شعرِ من! نمان زادی! برای خسروجانِ باقرپور – اسماعیل خویی

خویی - باقرپور

همنشین مشو با من، شعر اگر نمی دانی!
پیشِ من مخوان چیزی، شعر اگر نمی خوانی!

شمسِ قیس را کم خوان، شاعری اگر در جان:
کس تو را نیاموزد آنچه را که می دانی!

بنگر این که نز دستور، کز زبان شدت آغاز
راهکارِ آموزش، تا که چون سخن رانی!

تو نهالِ شعری؛ تو آمدی که، تا هستی،
برگ و بارِ سبزت را بر جهان بیفشانی!

از جهان بیاموز و بر جهان بیاموزان:
تا فزایدش از تو برگ و بارِ انسانی!

وَ جهانِ انسان را به کنی، اگر آن را
از نهادِ دین، یعنی از دروغ، برهانی!

سفسطه ست این، کم جوی عیب در مسلمانان:
عیب های هر مُسلم زاید از مسلمانی !

از پزشکی ات، بی شک، بر کنار باید کرد:
گر بدِ مرض را تو از مریضِ خود دانی!

از ستیز با دین باد شعر پارسی آزاد:
یعنی از «ولی» برهاد توده های ایرانی!

شعرِ من! نمان زادی، چون در این زمان زادی:
با فنای دین، امّا، ارزد، ار شوی فانی!

از فنا چرا گفتم؟ باز کاین خطا گفتم:
مرگ را فنا گفتم، بود لغزشی آنی!

زآنچه که ش بمیرانی لاشه ای به جا مانَد:
گر فنا کنی ش، امّا، هستن اش بهیچانی!

شعرِ من! تو خود دانی جان تویی، تو، جان ام را:
رو به راهِ آزادی، شو کمینه قربانی!

بوده اند فرزینان کُشتگانِ این شطرنج:
بینم ات من از اینان، ور پیاده می رانی!

کس تو را نهیچاند، گیرم از جهان رانَد:
تو صدای کیهانی، در فضای آن مانی!

ور ز هم فروپاشی، پاره های من باشی:
پاره های من گردد ریزگردِ کیهانی!

هشتم شهریور ماه۱۳۹۸
بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=21156 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: