا بکشاند .

با هر بار باز شدن در سالن تشریح  بوی عجیبی به بیرون تنوره می کشید و احساس بدی را در هوا منتشر می کرد . بویی که در تمام مدتی که در پزشکی قانونی بود نتوانسته بود با آن کنار بیاید و بعد ها که به آن فکر می کرد به این نتیجه رسیده بود که این بوی مرگ است که با هیج بویی قابل مقایسه نیست .

برادرش برای کاری رفت و بر گشت و شانه به شانه او ایستاد  . رنگ به چهره نداشت .اما مثل همیشه حضورش احساس خوبی به او می داد ، احساسی از جنس آرامش  ورفاقت وناغافل یاد آرزوی پیر مرد افتاد که می خواست قبل از وفات آن دو را یک بار دیگر درکنار هم ببیند اما روزگار هر کدام را بسویی پرتاب کرده بود . یکی را به جنوب و دیگری را به آن سوی آب ها و هردو از پی فرمانی که سرنوشت در کیسه آن ها گذاشته بود .

وحالا آن دو از دو سوی جهان آمده بودند تا شانه به شانه هم بر شیب تند زیر زمین پزشکی قانونی به ایستند و منتظر باشند  تا پیرمرد بیاید.

ویاد پیرمرد افتاد که همیشه می گفت :

حسب حالی ننوشتیم و شد احوالی شد

حیف که همه چیز مثل برق و باد گذشت .

مسافر خودش را به برادرش نزدیک تر کرد می خواست بداند پیرمرد درآخرین لحظات چگونه بود و چه می گفت.

پیرمرد یکی دو روز گذشته حالش بد نبود .حتی یکی دوبار خواسته بود لباس هایش را بیاورند تا به زادگاهش برگردد و تلاش کرده بود بلند شود و لباس بپوشد اما دیده بود توان بلند شدن از تختخواب را ندارد و گفته بود :زن!دیگر زانو هایم به فرمانم نیست.سرنوشت ما مردن در غربت است . و چشمانش پر اشک شده بود .

یک باره حالش بد شد و دیگر چشم باز نکرد .بیمارستان هم بی فایده بود . جوابش کردند.

پیرمرد شد خاتم و ماهم شدیم انگشتری.دورتا دورش نشستیم و پابپای او درد کشیدیم .درد می کشید اما ناله نمی کرد . درد چون ابری می آمد واو و ما را تاریک می کرد و می رفت وپیرمرد فرصتی می یافت تا  نفسی بکشد . تا ۴ صبح همه بیدار بودیم .

این تقدیر ما بود که خواب بیاید سراغ ما و پیرمرد در تنهایی مارا تنها بگذارد وبرود.نزدیکی های صبح بود که مادر همه مارا بیدار کرد و گفت:سر وصدا نکنید پیرمرد رفت.

روی دست بردمش بیمارستان اما بیفایده بود .تا ساعت ۸ منتظر ماندیم تا خودرا برسانی وبرای آخرین بار پیرمرد را ببینی . نیامدی وبیمارستان پیرمرد را فرستاد پزشکی قانونی.

پیرمرد خیلی می ترسید بمیرد و تنها باشد . بدجوری از مردن در غربت وحشت داشت .

باران تند تر کرده بود وباد، باران را چون شلاقی در هوا می چرخاند و صف ژولیدگان سیاه جامه را به این سوی وآن سوی می راند.

مسافر اندیشید باید در این باران و این باد و این انتظار در پشت درب پشتی پزشکی قانونی و مرگ غریبانه پیرمرد حکمتی باشد . وبا خود گفت : آدمی باید  از هزار توی رنج ها سفر کند و خسته و زخمی عصا و عینک و دستمال ابریشمی اش را در باد رها کند و بگوید ما رفتیم و دل شمارا هم شکستیم .همین .

صدای ریل های زنگ زده  وآشنای درب پشتی سالن پزشکی قانونی اورا بخود آورد و دو کارگر چکمه پوش با لباس هایی چرکمرده و مندرس با برانکادری در آستانه در ظاهر شدند و نامی را خواندند . برادرش دوید . رنگ به چهره نداشت . مسافر نیز پا تند کرد .

 وحالا او و برادرش در دوسوی پیرمرد بودند .و پیرمرد در زیر پارچه ای کتانی چرکمرده آرام خفته بود ،رها از هست و نیست روزگار وخلاص شده بود از دست سرنوشتی  که از ۱۵ سالگی اش با مرگ پدرش آغاز شده بود و هیچ وقت به مرادش نبود . و او را به همه جای دنیا برای کفی نان کشانده بود تا بادی بیاید و خانه و کاشانه ای را که با خون دل ساخته بود ویران کند و جوجه هایش را در چار سوی جهان پراکنده کند و اوتنها و خسته چشم بر در سفید کند تا شاید یکی از در بیاید و حالی از او بپرسد .

مسافر پارچه را کنار زد . پیرمرد در آرامشی رشک بر انگیز خفته بود و صورت لاغر و تکیده اش بر زمینه کتان سفید چون الماسی می درخشید . مسافر پیشانی و صورت پیرمرد را بوسید و گفت : ببخش. و اشک مجالش نداد.

https://akhbar-rooz.com/?p=7088 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: