روزیکه ازدم تیغ جلاد در رفتم – اسداله کشمند

اسداله کشمند از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان، از جمله کسانی است که بعد از چیره شدن طالبان بر این کشور، توانست از ترورها و اعدام های دسته جمعی جان بدر ببرد و از کشور خود خارج شود. او در سلسله یادداشت هایی به شرح خاطراتش از آن روزهای سیاه پرداخته است
اسداله کشمند

اسداله کشمند از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان، از جمله کسانی است که بعد از چیره شدن طالبان بر این کشور، توانست از ترورها و اعدام های دسته جمعی جان بدر ببرد و از کشور خود خارج شود. او در سلسله یادداشت هایی در صفحه ی فیس بوک خود به شرح خاطراتش از آن روزهای سیاه و چگونگی خروجش از کشور طالبان زده ی افغانستان پرداخته است.
اخبار روز این سلسله یادداشت ها را برای آشنایی خوانندگان خود با حوادث این دوره از کشور همسایه منتشر می کند:

یکی از رفقا امروز در صفحه خود نوشته بود که ششم جدی روز تولد دوباره اش است. او در این روز در بیست و سه سالگی از زندان پلچرخی به مانند هزاران تن دیگر از برکت ششم جدی آزاد شد. و امروز در دهه ششم زندگی خود قرار دارد. برای من هم گذشته از سایر تبعات این روز در کنار نجات وطن و جنبش چپ افغانستان وسیله ای شد برای زنده ماندن و رزمیدن. این روز را با قلب خود گرامی میدارم. به خاطر بزرگداشت این روز خاطره ای را در اینجا تقدیم میکنم.

«قلعه شاده» یادگاری از قرن گذشته خورشیدی و متشکل از خانه های ساخته شده عمدتاً از خشت خام و پخسه گِلی بود. در گذشته ها اطراف قلعه شاده تا فرسنگ ها پوشیده از مزارع و باغ ها و بیابان ها و خالی از سکنه بود. درنیمه اول قرن، دراطراف آن به تدریج خانواده هائی که دست شان به دهن شان میرسیدو یا نیمه متمول بودند جا گرفتند به حدی که امروز یکی از مزدحم ترین مناطق مسکونی کابل است. زمستان ها در این محله تا سال های چهل خورشیدی زمین های فراوان خالی و پر از برف بود، تابستان ها اما کشتزارها وبعضاً باغ های میوه نمای بهتری به آن میداد. تمام این منطقه به نام قلعه شاده یاد میشود در حالیکه قلعه شاده واقعی همان قلعه بسته معمولی بود که به تدریج قدری بزرگ شده و کوچه های باریک و خانه های به هم پیوسته به آن وصل شدند.در قسمت شمال شرقی قلعه خندق خشک شده ای هم وجود دارد که تنها در زمستان و بهاراز طریق برف و باران مقداری آب در آن میریخت. از بخش جنوبی خندق جاده باریکی کشیده شده بود که به دیوارهای جلوئی قلعه پهلو می زد و محل تردد بخصوص در زمستانها و بهاران بود. در اواخر از خندق جز یادگار کوچکی باقی نمانده بود که بیشتر به یک حوضچه نه چندان پرپهنا می ماند تا یک خندق که به وسیله جوی کمی عمیق و همیشه خالی در تابستان و پائیز، به آب رو قسمت های نوساخت که در سطح بالاتری از قلعه شاده قرار داشتند مبدل شده بود. در آخر میدان نسبتاً بزرگی جای خندق را گرفته بود. در بخش شمالی خندق راه باریک دیگری کشیده شده بود که از کنارمسجد میگذشت. گذشتگان میگویند که زمانی گرگها هم گاهی برای نوشیدن آب به این خندق رو می آوردند. در گوشه شرقی خندق مسجد ساخته شده بودکه در دو طرف آن دو تازیارت با توغهای رنگارنگ دراولین نگاه به چشم می خورد. اهالی محدود قلعه شاده قدیمی و انبوهی از خانه هائی که درحول قلعه شاده قرار داشتند. در این مسجد نماز میگذاشتند و سایر مراسم دینی را بجا می آوردند. درخت توت بزرگی هم در گوشه شمالی کنار مسجد نمای صمیمانه تری به آن بخشیده بود.
********
درب اصلی قلعه شاده قدیم از پارچه های جداگانه چوب سختی ساخته شده بود که هنگام بستن آن بر علاوه تخته چوب قطور و درازی که هر دو پله دروازه را می بست، قفل سنگینی نیز بر آن می زدند. بعد از رد شدن از دروازه اولین درب درونی طرف چپ، مال دوکانی بود که درمنزل بالائی صاحب آن سکونت داشت و از قسمتهای دیگر خارج از قلعه مردم برای خرید می آمدند. بطرف راست اولین خانه مال خاله ام بود که منزل بالائی آن را در سال های آخر همان روزگار به شیوه عصری آباد کرده بودند؛ پنجره های سالون یا اطاق اصلی منزل، روبروی خندقی که دیگر خندق واقعی نبود و به میدان نسبتاً بزرگی تبدیل شده بود، باز می شد. در طبقه همکف وسائل روزمره زندگی منجمله یک کندوی آرد گذاشته شده بود. خانه بعدی که متصل به این خانه بود مال مسن ترین مامایم بود که درطبقه همکف خودش به تنهائی و در طبقه بالائی که دارای دو اطاق بود، حبیب یگانه پسر مامای بزرگم با خانواده خود زندگی میکرد. حبیب یار روزگاران خوب دوران کودکی ام بود. تا زمانیکه به فرانسه نرفته بودم یکی از خوش گذرانی همیشگی ام رفتن به آنجا و بودن با حبیب بود. بالاخره همین حبیب زندگی مرا نجات داد و حق بزرگی برگردنم دارد.

در مرکز حیاط همین خانه ها یک حلقه چاه آب وجود داشت که دارای آب گوارا و یگانه منبع آب آشامیدنی همه اعضای قلعه بود. درست در خط مستقیم به طرف جنوب این چاه یک دروازه کوچک و کهنه ورنگ و رو رفته منزل مسن ترین مامایم را از منزل برادر کوچکتر از خودش جدا می کرد. این منزل فقط یک اطاق داشت و بزرگی حویلی هم به اندازه اطاق بود که به ندرت روی آفتاب را می دید. زیرا منزل دوطبقه ای همسایه این منزل یک اطاقه را به سایه خانه مبدل ساخته بود. این مامایم هم به تنهائی در این خانه زندگی میکرد. باز هم یک دروازه قدیمی که اینهم همیشه باز بود و شاید حتی یکبار هم بسته نشده باشد، منزل مامای دومی ام رااز منزل جوانترین مامایم جدا می کرد. اینبار این حویلی با نقشه ای جدید و با خشت پخته در نیمه اول قرن حاضر خورشیدی ساخته شده بود. و من بیشتر از شش ماه را در این جا در سایه مواظبت های بزرگوارانه مامایم که فرزندانش هم عضو سازمان جوانان حزب بودند و خاله و دو مامای دیگرم فعالیتهای مخفی حزبی را به پیش بردم. برخی ازمهم ترین ماجراهائی که برایم پیش آمد در همین جا بود.
*******
در طبقه بالائی منزل مامایم، بعد از صرف شام نشسته بودیم و مانند همیشه اخبار روز را پیگیری می کردیم که سر و صدای بی نظمی که گاه بلند و گاهی غیرقابل شنیدن میشد، از پائین به گوش می رسید؛ لطیف پسر چهارمی مامایم با عجله به منزل بالائی رسید و گفت «سردار بپر که آمده اند ترا بگیرند» (سردار یکی از نام های مستعاری بود که رفقا بر من گذاشته بودند- چنانچه تا هم اکنون پسران خاله ها و ماماهایم مرا به همین نام صدا می زنند) با عجله آماده شدیم؛ همراه با مهدی عرقریز پسر دومی مامایم که از فعالین سازمان جوانان بود راه بام بُتی (پله های سرپوشیده با یک درب کوچک که به بام راه میداشت) را در پیش گرفتیم. برای چنین روزهائی من چند تا آمادگی داشتم از جمله کفش های سبک ورزشی که همیشه دم دست بود و همان شب از قضا لطیف آن را به پا کرده بود و من به اجبار کفش های هادی بزرگترین پسر مامایم را که دارای پاشنه های بلند بود (مود آن روزگار چنین بود) به پا کردم. هنگامی که از بام بُتی بالا رفتیم از روی بام حیاط کوچک منزل را دیدیم که سه نفر وارد آن شدند؛ یک لباس شخصی با تفنگچه ای که در یک دست داشت و چراغ دستی بر دستی دیگر، در میان دو سرباز مسلح از دروازه محوطه دومی وارد محوطه خانه ای شد که بارها درآنجا با رفقا جلسه داشته ایم و هنگامیکه روانه منزل بالائی شدند ما خواستیم با سرعت بسوی بام های خانه همسایه فرار کنیم. تازه پشت بام بِتی خانه همسایه دومی پنهان شده بودیم تا راه چاره را بسنجیم که سر و صداها از کنار بام خانه ای که مخفیگاه ما بود بگوش رسید. به مهدی گفتم نکند آن هاستند که ما را پیدا خواهند کرد، باید راهی برای فرار پیدا کنیم. نگاهی از پشت بام بِتی به آن طرف انداختیم، با حیرت دیدیم که همسایه منزل بنام ابراهیم با چندتن از اعضای خانواده اش روی بام ظاهر شده بودند. آنها به فکر اینکه دزد روی بام های آن ها قدم می زند، گروهی برای دفاع آمده بودند غافل از اینکه بوت های پاشنه بلند هادی هنگام دویدن من این سر و صدا را ایجاد کرده بود. با احساس شریفانه عجیبی آن ها ما را وارد منزل خود ساخته و از جانب مقابل اطاق ها ما را از طریق قسمت عقبی قلعه که اتفاقاً دیوارهای نه چندان بلندی داشت رهنمائی کردند تا با پریدن از آنجا فرار کنیم. ما با سادگی از دیوار پریدیم و در پشت قلعه درسمت مخالف نیروهائی که در بیرون قلعه جابجا کرده بودند براه افتادیم.. واقعاً سر یک دوراهی قرار گرفته بودیم: منزل رفیق قدیمی که کارمند وزارت زراعت بود و درچهارقلعه منزل داشت برویم یا منزل رفیق دیگر ما رجب علی (که بعدها افسر گارد شد و تا این اواخر با رتبه تورن جنرالی معاون قوای سرحدی افغانستان بود) که با خانواده خود در قلعه وزیر زندگی میکرد؟ بالاخره به دلیل اینکه راه چهارقلعه در بعضی قسمتها روشن بود و ما با در پیش گرفتن اتفاقی راه قلعه وزیر شاید از یک ماجرای فاجعه آمیز نجات یافتیم زیرا درآن شب ما نمیدانستیم که همان رفیقی که درچهارقلعه زندگی میکرد وبارهاجلسات گروه های مخفی رادرمنزل وی دائرمیکردیم، از قضا همین امشب در بیرون قلعه شاده در داخل یک موتر جیپ با کارمندان شکنجه گر «کام» («کارگری استخباراتی مرکز- مرکز استخباراتی کارگری») که باسازمان مخوف گشتاپوئی «اگسا» (دافغانستان دگتوساتونکی ارگان- ارگان محافظ منافع افغانستان) نام بدل کرده بود، با سر و روی پندیده و تک و پار شده نشسته بود و همه کسانی را که بعد از فراز ما از قلعه بیرون برده بودند، یکی بعد دیگری از برابر موتر که چراغهایش را روشن کرده بودند رد می کردند و او شناسائی می کرد. در این حمله شکنجه گران «کام» با یک گروه هژده نفری سربازان و شکنجه گران شرکت کرده بودند.
روزهای بعداطلاعات عجیبی بدست مارسید. بعدازآنکه آن شب نتوانستندصیدخودرابه دست آورند سه نفر سربازمسلح را در خانه اولی قلعه که خانه خاله ام بود برای سه روز مستقر ساختند. بعد از آنکه مطمئن شدند مرا در آنجا نخواهند یافت، آنها را به مرکزشان برگشتاندند. طرفه اینکه از قضای روزگار یکی از سربازها که اتفاقاً هزاره بوده با احساس همبستگی قومی در کاغذ مچاله شده ای نوشته بود که به من خبر بدهند که مرا با نشانی های دقیق می شناسند و دستور دارند به مجرد برخورد با من بسویم شلیک کنند. او این کاغذ را در منزل خاله ام پشت کندو انداخته بود.

همان شب خونسردی و کاردانی حبیب اگر نبود شما این سطور را نمی خواندید. هنگامیکه شکنجه گران و آدمکشان کام با شدت در زدند، حبیب در داخل حویلی سیگارمی کشید. وقتی پشت در رفت بپرسد کیست، از لای تخته چوبهای در دید که گروهی از سربازان مسلح با موترهای جیپ در برابر دروازه قلعه صف بسته اند. با آنهم پرسید کیست؟ آنها با تحکم گفتند در راباز کن. حبیب بلافاصله فریاد می زند: عمه! عمه کلید را کجا گذاشته اید و پی هم فریاد می زند و همه را دشنام می دهد که کلید را کجا گذاشته اند تا طوری وانمود کند که او واقعاً کلید را در اختیار ندارد. و به آرامی به لطیف پسر مامای دیگرم میگوید سردار را بگو فرار کند و لطیف بما اطلاع می دهد. حبیب وقتی متوجه می شود که خبر بمن رسیده است در را باز می کند و از این که تاخیر شد از آنان عذر می خواهد.

ادامه دارد

https://akhbar-rooz.com/?p=18614 لينک کوتاه

3 پاسخ

  1. بعضاًاصطلاحات تیپیک افغانی رابکاربرده ام که برای خوانندگان ایرانی ناآشنااست، مثلاماما(دائی). گرچه درآغازنمیدانستم که رفقای ایرانی هم این نوشته رامنتشرمیکنند، بهرحال ازین بابت ازخوانندگان عزیزایرانی عذرمیخواهم.
    باارادت. اسدالله کشتمند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: