مشکل ایران پیش از آنکه سیاسی باشد، اجتماعی و فرهنگی است! – محمد علی مهرآسا

این نوشتار را من به تحقیق حدود ۱۳ سال پیش نوشتم و همان زمان در چند سایت عمومی نیز درج شد و به دید همگان رسید. اما اکنون که از طرف نشریه بیداری و با انشای آقای لشگری و امضای هیئت تحریریه نشریه مقاله ای زیر نام و تیتر:

«جائی که خرد دفن گردیده، به دنبال کدام طلوع امید می گردید؟!» پخش شده و در دسترس همگان قرار دارد، لازم دیدم همان نوشتار را با افزوده هائی به دید هممیهنان برسانم. من بارها در میان نوشته هایم گاه روشن و گاه مبهم اشاره کرده ام آن مسئله ی اصلی و کلیدی که بن بست دموکراسی را در جامعه های دینسالار سبب می شود، فرهنگ غالب شریعت است بر لایه های گوناگون اجتماع؛ فرهنگی که برمبنای علم نیست و از خردورزی در آن نیز اثری یافت نمی شود. این فرهنگ ریشه در استبداد دارد و بر بنیاد زور و کشتار و استبداد قرار گرفته و پایه را در باورهای متافیزیک محکم کرده است. اکنون گشوده تر از پیش بازهم تکرار می کنم که مشکل ملت ما و کشور ایران، در نبود و یا عدم ارائه ی راه حلها و راه کارهای سیاسی نیست؛ زیرا در جهان کنونی راه حلها و یا راه کارها برای دسترسی به آزادی و مردمسالاری مشخص اند و در میان ایرانیان نیز بارها قشر ایلیت جامعه این رهنمودها را با شفافیت به عامه ی مردم نشان داده است. ملت ایران حدود ۱۰۰ سال پیش انقلاب مشروطه را به همین نیّت بنیاد نهاد و اجرا کرد که بدبختانه نافرجام و بی سرانجام بود.
از خیزش مشروطیت تاکنون ریشه و بُنمایه ی خواسته ی مردم روشن و علنی بوده است: « آزادی- استقلال»… و راه رسیدن به آن نیز، به همان ترتیب سیستماتیک و معمول کشورهای آزاد، روشن است. پس برحسب معمول، رسیدن به این خواسته ها برای ملت ما هم نباید مشکل باشد؛ و بر همین روال ملت ایران نیز به درستی با مفهوم آزادی و مردمسالاری آشناست. اما مشکل آنجاست که ملت ما (و دیگر جوامع اسلامی) در زنجیره ای فولادین از باورهای آسمانی اسیر است، آنگونه که بیشتر اوقات زندگی اش را وقف و صرف رسیدگی به اجرای تظاهرات این اعتقاد می کند- نمازهای پنجگانه همراه با وضو گرفتن، یک ماه روزه داشتن، زکات و خمس دادن، با پیروان دیگر ادیان جهاد کردن و همیشه بالقوه و بالفعل در جنگ و جدال بودن، سفر حج و زیارتهای گوناگون رفتن، سه ماه و اندی از سال را سیه پوش و گریان ماندن و روضه خواندن و عزا گرفتن و بر سر و بدن کوفتن- و نسبت به پیروان دیگر ادیان بغض و کینه و نفرت داشتن و… به همین جهات و به سبب وجود قیود آیینی که بسیار دست و پاگیر است، ذهنیت این میلیارد و اندی انسان هنوز نه تنها پذیرای فرهنگ دموکراسی و مواهب آن نیست، بل به شدت با آن مخالف و در جدال است. روند زندگانی مسلمانان کاملاً برمبنای بایدها و جبر مطلق است و فرد مسلمان از خود اختیاری ندارد؛ و این یعنی تضادی آشکار با آزادی آدمی و دموکراسی.
دموکراسی و حکومت مردمسالار که طبعاً در درون خود استقلال و رفع هرگونه ستم را می پرورد و در همه حال سرفرازی ملت را با خود همراه دارد، اصل مسلمی است که بیش از یک سده هدف غائی روشنفکران وطن در مرحله ی نخست و خواستگاه ملت در مراحل بعد بوده است. نخبگان ملت ایران بارها برای رسیدن به این آرمان قیام کرده اند؛ و در این راه از دادن کشته و فداکردن جان و مال هم دریغ نداشته و سلحشورانه به میدان آمده و به مصاف مستبد و ستمگر رفته اند. اما بدبختانه این اُفت و خیزها هیچگاه ره به جایی نبرده و سرانجامی نداشته است. در نتیجه مبارزان در این تلاشها یا شکست خورده اند و یا پیروزی شان کوتاه مدت و دولت مستعجل بوده است. چرا…؟ زیرا اکثریت قاطع جامعه، آگاه و ناآگاه به شدت در چنبره ی استبداد دین و مذهب گرفتار است و چنین آدمیانی تصمیم آخرین را زیر القائات آخوند می گیرند و تلاشها را به ناکامی می کشانند. گذشته از عوام، دیگر مردمان نیز در حالیکه ظاهراً خواستار آزادی و دموکراسی اند، در اندورن خود ذهنیتی مستبدانه دارند.
دموکراسی نه گرفتنی است و نه دادنی؛ دموکراسی یادگرفتی و پذیرفتنی است؛ و پیش از تلاش برای به دست آوردنش باید فرهنگ آن را آموخت. قدر مسلم این است که در کشورهایی نظیر ایران و دیگر ممالک خاورمیانه که مفاهیم ماوراءالطبیعه روان و ذهن آدمیان را در سیطره ی خود دارد، خواسته ی دموکراسی در برابر دیوار بتونی و سد سیمانی دین و مذهب متوقف شده و درجا نابود می شود. در جوامعی که دین پایه ی زندگی است و در روابط خانوادگی و رفتار اجتماعی و حتا سیاسی اراده ی آدمی زیر نفوذ دستورهای دین است، در کشورهایی که دینسالاری بر ذهنیت خاص و عام چیره است و استبداد در گوشه گوشه ی فضای زندگی افراد خیمه زده است، آزادی و دموکراسی حتا با ستیز هم اگر به دست آید، دوام و قوام نخواهد داشت. لازم است نخست ریشه ی تعصبهایی که منجر به استبداد و استعمار دین شده اند، از ضمیر آگاه و ناآگاه مردمان برکنده شود و آنگاه بحث آزادی و مردمسالاری به مفهوم جوامع غربی به میان آید. (وضع عراق مصداق بارز این فرهنگ غالب است)
همه آگاهیم که در تمام کشورهای اسلامی بافت خانوادگی به گونه ای است که پدر مؤمن خانواده، در خانه مستبدی است که تازیانه می زند و از کشتن دختر خویش اگر به زعم خود خطاکارش تشخیص دهد ابائی ندارد. در چنین خانواده ای برادر بزرگ هم به نوبه ی خود زورگو است و کوچکترها در مقابلش مطیع و فرمانبردارند. در مدرسه مدیر دیکتاتور است، معلمان مستبدند و حتا مستخدم مدرسه نیز بر دانش آموزان تفوق قدرت دارد. در ادارات دولتی، از سوی مدیرکل و رئیس اداره استبداد کامل برقرار است و کارمندان هم نسبت به ارباب رجوع رفتاری به سان ارباب و رعیت دارند. به عبارتی کوتاه جامعه ی ایران و دیگر جوامع اسلامی تا کنون بنده پروری کرده و از آفرینش انسان آزاده عاجز بوده است (استثناها از آن کسانی است که با مقولات شریعت بدرود گفته اند).
این فرهنگ از کجا سرچشمه می گیرد؟ آیا نیاکان ما هم این چنین ستمکار و زورمدار بوده اند؟ پاسخ از حمله اسلام به بعد مثبت است. اگر در کردار و رفتار خود در خانواده، محل کار و اجتماع تأملی داشته باشیم، این نقص را در خویشتن خویش هم خواهیم یافت.
با یک نظر دقیق به گذشته و با تأملی در تاریخ کشورمان روشن می شود که گرچه ما چیزی به عنوان سرگذشت مردم نداریم و آنچه به نام تاریخ به ما می آموزند شرح حال شاهان و توصیف فتحها و شکستهای سلاطین جبار است، اما این تاریخ در برگ برگ خود به وضوح فضائی از وحشت توسط پادشاهان و امیران ظالم و درنده خوی را ترسیم می کند. پادشاهان ما در این سه هزار سال جز یک دو استثنا، مابقی جبارانی بوده اند که دامنه ی ستم و توحششان از عامه گذشته و دامنگیر فرزندان، برداران، خواهران، پدر و مادر خود نیز شده است. این تاریخ مشعشع که شاه عباس اش لقب کبیر دارد ولی با قساوت کامل ولیعهد خود (صفی میرزا) را به خاطر یک سوء ظن غلط می کشد و پسر دیگرش (خدابنده میرزا) را کور می کند، مایه نازش و تفاخر نیست. این تاریخ هیچ پند و معلوماتی به خواننده نمی دهد؛ برعکس همچنان که پیدا است، یا او را قسی القلب می کند و یا هرهری مزاج و پا درهوا بار می آورد. این فرهنگ اگر از ستم مغان زردشتی که مملکت را با فراهم آوردن نارضایتی مردم دودستی به تازیان تحویل دادند درگذریم، ریشه در پانزده قرن عبد سازی دین اسلام اعم از تسنن و تشیع پیرایه ای دارد. این فرهنگ ثمره ی فلسفه ی دین، و میوه ی منطق دینداری و دینمداری و دستورهای عصر چوپانی است. پادشاهان از میان همین مردم برخاسته اند؛ و اگر ظالم بوده اند، خصلتی است که اکثریت مردم جامعه را می آلاید. سلسله های پادشاهی و سلاطین غدّار تاریخ از درون همین مردمانی که ایمان تعبدی دارند و روانشان با فرهنگ زورگویی و قلدرمنشی های دین درآمیخته و عجین شده است، ظهور کردند و به قدرت رسیدند. شاه اسماعیل ها و آغا محمدخان ها که هنگام فتح شهرهای وطن خود از سر اهالی هموطن« کله منار» می ساختند، هممیهنان ما بودند.
این نوع فرهنگ غالب دینی که کم و بیش همه حتا فارغ التحصیلان «هاروارد» هم به آن آلوده اند، با دست خمینی و با پشتیبانی مسلمانان باورمند و متعصب، حدود چهل سال پیش مجدداً به مانند دوره ی امیر مبارزالدین مظفری قدرت مطلق یافت و به روش حکومتی تبدیل شد. (فراموش نشود که تمام دینهای ابراهیمی تا میرزا بهاءالله هم، بنده پرورند و هدف غائی شان زمامداری و حکومت بر مردم بوده است).
بی شبهه اگر مردم ایران باور دینی شان قوی نبود- آنچنان که با پوشیدن کفن به مصاف تانکهای ارتش رفتند- خمینی به هیچوجه موفق نمی شد بساط خلافت را دوباره برقرار کند. آنچه پیروزی را در سال ۱۳۵۷ خورشیدی مسجل کرد، بیشتر از نارضائی عامه نسبت به رژیم گذشته، نفوذ دین و ایمان متعصبانه و تعبد کورکورانه ی اکثریتی بود که نخستین و بزرگترین دلمشغولی زندگی شان مذهب است و دغدغه ی خاطرشان برای دین بیش از هر معضل دیگر زندگی است. کسی که شب هنگام به پشت بام خانه می رود تا تصویر خمینی را بر روی کره ی ماه جستجو کند و آنرا ببیند، هیچگاه در اندیشه ی پی بردن به لذت آزادی و دموکراسی نیست.
من در زمینه ی پخش آفت تعصب و تعبد، خطر متولیان بی عمامه ی دین را که نام ملی – مذهبی برخود نهاده اند، به مراتب بیشتر و زهرآگین تر از قشر معمم می دانم. زیرا تکلیف مردم با ارباب عمامه روشن است و آخوندها در برهه ی کنونی تنها بی سوادان و کم سوادان جامعه را می فریبند؛ اما این دانشگاه دیده های دینمدار و مؤمن با بهره وری از دانشهای روز می کوشند تا ادعاهای دوران شتر چرانی در قرآن را به تکنولوژی و حقایق علمی امروز گره بزنند و با این شعبده بازی ها نسل جوان جویای دانش و آگاهی را گمراه سازند. حتا در این وادی گاه چنان فریبکارانه در تلاشند و اراجیف می گویند و آسمان و ریسمان به هم می بافند که فرضیه ی به اثبات رسیده ی «داروین» در مورد خلقت و تکامل جانداران را با آیات قرآن مشابهت می دهند و مطابق می دانند و مدعی اند که قرآن نظر داروین را تأیید کرده است!!
به هر حال تا فرهنگ عبودیت و تابعیت محض و اطاعت کورکورانه بر جوامع دینسالار و کشورهای اسلامی حاکم است، توقع و آرزوی دموکراسی درهر مقطع و زمینه ای بی سرانجام است و پیدایش مواهب مردمسالاری اگر جنبه ی محال نداشته باشد، دستکم بسیار مشکل و دور از دسترس می نماید. تاریخ معاصر ما این نقیصه را به خوبی برملا کرده و به شکستهایمان در راه رسیدن به آرمان آزادیخواهی اعتراف دارد. در این مقطع زمانی، جامعه ی ما گرفتارتر از پیش در تضاد آشکار بین ظواهر مدرنیته و ایمان تعبدی دست و پا می زند که بدبختانه سرانجام شریعت است که درهر لباس برنده خواهد بود، زیرا فرهنگ استبداد دین تواناتر است. نمونه هایی که می توانند مدرک و دلیل بر این مدعا باشند فراوانند و به چند مورد آن در اینجا اشاره می شود:

۱٫ آقای دکتر حبیب الله پیمان از خِرقه داران گروه ملی – مذهبی که مدعی آزادیخواهی است و در این رابطه پیه زندان حکومت آخوندی را هم بر تن مالیده است، در مراسم افتتاح هژدهمین اردوی سالانه ی انجمن اسلامی دانشگاه تربیت معلم و به نقل از روزنامه ی آفتاب یزد، می فرماید: «از درون سکولاریسم غرب، فاشیسم و نازیسم بیرون آمد!!»
این بیان و این طرز تفکر که تبلیغ برای حکومت دینی و رد حکومت سکولار مردمسالار است، از سوی شخصیتی به فضا پرتاب شده است که خام اندیشانی چون خود او، جامه ی «روشنفکر دینی» را بر قامتش دوخته اند.

۲٫ آقای خاتمی در برابر خبرنگاران گفته است: «در ایران هیچگاه حکومت سکولار به وجود نخواهد آمد!»… می بینیم که برخورد روشنفکر دینی با مسئله ی دموکراسی به همان گونه ای است که این آخوند مزور می خواهد و گمان می رفت استثناست.

۳٫ روزنامه آفتاب یزد در شماره ی سه شنبه ده شهریور می نویسد: «فردا با پیام مقام معظم رهبری و سخنرانی ریاست جمهوری، چهاردهمین اجلاس نماز با حضور میهمانان داخلی و خارجی! در یزد آغاز به کار می کند…» می بینیم دغدغه ی خاطر حکومت موضوع نماز است و نه با قرن بیست و یکم هماهنگ شدن. در چهل سال عمر حکومت فقیهان برای یک بار هم سمیناری که دانشمندان جهان را برای بحث در مورد دانشهای جدید و اعتلای کار دانشگاه های ایران به آن دعوت کرده باشند، شکل نگرفته است.

۴٫ آقای خامنه ای در دیدار اساتید و دانشجویان شرکت کننده در طرح ولایت و… فرمودند: «شرایط نظام جمهوری اسلامی ایران نسخه ای از شرایط دوران حضرت علی است…» این گفته و ادعا که نشان تفاخر مقام معظم رهبری نسبت به جایگاه کنونی کشور ایران است، دقیقاً مفهوم سقوط کامل کشور و جامعه و برگشت آن را به عهد جاهلیت نشان میدهد.

در صحنه ی بین المللی هم، ترورها، گروگانگیری ها و سر بریدنها در برابر دوربین تلویزیون و تلاش برای کشتن و از میدان به در کردن هر تفکر غیرتعبدی، همه دستاوردهای فرهنگی است که با نیروی شمشیر جهانی شد. و در همین زمان و ابتدای قرن بیست و یکم هم، امام جمعه اش بدون در مشت فشردن شمشیر و تفنگ به نماز نمی ایستد. آیا در چنین آتمسفری دموکراسی توان نفس کشیدن خواهد داشت؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: