شگفتی رنگ ها – مرضیه شاه بزاز

شگفتی رنگ ها - مرضیه شاه بزاز

پیراهنِ سفید بلندش، با تورهای زرین و صورتی، اینبار فاخر، و اما مُدِ یک قرن پیش. در پس زمینه ی درختِ بلند، کشتزاری را طراحی کرده بود با گلهای سفیدِ پنبه، و چند کلاغ بر فراز مزرعه. برای اولین بار لنیشا را در دلم تحسین کردم، کشتزار آنچنان هنرمندانه بود که حال و هوای یک مزرعه ی واقعی پنبه را در یک ایالت جنوبی در بیننده ایجاد می کرد. این قسمت از برنامه و طراحی را با ما در میان نگذاشته بود. 

در سالنی که خودش تمام جزئیات آنرا تزیین کرده بود، بلندگو در دست، به از خود گفتن مشغول بود و پروژکتور قدیمی اداره، عکس پشت عکس، بچگی و جوانی و مفاخر مختصر زندگیش را نشان می داد. انگار این پروژکتور فقط می توانست مثلِ خودش، تنها موضوعات قدیمی و بی رمق را به نمایش بگذارد، لنیشا با افتخار از تلاشهای بدون وقفه اش در زندگی می گفت. آنهمه تلاش، سی سال پیش با شروع یک شغل تکراری کسل کننده به اوج خود رسیده  و در همان نقطه، تا به امروز جا خوش کرده بود. توقف بر همان قله ای که به او اجازه ی خریدن لباسها و وسایل رنگی و ارزان قیمت را می داد و هر خریدی، برای چند روز دیگر کار کردن به او نیرو می بخشید. سی سال آزگار، راکدتر از مردابی بی مرغ و ماهی و باران. مردابی که بزودی خشک می شد. لنیشا و شوهر و دختر و نوه اش پشت میزی با رومیزِی سفید و تمیز زیر درخت نشستند.

وقتی در جلسه گفت که مهمترین درخواستش اینست که روز جشن، من غذایش را برایش سرو کنم، با خودم گفتم چه درخواست غریبی! و دلم خواست که حداقل دو سه تا از چهل گیسش را از سرش بکَنم ولی خندیدم و پرسیدم: چطوری؟ با خنده گفت:

من می نشینم زیر یک درخت، پشت یک میز با رومیزی سفیدِ توری و تو روی لباسی که من برایت می دوزم، پیشبند می بندی و غذاهایم را به ترتیب سرو می کنی و با هر سِرِوی، سرت را بعنوان تعظیم کمی پایین میاری، فرض کن داری تئاتر بازی می کنی. از ترس رئیس و از دست دادن کارم، سعی کردم  خونسرد بمانم  و عصبانیتم را نشان ندهم، خندیدم و گفتم: همین؟

لنیشا زن سیاه پوستی است با مژه های مصنوعی بلند، کارمند یک اداره ی جنوبی. لنیشا مرض خرید دارد، وقت ناهار، با عجله  می رود و از فروشگاهای نزدیک چند تیکه ی ارزان سرخ و سبز دامن و بلوز و کفش یکرنگ می خرد و هر روز کمی دیرتر از وقت به اداره می آید با کفش و لباسی نو. لنیشا هر روز ساعتها با تلفن موبیلش با کسی حرف میزند، بیشتر وقتها هم  دارد طرف آنور خط را یا نصیحت می کند و یا چون موعظه ی کشیش محل، حکمت، بارش می کند یا با عصبانیت سرش داد می کشد، انگار همیشه  با یک مشکل تمام نشدنی درگیر است.  لنیشا ساعتها با زنان سیاه پوست ادراه به نجوا وراجی می کند و به کارمندهای سفید گرم سلام می دهد و هر بار، با نثارِ دو سه تعریف و تمجید. گاهی هم صدایش را می شنوی که آوازهای مذهبی می خواند. عاشق چند خواننده و هنرپیشه  هست و تمام نوارهای سریال ” سکس و شهر” را حدود هزار دلار خریده و به تماشا دوره می کند. کلی نصیحت و حکمت نیمه مذهبی و شغلی را با چاپهای رنگی به در و دیوار اتاق اداره اش زده، بیشتر به منظور حال گیری از رئیسش و دلداری و تایید نظریاتِ خودش.

در جهانی که همه جا پول تنها معیار ارزشهاست، ولایتی هست که بیش از جاهای دیگر پول، معیار همه چیز است و درست بهمین دلیل مبتکر پدیده های پیشرونده و غالبن وحشت آفرین جامعه ی بشری ست، ولایتی که حدود چهار صد سال پیش بردگی را در سطحِ دیگری بنا نهاد و چون زمان نو شد و شرم  آشکار، و آن نوع بندگی را دیگر، زمان و کس برنتافت، ذهنهای هوشمند، بار دگر دست بکار شدند و نوعِ نوین و بسیار پیچیده ای از بردگی را در زرورقی فاخر چنان پیچاندند که  بردگان اینبار با کمال میل به لیسیدن آبنباتِ بردگی خود مشغولند، اما داستان ما را با این مهمات کاری نیست و سبکدلانه به جریانی ساده می پردازد بدون واقع شدن هیچ اتفاقی از نوع هالیوودی. 

گذشت و گذشت تا اینکه خانم لنیشا به مرحله ی باز نشستگی رسید و رئیسش که بدلیل ارزیابی بد هر ساله از کار این خانم، در تمام دهه ی اخیر در معرض اتهام نژادپرستی بود و مشتری دائمی کارگزینی، با تمام قوا و شادی وافر از کارمندان خود خواست که جشنی فاخر برای بازنشستگی او تدارک ببینند و خود به تماشا نشست. بنده ی نگارنده که زن گردن سرخی از دهات جنوب هستم و هر روز با سیاهپوستان همکار به خوش و بش می نشینم و ته دلم حاضر نیستم رنگِ دستم به پوست دستشان آلوده بشود از اینکه از تعداد “آنها”  یکی کم  می شد نیز سر از پا نمی شناختم و هر وقت  لنیشا را در راهرو می دیدم، لبانم را آویخته می کردم و می گفتم :

 آخ هنوز نرفته دلم برات تنگ شده، تو بری من چیکار بکنم؟ بی تو دیگه این اداره، اداره نمی شه…

 لنیشا هم با پشت دستش چشمهایش را پاک می کرد و می گفت:

واقعن نمی دونم که اگه بتونم دوری شماها را طاقت بیارم.

و بعد هر دو از کنار هم رد میشدیم و با دست و دلبازی از صمیم قلب توی دلمان به همدیگه بیلاخ تقدیم می کردیم.

بد شانسی آوردم و رئیس مشترکمان از من خواست تا امر مهم هماهنگی جشن را بعهده بگیرم و سفارش کرد که چون وظیفه ای شغلی باید باهاش برخورد کنم.  دندانهایم را روی هم ساییدم و آمدم که اعتراض بکنم که با نگاه آمرانه و قاطع رئیسم، با چند بد و بیراه گفتن در دل، خندیدم و گفتم: با کمال میل، باعث شادی من است. و چه شبها که از این توهین و اجبار نخوابیدم. لنیشا چند وقتی بود که دیگه خودش را شمع محفل می دید و لوس و ملیح، مرتب همه را خوشامد گویی می کرد و حضورش  کم کم  غیر قابل تحمل تر می شد. روزی او را به جلسه ی هماهنگی جشنِ بازنشستگی اش دعوت کردیم تا اگر درخواست خاصی دارد برایش فراهم بکنیم، بخودم گفتم اشکال نداره، آروم باش، شب پیش از اعدام، همیشه از زندانی اسم غذای مورد علاقه اش را می پرسند و برایش تهیه می کنند.    

گفتم: همین؟ 

گفت: یک درخواست کوچیک دیگه. یک گروه ده نفره می خوام که زیر تعلیم خودم آواز یاد بگیرند و برای جشن بخوانند. زن و مرد. بعد ده نفر را نام برد، با خودم گفتم، ای کلک، اینها که همه سفیدند، لنیشا مشهور بود که چاپلوسی سفیدها را می کند و برایشان مدام هدیه می خرد و اصرار دارد که دوست خاص و نزدیک تک تکشان باشد، لابد می خواهد با این برنامه، بعد از بازنشستگی به دوستی خود ادامه داده و پیش همسایه های سیاهش پز بدهد.

لنیشا برای جشنِ بازنشستگی خود، تمام هم دانشکده های قدیمی، همه ی فامیل و همسایه و استادان دانشگاه و دوستان کودکی اش را دعوت کرد، مجبور شدیم یک سالن بزرگ و گران اجاره کنیم، برای ما جشنی بی سابقه بود، کم کم درخواست هایش بیشتر می شد و گرانی و وقتگیری برنامه ریزی شکایت همکاران را برمی انگیخت، اما خب دیگه داشت می رفت.  لنیشا برای یک ماه، وقت ناهار، ده نفری را که تقاضا کرده بود، بنا به درخواستش در جلسات محرمانه، آموزشِ آواز می داد. 

و من روی ژنده پیراهنی خاکستری، که خود لنیشا برایم تهیه کرده بود پیش بند بستم، موهایم را در دستمالی خاکستری پوشاندم و  آماده ی سِرِو غذا شدم. چه خوب که مادرم اینجا نبود که این صحنه ی شرم آور را ببیند. چراغهای سالن خاموش شدند و تنها صحنه روشن ماند و کشتزار وسیع پنبه در پس زمینه، با نور مصنوعی خورشید جنوب  پرنورتر.  لنیشا  پاهایش را روی هم انداخته بود و با لبخندی فاتحانه، بادبزنی ابریشمی و چوبی در آورد و با کِر و فِر، خودش را باد می زد. سکوتی احمقانه در سالن حکمفرما شد و لنیشا با حرکتهای از پیش تمرین شده، شاهدخت وار  باز لبخند می زد و با شوهر و نوه اش حرف میزد، موهایش را هم که یکشبه صاف و بلند شده بودند، با طنازی حرکت سر، پشت گردن می راند و با آن لباس و نور و دکور، برای اولین بار زیباییِ را که هیچ وقت در او و در هیچ سیاهپوست دیگری ندیده بودم، دریافتم. ناگهان صدای ضربه ای از پشت صحنه آمد و آرامش چشم انداز را به هم زد، مردِ سیاهپوستِ قدبلندی با شلاقی در دست، از پشت صحنه با قلدری پیش آمد و در حالی که شلاق را به رانش می کوبید،  روی کنده ی درختی وسط مزرعه نشست. همه، جا خوردند،  و  ما، ملتِ نرم و نازکی که از خشونت و جنگ متنفر بودیم، کلی حالِ ظریف و لطیف مان گرفته شد. لنیشا، با آرامش  و با حرکتی کاملن دَوَرانی سرش را برگرداند و با لبخندی فاخر، با انگشت اشاره رو به مردِ شلاق بدست با شوهرش نجوایی کرد.

بازی ماهرانه طراحی شده بود، و صحنه ها  آهسته و طولانی تا که در مغز بیننده جای خوش کنند و او را به تامل وادارند و درگیر آنچه که به او القا می شد. صدای آوازی دسته جمعی آمد و ده زن و مرد سفید با هیکلهای لاغر و چندی از آنها چون کودکان، سطل به گردان آویزان، با لباسهای ژنده و نیمه  پاره، سر بزیر، وارد مزرعه شدند و با حرکتهای تند  شروع به جمع آوری پنبه کردند، مردِ شلاق بدست، شلاقش را در هوا می گرداند و بر تن پنبه چینان فرود می آورد، پنبه چینان همچنان با صدایی خسته، می خواندند: 

بنوش بنوشِ، یه روزی مردی کهنسال میآد و مهربون، دستامون می گیره، می بردمون به دشت آزادی، بنوش بنوش….

لنیشا لبخندی فاتحانه بر لب داشت و من هی میرفتم و می آمدم و با سِرو هر قسمت غذا، تند و تند تعظیم می کردم. تا بخود بیایم، دیدم که با هر رفت و برگشتی بر سر میز لنیشا، که از ده بار هم گذشته بود، هر دستوری که می داد، من در جوابش بطور غیر ارادی هی می گویم، حتمن سرورِ من، حتمن!

آتلانتا- فوریه ۲۰۲۰

divanpress.com

https://akhbar-rooz.com/?p=19769 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: