دلتنگی – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

دوش، چون گوری، دلِ من تنگ بود:

در چنان تنگاش، با خود جنگ بود.

دوری از حدِ توان اش بود بیش:

زآن که از او تا تو بس فرسنگ بود.

رنجِ دوری را می افزودش دو درد:

پر شکسته بود و پای اش لنگ بود.

گر چه قندیلِ سیاهی سوزِ ماه

همچنان از سقفِ شب آونگ بود،

بودش آیا دردِ دوری زآفتاب،

کاو، چو بیماری، پَریده رنگ بود؟!

دورتر لختی از او، ناهید نیز،

باز، در خنیاگری با چنگ بود؛

با صدا پیرای بیم از شرع، لیک،

نغمه بر چنگ اش بری زآهنگ بود!

شب یکی خرچنگ شد، ماهی دل ام:

ماهیَک در چنگِ آن خرچنگ بود.

من به جا ماندم فلج، تا‌ آفتاب

سرزد، امّا سخت دنگ ومنگ بود!

آن فروغِ زرد و زارش، گوییا،

هم خود او را نیز مایه ی ننگ بود!

برفِ دوشین را به کوی، از جای پا،

نیز چهره زرد و پُر آژنگ بود.

رنگ های روز،لختی بعد، چون

پیس و لک بر جامه ی ارژنگ بود!

بامدادی در زمستان بود و، باز،

از دمِ وی، آب همچون سنگ بود!

وز همه مُرغانِ بدخوان، بود زاغ،

قاری ی بهمن، که شوخ و شنگ بود!

دهم فروردین۱۳۹۸

بیدرکجای لندن

بيشتر بخوانید:  شعر و سخنوری - اسماعیل خویی

https://akhbar-rooz.com/?p=20639 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها