فسادها و تباهی ها، با خمینی و دین دولتی آمد – بهنام چنگائی

۲۲ بهمن شکست خورد و بی آبرو شد

شیخ و شاه تنها، در عمامه و تاج باهم فرق دارند، ولی خودفریبی و خودسری های شان با اندکی تفاوت یکی ست. در دوران شاه فساد، خودکامگی، چپاول، زور، ستم، سرکوب، پنهانکاری های سیاسی، اقتصادی، بریز و بپاش ها و… به فراوانی وجودداشت. تمرکز فوق قدرت در دستان شاه بسان شیخ امروز، آنچنان بالا بود که او بیاری درباریان دستبوش اش بسادگی می توانست همه کارکرده های خائنانه و نادرست خود را زیر پرده ی شاهانه خویش بپوشاند و می پوشاند. شیوه حاکمیت و روش کشورداری او جای تعجب نداشت، زیراکه شاه، سایه ی خدا و قادر مطلق بود. اما دامنه ی فسادها و گستردگی هولناک تباهی هایِ صدچندانه کنونی + نابرابری ها و زدودن های حقوق برابر زن با مرد، و سرکوب اقیت های مذهبی ـ عقیدتی، با خمینی و دین دولتی او آمد. خمینی، حیله گری ماهر بود ودر همان آغاز گفت: من در راس کشور نخواهم بود، چرا؟ چون: او زمانی این شکر را خورد که تقریبا جای خدا را گرفته بود؛ همچنین گفته بود: رئیس جمهوری نیز نباید آخوند باشد! چرا؟ چون: روحانیت خردجمعی را بیاری دروغ ها و وعده های پوچ خود خمینی و مذهب سوزاند؛ و بسرعت باور مردم را تسخیرکرد؛ و سپس، بخودی خود کارگران و توده ها مطیع اداره ی دینداران شده بودند؛ پیش از آنکه حکومت دینی برپا و استوارشود.

خمینی پاسدار حماقت و پایدارنده ی فریب ها بود

خمینی در همان آغاز آمدنش آگاهانه و سرراست دروغ گفت که نمی خواهد در رأس سیاهکارها و جنایتکاری های سیاسی مذهبی تبهکارانه، و جمهوری پناه اش بایستد؛ چرا؟ چون نمی خواست پاسخگوی فرداهای اینچنین باشد؛ همانگونه خامنه ای نیز نبوده و نیست. زیراکه هدف خمینی بنا بر ضرورت سرکردگی خود و بی گمان  حاکمیت مذهبی اش، می بایست آرام آرام به مردم وعده داده و دروغ می گفت و زیاد هم گفت و بسیار “تقیه”کرد؛ تا بتواند اعتماد توده ها را بدزدد و دزدید؛ و جای پای استوار و مطلق بیابد و یافت. او پس از آن، و بدلیل استعداد مذهبی و پذیرش توده ای از دوروغ هایش، تا روزی که زنده بود پیاپی دروغ ها گفت یا تقیه ها کرد؛ تا اهداف و حقایق فاشیسم مذهبی خود را از چشمان مردم ساده دل پنهان کند، کرد. و پنهانکار خوبی بود؛ و در پوشش دینی توانست نسخه های فرمانروائی مطلق و ضدبشری خود و خامنه ای را بپیچد و پیچاند. او دیگر نیازی به در راس بودن حکومت خود و یا آخوندها نداشت. چون: هم او و هم آخوندها، و همه مُکلاهای ملی، ملی مذهبی و لیبرال ملی مذهبی و بخشی از چپ توده ای ـ اکثریتی، تابع و همراه او شده، و در میدان سیاسی آندوران، دیگر خمینی رقیب نداشت و بسادگی همه کاره ی مطلق شده بود و وابستگانش نیز بنام خدا و راه انبیا، هم او و هم قوانین مذهب مرتجمع شان را یکجا می ستودند و دامنه ی آن آنچنان بالارفت که خمینی یکه سوار میدان گشت و ماه نشین شد.

خودکم بینی اجتماعی طبقاتی

در آنروزگاران شیرین انقلابی و رهائی از ستم شاهی، که با آسیب پذیری از فضای داغ مذهبی با گمراهی آمیخته بود و بویژه که با خرافه بافی های خمینی و یارانش در سراسر مساجد، مرثیه خانه ها، نوحه سرائی ها و در امامزاده های بیشمار که آخوندها آنها را در تسخیر خود داشتند؛ همچنین بلندگوها و رسانه های صدا و سیما و روزنامه های کشور که “خودکم بینی اجتماعی طبقاتی” کارگران و مردمان در آن کولاک، و”برجستگی امام” و سرسپردگی به او همه جا غوغا برپامی کرد! و بازتاب فریبنده ی تبلیغ ها و تکبیرها، برگزیدگی بی چون و چرای خمینی را بانی شد، و گوش ها و چشم های دردمندان میلیونی و خوشباور را کر و کور کرده بود؛ ما یکایک خشت های خام شناخت خود را، ابزار ساخت بیت خمینی و خامنه ای و استبداد دولت مذهبی آنها کردیم، ایجاد استبداد مذهبی ایکه در همان خیمه شب بازی های ساده دلانه ما برپاشد. نکته برجسته تر در مورد مردمفریبی های آنروزگاران، وجود دار و دسته های سازمانیافته خمینی بود که: آنها شیوه بزرگداشت و”جایگاه فرانسانی” خمینی را چنان به توده ها آموختند، که او برای توده های عامی، با همه ی خشونت ها و فریبکاری هایش، ابهتِ آسمانی شد؛ و مردم پیش از آغاز یک جمله ی کامل نشده ی خمینی، زار زار گریه می کردند، گریه و زاری ایکه توسط معرکه گیرهای پشت سر او، و همچنین آنانیکه در میان جماعت تعبیه شده می شدند، مردم را تحریک کرده و عادت داده و وادار به بلند بلند گریه و زاری کردن می کردند. شیون ها، مظهر روندی شد که به یکه تازی و مردم سواری آخوندها روئید، رویشی که در همان گریه های پای منبری هموار و مهیاشد و به دستبوسی های مردم از خمینی و ملاها، بسان دوران شاه بازگشت.

خود و همدرد کشی با گلوله ی رفتن به پای صندوق رأی

در همان دوران آغازین اعدام های سران شاه که بیشتر به ترورهای گانگستری می مانست ، و پس از آن نیز به ترور و نسل کشی های ۶۰ و ۶۷ انجامید؛ و تا بامروز چه با ترور داخلی و جهانی نداشته و در آبانماه ۱۵۰۰ معترض حکومت ولائی را ترور کرد و سپس سرنشینان هواپیمای اوکراینی را در ادامه به موشک بست و همگی آن تبهکاری های دولت دینی دال بر این بوده و هست که، فاصله عمیقی میان منافع بقای رهبران، سران قوا، گردانندگان و هر آخوندجماعتی با منافع زندگی توده ای کارگران، مردمان زحمتکش، کارمندان، جوانان، اقلیت های مذهبی عقیدتی و بویژه زنان وجوددارد و هویت و چالش سیاسی اقتصادی رژیم با خواست قربانیان و ما بیگانه بوده، مانده  و پیگیرتر به دره ای ژرف و هولناک تر از پیش تبدیل شده، و برای همیشه بپایان راه بردباری و سازش ناپذیر خود با کلیت نظام رسیده است. از یکسو حکومیان اسلامی بی کم و کاست خود را یگانه صاحب خانه ای دانسته و می دانند که ایران باشد، از سوی دیگر چندان دهه هاست و دیر هم نپائید که مردم پی بردند که آنها با نام امت، بنده ی جیره خوار رژیم و خدمتگزار اهداف آن گشته اند؛ و در قبال نه درآمدکار و برداشت از ثروت کشور خویش، بلکه بخاطر امت و برده ی اسلامی شدن، مزدبگیر حکومت اسلامی می گیرند و بایستی سپاسگزارباشند. اینک کارگران و توده های میلیونی پس از دادخواهی های ۹۶ و ۹۸ و سرکوب و ترورهای دی و آبانماه نشان دادند مه جان بر لب شده و دیگر نمی خواهند به هر قیمتی شده حکومت اسلامی را برتابند؛ و پی سرنگونی شتابان آن می باشند؛ چه رسد به حیله های چندباره و رسوای خاتمی ـ موسوی و رفتن پای صندوق رأی مسخره، که نشان داده که رای دادن، جز خالی کردن گلوله ای به شقیقه ی خویش و همدران خود بیش نیست!؟

چاره صف بندی کلان، سراسری و مستقل طبقاتی، و مبارزه ی مشترک برای سرنگونی

بنا بر شواهد مبارزه کارگری توده ای و دامنه ی گریز از دین دولتی که به خودی های سران رژیم نیز فراروئیده، بیش از ۹۰% صد از شهروندان کارمزد ما پی برده اند که قوانین واپسمانده ی اسلامی توانائی راهبردهای درست زندگی مسلمتجویانه ی و نوع انسانی و بویژه امروز و دگرگوگرائی فردائی را ندارد. همراه با آن می دانیم، داعیه جمهوری و هویت پوشالی جمهوریت اسلامی آن که جز زمامداری ملاها و مکلاها نبوده و نیست، این خودکامگی هار مذهبی نه تنها اراده ی انتخابی اجتماعی طبقاتی ما نیست، بل همچنین با دیگران و عقیده مندان مخالف سازگار نبوده و حالا خودی های معترض را هم برنمی تابد؛ همانگونه که پس از ۴۱ سال خمینی و سپس خامنه ای هیچیک از رئیس حمهوری هایش را برنتابیده، بخشی را از خیمه اش رانده، یا به زور خفه و خانه نشین کرده و اگر لازم افتد کسی همچون رفسنجانی را کشته است. بنابرین، جمهوری اسلامی خمینی در همان دوران سرکردگی او، بسرعت به دیکتاتوری یک مشت دینکار و خداپناه فراروئید،؛ حالا که کارش زار و خوار شده و بسیار نبهکارتر شده است. از همان آغاز کار دولت مذهبی روشن بود که جمهوری اسلامی به مفهوم برگزیدگی اراده ی مردمی و خواست تحولگرای آنان استوار نمی تواندباشد و نبوده است. زیرا نشانه ی جمهوریت تنها، در صورت انتخاب و اعمال اراده ی مستقل مردمی ست و نه بیانگر اراده ی الهی برای اعمال حکومت ملاها! حکومت و ساختار دولت، و چگونگی گزینش و برپائی آن هیچگاه، امری الهی و ازلی و ابدی نیست! و داشتن چنین دیدگاهی ضدمردمی ای آشکارا، در تضاد و تناقض با توان و اراده ی آزاد و پویای انسان داناست و ما ناسازگاری با بقای دین دولتی بوده و هستیم و خلاء اراده ی اجتماعی طبقاتی درین ۴۱ سال پابرجاست و پاسخ آن، جز با سرنگونی کلیت رژیم اسلامی داده نخواهدشد.


نتیجه بگیرم:

اسلام سیاسی هرگز در کنار جمهوریت نبوده و نمی تواندباشد، زیرا با خواست میلیون ها کارمزدان بیکار و بی نان و بی پناه همراه نبوده و آرامش نداده، و خود نیز تاکنون آرامش نیافته و نمی گیرد. اسلام سیاسی جز به دیکتاتوری تبدیل نشده و نخواهد شد. ولایت اسلامی نهادی انتصابی و فراآدمی ست و بخودی خود به یکه تازی مشتی مذهبی ها می انجامد که البته به بزرگی ایران آنجامیده است. نشانه ی جمهوریت نیز، جز وجود نهادهای انتخابی و مردمی نبوده و نیست، و نهادهای برگزیده ی اسلامی با برگزیدگی جمهوری مردمی همساز نبوده و نخواهد بود. دین دولتی و بساط ولایت فقیه و شورای نگهبان و… همگی بالای سر و اراده مردمی قرار داشته و دارند، و تلاش همه ی آنها برای استواری و پابرجائی دیانت مردمی و صیانت اسلامی نظام ولائی می باشد و همه لهیده شدگان و بی دادرسان می دانند که دکان دینداران سودی بحال گرسنگان چپاولشدان میلیونی ندارد. پای صندوق رای رفتن جز تأئید و سرپوش نهادن بر ترورها و کشتارها و هزاران پلیدی و پلشتی دین دولتی نیست و می باید تف بارانش کرد، نه انتخاب.

بهنام چنگائی – هجدهم بهمن ۱۳۹۸

https://akhbar-rooz.com/?p=19626 لينک کوتاه

2 پاسخ

  1. جناب مجید امینی سلام؛
    من از شما سپاسگزارم که مقاله ی مرا خوانده و پانویس خود را بر آن افزوده اید.
    و پیرامون نقد و پرسش چرائی تان:
    “چرا درپی ریشه های باورها وپندارهای دینی ومذهبی ایرانی بویژه بشرامروزنمی روید، که خود باعث تمام گرفتاری های ایرانیست، ودرسطح وسیع تر، کل بشراست!؟”
    دوست گرامی!
    من فکرمی کنم نقدتان بجا و درست است. همچنین لازم می دانم بشما بگویم که هرگاه نوشته ای از یک برگ آ۴ بیشتر باشد رغبت و بردباری خواننده را بخواندن چنین مقاله های مقطعی کم و کمتر می کند و از همینرو، تلاش بر این است که مقاله مختصر و مفید باشد؛ در حالیکه شما می بینید که همین نوشته بیش از یک آ۴ می باشد.
    با اینوجود من پیشنهاد شما را در نوشته های آینده ام بکارخواهم گرفت. باسپاس

  2. آقای چنگائی،
    با اینکه با تمام آنچه که درمقالۀ خود گفتید موافقم، ولی شما درنوشتاران نه اشاره ایی به بافت فکری روشنفکران ونه اکثرعموم مردم ایران کردید. گرچه روحیه ایی سلیمی درشما می بینم، ولی متاسفانه مثل اکثریت ایرانیانِ قلم بدست گزارشگرخوبی هستید که می خواهید تحلیل گرجلوه کنید. چرا درپی ریشه های باورها وپندارهای دینی ومذهبی ایرانی بویژه بشرامروزنمی روید، که خود باعث تمام گرفتاری های ایرانیست، ودرسطح وسیع تر، کل بشراست، وبا آن قلم خوبتان، با صلابت توجیه نماید؟ چرا اشاره ایی به اینکه، این چه کمبوی درکنه روح وروان ایرانی وبشرامروزوجود دارد که اوبه یک فردی شارلاتان، حراف، حقه باز، دروغگو، چاچول باز، خود بزرگ بینی و… مثل شاه، خمینی، خامنه ای، ترامپ، جانسون هاو… احتیاج دارد که بیآید ومسایل گوناگون وبغرنج زندگی اورا حل کند؟

    بااحترام،
    مجید امینی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: