منو

د ر باره مجلس موسسان و نظر روزا لوکزامبورگ – بهروز فراهانی

روزا لوکزامبورگ با صراحت تکیه به مجلس موسسان را درجا زدن در چهارچوب انقلاب بورژوائی ، باج دادن به فریب بورژوازی و سوسیال دمکراسی خیانت پیشه آن دوران می داند

روزا لوکزامبورگ با صراحت تکیه به مجلس موسسان را درجا زدن در چهارچوب انقلاب بورژوائی ، باج دادن به فریب بورژوازی و سوسیال دمکراسی خیانت پیشه آن دوران می داند که دستگاه دولتی ساخته شده توسط آن را دست نخورده باقی می گذاشت .او در پرتو انقلاب شورائی آلمان راه پیشروی انقلاب پرولتری و برپائی ” نه دولت ” را درشوراهای تازه تاسیس کارگران و سربازان جستجو می کند

بحث تئوریک یا بررسی تاریخی ؟

پاسخی به رفیق حمید پورقاسمی د ر باره مجلس موسسان و نظر روزا لوکزامبورگ

مشغله زیاد و درگیری در یک سری کارهای تبلیغی – ترویجی ( بویژه برای فرانسه زبانان)  مانع از این شد که من زودتر از این به نقدی که رفیق پورقاسمی بر مقدمه ای که من در رابطه با انتشار ترجمه فارسی دو مقاله از رفیق روزا لوکزامبورگ * در باره شوراها و مجلس موسسان نوشته بودم بپردازم . الان هم به یک بررسی کوتاه دست می زنم و طبیعتا به این بحث که مستقیما به درک ما ازآلترناتیو مطلوب جنبش کمونیستی برای فردای انقلاب پیروزمند و شکل دولت مطلوب دوران گذار مربوط می شود خواهم پرداخت . در اینجا صرفا به چند نکته مطروحه از جانب رفیق پورقاسمی می پردازم .

گوهر حرفی که من در این مقاله – مقدمه مطرح کردم این بود که رفیق لوکزامبورگ کبیر ما ، پس از انتقاد اولیه از رفتار بلشویکها به مجلس موسسان ، در جریان پیدایش و رشد شوراها در انقلاب آلمان ، ضمن حفظ انتقاداتی که به برنامه ارضی و ملی و رفتار دمکراتیک آنها داشت ، در مورد جایگاه مجلس موسسان تغییر نظر داد و در مقابل تشکیل آن از گرفتن قدرت توسط شوراهای کارگران و سربازان حمایت کرده و دفاع از مجلس موسسان را گام زدن در راه اهداف بورژوازی و پشت کردن به انقلاب پرولتری ارزیابی کرد . آنچه مطلوب روزا و تلاش او درجهت این مطلوب است  خود را ، بعنوان نمونه ، درین جملات با صراحت نشان میدهد :

” با ترفند بزدلانه مجلس ملی چه به  دست می آوریم؟ موضع بورژوازی را مستحکم می کنیم، پرولتاریا را ضعیف  تر می کنیم، و آن را در سردرگمی ناشی از توهم تُهی از محتوا فرو برده، و با روند “گپ و گفت ” بین گرگ و گوسفند، زمان و نیرو را به هدر می دهیم. در یک کلمه، در دام بازی همه عناصری می افتیم  که هدف شان خسته ومایوس کردن انقلاب پرولتری نسبت به اهداف سوسیالیستی و ، با  ختنه کردن آن،  تبدیلش به یک انقلاب  بورژوا دموکراتیک است.”    

و یا این گفته :

” نماد نظم اجتماعی جدید، سوسیالیستی ، که انقلاب پرولتری کنونی آبستن آن است، نماد خصلت طبقاتی وظائف ویژه اش، خصلت طبقاتی ارگان سیاسی ای است که باید این وظائف را به انجام برساند: یعنی مجلس کارگران، نمایندگی پرولتاریای شهرها و روستاها. مجلس ملی میراث کهنه ی انقلاب های بورژاوئی است، غلافی خالی، ته مانده ی دوران توهمات خرده بورژوائی درباره “خلق متحد” و درباره “آزادی، برابری و برادری” وضعیت بورژوائی. “.”     روزا لوکزامبورگ ” مجلس ملی ” – ۲۰ نوامبر ۱۹۱۸

من با نقل جملات روزا این واقعیت تاریخی تغییر نظر روزا درینمورد ویژه را گوشزد کرده و یادآوری کردم که برخی از رفقای طرفدار تشکیل مجلس موسسان در مقابل کنگره شوراها برای تدوین قانون اساسی ، این حقیقت تغییر موضع روزا لوکزامبورگ را نادیده گرفته و حرفهای خود را به حساب او واریزکرده، سعی در استفاده از آتوریته رفیق روزا به نفع تز خود میکنند  و این امری نادرست و در تضاد با واقعیت تاریخی هست  . پس از آن به این توضیح که از نظر من این تغییر رادیکال موضع را  براساس رشد انقلاب پرولتری ، پیدایش شوراهای کارگری ، و در نتیجه پایان گرفتن گسست قطعی  روزا لوکزامبورگ از مبانی انترناسیونال دوم در باره دولت دوران گذار قرار دارد ، پرداختم .

پس در ینجا دو موضوع را باید از هم جدا کرد :

  1.  واقعیت تغییر موضع روزا لوکزامبورگ در مورد جایگاه مجلس موسسان و کنگره شوراها در یک انقلاب پرولتری،
  2. توضیح و تفسیرمن در علل این تغییر موضع .

مورد اول یک واقعیت تاریخی هست و جای تفسیر ندارد . این موضوع توسط تاریخ نویسان معتبر مارکسیسم مورد تاِئید قرار گرفته است . بعنوان نمونه ژیلبر بادیا ، تاریخ نویس فقید مارکسیست و متخصص زبان و مارکسیسم آلمانی و بویژه پژوهشگرو ناشر آثار روزا لوکزامبورگ به زبان فرانسه، در مقدمه مفصل و مبسوطی که به چاپ فرانسوی اثر پرآوازه لوکزامبورگ ” انقلاب روسیه” (دست نوشته ویرایش نشده ای که پس از مرگ روزا توسط همرزم او پل لوی اسپارتاکیست منتشر شد) نوشته است با صراحت و قاطعیت این امر تغییر موضع روزا را مورد تائید و تاکید قرار میدهد ( مراجعه کنید به ” انقلاب روسیه – ترجمه و ارائه شده توسط ژیلبرت بادیا  – انتشارات ” لو تان دو سوریز ” سال ۲۰۱۷ ، بویژه صفحه ۱۹) .

به همین سیاق ، آنتوان آرتوس ، استاد دانشگاه و فعال سیاسی مارکسیست هم در جزوه ” مارکسیسم و دمکراسی ” ( مجموعه مقالات از چند نویسنده – انتشارات سیلپس – سال ۲۰۰۳ ص-۳۰) به این مسئله اشاره دارد . خود من هم شخصا در گفتگوئی با رفیق گرامی میشل لووی ، که زبان آلمانی زبان مادری اوست و بسیار آشنا به مسئل سوسیال دمکراسی آلمان، در طی دانشگاه تابستانی حزب ان- پ- آ در جنوب فرانسه در ماه اوت امسال، نظر او را در این مورد جویا شدم و او با صراحت گفت که درینمورد تردیدی نیست ، و اضافه کرد ؛ همانطور که دردرستی پیشگوئی های پیامبرانه روزا درمورد نتایج ناگوارخطاهای لنین و تروتسکی در برخورد به مناسبات دمکراتیک حزبی در طی جنگ داخلی نیز تردیدی نیست .

طبیعی هست که با کمی صرف وقت و پژوهش میتوان مثالهای دیگری را هم پیدا کرد . بعنوان نمونه ، رفیق نسرین ابراهیمی ، از اعضای سازمان راه کارگر در مقاله کوتاه ولی موثرخود درینمورد به این مسئله اشاره درستی کرده و میتوان از او خواست که منابع بیشتری را درینمورد به دست دهد .

 خلاصه کلام اینجا سخن بر سر یک واقعیت تاریخی هست و این تفسیر بردار نیست. طرفداران ترجیح مجلس موسسان در تقابل با کنگره شوراها نمی بایستی این نظر خود را منطبق بر نظرروزا لوکزامبورگ بدانند. این نادرست و غیرواقعی هست . در تلاش برای ” توجیه ” عدم تغییر موضع روزا لوکزامبورگ ، رفیق پورقاسمی در پلمیک با من مرتکب خطاهای جدی میشود که به آن می پردازم .

واقعیت این است که مستقل از این مباحث حاد ، تاریخ انقلاب آلمان به سمتی غیر از آنچه مطلوب و مورد درخواست روزا و اسپارتاکیستها بود حرکت کرد وبخش بزرگی از کارگران آلمانی متشکل درشوراها ، بهمراه توده هائی که هنوز آگاهی و تشکل لازم را پیدا نکرده بودند ، به سبک و سیاق شوراهای روسیه در انقلاب فوریه، قدرت را تسلیم دولت بورژوائی تحت رهبری حزب سوسیال دمکراتی کردند که هراسان از انقلاب پرولتری بمثابه متحد و بازوی اجرائی بورژوازی و یونکرها عمل می کرد. بر خلاف روسیه و قدرت گیری روزافزون حزب بلشویک در میان کارگران ، اسپارتاکیستها کوچکتر و بی تجربه تر ازآنی بودند که بتوانند در مقابل مانورهای رهبری سوسیال دمکراسی ، توده های کارگران را به سمت خود جلب کنند . در نتیجه مسیر پیشروی انقلاب مسدود شده و انقلاب آلمان در مرحله بورژوا دمکراتیک خود متوقف شد . با اعلام انتخابات مجلس موسسان ، یعنی حذف جایگاه کنگره شوراهای کارگری در تعیین قانون اساسی و دولت آینده بر اساس نسخه های کائوتسکیستی – ابرت – شیدمانی ، در میان اسپارتاکیستها بحث درگرفت . اکثریت آنان رای به بایکوت این انتخابات دادند . روزا لوکزامبورگ اما موافق شرکت در انتخابات وادامه افشاگری در صحن مجلس موسسان آتی برای روشنگری بود . این نظردر اقلیت قرار گرفت . باید بگویم که از نظر من با توجه به تناسب قوا ، تضعیف شدید نقش شوراها و تسلیم شدن آنها به رهبری سوسیال دمکراتهای خائن و دولت موقت  آنها ، ضعف حزب کوچک اسپارتاکیست که نتیجه اشتباهات خود روزا و یارانش در عدم تشکیل بموقع حزب مستقل انقلابی پرولتاریای آلمان بود و نیز تمایل شرکت اکثریت عظیم کارگران و دهقانان آلمان درین انتخابات ، حق با روزا لوکزامبورگ بود و درست تر این بود که اسپارتاکیستها با شرکت در انتخابات مجلس موسسان تا حد ممکن افشاگری کرده و چوب لای چرخ برنامه های سوسیال دمکراسی راست و خائن میگذاشتند . خالی کردن صحن مجلس موسسان یک چپروی نابخردانه بود . اما این مسئله یعنی شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس موسسان ، ربطی به ترجیح برنامه اسپارتاکیستها در ارجحیت دادن به نقش شوراها بمثابه ارگان و اراده سیاسی پرولتاریای آلمان و برخورد به این شوراها به مثابه بدیل مجلس موسسان و نطفه دولت پرولتری ندارد . لوکزامبورگ به درستی خصلت بورژوائی و تعلق این مجلس موسسان به دوره سپری شده انقلابات بورژوائی را تشخیص داده بود و در همان مقالات یاد شده تاریخچه این نوع مجالس را در قدرت گیری بورژوازی و استقرار قدرت دولتی طبقه پیروزمند آن دوران یعنی بورژوازی در فرانسه و انگلستان را بطور مختصرولی بسیار دقیق توضیح میدهد.

اما رفیق پورقاسمی ما که با این معضل روبرو شده و پاسخ درستی برای آن ندارد دست به دو ترفند میزند . یکی اینکه با نقل نادرست جمله من که گفته بودم این دومقاله ” از آخرین نوشته های روزا ” هستند به این صورت که می گوید :

 ” برخلاف ادعای رفیق فراهانی نوشته‌های مجلس ملی و مجلس ملی و دولت شوراها “آخرین” آثار روزا لوکزامبورگ ( تاکبد از من است ) و مداخله و موضع او در این بحث محسوب نمی‌شود.” او با تبدیل ” ازاخرین نوشته ها ” به ” آخرین نوشته ها ” وانمود میکند که من با ” آخرین ” جلوه دادن این دو مقاله ، قصد لاپوشانی نظر روزا لوکزامبورگ در انتخابات مجلس موسسان رادارم ! اشتباه رفیق پورقاسمی درین است که بین آنچه از نظر لوکزامبورگ استراتژی مطلوب و تنها راه پیشروی و پیروزی انقلاب پرولتری یعنی گرفتن قدرت از جانب شوراهای کارگران و سربازان آلمانی بود و ارزیابی بعدی از توازن قوا وتاکتیک ارزیابی شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس موسسان فرقی نمیگذارد و این را ، بر خلاف نص صریح نوشته ها و گفتار این دوره روزا لوکزامبورگ به حساب ” بازگشت به موضع پیشین ” میگذارد و درین راه استدلال غریبی کرده ،و این ترفند دوم اوست، ومیگوید : ” تاکید اصلی دو مقاله مورد استناد رفیق فراهانی از نوشته‌های تبلیغی روزا ( تاکید از منست)در نفی سوسیالیسم پارلمانی، دفاع از تداوم انقلاب از پایین، مقابله با تخلیه انرژی انقلابی شوراها از سوی شیدمان‌ها  و ابرت‌هاست که در تمامی روزهای انقلاب به همراه بازمانده‌گان ارتش و سلطنت در تلاش برای خاموش کردن شعله‌های انقلاب می‌کوشیدند. این دو نوشته‌ی روزا را اساسا باید بر بستر چنین شرایطی درک کرد در غیر این صورت ناگزیزیم که تحلیل او را چه در رابطه با انقلاب اکتبر و چه آلمان سراسر متناقض و بی‌پایه ارزیابی کنیم.” یعنی اینکه ، از نظر رفیق پورقاسمی ما ، روزا لوکزامبورگ در “تبلیغ ” علیه مجلس ملی و پارلمانتاریسم حرف می زده و در ” ترویج ” قاطعانه در کنار مجلس ملی می ایستاده !! درینجا رفیق پورقاسمی متوجه نیست که چه اتهام سنگینی را به روزا لوکزامبورگ وارد کرده ، و برای “اثبات” نظر خود در عدم تغییر موضع روزا لوکزامبورک به هر قیمت، این رفیق ما را تا حد پارلمانتاریستهای شارلاتان پائین می آورد که در ” تبلیغ ” برای کسب رای یک چیز میگویند و وعده ها می دهند و در “ترویج ” ، مثلا زمانی که به قانون گذاری می پردازند، بکلی این قولهای تبلیغی و انتخاباتی را فراموش کرده و به نفع صاحبان قدرت کار میکنند! این یکی اما “کمی” قابل هضم نیست ! چنین سبک مبتذل کار سیاسی به روزا لوکزامبورگ کبیر ما نمی چسبد.

خلاصه کنم : دراینجا تنها نکته من این است که رفقائی که از مجلس موسسان در مقابل کنگره شوراها دفاع می کنند ، نمیتوانند این کار را زیر پرچم روزالوکزامبورگ انجام داده و حقائق تاریخی را نادیده بگیرند. روزا با صراحت این تکیه به مجلس موسسان را درجا زدن در چهارچوب انقلاب بورژوائی ، باج دادن به فریب بورژوازی و سوسیال دمکراسی خیانت پیشه آن دوران میداند که دستگاه دولتی ساخته شده توسط آن را دست نخورده باقی میگذاشت .اودر پرتو انقلاب شورائی آلمان راه پیشروی انقلاب پرولتری وبرپائی ” نه دولت ” را درشوراهای تازه تاسیس کارگران و سربازان جستجو میکند . این تغییر موضع در همان راستا و شبیه تحول لنین  در فاصله انقلاب فوریه و تزهای آوریل است . همانطور که ” بلشویکهای قدیمی ” این تحول را با اکراه و با تاخیر هضم و جذب کردند ، رفیق پورقاسمی ما هم مثل یک ” سوسیال دمکرات قدیمی” قادر به هضم این تغییر موضع روزالوکزامبورگ نیست .

و اما در مورد نکته دوم یعنی نظر من در مورد علل و چگونگی این تغییر موضع ، باید خاطرنشان کنم که این نظر من هست و به رفیق لوکزامبورگ ربطی ندارد ! میتوان آن را بکلی مردود و خیال پردازانه دانست . میتوان با آوردن ده ها نقل قول از مارکسیسم دانشگاهی و یا تئوریسین های بزرگ و کوچک ، انقلابی یا رفرمیست اما صاحب نظری چون ارنست مندل ، دانیل بن سعید ، آلکس کالینیکوس، ژاک تکسیه و یا حتی کارل کائوتسکی  این استدلال من در توضیح علل این چرخش را مردود شمارد ،اما همه اینها واقعیت تاریخی تغییر نظر رفیق روزا را باطل نمیکند !

من معتقدم که انقلابیون اصیل پرولتری همچون لنین و روزا ، علیرغم تشخیص گرایش به راستی که در ذات انترناسیونال دوم ، علیرغم حضورانگلس ،( در پرانتزو دقیقتربگویم : با سواستفاده از حضوراو و نقل نادرست نوشته های متاخراو درباره جمهوری دمکراتیک و انقلاب پرولتری درعصرجدید ،نکته ای که من در نوشته های آینده در باره دولت و جمهوری پرولتری حتما به آن برخواهم گشت و سوءاستفاده نه فقط رهبران سوسیال دمکراسی چون برنشتاین و کائوتسکی بلکه برخی مارکسیستهای دانشگاهی چون ژاک تکسیه و ماکسیمیلیان روبل، که امروزه ترجمه های مقالات آنها برای فارسی زبانان به وفور موجود است، از آخرین مکاتبات و مقالات انگلس را مورد نقد قرار خواهم داد.) موجود بود ، تا مدتها تحت تاثیر آتوریته و آموزشهای آن بودند . کافیست که خواننده به مقدمه تحسین آمیزی که لنین برای ترجمه روسی کتاب کائوتسکی در باره کشاورزی نوشته است رجوع کند. لنین در آنجا به لزوم و وجود آتوریته های نظری ای چون کائوتسکی می بالد و این را جزو افتخارات جنبش بین المللی کارگری میداند . فراموش نکنیم که وقتی نمایندگان سوسیال دمکرات آلمان ، بر خلاف تعهد پیشین خود، درروز چهارم اوت ۱۹۱۴ به بودجه جنگی دولت قیصری آلمان در ” دفاع از مام میهن ” رای دادند و خبر به لنین رسید ، لنین باور نکرد و گفت که این خبر، دروغ و حتما مانور سرویسهای جاسوسی و تبلیغاتی قیصری هست . شوک این خیانت بی سابقه برای روزالوکزامبورگ هم بسیار سنگین بود به طوری که نوشت ” هرگز در کل تاریخ مبارزه طبقاتی و تا آنجا که تاریخی از احزاب وجود دارد ، دیده نشده که حزبی که میلیونها نفررا گرد خود آورده و بدل به یک نیروی سیاسی درجه اول شده باشد،این چنین، در عرض بیست و چهار ساعت چنین جامع و کامل دست از انقلابی بودن بر دارد.” در سالهای پیش ودر چنین فضائی ، نه لنین و نه روزا لوکزامبورگ به این مسئله حیاتی یعنی سکوت کامل قطعنامه های انترناسیونال دوم  در باره کمون پاریس و درس بزرگی که مارکس از آن گرفته بود یعنی این که طبقه کارگر نمیتواند دستگاه حاضر و آماده موجود را برای اهداف خود به کار گیرد و می بایستی آن را در هم شکند ، توجه نکرده و به آن نپرداخته بودند . آنها روی این مسئله ، یعنی دولت فردای انقلاب تمرکز نکرده بوده و به همان کلیشه های انترناسیونال دوم که منطبق با روح بکلی گنگ حاکم بر مانیفست کمونیست درین مورد، بسنده کرده بودند. . می بایستی این خیانت پیش می آمد تا لنین به یک خانه تکانی بزرگ نظری دست بزند ، خانه تکانی ای که از ” نقش سروری پارلمان” ( کائوتسکی) به کتاب درخشان و تا امروز معتبر ” دولت و انقلاب ” لنین در فاصله ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۷ برسیم. لوکزامبورگ اما حتی درین فاصله هم درین مورد هیچ کار تئوریکی نکرد و در همان چهارچوب سیستم فکری انترناسیونال دوم باقی مانده بود و در یادداشتهای زندان همان متد را در انتقاد از برخورد بلشویکها به کار گرفت . روزالوکزامبورگ تحت تاثیر انقلاب شورائی آلمان و بدل شدن شعارمنطقی و قابل پیش بینی ” مجلس ملی” به حربه ای در دست سوسیال دمکراسی راست و بورژوازی حاکم علیه جنبش و دولت شورائی ، بود که تغییر موضع داد.

این ، بطور بسیار مختصر نظر من در باره این چرخش هست و، همانطور که گفتم ، میتوان از اول تا آخر با این تفسیر مخالف بود . اما این مخالفت واقعیت تغییرنظر او را عوض نمی کند.

بدیهی است که بحث ادامه خواهد داشت .

بهروز فراهانی – پاریس ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۹

*:  خواننده علاقمند میتواند درینجا به مقالات مورد استناد رجوع کند : http://rahkargar.com/index.php/siasitheoric/916-i-ii

https://akhbar-rooz.com/?p=4929 لينک کوتاه

2 پاسخ

  1. در باره بحث بر سر مجلس موسسان باید به این توجه داشت که اگر بلشویک ها در مجلش موسسان اکثریت را به دست می اوردند نه ان را با زور اسلحه می بستند نه این همه تئوری بافی می کردند که این مجلس نهادی بورژوایی است پس برچیدگی ان رواست.اگر این نهاد را بورژوایی می دانستند چرا انتخابات ان را برگزار کردند؟در این باره کتاب زایش و فرو ریزش رژیم کمونیستی در روسیه نوشته مارک فررو (تهران ۱۳۸۱) بسیار روشنگر است.پرسش این است که ایا این گونه پلمیک ها پیرامون رویداد های صد سال پیش و پس از شکست لنینیسم و استالینیسم در همه جا گره ای از کار پشوده چپ باز می کند؟

  2. انقلاب قهری کمونیستی و دیکتاتوری پرولتاریای مسلح، دو ضرورت فوری!

    امروزه و در شرایطی که سرمایه داری امپریالیستی و جنگ طلب ترین سیستم اجتماعی تاریخ بشری کاملا بر جهان – کره زمین- مستولی شده است و جهان را بطور واقعی و جدی تهدید به نابودی می کند، کمونیست یعنی اساسا کارگر آگاه میتواند، فرد و کارگری باشد که : ۱- از موجودیت دادن به حزب کارگران آگاه، انقلابی، کمونیست و مخفی در یک کلام از حزب لنینی، به عنوان مهمترین و اساسی ترین وسیله پرولتارها برای پیروزی انقلاب اجتماعی – انقلاب قهری کمونیستی به دفاع برخیزد و تمامی نیرویش را مصروف ساختن اش نموده؛ ۲- از تسلیح طبقاتی طبقه کارگر و تبلیغ و ترویج نقش انقلابی قهر در تاریخ لحظه ای کوتاهی نکند و خواهان یک انقلاب قهری پرولتاریایی- انقلاب قهری کمونیستی باشد و خود و طبقه را برای پیروزی آن آماده کند؛ ۳- خیلی شفاف و بدون اما و اگر از ساختن و ایجاد دیکتاتوری انقلابی طبقاتی پرولتاریای مسلح با شرکت دادن زحمتکشان شهر و روستا، در بهترین شکل تاریخی تا کنونی شناخته شده آن یعنی شوراهای مسلح کارگران و زحمتکشان با تأکید چندین باره بر مسلح بودن آن، غافل نباشد که به قول یکی از آخرین نوشته های کارل که لنین به آن تأکید میکند، یعنی : «مارکس، نقدی بر برنامه گوتا، ترجمۀ سهراب شباهنگ
    – اما این کمبودها در فاز نخست جامعۀ کمونیستى، هنگامى که این جامعه تازه پس از دردهاى طولانى زایمان از شکم جامعۀ سرمایه دارى سر برآورده، اجتناب ناپذیرند. حق هرگز نمى تواند بالاتر از ساختار اقتصادى جامعه و تکامل فرهنگى اى که مشروط به آن ساختار است، باشد.
    در فاز بالاتر جامعۀ کمونیستى، پس از ناپدید شدن تبعیت برده ساز فرد از تقسیم کار و همراه با آن تضاد بین کار ذهنى و کار بدنى، پس از تبدیل شدن کار از صرفا وسیله اى براى زندگى به نیاز اصلى زندگى، پس از افزایش نیروهاى مولد همراه با تکامل همه جانبۀ فرد و فوران همۀ چشمه هاى ثروت تعاونى، آرى تنها در آن زمان مى توان از افق تنگ حق بورژوایى در تمامیت آن فراگذشت و جامعه خواهد توانست بر پرچم خود چنین نقش کند: از هرکس برحسب توانائى اش و به هرکس برحسب نیازهایش!

    بین جامعۀ سرمایه دارى و جامعۀ کمونیستى یک دورۀ تحول انقلابى از اولى به دومى وجود دارد. متناظر این دورۀ تحول، یک دورۀ گذار سیاسى نیز هست که دولت در آن چیزى نمى تواند باشد جز دیکتاتورى انقلابى پرولتاریا.
    اکنون برنامه [گوتا] نه به این آخرى مى پردازد و نه به سرشت دولت در جامعۀ کمونیستى.»

    این تأکید بر دیکتاتوری پرولتاریا از جانب کارل مارکس، فردریش انگلس و لنین مخصوصا و کمونیست ها بطور کلی از آنجا ناشی میشود که دولت را بطور دیکتاتوری طبقاتی – دیکتاتوری طبقه حاکمه بر علیه طبقه محکوم می دانند. دیکتاتوری را اساسا دولتی می دانند که اساسا بر نیروهای مسلح متکی است و نه بر قانون و غیره. لنین در باره دولت بعنوان “شر لازم” انگلس برای دوره گذار و لزومیت دیکتاتوری پرولتاریا در همان دولت و انقلاب که بهروز فراهانی به آن استناد می کند و بویژه در کتاب انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، پرداخته و در کتاب انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد با طرح پرسش کائوتسکی، چنین می نویسد: کائوتسکی با دانشمند مآبی سفیه کابینه نشین یا با چشم و گوش بستگی یک دختر بچه دهساله می پرسد: وقتی که اکثریت در دست است چه نیازی به دیکتاتوری وجود دارد؟ مارکس و انگلس توضیح می دهند:
    – برای درهم شکستن مقاومت بورژوازی،
    – برای ایجاد رعب و هراس در دلهای مرتجعین،
    – برای حفظ اوتوریته مردم مسلح علیه بورژوازی،
    – برای اینکه پرولتاریا بتواند دشمنان خویش را قهرا سرکوب نماید. »،

    – لنین در ادامه می نویسد: «
    – … و با چنین اوضاع و احوالی، در دوران جنگ حاد و تا پای جان، هنگامی که تاریخ مسیله وجود یا عدم امتیازات صدها ساله و هزار ساله را در دستور روز می گذارد،- از اکثریت و اقلیت، از دموکراسی خالص، از عدم لزوم دیکتاتوری و از برابری استثمارگر با استثمار شونده دم می زنند!! چه کند دهنی بی پایان و چه کوته فکری بی انتهایی برای اینکار لازم است!
    – ولی دوران ده ها ساله سرمایه داری نسبتا «صلح آمیز»، از ۱۸۷۱ تا ۱۹۱۴، درداخل احزاب سوییالیست، که با اپورتونیسم سازگارند از کوته فکری و تنگ نظری و ارتداد یک طویله اوژیاس گرد آورده است…».

    در این دوران، نباید حتی با طرح عباراتی همچون “نادولت”، شوراهای کارگران” بدون کلمه مسلح و کلماتی همچون دموکراسی شورائی، دموکراسی و آزادی برای همه و و و، روی دیکتاتوری پرولتاریای مسلح پرده ی استتار انداخت و آنرا مستور کرد. این در دورانی که اپورنیست های رنگارنگ و تجدید نظر طلبان و تحریف کننده گان حاکم هستند و همه دستگاه های تبلیغاتی و فرهنگی جامعه را در اختیار گرفته اند، به ضرر طبقه محکوم – طبقه کارگر و به نفع طبقه حاکم – طبقه سرمایه دار است.
    البته، کارل مارکس حتی ، قبل از اینکه به این مجهز شود که باید دولت حاضر را در هم شکست و خُرد کرد، به ضرورت و لزومیت دیکتاتوری پرولتاریا رسیده بود. او در سال ۱۸۵۲ می نویسد : :« تا آنجا که به من مربوط می شود، هیچ امتیازی به واسطۀ کشف وجود طبقه ها در جامعۀ مدرن، یا کشف پیکار میان آنها از آن من نمیشود… کاری که من انجام دادم و تازگی داشت نشان دادن این نکته ها بود:
    ۱ )هستی ِ طبقه ها صرفاً وابسته به مرحلۀ تاریخی ِ خاصی در تکامل تولید است.۲) پیکار طبقاتی به طور ضروری به دیکتاتوری ِ پرولتاریا منجر می شود.۳) این دیکتاتوری صرفاً پایۀ گذار به انحلال تمامی ِ طبقه ها و استقرار یک جامعۀ بدون طبقه خواهد بود.» نامه به وامایر آلمانی تبار مقیم در نیویورک.

    و در این مورد لنین می گوید: – ما کاملا بر روی اساس تئوری مارکسیستی ایستادگی می کنیم؛ تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا… –

    کارگران آگاه، خود را سازمان دهید و برای ساختن دیکتاتوری پرولتاریا کوشش نمائید که این تنها راه رسیدن به پیروزی و رهایی است!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: