روزی که از دم تیغ جلاد در رفتم (قسمت آخر) – اسداله کشتمند

اندکی بعد صدای رعدآسای زنده یاد رفیق «ببرک کارمل» از روی امواج رادیو، پایان دوران استبداد کبیر را نوید داد... اندکی بعد رفیق «آصف دین» با بازوبند سفید وارد مخفیگاه ما شد. سرنگونی رژیم خلقی را به هم تبریک گفتیم
اسداله کشمند

اسداله کشتمند از اعضای کمیته ی مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، بوده است. او بخش هایی از خاطرات خود را از دوران تصفیه های درون حزبی و حاکمیت خلقی ها در افغانستان (تابستان سال۱۳۵۷تا ششم جدی – دی – ۱۳۵۸) در صفحه ی فیس بوکش به اشتراک گذاشته است. اخبار روز این سلسله یادداشت ها را برای آشنایی خوانندگان خود با حوادث این دوره از کشور همسایه منتشر می کند. در زیر بخش پنجم این خاطرات را می خوانید:

رفیق «نیک محمددلاور» تازه ازشوروی برگشته بود و در ریاست عمومی« دتیلو ملی موسسه» (موسسه ملی نفت) به کار شروع کرده بود. اعتماد بسیار بزرگی بین ما در طول سال ها قوام یافته بود. هنوز کمیته مخفی رهبری حزب ایجاد نشده بود. از وضع اختناق آور اداره و دفتر خود سخت ناراحت بود. یکی از امینی های بسیار متفرعن و نادان رئیس آن اداره بود. روزی رئیس به طور وقیحانه ای رهبران ما را توهین کرده بود. عصر که با هم دیدار داشتیم با عصبانیت گفت دلم می خواست از دو بازویش گرفته و از منزل سوم به پائین پرتش کنم. او این را جدی می گفت و توانش را هم داشت. رفیق «نیک محمد» در این اوضاع حوصله اش بکلی سر رفته بود و می گفت که این خلقی ها حدی برای وقاحت نمی شناسند و غیر از خودشان کوچک ترین احترام و رعایت دیگران را در نظر نمی گیرند و گذشته از همه استبداد بی سابقه ای را اعمال میکنند. عامل همه بدبختی ها را در وجود«حفیظ الله امین» و اعتماد بی حدو حصر «تره کی» به او می دانست. بعدها با گروه رفقای ارتباطی خودش تصمیم گرفته بود «امین» را که غده خبیثه میدانست نابود کند. به اجازه رهبری حزب برای این کار نیاز داشت. در این زمان تنها زنده یاد رفیق «نظام الدین تهذیب» که عضو کمیته مرکزی بود، تا هنوز زندانی نشده بود. باید به او مراجعه صورت می گرفت. زنده یاد «تهذیب» با طرح او موافقت کرده بود. رفیق افسری که در قوماندانی گارد وظیفه داشت و با رفیق «نیک محمد» تنظیم بود، انجام این کار را به عهده گرفته بود. این هم از حوادث نامیمون تاریخ است که پلان نابودی «امین» در آن مقطع به پیروزی نرسید.

بعد از دستگیری «نیک محمد»، آوانی که در منزل پدری اش مخفی بودیم پدرش گاهی که پسر خود را یاد می کرد، بلافاصله می گفت: شکرخدا که شما را دارم. شما در جای «نیک محمد» قرار دارید. برای او که شخص فوق العاده دین داری بود، «نیک محمد» مثل هدیه خداوندی بود. او رابسیار دوست داشت و به وجودش سخت افتخار می کرد.

«کاکا (عمو) دلاور» ما را هم بسیار دوست داشت زیرا رفقای پسر ارشدش بودیم. «کاکا دلاور» عضو حزب ما نبود اما از رفقائی که در دوره های مختلف در منزلش مخفی بودند، مانند مهمان بسیار عزیزی پذیرائی می کرد و در عرصه فعالیت های مخفی رفقای ما از هر کمکی که از دستش بر می آمد، دریغ نمی کرد. چیزی را به نام ترس نمی شناخت. در گوشه حویلی اش که اطاق ما بود، سر می زد، با ما می خندید و قصه می گفت. تمام علاقه و حواسش این بود که بر ما سخت نگذرد. من به اندازه ای خود را مدیون این بزرگمرد عیارصفت می دانم که نمی توان حدی بر آن قائل شد.
***

ساختمان سینمای پامیر بعد از ساختمان نیمه کاره وزارت مخابرات، بلندترین ساختمان کابل و افغانستان بود. این ساختمان در آن دوران به شیوه عصری ساخته شده بود. خلقی ها تازه بر اوضاع به نحو خودشان مسلط شده بودند: پایان بهار و آغاز تابستان ۱۳۵۷ بود که پرچمی ها را به اصطلاح سر بریده بودند، اخوانی ها هنوز در تمام نقاط افغانستان جنگ را براه نینداخته بودند، دولت خلقی بیرق افغانستان را با رنگ سرخ و نشان (کلمه) «خلق» در قسمت بالائی آن با شان و شوکت و در حضور نماینگانی از کوریای شمالی و با پایکوبی های دیوانه وار بر افراشتند. با چند تا فرمان میان خالی هم در جهت اصلاحات ارضی (بدون تامین زمینه های عملی تطبیق آن) و چند مورد دیگر که همه در تضاد صریح با روحیه اسلامی جامعه افغانی و بدون آماده ساختن زمینه های عملی تطبیق آنها بود، سر و صدای تبلیغاتی بی سروپائی را براه انداخته بودند. در این روزگار، اوج اطمینان به خود و استکبار جبروتی خلقی ها را می شد در همه جا دید. از «حفیظ الله امین» بنام «قواماندان سپیده دم انقلاب» می خواستند اسطوره درست کنند. «نورمحمد تره کی» را «نابغه شرق» می نامیدند و او ادعا داشت که ارتش نقش طبقه کارگر را در انقلاب به نیابت از آن «در شرایط نوین افغانستان»ایفا می کند و چرندیات دیگری از همین قبیل. در سراسر کشور فاصله گرفتن از شعارهای دموکراتیک در عمل و خودنمائی و خودستائی ابلهانه حاکمان جدید از یکسو و نفرت بی پایان همه اقشار جامعه از این وضع از جانب دیگر حالتی سخت بحرانی خفقان آور به میان آورده بود. دراین روزگار کوچکترین اقدام مخالف و ضعیف ترین صدای ناموافق را با شدیدترین شیوه ها در هم کوبیده و خفه می کردند و به گفته «امین» حاضر بودند مگس را با توپ بزنند و با تفرعن می گفتند برای ما دو ملیون نفر کافی است تا سوسیالیزم را تطبیق کنیم. نوعی اراده گرائی دیوانه وار در گفتار و اعمال این جماعت ناپخته ولی بسیار مطمئن از خود و متکبر موج می زد. در این روزگار اصطلاح مشهور دوران استبداد «هاشم» خانی که میگفت« خانه ها موش و موش ها گوش دارند» با قوت تمام اعمال می شد و تمام ملت را از ترس از همسایه های شان و حتی در خانه های شان به خاموشی می کشاندند. در این روزگار مردم تشنه حرفی، کلامی، نشانه ای از آزادی خواهی بودند. در چنین وضعی، رهبری مخفی تازه ایجاد شده حزب دموکراتیک خلق افغانستان در اولین هفته های آغاز به مبارزه خونینی که در پیش رو داشت، به پیمانه وسیعی به پخش «شبنامه» (تراکت)ها پرداخت. ما اعضای حزب در مخفیگاه های خود با استفاده از کاغد کاربن به هزاران نسخه از این شبنامه ها را تهیه می کردیم و عمدتاً با استفاده از تاریکی شب و بعضاً هم در روز، در درون خانه های مردم، دم درب ها، در صورت امکان در میان دانشجویان، کارگران و در هر مکان مزدحم که برای مان ممکن بود آن را پخش می کردیم. رژیم که به یک دستگاه خفقان آور هار و دیوانه ای متکی بود، بیشتراز قبل به اختناق و استبداد کور و بهیمی رو آورد. روزگاری بود که کوچکترین خطا از جانب مبارزین به قیمت جان شان تمام می شد. در چنین روزگاری رفیق «عبدالرحمن دلاور»؛ عموی «نیک محمد دلاور» روی بام ساختمان بلند سینمای پامیر رفته و از آنجا بسته بزرگی از شبنامه های تکثیر شده حزب را در میان ازدحام بزرگی که همیشه در آنجا وجود داشت پراگنده نمود. او تمام ساحه وسیع آن جا را از آسمان با شب نامه های خود گلباران کرد. خودش با آن چهره همیشه خندانی که داشت برای ما قصه می کرد که هنگام پائین شدن سریع از پله ها با ماموران «اگسا» برخورده بود و آنان پرسیده بودند کسی را ندیده است که به بام رفته باشد و او گفته بود چرا یک نفر را دیده است که به طرف بام می رفت و خودش در رفته بود.
****

روزها، در مخفیگاه با رفیق ولی زود از خواب بر می خاستیم. دست و روئی می شستیم و «کاکا دلاور» با خنده و شوخی همیشگی اش بادست پر از صبحانه مکلفی که درست می کردند وارد اطاق می شد و باب قصه گوئی باز می شد. او حتماً چیزی برای گفتن داشت تا ما را خوش نگهدارد؛ از هر فرصتی برای نشان دادن محبت خود نسبت به ما استفاده می کرد. اصولاً در چنین وضعی خانواده ها از وجود کسانی از بیرون بالاخره خسته می شوند و اگر رو در رو نگویند از وجنات شان برملا می شودکه خسته شده اند ولی «کاکا دلاور» ما چنین نبود. او با سینه فراخ و روحیه خارائین مشکلات روزگار را تحمل می کرد و در برخورد با ما جبینش چنان باز بود، چنان ب امهربانی با ما برخورد می کرد، که حتی در حالات عادی تصورش مشکل است. از روز اول تا آخر در شیوه پذیرائی این خانواده شرافتمند از ما هیچ گونه تغییری واردنشده بود.

«کاکا دلاور» عزیز و بزرگمرد ما بعد از مدت کوتاهی می رفت بیرون. معمولاً زندگی در مخفیگاه ها برای کسانی که زندگی پرتکاپوئی داشته اند، بعداز مدتی سخت دلتنگ کننده می شود ولی روزهای ما چندان یک نواخت نبود و به هیچ وجهی احساس دلتنگی نمی کردیم. «کاکا دلاور»برای ما تخته شطرنج و تخته کریم بورد را تهیه کرده بود. در طول روز با هم صحبت می کردیم. به تحلیل ها و خاطرات جالب رفیق «ولی» با جانِ دل گوش می دادم و مقداری هم مطالعه می کردیم. عموماً عصرها یا شطرنج بازی میکردیم یا کریم بورد. درآخر در هر دوی این بازی ها به اندازه کافی مهارت پیداکرده بودیم. بدین سان تمام روز ما از تنوع کافی برخورداربود.

یکی ازخصوصیات دیگر روابط حزبی در شرایط مخفی بین رفیق ولی و من این بود که برای همدیگر نام مستعار نگذاشته بودیم. گاهی اتفاق می افتاد که در صورت مکاتبه و فرستادن اعضای رابط همدیگر را با نام کوچک اصلی همدیگر مورد خطاب قرار می دادیم. به صورت طبیعی چنین پیش آمده بود. وقتی بعدها در این مورد می اندیشیدم به این نتیجه می رسیدم که علیرغم اینکه چنین برخوردی نشانه اعتماد خلل ناپذیر دوجانبه بود، در عین زمان در صورت بروز شرایط بحرانی می توانست منبع خطر باشد. بهرحال گذشت و این هم خاطره ای شد که در ذهن آدم باقی می ماند.

خاطره دیگری از نام مستعاردارم که همیشه بیادم می آید: در اولین روزهای بعد از ششم جدی مانند هر حادثه بزرگ گذشته، ساختمان رادیو افغانستان به مرکز رهبری سراسری مبدل شده بود. چنانچه عده ای از رهبران خلقی ها را که زندانی شده بودند در همین رادیو افغانستان در یکی از استدیوهای بزرگ ظبط برنامه ها برای چند روز جا داده بودند.

رفقای مسئول از جاهای مختلف برای گرفتن دستور به رادیو می آمدند. در بیرون از ساختمان رادیو و دروازه ورودی و در برابر هر یک از ساختمان های آن نظامیان حزبی مامور حفظ امنیت شده بودند. داخل هال و درست پشت درب ورودی ساختمان مرکزی رادیو یکی از افسران کماندوئی ارتش به نام رفیق «نظام» که قوماندان گارنیزیون کابل بود (گارنیزیون کابل در آن زمان قطعه نظامی کوچکی بود) برای حفظ امنیت، رفت آمد به داخل ساختمان رادیو را کنترول می کرد. هرگاهی آنجا می رفتم با خوشروئی فوق العاده با من برخورد می کرد. در یکی از روزها که هیچ کس دیگری در هال نبود، احوال پرسی گرمی مانند اولین روز بین ما رد و بدل شد و زمانی که روانه دروازه ورودی اصلی دهلیزهای رادیو می شدم، از عقب شنیدم که دوبار گفت: «سردار، رفیق سردار» با تعجب برگشتم و گفتم مرا صدا می زدید؟ گفت بلی. پرسیدم چرا و چگونه این اسم را می داند. مرا بسوی خود خواند و گفت: تو مسئول حزبی من بوده ای. برایش گفتم من او را نمی شناسم. توضیح داد که با رفیق «غوث وزیری»، افسر کماندو که در حلقه های مربوط به مسئولیت من عضویت داشت در ارتباط بوده و این اسم مستعار را او برایش گفته است. بار دیگر و این بار سخت همدیگر را در آغوش فشردیم. متاسفانه نمی دانم او و رفیق «غوث وزیری» در کجا هستند و چه می کنند.

درارتباط با ساختمان رادیو افغانستان، یکی از خاطره های بسیار جالب برایم دیدار با جنرال «قادر» بود. در یکی از روزهای اول بعد از ششم جدی، شاید نهم و یا دهم جدی بود که برای گرفتن دساتیر جدید به رادیو رفتم. گفتند رهبران خلقی ها را در استدیوی ظبط زندانی ساخته اند، آنسو روان بودم تا این عالی جنابان را از پشت شیشه های اطاق بزرگ رادیو ببینم که جنرال «قادر» از دور با سرمستی همیشگی اش نمایان شد. بسویش رفتم تا سلامی برسانم در دو قدمی اش بودم که آغوش گشود و گفت: «تو اسد هستی؟» با تعجب فراوان جواب مثبت دادم. قبلاً هیچگاهی با هم ندیده بودیم. دانستم که از ورای گفتگوهایش در زندان با برادرم مرا شناخته است.
***

ششم جدی بود. هوا کاملاً تاریک شده بود. شب با سردی و آرامش ظاهری سنگینی با تانی آغاز می شد. مانند همه روزهای دیگر با رفیق «ولی» در اطاق خود در مخفیگاه نشسته بودیم و صحبت می کردیم که صدای انفجار مهیبی شنیده شد. در پی آن غرش مسلسل های ثقیل از همه سو مانند بخشی از ارکستری که سمفونی یکنواختی را بنوازد و با شلیک راکت ها و توپخانه، گاهی ریتم آن بهم می خورد، در هوا پراگنده شد. بعدها دانستیم که همان انفجار مهیب که تمام مخابرات تلفونی را به یکبارگی قطع کرده بود بوسیله زنده یاد جنرال «گل آقا» که اولین رئیس سیاسی ارتش افغانستان شد و قبلاً افسر کماندو بوده است، سازمان داده شده بود. ما در کارته سه نزدیک تر از سایر بخش های کابل به تپه تاج بیگ که مرکز حوادث تعیین کننده آن شب بود، قرار داشتیم. تا ختم زد و خوردها در تپه تاج بیک صدای مسلسل ها و انفجارات از محل ما به خوبی شنیده می شد. ما اما درگیر معضله ای مانده بودیم: این غرش جنگ به چه معنی است؟ این انفجارات و این آتش گشودن های پی هم مال کیست؟ چه حادثه ای در حال تکوین است؟ مال رفقای ما که نمی توانست باشد زیرا اطلاعی در این مورد نرسیده بود. بیاد ما بود که اندکی قبل قصد قیام داشتیم و همه گروه های مخفی را برای نبرد آماده کرده بودیم ولی قیام به علت مشکلات تکنیکی در نیروهای هوائی به تعویق افتاده بود. گاهی فکر می کردیم مال وطنجار و رفقایش باید باشد. ولی می دانستیم که آنان (وطنجار، سروری و گلابزوی) در تابوت های سربازان شوروی بعد از زد و خورد بین طرفداران «تره کی» و «امین» به مسکو انتقال داده شده اند. از جانب دیگر در حدود ده روز قبل پروازهای منظم شبانه هواپیماهای غول پیکر شوروی آرامش را از آسمان کابل ربوده بود. «کاکا دلاور» ما همه روزه برای ما از بیرون خبر می آورد منجمله این که در سراسر فرودگاه کابل در همه سو سربازان شوروی با تانک های خود مستقر شده اند. اطلاعات وی در این مورد بسیار دقیق بود زیرا قبلاً افسرنیروی هوائی بود و با فرودگاه کابل که از آن استفاده نظامی و غیرنظامی می شد، آشنائی کامل داشت و رابطه عاطفی اش با نیروهای هوائی پا بر جا بود. حرف آخر ما این بود که با موجودیت نیروهای شوروی از چندین روز به اینطرف در کابل، اخوانی ها و پاکستانی ها که نمی توانند کاری کنند و این امر باعث آرامش خاطر ما می شد.

اندکی بعد صدای رعدآسای زنده یاد رفیق «ببرک کارمل» از روی امواج رادیو، پایان دوران استبداد کبیر را نوید داد.

کاکا «نیازمحمد دلاور» بعد از این که روی بام منزل خود به عنوان شکرانه پایان استبداد، چند فیر شادیانه را انجام داد، با عجله و شور و هیجانی که از پیرمردی چون او کمتر دیده می شود وارد اطاق ما شد و گفت مبارک! مبارک!؛ رفیق «کارمل» صحبت کرد.

اندکی بعد رفیق «آصف دین» با بازوبند سفید وارد مخفیگاه ما شد. سرنگونی رژیم خلقی را به هم تبریک گفتیم. رفیق «آصف دین» به ما دستور داد که فردا با گروه هائی که با ما تنظیم است در آدرسی عقب ساختمان پارلمان افغانستان حاظر شویم تا برای همه سلاح توزیع شود.

برای اینکه راحت تر و مطمئن باشیم، کاکا «دلاور» با هر آنچه که از انواع سلاح ها که در اختیار داشت ما را مسلح کرد. خودش تفنگ جاغوردار چره ای را نگهداشت، تفنگچه چرخی زیبائی را که ظاهرشاه به برادرش «دین محمدخان دلاور» زمانی که در پکتیا والی بود، تحفه داده بود و در دسته آن «المتوکل علی الله محمدظاهرشاه» کنده شده بود به رفیق ولی داد و تفنگچه کوچک اسپانیولی به من رسید. هریک به سوئی رفتیم؛ رفیق ولی برای انتقال دستور به رفقائی که با او در ارتباط بودند رفت و من روانه قلعه شاده شدم. رفتم تا از همان جائی که به قصد نابودی من آمده بودند و من از زیر ریش شان در رفته بودم، فرمان حزب به همه گروهائی که در ارتباط هم قرار داشتیم برای گرفتن قدرت رسانده شود.
***

هفتم جدی، صبح زود با گروهی از رفقا از نزدیکی قلعه شاده به تکسی ها سوار شدیم. در راه، راننده تکسی میگفت تمام کابل راموی زردها و چشم آبی ها گرفته اند؛ در همه جا، روس ها با تانک های خود موضع گرفته اند. ما حرفی نمی زدیم. وقتی که در جاده ای عقب ساختمان شورای ملی نزدیکی خانه ای که به وسیله سربازان شوروی حفاظت میشد، پائین شدیم، راننده با چشمان حیرت زده ما را می نگریست. همچنان وقتی که با کلاشنیکوف های جدید در دست روانه ناحیه چهارم «ب» بودیم، ژورنالیست های جاپانی در کنار ما موتر خود را به آهستگی می راندند و از ما اجازه خواستند فیلم گیری کنند. برای آنان نیز چهره های ما جالب بود زیرا همه با لباس های معمولی وطنی اکثراً کهنه، کلاشنیکوف ها را رو به زمین یا هوا در مشت خود می فشردیم. ما کسانی برآمده از ماه ها مبارزه مخفی مسلماً قیافه ای عجیب داشتیم.
***

در خانه ای مجلل با محوطه بزرگ و درخت ها و چمنی منظم وارد شدیم. تراس وسیعی باسنگ مرمر در برابر درب سالون پهن شده بود. روی تراس افراد زیادی در حال تنظیم کلاشنیکوف ها و جاغورهای مرمی خود و عده ای هم گرم صحبت بودند. در داخل سالون کلاشنیکوف های جدید که در میان ورقه های کلفت کاغذ پیچیده شده بود و همه چرب بودند، از صندوقهای بزرگ چوبی بیرون کشیده می شد و بنام هر رفیق ثبت میشد. هیچکس مشکلی در زمینه استفاده از کلاشنیکوف نداشت زیرا در حدود دو هفته قبل که قراربود قیام صورت بگیرد رفقای افسر در هر گروهی که بودند دیگران را از طرز استفاده از کلاشنیکوف آموزش دادند و گروه های حزبی که در بین آن ها افسر نظامی وجود نداشت رهنمای استفاده از کلاشنیکوف را در اختیار داشتند.

فضای عجیبی بود؛ احوال پرسی ها، در آغوش کشیدن ها، روبوسیدن ها، اشک ریختن ها و با چشمان پر از اشک همدیگر را دوباره یافتن ها چهره ای عجیب و فراموش ناشدنی به این لحظه و این خانه داده بود. در نقاط دیگر کابل نیز چنین صحنه هائی حتماً وجود داشته است. دیده می شد که تحمل یک سال و نیمه تسلط بربریت گشتاپوئی، از دست دادن هزاران رفیق و پشت سر نهادن یک سال و نیم عذابی جانکاه در روان جمعی این جمع شریف و فدائی خلق هنوز هم سایه انداخته بود. جان های خسته ای که به یکبارگی شگوفان شده بودند، رگه ها و خط رنج و اندوه تحمل استبدادی وحشیانه را هنوز چون هاله ای از شیارهای عمیق بر چهره داشتند. من با عده اندکی آشنائی داشتم. رفقای همراهم بهر سو پراگنده شدند و رفقای بازیافته خود را در آغوش می کشیدند.

رفیق «ظهور رزمجو» را که مسئول گروه رهبری جان به کف مخفی حزب بود، می شناختم. بیادم آمد که روزی او را در یکی از گوشه های میدان پشتونستان دیدم. سازمان مخفی تازه ایجاد شده بود. در آن زمان در دفتر هنر و فرهنگ رادیو افغانستان برای دوازده روز کار کردم بعداً مرا اخراج کردند. مسئول همان دفتر خانم «فریده انوری» بود، هیچگاهی از یادم نمی رود که وقتی دانست مرا اخراج کرده اند، هنگام خداحافظی دو قطره اشک را در چشمانش دیدم. همین خانم با معرفت هنگامی که مسئول روزنامه «حقیقت انقلاب ثور» شدم، خودش شعری راکه سروده بود به دفترم آورد. شعبه هنر و فرهنگ رادیو کعبه آمال روشنفکران بخصوص شاعران و نویسندگان افغانستان بود. چندرفیق ما منجمله زنده یاد رفیق «محبوب سنگر» شاعر نامدار زبان پشتو و یکی از حرفه ای های قدیمی حزب هم کارمند آنجا بود. باری رفیق «ظهور»، در این روزی که او را در میدان پشتونستان دیدم از من خواست که رفیق «سنگر» را بگویم به دیدنش در محلی که قرار گذاشت، بیاید.

دراین روز پر از هیجان هفتم جدی در میان سروصدای جمیعت بزرگی از رفقا و صداهای بهم خوردن سلاح ها هنگام بیرون کردن آنها از صندوق ها، رفیق «ظهور»را دیدم که با رفیقی از شوروی، گرم صحبت بود. دور آنها چندرفیق دیگر هم حلقه زده بودند. در همین آوان سروصدائی از جانب دیگر سالون به گوش رسید. رو برگرداندم و با تعجب همان رفیقی را دیدم که مراا ز میکروریان تا آغا علی شمس برده و به رفقای دیگر در ان پناهگاه حزبی دساتیری داده بود. او رفیقی را که بی نظمی براه انداخته بود مورد عتاب قرار می داد. با این که او مردی بسیار خونسرد و آرام بود، در این لحظه عصبانی به نظر می رسید. زندگی بعدی در جریان مبارزه مرگ و زندگی برعلیه ضدانقلابیون نشان دادکه او یکی از اسطوره های نادر چنان شجاعت و دلیری «چاپایف»وار است که در تاریخ جنگ های افغانستان چون او بسیار به ندرت دیده شده است. او رفیق «عبدالکریم بها» بود؛ دوکتور طبابت، دوست دار موزیک کلاسیک، بازیکن قهار شطرنج و دوست دار ادبیات. آری! این او بود که در روز روشن و در محلات پر از ازدحام کابل همه روزه در زیر ریش یکی از وحشی ترین، ظالم ترین و بدنام ترین سازمانهای پلیس ای که می توانست در کشوری مانند افغانستان وجود داشته باشد، با راحتی و خونسردی اعجاب انگیزی به فعالیت روزمره حزبی می پرداخت در حالی که خودش به مثابه دشمن خونین دولت خلقی و یکی ازشش رفیق کمیته مخفی رهبری حزبی بود.
یادباد آن روزگاران، یادباد!
***

وقتی کلاشنیکوف های خود را تسلیم شدیم، رفیق «ولی» بمن دستور داد با رفقای همراهم، ناحیه چهارم ب حزبی را تسلیم بگیرم. دستور داشتیم درصورت مقاومت خلقی ها، اگر مشکلی پیش آمد از سلاح فقط در صورتی کار بگیریم که هیچ راه دیگری باقی نمانده باشد. گروه ما شادی کنان بسوی ناحیه چهارم ب، روانه شد و با هیچ گونه مقاومتی ناحیه را تسلیم گرفت. در این روز هفتم جدی اولین بار بعد از یک سال و نیم خلقی ها و پرچمی ها رو در روی هم قرار گرفتند. برای من این روز در تاریخ زندگی ام برای همیشه با برجستگی در خاطرم ماندگارشد. در مخفیگاه ها رفقا در فکر انتقام متناسب با آنچه خلقی ها انجام داده بودند، روزهای سخت خود را بشام می رسانیدند ولی حالا این پیروزی از ما انسان های دیگری ساخته بود. رهبری حزب ما را از انتقام جوئی فردی باز داشته بود. کینه ای را که در طول یک سال و نیم در دل های ما پخته شده بود، بیک بارگی با دستور حزب در درون خود سرکوب کردیم.
***

وقتی ۱۶هزار نفر بر اساس عفو عمومی اعلام شده از جانب حزب و دولت از زندان های وطن ما آزاد گردیدند، چشمان پر انتظار هزاران خانواده درد دیده منجمله خانواده «کاکا دلاور» ما دلبندان خود را در میان انان نیافتند. جانیان«اگسا» و «کام» هزاران تن را در پولیگونهای قوای چهار و پانزده زرهدار و یا در ولایات اعدام کردند و یا در زیرشکنجه های حیوانی گل های زندگی بهترین انسانهای وطن ما را پرپر کردند. غم از دست دادن «نیک محمد» کمر «کاکا دلاور» ما را شکست اما بروی خود نمی آورد. بتاریخ بیست و سوم جدی سال ۱۳۵۸ از جانب حزب و دولت در سراسر کشور به یاد قربانیان «استبداد کبیر» خلقی های امینی عزای ملی و مرخصی اعلام شد و رفیق زنده یاد «ببرک کارمل» و اعضای بیوروی سیاسی کمیته مرکزی و هیات رئیسه شورای انقلابی در مراسم یادبود از فرزندان به خاک افتیده وطن درنقاط مختلف شهر شرکت کردند. در این روز ما در کنارپدر قهرمان «نیک محمد دلاور» قرار داشتیم. همراه با او بیاد «نیک محمد»؛ این گل پر پرپرشده اش که به خلق افغانستان و بهروزی اش ایمانی خارائین داشت، بیاد دیگر فرزندان خلق وطن که جا نهای شیرین شان را در زیر پرچم خونین حزب دموکراتیک خلق افغانستان قهرمانانه فدا کرده بودند و بیاد همه شهیدان گلگون کفن مردم ما اشک می ریختیم. این مرد شریف که فرزند دلبند خود را؛ شاخ شمشاد خانواده و وطن خودرا از دست داده بود بما دلداری می داد. خجالت می کشید که اشکهایش را ببینیم ولی چهره پر از نجابتش نشان می داد که چه قدر در غم جانکاه آن قهرمان ازدست رفته وطن، دردل خود خون می گرید.
چشمه اشک های ما بیاد دلیرانی چون «نیک محمد دلاور» هنوز خشک نشده است.
***

دین بزرگی بر گردن همه کسانی که در زندگی شان از افتخار عظیم عضویت در سازمان مخفی حزب دموکراتیک خلق افغانستان برخوردار بوده اند،باقی مانده که عبارت است از بازگوئی تاریخ با عظمت فعالیتهای این سازمان از تابستان سال ۱۳۵۷ تا ششم جدی ۱۳۵۸٫
در پایان به آن یارانی که در زیر پرچم خونین حزب دموکراتیک خلق افغانستان در راه آرمان های انسانی و انقلابی خود تا پای جان ایستادند و تن های شریف شان به خون تپید و به خاک غلتید، از ژرفای قلب و وجدانم درود می فرستم. یاد و خاطره آنان برای همیشه درقلب های مان حک شده است. تن های شریف آنان به خاک افتاده ولی به گفته «ویکتور هوگو» که درباره کمونارهای اعدام شده گفته بود: ایده آل های شان ایستاده است!

https://akhbar-rooz.com/?p=20528 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: