سروده ای از ابراهیم هرندی

ابراهیم هرندی

روزی که مذهب باعث سوء تفاهم شد
همزیستی، همداستانی، همدلی گم شد

ترفند باز ِ پاچه – ورمالی رسید از راه
ژرفای چشم انداز، خالی از ترنُم شد

دستی درون خواب ما فرمان آتش داد
دریای رویاهای فردا پُرتلاتُم شد

ریش و عبا همچون وبا بگرفت ایران را
خود- برتر- انگاری و بیقی شاخ شد، دُم شد

فواره ی خون شد نماد آرمانخواهی
زهد و ریا، پروانه ی حق تقدّم شد

شیطان تعارف کرد و آدم خورد گندم را
اما چـرا در این مـیان، بـدنـام گـندم شد؟

این گونه، از هم دست های ما جدا گشتند
این گونه، رویاهای ما گم در دلِ خُم شد

بیزار گردیدیم از یکدیگر و از خویش
وقتی که مذهب باعث سوء تفاهم شد.

……..

هربار که ناگزیر از ساختن واژه ای می شوم و یا واژه ی کم کاربردی را بکار می برم، بیاد واکنش دوستانی می افتم که در گستره ی زبان شناسی، از دانش و آگاهی و حساسیت و ذوق آنها بسیار آموخته ام. کسانی چون؛ داریوش آشوری، اسماعیل نوری علا، ماشاالله آجودانی، هادی خرسندی، همایونِ فولادپور، پری آرین، کی برکان بارن و چند تنِ دیگر. کاربردِ واژه های “پاچه – ورمال” و “بیق” در این منظومه کوتاه، مرا در گستره ی خیال در برابر واکنش این دوستان واداشت.    

https://akhbar-rooz.com/?p=20141 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: