منو

سخنی پیرامون صورت بندی عمومی جنبش و نقش «طبقه متوسط» – تقی روزبه

خیزش بزرگ مردم  ایران بویژه به حرکت درآمدن گسل های بزرگ به حاشیه رانده شدگان با وجود سرکوب بسیارخشن و بیرحمانه، اما بطوراجتناب ناپذیر نمی توانست با پی آمدهای مهمی همراه نباشد که بتدریج خود را در عرصه های گوناگونی نشان می دهد. اگر چه این جنبش عظیم نتوانست رژیم را جاکن کند، ولی از همان فردای بظاهر فروکش موج خروش بزرگ مردم ایران شرایط عمومی ایران و باصطلاح ژئوپلتیک سیاسی آن دیگر آن شرایط قبلی نیست؛ همه چیز دگرگوگون شده است، هیچ چیز سرجای سابق خود نیست و  معادله جدیدی بین جامعه و مردم با حاکمان دسخوش جنون قدرت و غارت برقرار شده است. از جمله پس آمدهای این زلزله بزرگ اجتماعی سوای شکاف بین مردم و سیستم که به مرحله تازه ای از ستیز و مبارزه وارد شده است، بطوراجتناب ناپذیر به درون صفوف حاکمان و طیف های مربوط به آن نیز کمانه کرده است. علاوه بر منتقدین و اپوزیسیون درون سیستمی، بر اپوزیسیون بیرون از سیستم (و درخارج) هم تاثیرگذار است و البته به وجهه و نفوذ رژیم در منطقه و نیز به موقعتیش در جهان ضربات کاری وارد کرده و خواهد کرد. گرچه رژیم سعی می کند که در پی به لرزه افتادن ارکان نظام با برپائی نوعی ترمیدور ضدانقلاب، هراس افکنی لخت شدن پادشاه -خشونت برهنه همراه با ریزش بهمن وارمشروعیت و اقتدار را- از انظار عمومی به پوشاند. در همین رابطه اشاراتی فشرده داریم به برخی از این این پی آمدها:

– تمرکز قدرت و یکدست سازی صوری قدرت در بالاترین سطوح، از آن جا که آشکارا مترادف با خلع ید و بی هویت کردن  کامل تمامی ارگان های رنگارنگ از مجلس تا دیگرن هادهاست، بدلیل صحنه گردان شدن یک تنه رهبر نظام، هم چون شرط بقاءآن در میانه طوفان، در اصل فراتر از تظاهر و هیبت صوری، معنائی جز فرسایش و پوکیده شدن سریع قدرت و راندن شدن آن به آخرین سنگرهای وجودی خویش نیست. در این شرایط سربازکردن انتقادهای درونی گرچه فعلا از حاشیه و مغضوب شدگان به مرکز، می تواند در درهم شکستن فضای سنگین و تحمیلی پساقیام و قدرت نمائی کاذب مؤثرباشد و تضادهای پوشیده نگهداشته شده  درونی رژیم را با ابعاد مضاعف به روی صحنه سرریز کند.

– سخنان موسوی در مقایسه شرایط کنونی با کشتار شهریور۵۷ نه فقط به طور ضمنی به معنی اذعان به ورود جنبش به مرحله موقعیت انقلابی و برگشت ناپذیر است، در عین حال به معنی هشدار به رژیم و در رأس آن شخص خامنه ای است که بداند این راهی که میرود به نابودی نظام و سرنگونی آن با همه جناح هایش منجر می شود و البته با نیم نگاهی به خطر گسترش خشونت و جنگ داخلی، که جملگی با هدف براه آوردن سیستم و اصلاح امور صورت می گیرد.

– درعین حال با دو قطبی شدن جامعه و ابعاد توده ای فوران نارضایتی و خشم مردم، او نمی توانست پس از گذشت  دو هفته از آن خیزش بزرگ، هم چنان به سکوت خویش بدون پرداخت تاوان ادامه بدهد. از همین رو نمی توان کتمان کرد که بخشی از این موضع گیری و پرخاش او به سیستم و بی سابقه با رهبر نظام، ولو با ورودی دیرهنگام برای حفظ تتمه نفوذ خود در جامعه و سبزها است. یعنی تداوم سکوت می توانست همه سرمایه های اجتماعی او را بالکل به باد دهد.

-فاکتوردیگر این رویکرد، نگرانی از میدان دارشدن و نفوذ و نفش آفرینی اپوزیسیون های خارج از کشور و تحت الحمایه برخی قدرت های بزرگ و دارای نفوذ در داخل هم هستند که در لفافه مقایسه خشونت شاه و خشونت خامنه ای بیان شده است. چنان که مشهود است نظام حاکم هم به گونه ای دیگر و تعمدا و آگاهانه سعی دارد جنبش مردم و مطالبات آن را (تحت عنوان اغتشاشگران اندکی که در صفوف مردم نفوذکرده اند) تماما به حساب دو جریان سلطنت طلب و مجاهدین واریز کند. ایجاد این نوع دوگانه سازی ها یا هدف انکاریک جنبش واقعی و خودجوش و مستقل و بدون رهبری است که رأسا وارد صحنه شده و کلیت نظام را به چالش کشیده است. الگوئی برآمد جنبش های نوینی که مشابه آن را کمابیش در اقصی نقاط  جهان و از جمله در منطقه و در همسایگی خود و از قضا تاثیرگذار بر جغرافیای سیاسی آن- ازمیدان تحریر عراق تا میادین و خیابان های ایران و بالعکس- یعنی در تجربه های مردمان عراق و لبنان هم شاهدیم که چگونه با بی اعتمادی به همه این نوع دارودسته ها و دولت ها و قدرت های بیگانه با خود و  مشرف برخود و… جلوی چشمانمان جریان دارد. مبارزه مردم برای نان و آزادی و استقلال واقعی در هم تنیده اند و پیوند عمیقی با یکدیگر دارند ولی بقای رژیم مثل همیشه در مثله کردن و دوقطبی  کردن این مطالبات است و برهمین پایه عامدانه می کوشد که جنبش نان و آزادی یا ضداستبدادی با سویه های ضدسرمایه داری و علیه خصوصی سازی  فلاکت و شکاف  های طبقاتی را دگرگونه جلوه بدهد. و البته این دیگران هم از آبی که رژیم به آسیاب آن ها می ریزد بهره برداری های خود را می کنند. با این وجود میرحسین موسوی و کروبی قاعدتا باید دریافته باشند که مردم کلا شبه اپوزیسیون های داخلی مشابه خود را تجربه کرده و از آن عبور کرده اند یعنی که دوران آن ها (نه الزاما به صفت شخصی بلکه به لحاظ نوع مطالبات و نگرش درون سیستمی اشان) سپری شده است.

 سرقفلی طبقه متوسط و آشفتگی های آن

-جنبش تهیدستان باردیگر بحث موقعیت و جایگاه و مطالبات طبقه متوسط  و ربط آن با جنبش و مطالبات بخش های مختلف جنبش ضداستبدادی و ضدسرمایه داری را از جهاتی داغ کرده است. صرفنظر از آشفتگی مفهومی پیرامون آن که عموما در گفتار مسلط لایه های گسترده ای از مزدبگیران و کارگران خدماتی و حتی یدی (از معلمان تا کارمندان و بخش هائی از کارگران) را نیز شامل می شوند نه به عنوان لایه های از یک طیف طبقاتی  که درعین تفاوت ها و موقعیت های متفاوت دارای مطالبات و اشتراکات مهمی هستند، به عنوان کارگران یقه سفید و متوسط یا طبقه متوسط فرهنگی و امثال آن در برابریقه آبی ها قرار می دهند. چنین اتلاق وسیعی از موقعیت طبقه متوسط نادرست بوده و اساسا ساختاری کردن چنین تفاوت  ها و اختلافاتی بخاطر شقه شقه کردن صفوف کارگران و مزدبگیران صورت می گرفته است که خوشبختانه در سال های اخیر موهوم بودن آن کمابیش روشن شده و در داخل ایران بیش از پیش  بر پیوند بخش های مختلف مزدبگیران اعم از خدماتی و تولیدی و بیکاران و تهیدستان و به حاشیه پرت شدگان تأکید شده است. قاعدتا طبقه متوسط در معنای دقیق خود می تواند شامل لایه های میانی و مرفه الحال بین طبقه فرادست و صاحب قدرت و ثروت و طبقه ولایه های تحت استثمار و فرودست چه در حیطه معیشتی و چه بعضا آن چه که طبقه متوسط فرهنگی هم خوانده می شوند بشود (آصف بیات این پدیده را متناقض عنوان کرده است که به لحاظ فرهنگی و تحصیل و آرزوها به طبقه متوسط نزدیکند و به لحاظ سقوط وضع معیشتی به دامن حاشیه شدگی آن ها را تهیدست می نامد).  میرحسین موسوی در ۸۸ آشکارا بخش های مهمی از لایه های میانی را  در آن شرایط نمایندگی می کرد که خواست آن آن موقع آن ها عموما کسب آزادی و انتخابات آزاد و نظایرآن بود که کلا در چهارچوب سیستم قرارداشت (گرچه مطالبات این جنبش در حین حرکت، از پائین رادیکالیزه شده و نهایتا بدلیل همین شکاف و نمایندگی شدن آن توسط دولتمردان برآمده از نظام و البته سرکوب از حرکت افتاد). اما اشتباه است اگر که محتوای اجتماعی و طبقاتی آن چه را که طبقه متوسط خوانده می شود به شکل کلیشه ای  ثابت و لایتغیر بدانیم و با واقعیت های زنده و پویای اجتماعی به شکل فرمول بندی های کتابی و کلیشه شده  و با تعابیر و معناهای برگرفته از آن برخورد کنیم.

-درحقیقت با تشدید فقر و تورم و ورشکستگی اقتصادی و بیکاری و فساد و شکاف های های طبقاتی جامعه چنان دو قطبی شده است که جائی برای تعریف باصطلاح موسع از طبقه متوسط باقی نمانده و با تجزیه صفوف آن نوع تعابیر گل و گشاد بسیاری از آن ها یا به سمت طبقات و لایه های پائین و حاشیه رانده شدند و یا در خطر رانده شدن قرار گرفته اند و البته بخش های کمتر فوقانی هم با دلبستگی به افق بورژوائی زیست و زندگی و کنشگری می کنند. واقعیت آن است که امروزه خط فقر به گفته خوددست اندرکاران رژیم به مرزهای ۷-۸ میلیون تومان رسیده است. یعنی حتی خود رژیم هم مجبوراست که ۸دهک از طبقه بندی دهک های دهگانه خود را زیرخط فقر قلمداد کند که برای گذران حداقل زندگی اشان نیاز به بسته های حمایتی و یارانه های ناچیز دولتی دارند. با چنین خط فقری بسیاری از آ‌ن ها که به درست یا نادرست طبقه متوسط محسوب می شدند، عملا دیگر در قالب چنان تعاریفی نمی گنجند.

یک نمونه جالب از این نوع آشفتگی ها:

– چند روز پیش در گفتگوئی که بی بی سی* حول  بافت اجتماعی و طبقاتی اعتراض کنندگان و تهیدستان داشت، یکی از شرکت کنندگان به خطر مصادره جنبش نان و عدالت توسط طبقه متوسط  تأکید ویژه داشت. و دلیل آن را نیز سیاسی شدن جنبش نان می دانست که به زعم وی متعلق به خواست و گفتمان طبقه متوسط است! به گفته او این که امروزه آن مطالبات بویژه پس از سرکوب به خواست آزادی دستگیرشدگان و محکوم کردن کشتار و آزادی تبدیل شده است  نشانه ای از همین مصادره است! (او لبته جنبش ۹۶ را نیز بدلیل تحت الشعاع قرارگرفتن آن توسط حرکات دختران خیابان مصادره شده می دانست). در سخن او مقداری تناقض وجود داشت: از یکسو ترکیب اجتماعی اعتراضات را مرکب از تهیدستان و طبقات متوسط (روبه پائین؟) می دانست و از سوی دیگر به زعم او گویا جنبش تهیدستان ذاتا عدالت خواهانه بوده و سیاسی نیست و ظاهرا هم نباید این مطالبات سیاسی بشود (او نگفت که اگر این مطالبات متعلق به اقشار طبقه متوسط است پس مطالبات سیاسی خود جنبش چیست؟) . در این رویکرد هم چنین تهیدستان گویا طبقه ای جدا از کارگران و مزد و حقوق بگیران هستند. البته اگر گفته می شد یا گفته شود که لازم است رابطه بین مطالبات و خواست های جنبش با  گفتمان متناظر خود شفاف تر و روشن تر شود که مورد سوء‌استفاده دیگر گفتمان ها و جریانات قرارنگیرد حرف نادرستی  نیست (که من نیز در مقالات مربوط به هفت روزی که ایران را تکان داد مورد تأکید قرارداده ام*) و از این منظر لازم است که نسبت به گفتمان ها و رویکردهای طبقات دیگر از جمله همان طبقه متوسط  در صفوف جنبش ضداستبدادی حساس بود. اما این که نفس ماهیت سیاسی شدن اعتراضات و یا ضرورت آن را به معنی مصادره جنبش توسط طبقه متوسط بدانیم نه فقط نادرست است، بلکه برعکس بی اعتنائی به سیاسی شدن مطالبات و لزوم دست یافتن به گفتمان مناسب با آن از قضا به معنای بازکردن دست طبقه متوسط برای مصادره است. بطورکلی درخواست او از طبقه متوسط -صرفنظر از این که مراد او واقعا از طبقه متوسط چه هست- که  مصادره نکنید و اجازه دهید جنبش به حرکت اصیل خویش ادامه دهد یک توصیه خیالی و تا حدی ساده لوحانه است. چرا که در بستریک مبارزه عمومی ضداستبدادی که طبقات و گرایش های گوناگونی با درک های ویژه ای از منافع خود و با افق های گوناگونی حضوردارند و اساسا در جوامع طبقاتی داشتن چنین انتظاری ذهنی است و با واقعیت های مناسبات قدرت و مناسبات اجتماعی نمی خواند. او بجای آن که خود تهیدستان را به سمت ضرورت صیقل یافتن گفتمان ناظر بر مطالبات واقعی خویش و مرزبندی با سویه های سرمایه دارانه و ضدعدالت خواهانه آن ها تشویق کند، انتظار دارد که دیگران ملاحظه آن ها را بکنند. بدیهی است که جنبش بدون افق و گفتمان همواره طعمه مناسبی خواهد بود برای امثال احمدی نژادها و یا موسوی ها در این سو و برای دیگر طیف های بورژوائی و جریانات منتسب به آن ها در آن سو.

صورت بندی جنبش

– توصیف جنبش «نان و آزادی» به واقعیت وجودی این جنبش نزدیک تراست تا توصیف آن به جنبش نان یا آزادی. چرا که برآمده از تجربه زیسته و روزمره مردم در مواجهه با هر دوی آن ها در قالب نظام حاکم است. بطور کلی در شرایط ایران باید به سنتز پیوند نان و آزادی هم چون پارادایم برآمده از تجربه زیسته چهل سال که رژیم هر دو را به تناوب و یا باهم سرکوب کرده است توجه کرد و گرنه چه توسط رژیم و چه دیگران اعم از طبقه متوسط یا بورژوازی و نئولیبرال ها که مترصد موج سواری هستند مصادره خواهد شد. این نیز واقعیت دارد که در عین حال با یک رژیم استبدادی هار و بشدت سرکوبگری مواجهیم که همه بخش های جامعه را در برابر خود قرار داده و مصمم است تا آخرین نفس به جنگد که بیانگر آن است که کارگران و تهیدستان باید بتوانند ضمن مبارزه ضدسرمایه داری و برابری خواهانه، همزمان بطورقاطع با استبدادبی امانی که حافظ همان مناسبات هستند نیز به جنگند. اساسا خود استبداد پیشاپیش هر خواست و حرکتی جلوی همه ایستاده و قد علم می کند. طبیعی است که هر جریانی که بتواند به معضل بزرگ استبداد دینی که در عین حال مدافع مناسبات سرمایه داری به هارترین اشکال خود هم هست، در بستریک جبنش عمومی که با گرایش ها و سوگیری های مختلفی هم همراه است و بتدریج از هم فاصله خواهند گرفت پاسخ درخور بدهد؛ بدرجاتی که موفق شود قطعا این اوست که عملا هژمونی مسلط را بدست خواهد گرفت و می تواند مسیرجنبش را به سوی منافع خود هدایت کند.

طبقه متوسط جهانی و پوست اندازی های سرمایه داری

-البته بنظر می رسد این گفتگوکننده ظاهرا از تحولات جهانی هم که در طی چند دهه اخیر صورت گرفته است بی خبر یا به آن ها بی اعتنا است: مطابق آن طبقه متوسط جهانی هم بدرجاتی در حال ذوب شدن بوده و اساسا کسانی مثل اوباما و یا سندرزها و… با همین شعار به صحنه سیاسی ورود پیدا کرده اند و یا نظریه پردازی چون فوکویاما نگرانی خود را از تحلیل رفتن طبقه متوسط هم چون پایگان لیبرال دموکراسی ابراز و گوشزد کرده  است، و اساسا عروج نئوفاشیسم هم به گونه ای بازتابی است از همین روند ذوب شدن این لایه ها. زیرا که فرایند دوقطبی شدن جوامع در مقیاس جهانی هم با سرعت زیادی در جریان بوده است. وانگهی در عصر جهانی شدن سرمایه و دست اندازی آن به همه قلمروهای زندگی و جامعه و روندادغام حوزه های کار و تولید با زندگی توسط سرمایه (و تبدیل شدن جمعیت جامعه  و شهرها به کارخانه های نوین و محل شورش این بدن های اجتماعی تحت استتمار و بدون آینده) و بهم آمیختن حوزه های تولید و بازتولید، موجب شده که عملا معنای سنتی طبقه بندی های اجتماعی گذشته به هم بخورد و طبقه کارگر و نبرد طبقاتی در بعد جهانی، بعد جنسیتی، بعد مبارزه با اشکال و فرم های جدید و بسیارگون استثمار و مبارزاتی، پیدا کند که علیه کلیت نظام سرمایه داری در جریان است.  یکی دیگر از نتایج چنین تحولات ساختاری و همه جانبه پیوند تناتنگ امر اقتصادی و سیاسی است بویژه وقتی که انباشت نئولیبرالیستی در مقیاس جهانی و فتح جهانی با بکارگیری زور و خشونت و سرکوب و خلع ید مستمر دارائی های مناطق کمتر توسعه یافته و یا بی بی ثبات سازی مقررات کار و نظام دستمزدی، کلا شیوه های انباشت های نوین و اولیه را با هم ترکیب و بازتولید کرده است.

پس بطور خلاصه با دوقطبی شدن شرایط معیشتی و زیستی و استبداد بی کران، اولا آن بخش از لایه هائی که به هر دلیل در کادر طبقه متوسط تعریف می شدند با تغییررادیکال شرایط به طبقات متوسط روبه پائین و لایه های مرفه و روبه بالا تجزیه می شوند، و در واقع در جایگاه طبیعی خود در نظام سرمایه داری قرار می گیرند. ثانیا در این میان صفوف تهیدستان  که هم بدلیل دامنه بحران و فلاکت بیش از پیش گسترده می شود و هم عمدتا شامل کارگرانی که شغل های ثابت خود را از دست می دهند و هم لایه های میانی که موقعیت خویش را از دست داده و می دهند و مهاجرت از مناطق تنگدست تر به مراکز و حاشیه شهرها هست. صفوفی که به لحاظ خدمات و مقررات کاری به شدت بی ثبات و بیکار و یا دایما در معرض بیکاری بوده و زندگی و کار آن ها عمیقا در هم ادغام شده است. درعین حال کم نیستند در صفوف آن ها کسانی که دارای تحصیلات دانشگاهی و آگاهی های نسل امروز بوده و جوانان بدون آینده ای که به آنجا پرتاب می شوند. در چنین شرایط بی ثباتی سرنوشت بخش های هنوزشاغل و این بخش ها بیش از پیش به هم گره می خورد. ثالثا در چنین شرایطی نه فقط تنظیم رابطه صفوف جنبش این بخش های مختلف زحمتکشان واجد اهمیت است بلکه هم چنین با دیگر لایه ها و طبقات دارای افق های سرمایه دارانه در صفوف جنبش نیز دارای اهمیت است. از منظر مبارزه ضداستبدادی- ضدسرمایه داری و دموکراسی رادیکال و مستقیم، همسوئی در برابر دشمن مشترک در عین مبارزه با گفتمان هژمونی طلبانه گرایش های بورژوائی اعم از لایه های میانی و فوقانی  از هم جدا ناپذیرند.

-آخرین نکته پیرامون ترکیب دقیق طبقاتی جنبش است. با چنین گستره ای از اعتراض و با اطلاعات موجود طبعا نمی توان به طور قاطع و دقیق از ترکیب طبقاتی و سهم و نقش لایه های مختلف آن در جنبش سخن گفت. بهمین دلیل نسبت به اظهارنظر قاطع و یک بعدی پیرامون تمامیت آن باید محتاط بود. البته قطعا می توان با عطف به شواهد بسیار از حضور و نقش برجسته حاشیه نشین ها و تهیدستان یعنی از لایه های فقیرتر و بی ثبات تر طبقه سخن گفت.  اما نمی توان و نباید کل طیف بندی جنبش را معادل آن تلقی کرد و از نقش جوانان زن و مرد و یا سایر لایه های طبقه کارگر و مزد و حقوق بگیر و یا لایه های میانی روبه پائین و نگران از سقوط به حاشیه غفلت کرد. توصیف و یا صورت بندی جنبش نان و آزادی برخاسته از مطالبات فی نفسه و نه عاریتی و وام گرفته از دیگر طبقات؛ بلکه اصالتا برآمده از تجربه ها و نیازها و آگاهی های نسل های دهه شصت و هفتاد و حتی هشتاد است در جهان بهم پیوسته امروز و بحران هائی که از آن سو سرریز می شود و نیز برآمده از تجربیات مشترک منطقه ای که در آن قرارداریم. جنبش نان و آزادی یک جنبش در خود نیست و در تبادل پیوسته با جهان و محیط پیرامونی خود است که در آن هم جهت گیری های رهائی وجود دارد و هم آسیب پذیری های مختلف داخلی و خارجی.

تقی روزبه   ۳۰ دسامبر ۲۰۱۹

آیا ایران در آستانه تحول است؟

یادداشت پنجم و یک جمع بندی:

از هفت روزی که ایران را تکان داد! یک، دو، سه و… چندانقلاب؟!

http://taghi-roozbeh.blogspot.com/2019/11/blog-post_25.html#more

https://akhbar-rooz.com/?p=13969 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: