دم­زدنی با آزادی
س. س. طارمی


چون شد که به دام خواب افتادی
بیداری چشم­های آزادی؟

آیا تو هم عین شوق ما در دیگ
از هول حلیم تازه  افتادی؟

 یا چاهک کرسی زمستان را
پنداشتی آفتاب مردادی؟

دستی که تو را به خواب کرد از خود
جز خنجر و خون به جای ننهادی

جز دوختن دهان حرف و صوت
جز بستن دست  نقد و نقادی.

ما بندی روزگار تاریکیم
سلول­نشین جرم وقادی

در تجربه­­ی گلوی ما زنده­ست
سیم مسی و طناب جلادی

فریاد نه. آه ساکت ما را
بستند به تیرهای فولادی

نه آدمی و فرشته، نه افلاک
نه عشق، گشاد دست امدادی

ماندیم در انتهای تنهایی
ارزان و کبود و ظلمت آبادی.
  

ای ساده­ی کودکانه خوابیده
روی تشک دروغ و شیادی!

برخیز و از این خزان برانگیزان
ارواح بهار سوی آبادی

بر دشت ببار بذر فروردین
 بنشین و ببین شکوه خردادی

بر چشم و دهان تلخ ما بنشان
شیرینی راه و رسم  فرهادی

بگشای تمام بستگان از بند
انگار ز خواب چشم بگشادی
 
 
ای آبی چشم­های آزادی!
انگیزه­ی مادرانه­ی شادی!

کاش این سده­ی سیاه طی­می­شد
تا از رحم سپیده می­­زادی

وانگاه به گوش سنگی دوران             
برمی­زدی انفجار فریادی

شادی و امید سوگواران را
بیداری جاودانه می­دادی.


از ما بگذر که سخت دلتنگیم
از جامه­ی زهد و جان شدادی  

از شور تعصبی که ایمانش
خوابیده به خوابگاه الحادی

از سنت جهل و عقل استبداد
از غیبت بغ ظهور بغدادی

از مردن اعتبار زیبایی
والایی قحبگی و قوادی.


برخیز و بیا کنار ما بنشین
ای آن که چراغ عدلی و دادی

می­پرس از این زمانه بیداد
انسان و خدا کجا فرستادی؟

از عشق بپرس در کدامین خوان
گردن به طناب بردگی دادی؟
  

ازآن بدنی که در به در می­گشت
دنبال سرش  محال رمّادی

می­پرس: چگونه، کی، کجا ای تن!
سر را و ستاد را زکف دادی ؟

هم از سر بی پناه سرگردان
می پرس چرا زتن بر افتادی؟

ای کاش به خواب بینمت یک شب
تا پرسمت این سؤال بنیادی

ای آن که چراغ عقلی و دادی!
بیداری چشم آدمیزادی!
 
چون شد که به دام خواب افتادی؟

               ۱۴/۸/۹۸

https://akhbar-rooz.com/?p=13377 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: